💠 به کجا چنین شتابان؟! 💠
بیشتر مردم زندگی نمیکنند ، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند.
میخواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن، آنقدر نفس شان بند میآید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیباییها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند.
یک وقت چشم شان به خودشان میافتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدف شان رسیده اند یا نرسیده اند!
بابا لنگ دراز/ جین وبستر
@aeshraq
بیشتر مردم زندگی نمیکنند ، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند.
میخواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن، آنقدر نفس شان بند میآید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیباییها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند.
یک وقت چشم شان به خودشان میافتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدف شان رسیده اند یا نرسیده اند!
بابا لنگ دراز/ جین وبستر
@aeshraq
حاجی واشنگتن...
حسینقلی خان صدرالسلطنه، نخستین سفیر ایران در آمریکا به علت ذبح گوساله در بالکن هتل والدورف-آستوریا در شهر نیویورک، در روز عید قربان به تهران احضار شد.
ناصرالدین شاه خطاب به او گفته بود: «ما را نزد جوانترین دولت دنیا بیآبرو کردی و ملت چندین هزار ساله ما سخره عالمیان کردی. خدا از تو نگذرد»
حاجی واشنگتن
تاريخ روابط ايران و آمريكا در روزگار قاجاريه و پهلوی
@aeshraq
حسینقلی خان صدرالسلطنه، نخستین سفیر ایران در آمریکا به علت ذبح گوساله در بالکن هتل والدورف-آستوریا در شهر نیویورک، در روز عید قربان به تهران احضار شد.
ناصرالدین شاه خطاب به او گفته بود: «ما را نزد جوانترین دولت دنیا بیآبرو کردی و ملت چندین هزار ساله ما سخره عالمیان کردی. خدا از تو نگذرد»
حاجی واشنگتن
تاريخ روابط ايران و آمريكا در روزگار قاجاريه و پهلوی
@aeshraq
💠 ريخت مردم از آدميزاد برگشته!! 💠
مملكت رو تعطيل كنيد دارالايتام داير كنيد ، درست تره! مردم نان شب ندارند ، قحطي است ، مرض بيداد مي كند ، نفوس حق النَفَس ميدهند.
باران رحمت از دولتي سر قبله عالم است؛ سيل و زلزله از معصيت مردم! ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني؛ سربريدن از ختنه سهل تر !. ريخت مردم از آدميزاد برگشته. سالك بر پيشاني همه مهر نكبت زده. چشم ها خمار از تراخم است، چهره ها تكيده از ترياك.
خلق خدا به چه روزي افتاده اند از تدبير ما!... دلال، بدكاره، لوطي، يله، قاب باز، كف زن، رمال، معركه گير،... گدايي كه خودش شغلي است...
حاجی واشنگتن / علی حاتمی
@aeshraq
مملكت رو تعطيل كنيد دارالايتام داير كنيد ، درست تره! مردم نان شب ندارند ، قحطي است ، مرض بيداد مي كند ، نفوس حق النَفَس ميدهند.
باران رحمت از دولتي سر قبله عالم است؛ سيل و زلزله از معصيت مردم! ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني؛ سربريدن از ختنه سهل تر !. ريخت مردم از آدميزاد برگشته. سالك بر پيشاني همه مهر نكبت زده. چشم ها خمار از تراخم است، چهره ها تكيده از ترياك.
خلق خدا به چه روزي افتاده اند از تدبير ما!... دلال، بدكاره، لوطي، يله، قاب باز، كف زن، رمال، معركه گير،... گدايي كه خودش شغلي است...
حاجی واشنگتن / علی حاتمی
@aeshraq
عزیز من!
به یادم هست که روزی مصرانه به تو می گفتم
"ما هرگز خسته نخواهیم شد... هرگز..."
اما مدتی است پی فرصتی می گردم ،تا به تو بگویم: ما نیز خسته می شویم ، وخسته شدن حق ماست. این که خسته می شویم مساله ای نیست ، مساله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم. خسته نشدن خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن. دیگر نمی گویم که "ما تا زنده ایم خسته نخواهیم شد" بل می گویم:
ما هرگز خسته نخواهیم ماند"
یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی
@aeshraq
به یادم هست که روزی مصرانه به تو می گفتم
"ما هرگز خسته نخواهیم شد... هرگز..."
