چه عادت است که ابنای دهر در هر قرن
کرم به لاف ز عهد گذشته واگویند؟!
بدان گروه بباید گریست کز پی ما
حکایت کرم از روزگار ما گویند!
#کمالالدین_اصفهانی
@aeshraq
کرم به لاف ز عهد گذشته واگویند؟!
بدان گروه بباید گریست کز پی ما
حکایت کرم از روزگار ما گویند!
#کمالالدین_اصفهانی
@aeshraq
مَّثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِّائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَن يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
ﻣَﺜَﻞ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻔﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﺑﺮﻭﻳﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍی ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ.
#سوره_بقره آیه ۲۶۱
@aeshraq
ﻣَﺜَﻞ ﺁﻧﺎﻥ ﻛﻪ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺍی ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻔﺖ ﺧﻮﺷﻪ ﺑﺮﻭﻳﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺻﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺍی ﻫﺮ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﭼﻨﺪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎ ﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ.
#سوره_بقره آیه ۲۶۱
@aeshraq
Forwarded from دژاوو
زندگی انسان عادی وضعیتی اسفناک است که میان دو قطب نوسان میکند: در یکسو رنج روحی، درد جسمانی و نیاز قرار دارد که آدمی برای رهایی از اینها میکوشد و هنگامی که خلاصی یافت و به فراغت رسید، در قطب دیگر دچار ملال و بیحوصلگی میگردد و برای رهایی از این وضع به هر وسیلهای متوسل میشود، تا خط درونی خود را فراموش کند. تنها تسلی انسان در این جهان کوشش در راه شناخت درون خویش و جهان بیرون، به ویژه از راه اشتغال به هنر است. بدین وسیله آدمی میتواند از اراده خویش که منشأ همه رنج هاست، منفک گردد.
@illusionism1
در باب حکمت زندگی
@illusionism1
در باب حکمت زندگی
تقی از توپ خالی شاه نمیترسد
روزی ناصرالدین شاه به خاطر یک مسئلهای مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی #آقانجفی_اصفهانی را به تهران احضار کرد، ولی ایشان نمی پذیرفتند. اما با اصرار علمای تهران و با احترام و استقبال مردم به تهران آمده و در ساعت مقرره در شمس العماره برای ملاقات شاه رفت، ولی او که از این ملاقات ناراضی بود، یکی از علمای اصفهان را با خودش به عمارت شمس العماره برده و در آن جا تا آمدن شاه مشغول مباحثه شدند!
شاه وارد شد، ولی آن دو نفر گرم مباحثه بودند و کمترین توجهی نداشتند! با این که معتمد الدوله پیش دوید و ورود اعلیحضرت قدر قدرت را اطلاع داد، باز تعمداً آقا نجفی به روی خودش نیاورد تا شاه به آنها نزدیک شد. ناگهان آقا نجفی سر بلند کرد و با لهجه اصفهانی گفت: شاه شومائید؟!
شاه از این عمل که توهین عمدی نسبت به او بود سخت برآشفته شد بدون اعتنا و تکلم با آقا نجفی، برگشت و از تالار قصر خارج شد و در حالی که با کلمات زننده و تند خود تهدید می کرد بیرون رفت. غضب شاه، اتابک و رجال درباری را سخت به وحشت انداخت و مضطرب گردید. آقانجفی هم برخاست و عصازنان راه خود ر ا گرفت که برود. اتابک با رنگ پریده متوحشانه پیش دوید و گفت: آقا چرا این طور فرمودید؟ امروز اختیار جان و مال تمام مملکت در اختیار اعلیحضرت است. این عمل اگر برای شما فرضاً خطر نداشته باشد برای ما بسیار خطرناک است.
آقا نجفی که به در خروجی قصر نزدیک می شد و این کلمات تهدید آمیز وزیر اعظم را می شنید، ناگهان چشمش به توپی که در آنجا کار گذاشته بودند افتاد. بدون توجه به تهدیدات صدر اعظم، کلام او را قطع کرد و با لحن تمسخرآمیز گفت:
آقای صدر اعظم باشی! این درازه چی است؟!
صدر اعظم: این توپ است.
آقا نجفی پیش رفته و جلو توپ ایستاده و می گوید: آقا صدر اعظم بفرمائید به این توپ در برود و مرا قطعه قطعه کند.
اتابک اعظم: این توپ خالی است و حالا در نمی رود!
آقا نجفی نگاه تمسخر آمیزی به اتابک انداخته و در جواب تهدیدهای او می گوید: به شاه بگویید که: تقی از این توپِ خالی شاه نمی ترسد!
