تأسیس کربلا نه فقط بهر ماتم است
دانشسرا و مکتب اولاد آدم است
از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات
تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
هر رؤیت هلال #محرم به چشم خلق
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب
درسی پی حصول حقوق مسلّم است
#سید_اسماعیل_بلخی
@aeshraq
دانشسرا و مکتب اولاد آدم است
از خیمهگاه سوخته تا ساحل فرات
تعلیمگاه رهبر خلق دو عالم است
هر رؤیت هلال #محرم به چشم خلق
عینک برای دیدن آن حسن مبهم است
اصغر به صحن معرکه رفتن به دوش باب
درسی پی حصول حقوق مسلّم است
#سید_اسماعیل_بلخی
@aeshraq
روضهخوانها دو صنف بودند:
یکی واعظین که بعد از خطبه افتتاحیه و طرح کردن یکی از آیات قرآن، وارد تحقیق در اطراف آیه شده و با ذکر امثال و حکم، مطالب عالی اخلاقی و مذهبی را تشریح و توضیح و با ذکر اشعار مناسب، مطالب را دلنشین کرده و در آخر هم مقداری ذکر مصیبت نموده، منبر خود را به دعای شاه اسلام و عموم مسلمانان و صاحبخانه ختم میکردند.
از طرف دیگر، اعیان و رجال مملکت هم روضهخوانی را وسیله تظاهر و تجمل داده روی دست همدیگر بلند شدند!
#شرح_زندگانی_من
#عبدالله_مستوفی
@aeshraq
یکی واعظین که بعد از خطبه افتتاحیه و طرح کردن یکی از آیات قرآن، وارد تحقیق در اطراف آیه شده و با ذکر امثال و حکم، مطالب عالی اخلاقی و مذهبی را تشریح و توضیح و با ذکر اشعار مناسب، مطالب را دلنشین کرده و در آخر هم مقداری ذکر مصیبت نموده، منبر خود را به دعای شاه اسلام و عموم مسلمانان و صاحبخانه ختم میکردند.
از طرف دیگر، اعیان و رجال مملکت هم روضهخوانی را وسیله تظاهر و تجمل داده روی دست همدیگر بلند شدند!
#شرح_زندگانی_من
#عبدالله_مستوفی
@aeshraq
تو این دیار بُرد با اوناییه که از مخشون کار میکشن. بخوای از دلت مایه بذاری سوختی!
#خوب_بد_زشت
#سرجیو_لئونه
#دیالوگ
@aeshraq
#خوب_بد_زشت
#سرجیو_لئونه
#دیالوگ
@aeshraq
روشنفکریِ متعارف در این مرز و بوم، عمدتا با چند خصلت خودنمایی کرده است: برج عاج نشینی و قطع ارتباط با بدنه اجتماعی، تحقیر بضاعت فرهنگی این دیار، ترجمهگری و درصورت توانایی ایرانیزه کردن آن و نهایتا حرکت در پسِ پدیده های اجتماعی.
این قاعدهی بد فُرم، شاید تنها چند استثنای محدود داشته باشد که بی شک یکی از آنها #جلال_آل_احمد است. او بیش از همه دارندگانِ فکر روشن، نه تنها به خودانتقادی، که به خودشکنی پرداخته است! او در مدت کوتاه حیات، بارها پوست انداخته و خویشِ اکنون خود را به دور انداخته و خویشتنی جدید برگزیده است. در نوجوانی نخست هویت سنتی خانواده را ترک گفت و به سلک وهابی مآبی و به قول خودش #اصلاح_دینی درآمد. این حد از تجدید نظر طلبی، او را قانع نکرد و جذب #حزب_توده شد. به سرعت مدارج حزبی را طی کرد و به قول خودش: اتاق های حزب را جلو رفت و گوش به دیوار آخر نهاد و شنید که در آن سو، دیکتاتوری به مراتب خشنتر از شاه ایران عروعور می کند! و پرسید: این کیست؟ و جواب شنید: #استالین است و فی المجلس گفت: ما نیستیم! و با رفقا انشعاب کرد و تا امروز، فحش آن را می خورد! بعد افتاد به همکاری با دکتر مظفر بقایی در تاسیس #حزب_زحمتکشان و پس از چندی، باز انشعاب در کسوتی جدید به نام #نیروی_سوم و سپس به قول خودش: انکشف که زمینِ سستِ سیاست، به دلیل کم خونیِ کالبدِ فرهنگ است... و پرهیز از فعالیت سیاسی و تلاش مجدانه در عرصه #تولید_فکر و برون دادهایی که هنوز فروش آنها پس از نیم قرن، دهها ناشر خصوصی را سرپا نگاه داشته است!