اما مدتی است پی فرصتی می گردم ،تا به تو بگویم: ما نیز خسته می شویم ، وخسته شدن حق ماست. این که خسته می شویم مساله ای نیست ، مساله این است که بتوانیم زیر درختی، کنار جوی آبی بنشینیم و خستگی از تن و روح بتکانیم. خسته نشدن خلاف طبیعت است همچنان که خسته ماندن. دیگر نمی گویم که "ما تا زنده ایم خسته نخواهیم شد" بل می گویم:
ما هرگز خسته نخواهیم ماند"
یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی
@aeshraq
گاهی آدم رمانی نیمه تمام دارد، می رود خانه چای دم می کند، سیگاری زیر لب می گذارد، تکیه به بالشی می دهد و نرم نرم می خواند. خب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد، اما بدبختی این است که هر شب نمی شود این کار را کرد. آدم گاهی دلش می خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره اش می کند. اما کو تا یکی این طور و آن همه اخت پیدا بشود؟!
بره گم شده راعی/ هوشنگ گلشیری
@aeshraq
بره گم شده راعی/ هوشنگ گلشیری
@aeshraq
💠 عاشقی بیاموز ... 💠
گفتم مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.
گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است، گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟ گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه...
@aeshraq
گفتم مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.
گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟ گفتم: نه. گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است، گفتم: نه. گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟ گفتم: نه. گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟ گفتم: نه. گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟ گفتم: نه. گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟ گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه...
@aeshraq
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می افتد... اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتی که اردنگی می خوریم، می شود زد به چاک!
اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار می شوم، می خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد...
زندگی در پیش رو/ رومن گاری
@aeshraq
اما از درون غیرممکن است. وقتی به این حالت دچار می شوم، می خواهم بروم بیرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم. مثل این است که وجود دیگری در من باشد...
زندگی در پیش رو/ رومن گاری
@aeshraq
از نیروهای عتیقه آن دوران مسعود نعمتی بود. مسعود کم سن و سال بود و تازه پا به جبهه گذاشته بود و بسیار پر جنب و جوش بود. یک بار نزدیکیهای عصر بود که متوجه شدیم قسمتی از خط را با دوشکا شدیداً زیر آتش گرفته اند! وقتی موضوع را پیگیری کردیم، فهمیدیم که مسعود، کلاهخودی را به سر چوب زده داخل کانال میچرخاند که عراقیها هم آن قسمت را با دوشکا میزدند!
زنده باد کمیل/ محسن مطلق
@aeshraq
زنده باد کمیل/ محسن مطلق
@aeshraq
من آدم حساسی نيستم ، وقتی خانه والدينم را ترک كردم گريه نكردم ، وقتی گربهام مرد گريه نكردم ، وقتی در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم !!
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود ما بوديم و یک خانه ی گرد آبی ، با خودم گفتم انسانها برای چه می جنگند ؟!
انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...!!
" از خاطرات نیل آرمسترانگ "
@aeshraq
اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم بغضم گرفت با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی میکردم از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود ما بوديم و یک خانه ی گرد آبی ، با خودم گفتم انسانها برای چه می جنگند ؟!
انگشت شصتم را به سمت زمین گرفتم و کره زمین با آن عظمت پشت انگشت شصتم پنهان شد و من با تمام وجود اشک ریختم ...!!
" از خاطرات نیل آرمسترانگ "
@aeshraq
مردم اغلب خرید کتاب را با تحصیل محتوایش اشتباه می گیرند. این که شخصی بخواهد هرچه را می خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می خورد در معده نگه دارد. جسم شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهن وی از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست. همانطور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می کند - به دیگر سخن، آنچه را که با نظام فکری وی سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش. هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظام فکری خود دارد. به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه ای بی تعلق و عینی نمی یابند و از آنچه خوانده اند چیزی نمی آموزند: هیچ چیز آن را به خاطر نمی سپارند.
جهان و تأملات فیلسوف
" آرتور شوپنهاور "
@aeshraq
جهان و تأملات فیلسوف
" آرتور شوپنهاور "
@aeshraq