#حکم_نافذ_آقانجفی
موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
@aeshraq
روزی ناصرالدین شاه به خاطر یک مسئلهای مرحوم آیت الله شیخ محمد تقی #آقانجفی_اصفهانی را به تهران احضار کرد، ولی ایشان نمی پذیرفتند. اما با اصرار علمای تهران و با احترام و استقبال مردم به تهران آمده و در ساعت مقرره در شمس العماره برای ملاقات شاه رفت، ولی او که از این ملاقات ناراضی بود، یکی از علمای اصفهان را با خودش به عمارت شمس العماره برده و در آن جا تا آمدن شاه مشغول مباحثه شدند!
شاه وارد شد، ولی آن دو نفر گرم مباحثه بودند و کمترین توجهی نداشتند! با این که معتمد الدوله پیش دوید و ورود اعلیحضرت قدر قدرت را اطلاع داد، باز تعمداً آقا نجفی به روی خودش نیاورد تا شاه به آنها نزدیک شد. ناگهان آقا نجفی سر بلند کرد و با لهجه اصفهانی گفت: شاه شومائید؟!
شاه از این عمل که توهین عمدی نسبت به او بود سخت برآشفته شد بدون اعتنا و تکلم با آقا نجفی، برگشت و از تالار قصر خارج شد و در حالی که با کلمات زننده و تند خود تهدید می کرد بیرون رفت. غضب شاه، اتابک و رجال درباری را سخت به وحشت انداخت و مضطرب گردید. آقانجفی هم برخاست و عصازنان راه خود ر ا گرفت که برود. اتابک با رنگ پریده متوحشانه پیش دوید و گفت: آقا چرا این طور فرمودید؟ امروز اختیار جان و مال تمام مملکت در اختیار اعلیحضرت است. این عمل اگر برای شما فرضاً خطر نداشته باشد برای ما بسیار خطرناک است.
آقا نجفی که به در خروجی قصر نزدیک می شد و این کلمات تهدید آمیز وزیر اعظم را می شنید، ناگهان چشمش به توپی که در آنجا کار گذاشته بودند افتاد. بدون توجه به تهدیدات صدر اعظم، کلام او را قطع کرد و با لحن تمسخرآمیز گفت:
آقای صدر اعظم باشی! این درازه چی است؟!
صدر اعظم: این توپ است.
آقا نجفی پیش رفته و جلو توپ ایستاده و می گوید: آقا صدر اعظم بفرمائید به این توپ در برود و مرا قطعه قطعه کند.
اتابک اعظم: این توپ خالی است و حالا در نمی رود!
آقا نجفی نگاه تمسخر آمیزی به اتابک انداخته و در جواب تهدیدهای او می گوید: به شاه بگویید که: تقی از این توپِ خالی شاه نمی ترسد!
#حکم_نافذ_آقانجفی
موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
@aeshraq
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین دردِ نهانسوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخنگفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایۀ دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریات ای گل که در این باغ
چون غنچۀ پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی! تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
@aeshraq
وین دردِ نهانسوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخنگفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایۀ دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، من سوخته در دامن شبها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریات ای گل که در این باغ
چون غنچۀ پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخنگوی! تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
@aeshraq
عنبرین مویی مرا دیوانه کرد
یاسمنبویی مرا دیوانه کرد
ای مسلمانان! به فریادم رسید
طفل هندویی مرا دیوانه کرد
فکر زنجیری کنید ای عاقلان!
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
پیش هر بیگانه گویم راز خود
آشنارویی مرا دیوانه کرد
میزنم خود را به آتش بیدریغ
آتشین خویی مرا دیوانه کرد
از حرم لبیکگویان میروم
جذبه کویی مرا دیوانه کرد
واقف از میخانه و مسجد نیم
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد
#واقف_لاهوری
@aeshraq
یاسمنبویی مرا دیوانه کرد
ای مسلمانان! به فریادم رسید
طفل هندویی مرا دیوانه کرد
فکر زنجیری کنید ای عاقلان!
بوی گیسویی مرا دیوانه کرد
پیش هر بیگانه گویم راز خود
آشنارویی مرا دیوانه کرد
میزنم خود را به آتش بیدریغ
آتشین خویی مرا دیوانه کرد
از حرم لبیکگویان میروم
جذبه کویی مرا دیوانه کرد
واقف از میخانه و مسجد نیم
چشم و ابرویی مرا دیوانه کرد
#واقف_لاهوری
@aeshraq
رضاشاه بعد از سفر ترکیه، به محمود جم، رئیسالوزرا، گفته بود:
مدتی است که این موضوع سخت فکر مرا به خود مشغول داشتهاست، خصوصاً از وقتی که به ترکیه رفتم و زنهای آنها را دیدم که «پیچه» و «حجاب» را دور انداخته و دوش به دوش مردهایشان در کارهای مملکت به آنها کمک میکنند، دیگر از هر چه زن چادری است بدم آمدهاست.