او به رغم آنکه به آورده های فکر و فرهنگ غرب بی اعتنا نبود، اما دریافت که دوای درد ایران را، تنها باید در خود ایران یافت و از همین سربندِ گیوههایش را ورکشید و بسا شهرها و دِه کورههای این مملکت را به پای سفر پیمود و دردِ دلِ مردمان آن را شنید و گنجینه ای از عادات و آداب آنان فراهم آورد و جهد فراوان نمود تا به زبان آنان بگوید و چه خوب توانست تصویر هموطنان خود را در #داستان ها و #گزارش_نویسی ها و تحلیل های خویش ترسیم کند و چه بازخورد شگرفی هم از این جامعه گرفت. کدام یک از مدعیان #روشنفکری، توانسته اند این هزارتوی سیاست و فرهنگ را تنها در چهل و پنج سال بپیمایند و بازار مکاره پیرامون را چنین صادقانه بنمایند؟ از همین مختصر گفته و از آن بسیار کرده جلال، می توان رهیافتی شناخت به #راز_جاودانگی مردی که این روزها مرگ او پنجاه ساله می شود.
#محمدرضا_کائینی
@aeshraq
این قاعدهی بد فُرم، شاید تنها چند استثنای محدود داشته باشد که بی شک یکی از آنها #جلال_آل_احمد است. او بیش از همه دارندگانِ فکر روشن، نه تنها به خودانتقادی، که به خودشکنی پرداخته است! او در مدت کوتاه حیات، بارها پوست انداخته و خویشِ اکنون خود را به دور انداخته و خویشتنی جدید برگزیده است. در نوجوانی نخست هویت سنتی خانواده را ترک گفت و به سلک وهابی مآبی و به قول خودش #اصلاح_دینی درآمد. این حد از تجدید نظر طلبی، او را قانع نکرد و جذب #حزب_توده شد. به سرعت مدارج حزبی را طی کرد و به قول خودش: اتاق های حزب را جلو رفت و گوش به دیوار آخر نهاد و شنید که در آن سو، دیکتاتوری به مراتب خشنتر از شاه ایران عروعور می کند! و پرسید: این کیست؟ و جواب شنید: #استالین است و فی المجلس گفت: ما نیستیم! و با رفقا انشعاب کرد و تا امروز، فحش آن را می خورد! بعد افتاد به همکاری با دکتر مظفر بقایی در تاسیس #حزب_زحمتکشان و پس از چندی، باز انشعاب در کسوتی جدید به نام #نیروی_سوم و سپس به قول خودش: انکشف که زمینِ سستِ سیاست، به دلیل کم خونیِ کالبدِ فرهنگ است... و پرهیز از فعالیت سیاسی و تلاش مجدانه در عرصه #تولید_فکر و برون دادهایی که هنوز فروش آنها پس از نیم قرن، دهها ناشر خصوصی را سرپا نگاه داشته است!
او به رغم آنکه به آورده های فکر و فرهنگ غرب بی اعتنا نبود، اما دریافت که دوای درد ایران را، تنها باید در خود ایران یافت و از همین سربندِ گیوههایش را ورکشید و بسا شهرها و دِه کورههای این مملکت را به پای سفر پیمود و دردِ دلِ مردمان آن را شنید و گنجینه ای از عادات و آداب آنان فراهم آورد و جهد فراوان نمود تا به زبان آنان بگوید و چه خوب توانست تصویر هموطنان خود را در #داستان ها و #گزارش_نویسی ها و تحلیل های خویش ترسیم کند و چه بازخورد شگرفی هم از این جامعه گرفت. کدام یک از مدعیان #روشنفکری، توانسته اند این هزارتوی سیاست و فرهنگ را تنها در چهل و پنج سال بپیمایند و بازار مکاره پیرامون را چنین صادقانه بنمایند؟ از همین مختصر گفته و از آن بسیار کرده جلال، می توان رهیافتی شناخت به #راز_جاودانگی مردی که این روزها مرگ او پنجاه ساله می شود.
#محمدرضا_کائینی
@aeshraq
اشراق 🌿
Photo
روزگاری بود و حزب تودهای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری انگیخته بود و ما جوان بودیم و نمی دانستیم که سر نخ دست کیست و جوانیمان را می فرسودیم و تجربه می اندوختیم.
برای خود من اما روزی شروع شد که مامور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت "کافتا رادزه" برای گرفتن [امتیاز] نفت شمال راه انداخته بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟). از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبر الدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختیم، اما اولِ شاهآباد، چشمم افتاد به کامیونهای روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما، کنار خیابان صف کشیده بودند که یکمرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازو بند را سوت کردم.
#در_خدمت_و_خیانت_روشنفکران
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
برای خود من اما روزی شروع شد که مامور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودم که به نفع ماموریت "کافتا رادزه" برای گرفتن [امتیاز] نفت شمال راه انداخته بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟). از در حزب (خیابان فردوسی) تا چهار راه مخبر الدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختیم، اما اولِ شاهآباد، چشمم افتاد به کامیونهای روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهر ما، کنار خیابان صف کشیده بودند که یکمرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و بازو بند را سوت کردم.
#در_خدمت_و_خیانت_روشنفکران
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
ایرانیان را بهتر از دیگر ملتهای آسیایی یافتهام. ملتی کهنسال هستند و شاید همانطور که خود میگویند کهنسالترین ملت جهان باشند که حکومتی منظم داشته و روی زمین مانند ملتی بزرگ عمل کرده اند. این واقعیت در روحیۀ هر خانوادۀ ایرانی وجود دارد. فقط طبقات تحصیلکرده نیستند که آن را میدانند و به زبان میآورند؛ بلکه عامیترین طبقات نیز همواره آن را در نظر دارند و با کمال میل تکرار میکنند و موضوع صحبتهای عادی خود قرار میدهند. این اولویت و احساس برتری یکی از مبانی اخلاقی و بخش مهمی از میراث معنوی ایرانیان را تشکیل میدهد. بارها شده ایرانیان به تعارف گفتهاند تا جایی که میدانند فرانسویان کهنترین ملت اروپایی و از این جهت به ایرانیان شبیه اند! در عمق فکر این اشخاص نوعی اظهار ادب نسبت به شخص من، ولی در عین حال تفاخر نسبت به خودشان احساس میشد، زیرا ضمن اینکه میخواستند ملت مرا مافوق سایر ملل اروپایی قرار دهند، این جمله را به نحوی ادا میکردند که به من بفهمانند با این وصف فاصله بین فرانسه و ایران زیاد است.
در این کشور تاریخ جالبترین موضوع است. در فرانسه دانشمندان هرگز وقت خود را با تاریخ تلف نمیکنند و دربارۀ آن چیزی نمیدانند. یافتن یک روستایی که نام لویی چهاردم، شارلمانی و سزار به گوشش خورده باشد، بسیار دشوار و نادر است. اما در ایران هرگز کسی را ندیدم که در پستترین شرایط اجتماعی باشد و کلیات تاریخی را که با آفرینش جهان شروع میشود و به سلطنت پادشاه فعلی خاتمه مییابد، نداند. چقدر دشوار می توان یک جلد کتاب خطی را از افراد طبقۀ پایین اجتماع خرید!