اصلاً چادر و چاقچور دشمن ترقّی و پیشرفت مردم است. درست حکم یک دُمَل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نیشتر زد و از بینش برد!
« رضاشاه دستور کشف حجاب داد و پوشیدن چادر را ممنوع ساخت. پس از سال ۱۳۱۴ مقامات عالیرتبه اگر با همسران بدون حجاب خود در میهمانیهای رسمی حضور نمییافتند احتمالاً مقام خود را از دست میدادند. کارکنان ردهپایین حکومت نیز، مانند رُفتگران، اگر همراه زنان بیحجاب خود در خیابانهای اصلی به گردش نمیپرداختند، جریمه و مجازات میشدند. پس شگفتیآور نبود که بیشتر مردم این اقدام را نه آزادی بلکه نوعی سرکوب قلمداد کنند. البته زنان همچنان از حق رأی و نامزدی در انتخابات محروم بودند.
ناآرامیهای ۱۵-۱۳۱۴ به علّت کشف حجاب و ترویج «کلاه بینالمللی» آغاز شده بود...
به دنبال اعتراضهای مردم در مسجد گوهرشاد نزدیک به دویست تن بهشدّت زخمی و بیش از یکصد تن دیگر، از جمله شمار فراوانی زن و کودک جان خود را از دست دادند. در ماههای بعد متولّی حرم اعدام شد...
سه سربازی که از تیراندازی بهسوی مردمِ بیسلاح خودداری کرده بودند به جوخهٔ آتش سپرده شدند.
#ایران_بین_دو_انقلاب
#یرواند_آبراهامیان
@aeshraq
مدتی است که این موضوع سخت فکر مرا به خود مشغول داشتهاست، خصوصاً از وقتی که به ترکیه رفتم و زنهای آنها را دیدم که «پیچه» و «حجاب» را دور انداخته و دوش به دوش مردهایشان در کارهای مملکت به آنها کمک میکنند، دیگر از هر چه زن چادری است بدم آمدهاست.
اصلاً چادر و چاقچور دشمن ترقّی و پیشرفت مردم است. درست حکم یک دُمَل را پیدا کرده که باید با احتیاط به آن نیشتر زد و از بینش برد!
« رضاشاه دستور کشف حجاب داد و پوشیدن چادر را ممنوع ساخت. پس از سال ۱۳۱۴ مقامات عالیرتبه اگر با همسران بدون حجاب خود در میهمانیهای رسمی حضور نمییافتند احتمالاً مقام خود را از دست میدادند. کارکنان ردهپایین حکومت نیز، مانند رُفتگران، اگر همراه زنان بیحجاب خود در خیابانهای اصلی به گردش نمیپرداختند، جریمه و مجازات میشدند. پس شگفتیآور نبود که بیشتر مردم این اقدام را نه آزادی بلکه نوعی سرکوب قلمداد کنند. البته زنان همچنان از حق رأی و نامزدی در انتخابات محروم بودند.
ناآرامیهای ۱۵-۱۳۱۴ به علّت کشف حجاب و ترویج «کلاه بینالمللی» آغاز شده بود...
به دنبال اعتراضهای مردم در مسجد گوهرشاد نزدیک به دویست تن بهشدّت زخمی و بیش از یکصد تن دیگر، از جمله شمار فراوانی زن و کودک جان خود را از دست دادند. در ماههای بعد متولّی حرم اعدام شد...
سه سربازی که از تیراندازی بهسوی مردمِ بیسلاح خودداری کرده بودند به جوخهٔ آتش سپرده شدند.
#ایران_بین_دو_انقلاب
#یرواند_آبراهامیان
@aeshraq
Forwarded from دژاوو
شب ميلاد امام هشتم است و دارم از پله های ايستگاه مترو پايين میروم كه صدای موسيقی را میشنوم، اما همين كه پله برقی به نزديكی سطح زمين میرسد صدای موسيقی قطع میشود! جلو می روم و اسكناسی را توی جعبه گيتار می اندازم، گيتاريست با تعجب میگويد: من به احترام شما قطع كردم!
جواب میدهم اين اسكناس برای همين چند ثانيه صدای ساز توست، وگرنه من نه قدر هنر تو پول دارم و نه ادب و معرفت و آقایی تو را میتوانم محاسبه كنم!
#روزنوشتهای_شهری
#محمدرضا_زائرى
@aeshraq
جواب میدهم اين اسكناس برای همين چند ثانيه صدای ساز توست، وگرنه من نه قدر هنر تو پول دارم و نه ادب و معرفت و آقایی تو را میتوانم محاسبه كنم!
#روزنوشتهای_شهری
#محمدرضا_زائرى
@aeshraq