حتی برای این اشخاص بیسواد، تاریخ گذشتۀ ملت موضوعی جالب است و اوقات فراغت خود را با لذت به شنیدن داستانهای تاریخی میپردازند یا اینکه به سخنان افراد تحصیلکرده گوش میدهند. بارها چنین اجتماعاتی را دیدم که گوینده و شنوندگان به طور یکسان در پستترین شرایط اجتماعی قرار داشتند. این جلسات درس در کنار یک دیوار خرابه یا یک قنات تشکیل میشد، همه روی زمین چمباتمه میزدند، ولی چنان سکوت و دقتی بر آنان حکمفرما بود که گویی در یک سالن رسمی در صندلیهای راحتی پیرامون میزی با روکش ماهوت سبز نشستهاند. در چهار ماه که در بیابانی در فاصلۀ بیست فرسنگی تهران چادر زده بودم، خدمتکاران من هر شب در چادر یکی از پیشخدمتها جمع میشدند. یک نفر برایشان کتاب میخواند و دربارۀ فلان یا فلان واقعۀ تاریخی کهن بحث میکرد و بیسوادها گوش میدادند و میکوشیدند مطالب را بفهمند. هیچکدام، حتی سربازان، نمیخواستند کلمهای از این دروسِ ساعات فراغت را از دست بدهند... ملتی که اینقدر به تاریخ و پیشینیانش اهمیت میدهد، بیشک به اصل بقا و نیروی فوقالعادۀ خود آگاه است.
ملت ایران را از یک قرینۀ دیگر نیز میتوان شناخت و آن احساس تأثر به خاطرۀ امامان است. امامان پسران و نوادگان حضرت علی هستند. دوستی ایرانی به من میگفت در کشور ما نسبت به هر چیز و هر کس میتوان بدگویی کرد، مگر امامان و زوجۀ کسی که طرف صحبت شماست. فقط این دو مورد دشمنی خونین به وجود میآورد.
#سه_سال_در_آسیا
#کنت_گوبینو ۱۸۵۸ - ۱۸۵۵
@aeshraq
در این کشور تاریخ جالبترین موضوع است. در فرانسه دانشمندان هرگز وقت خود را با تاریخ تلف نمیکنند و دربارۀ آن چیزی نمیدانند. یافتن یک روستایی که نام لویی چهاردم، شارلمانی و سزار به گوشش خورده باشد، بسیار دشوار و نادر است. اما در ایران هرگز کسی را ندیدم که در پستترین شرایط اجتماعی باشد و کلیات تاریخی را که با آفرینش جهان شروع میشود و به سلطنت پادشاه فعلی خاتمه مییابد، نداند. چقدر دشوار می توان یک جلد کتاب خطی را از افراد طبقۀ پایین اجتماع خرید!
حتی برای این اشخاص بیسواد، تاریخ گذشتۀ ملت موضوعی جالب است و اوقات فراغت خود را با لذت به شنیدن داستانهای تاریخی میپردازند یا اینکه به سخنان افراد تحصیلکرده گوش میدهند. بارها چنین اجتماعاتی را دیدم که گوینده و شنوندگان به طور یکسان در پستترین شرایط اجتماعی قرار داشتند. این جلسات درس در کنار یک دیوار خرابه یا یک قنات تشکیل میشد، همه روی زمین چمباتمه میزدند، ولی چنان سکوت و دقتی بر آنان حکمفرما بود که گویی در یک سالن رسمی در صندلیهای راحتی پیرامون میزی با روکش ماهوت سبز نشستهاند. در چهار ماه که در بیابانی در فاصلۀ بیست فرسنگی تهران چادر زده بودم، خدمتکاران من هر شب در چادر یکی از پیشخدمتها جمع میشدند. یک نفر برایشان کتاب میخواند و دربارۀ فلان یا فلان واقعۀ تاریخی کهن بحث میکرد و بیسوادها گوش میدادند و میکوشیدند مطالب را بفهمند. هیچکدام، حتی سربازان، نمیخواستند کلمهای از این دروسِ ساعات فراغت را از دست بدهند... ملتی که اینقدر به تاریخ و پیشینیانش اهمیت میدهد، بیشک به اصل بقا و نیروی فوقالعادۀ خود آگاه است.
ملت ایران را از یک قرینۀ دیگر نیز میتوان شناخت و آن احساس تأثر به خاطرۀ امامان است. امامان پسران و نوادگان حضرت علی هستند. دوستی ایرانی به من میگفت در کشور ما نسبت به هر چیز و هر کس میتوان بدگویی کرد، مگر امامان و زوجۀ کسی که طرف صحبت شماست. فقط این دو مورد دشمنی خونین به وجود میآورد.
#سه_سال_در_آسیا
#کنت_گوبینو ۱۸۵۸ - ۱۸۵۵
@aeshraq
تويی که نام تو در صدر سربلندان است
هنوز بر سر نی چهره تو خندان است
اگر در آتش مهرت گداختيم چه غم
جزای سوختگان در غمت دو چندان است
به احتياج سراغ از غم تو میگيريم
که غم قنوت نياز نيازمندان است
از آن زمان که گرفتی ز مردمان بيعت
جدال عهدشکنها و پاييندان است
خوشا به تربت پاک تو سجده بردن ما
تويی که نام تو در صدر سربلندان است
#فاضل_نظری
@aeshraq
هنوز بر سر نی چهره تو خندان است
اگر در آتش مهرت گداختيم چه غم
جزای سوختگان در غمت دو چندان است
به احتياج سراغ از غم تو میگيريم
که غم قنوت نياز نيازمندان است
از آن زمان که گرفتی ز مردمان بيعت
جدال عهدشکنها و پاييندان است
خوشا به تربت پاک تو سجده بردن ما
تويی که نام تو در صدر سربلندان است
#فاضل_نظری
@aeshraq
این آبها که ریخت، فدای سرت که ریخت
اصلاً فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطرهقطرهی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو دادهاند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نامرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
#علیاکبر_لطیفیان
@aeshraq
اصلاً فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطرهقطرهی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به دست تو دادهاند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نامرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
#علیاکبر_لطیفیان
@aeshraq
Forwarded from محمدرضا زائرى
پيام رسيده از آقاي د.ه: "پدرم در سال چهل از دنیا رفت و من چند ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم ، در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم مفهوم شعری که بر پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند چیست ( در بزم غم حسین مرا یاد کنید ) بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده ؟
روزی در سن حدود بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله بنام حسین که فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست
وقتی آرام شد راز گریستن خودش را تعريف كرد :
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه ی زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشان بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند
از قضا نامزدم سرویس زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد ،
من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار کنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنّایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد
من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدام بدهی؟ کدام بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان هم خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد.
گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته،
آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت
وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد :
آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است حواله ی امام حسین است ، لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !!
تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، بگونه ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم!
وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همانگونه که در عزای حسین بر سینه میزده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و هنگامي که برای عاشورا سفره نذری می انداخته دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده است.
روزی در سن حدود بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله بنام حسین که فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست
وقتی آرام شد راز گریستن خودش را تعريف كرد :
در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه ی زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشان بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند
از قضا نامزدم سرویس زیبا و بسیار گرانی را انتخاب کرد ،
من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار کنم ناگهان پدرت گفت : حسین آقا قربان اسمت ، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنّایی که در خانه مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد
من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدام بدهی؟ کدام بنایی ؟ من طلبی از حاجی ندارم!
بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ ، بلکه صد تومان هم خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد.
گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته،
آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسیمان را تعریف کردم
وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت
وقتی زنم آرام شد از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی و همسرم با هق هق اینگونه جواب داد :
آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم ، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند ، من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است حواله ی امام حسین است ، لطفا به دامادتان نگویید که من دادم !!
تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده ، بگونه ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم!
وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم همانگونه که در عزای حسین بر سر می زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می کشیده ، همانگونه که در عزای حسین بر سینه میزده مرهمی به سینه درد مندان هم بوده ، و هنگامي که برای عاشورا سفره نذری می انداخته دستش به مال مردم و بیت المال آلوده نبوده است.
اَیا کسی که هزاران هزار جان و روان
همیکِشند ز هر سو تو را سلام علیک
به وقت خواندن آن نامههای خون آلود
بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک
تو میخرامی و خورشید و ماه در پی تو
همی دوند که ای خوش لقا سلام علیک
به خاک پای تو هر دم همیکنند پیغام
هزار چشم که ای توتیا سلام علیک
تو تیزگوش تری از همه که هر نفست
ز غیب میرسد از انبیا سلام علیک
سلام خشک نباشد خصوص از شاهان
هزار خلعت و هدیهست با سلام علیک
چنانک کرد خداوند در شب معراج
به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک
زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز
چنین بود چو کند کبریا سلام علیک
گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو
ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک
#مولانا
@aeshraq
همیکِشند ز هر سو تو را سلام علیک
به وقت خواندن آن نامههای خون آلود
بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک
تو میخرامی و خورشید و ماه در پی تو
همی دوند که ای خوش لقا سلام علیک
به خاک پای تو هر دم همیکنند پیغام
هزار چشم که ای توتیا سلام علیک
تو تیزگوش تری از همه که هر نفست
ز غیب میرسد از انبیا سلام علیک
سلام خشک نباشد خصوص از شاهان
هزار خلعت و هدیهست با سلام علیک
چنانک کرد خداوند در شب معراج
به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک
زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز
چنین بود چو کند کبریا سلام علیک
گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو
ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک
#مولانا
@aeshraq
نبود غیرِ حرامی، به هرطرف نگریست
ولی خروش برآورد: یاری آیا نیست؟
مخاطبش چه کسی بود روز عاشورا؟
به جز من و تو خطاب حسین با چهکسی است؟
چه گفت با بشریت در آن دیار غریب
که قرن های پیاپی بشر شنید و گریست؟
هنوز خون گلویش به نیزه ها باقی
هنوز در پی لبیک، بانگ او جاری است
چه داند آن که به ذلت خوش است، کیست حسین؟
چه داند آن که خموشی گزید، زینب کیست؟
چه کس به غیر اباالفضل در جهان دانست
به گاه خون و خطر، معنی برادر چیست؟
دوام مسند و نان است و نام، همت ما
در این زمانه خدارا چه کس حسینی زیست؟
ستم ز هر که زند سر، نَسَب بَرد به یزید
شرف، اگر به جهان ماند، از حسین علی است
#افشین_علا
@aeshraq
ولی خروش برآورد: یاری آیا نیست؟
مخاطبش چه کسی بود روز عاشورا؟
به جز من و تو خطاب حسین با چهکسی است؟
چه گفت با بشریت در آن دیار غریب
که قرن های پیاپی بشر شنید و گریست؟
هنوز خون گلویش به نیزه ها باقی
هنوز در پی لبیک، بانگ او جاری است
چه داند آن که به ذلت خوش است، کیست حسین؟
چه داند آن که خموشی گزید، زینب کیست؟
چه کس به غیر اباالفضل در جهان دانست
به گاه خون و خطر، معنی برادر چیست؟
دوام مسند و نان است و نام، همت ما
در این زمانه خدارا چه کس حسینی زیست؟
ستم ز هر که زند سر، نَسَب بَرد به یزید
شرف، اگر به جهان ماند، از حسین علی است
#افشین_علا
@aeshraq
اشراق 🌿
Photo
روز عاشورای سال ۱۳۳۰ هجری قمری در تبریز عاشورایی دیگر بود!
صد و هشت سال پیش، شهید #میرزاعلیآقا_تبریزی، مشهور به ثقة الاسلام، به جرم مخالفت با حضور قوای اشغالگر روس در آذربایجان، به دار آویخته شد. روز اعدام او و هفتتن دیگر از مشروطهخواهان، برابر بود با عاشورای ۱۳۳۰ قمری.
پس از اشغال تبریز به دست قشون روس، روسها از ثقةالاسلام خواستند که به کنسولگری روسیه در تبریز بیاید. با آنکه کنسول عثمانی به او هشدار داده بود، ثقةالاسلام از مخفی شدن و پناهندگی در کنسولگری عثمانی سر باز زد و به کنسول گری روسیه رفت. در آن جا از او خواستند که بنویسد که آغاز کننده جنگ مجاهدان بودهاند ولی #ثقةالاسلام از این کار خودداری کرد و گفت روسها جنگ را شروع کردهاند.
در روز اعدام كه مصادف با #عاشورا هم بود، مشروطهخواهان تبریز، هر چه به مردم التماس کردند که بیایید امروز مقابل کنسولخانه روس عزاداری کنیم تا روسها بترسند و روحانی فاضل و مجاهد شهر را اعدام نکنند، افاقه نکرد.
یکی از #مشروطهخواهان نزد سردسته مهمترین هیئت قمهزنی تبریز رفت و گفت: روسها بیشتر از ۲۰۰ تفنگچی در تبریز ندارند. شما چندهزار نفرید. نگذارید این عالم جلیلالقدر را بکشند. سردستۀ قمهزنان گفت: اولارین تفنگی وار، آدامی اؤلدورَللَر؛ يعنی آنها تفنگ دارند، آدم را میکشند!
روسها چوبههای داری که به رنگ پرچم امپراتوری روس تزیین شدهبود برپا نمودند و اعدامها را آغاز نمودند. مامور دولتی که مامور دار کشیدن او بود به نام قاسم دماوندی، از این کار امتناع و ماموران روسی او را نیز به جرم همکاری با مجاهدان پای چوبه دار بردند.
روسها او را همراه هفت تن دیگر از مشروطهخواهان آذربايجان در روز عاشورای سال ۱۳۳۰ قمری برابر با ۹ دیماه ۱۲۹۰ خورشیدی در میدان مشق (دانشسرای امروزی) به دار آویختند؛ در حالی كه مردم شهر مشغول عزاداری و سینهزنی برای امام حسین(ع) بودند!
پ ن: همانطور که در عکس دیده میشود طناب دار را برعکس به گردن شان انداختند تا بیشتر زجر بکشند!
@aeshraq
صد و هشت سال پیش، شهید #میرزاعلیآقا_تبریزی، مشهور به ثقة الاسلام، به جرم مخالفت با حضور قوای اشغالگر روس در آذربایجان، به دار آویخته شد. روز اعدام او و هفتتن دیگر از مشروطهخواهان، برابر بود با عاشورای ۱۳۳۰ قمری.
پس از اشغال تبریز به دست قشون روس، روسها از ثقةالاسلام خواستند که به کنسولگری روسیه در تبریز بیاید. با آنکه کنسول عثمانی به او هشدار داده بود، ثقةالاسلام از مخفی شدن و پناهندگی در کنسولگری عثمانی سر باز زد و به کنسول گری روسیه رفت. در آن جا از او خواستند که بنویسد که آغاز کننده جنگ مجاهدان بودهاند ولی #ثقةالاسلام از این کار خودداری کرد و گفت روسها جنگ را شروع کردهاند.
در روز اعدام كه مصادف با #عاشورا هم بود، مشروطهخواهان تبریز، هر چه به مردم التماس کردند که بیایید امروز مقابل کنسولخانه روس عزاداری کنیم تا روسها بترسند و روحانی فاضل و مجاهد شهر را اعدام نکنند، افاقه نکرد.
یکی از #مشروطهخواهان نزد سردسته مهمترین هیئت قمهزنی تبریز رفت و گفت: روسها بیشتر از ۲۰۰ تفنگچی در تبریز ندارند. شما چندهزار نفرید. نگذارید این عالم جلیلالقدر را بکشند. سردستۀ قمهزنان گفت: اولارین تفنگی وار، آدامی اؤلدورَللَر؛ يعنی آنها تفنگ دارند، آدم را میکشند!
روسها چوبههای داری که به رنگ پرچم امپراتوری روس تزیین شدهبود برپا نمودند و اعدامها را آغاز نمودند. مامور دولتی که مامور دار کشیدن او بود به نام قاسم دماوندی، از این کار امتناع و ماموران روسی او را نیز به جرم همکاری با مجاهدان پای چوبه دار بردند.
روسها او را همراه هفت تن دیگر از مشروطهخواهان آذربايجان در روز عاشورای سال ۱۳۳۰ قمری برابر با ۹ دیماه ۱۲۹۰ خورشیدی در میدان مشق (دانشسرای امروزی) به دار آویختند؛ در حالی كه مردم شهر مشغول عزاداری و سینهزنی برای امام حسین(ع) بودند!
پ ن: همانطور که در عکس دیده میشود طناب دار را برعکس به گردن شان انداختند تا بیشتر زجر بکشند!
@aeshraq
من نمی توانم سوگواری برای امام حسین را درک کنم مگر آنکه بتواند قهرمانانی را تربیت کند. کسانی را تربیت کند که در برابر ستمگر بایستند و در برابر ستمگر سخن حق را بگویند.
#امام_موسی_صدر
@aeshraq
#امام_موسی_صدر
@aeshraq