از این ندای درونیِ خویش سپاس دارم که مرا در طیِ سالهایی که در جستجوی شغل بین انتخاب کارِ لشکری و آنچه قضاوتگری نام دارد در تردّد بودم سرانجام مرا به سوی #معلمی راند. کاری که از همان آغاز آن را در ردیف پیامبری و رهبریِ نفوس یافتم و طی نیم قرن یا بیشتر که بدان اشتغال دارم یک لحظه هم این اندیشه به خاطرم راه نیافته است که کاری اخلاقیتر، انسانیتر و خداییتر از آن نیز میتواند در تصور آید...
معلّمی اگر آن گونه که شرط آن است انجام شود هدایت و رَشاد تمام عالم انسانیت است و چیزی مِثلِ پیشوایی و پیغامآوری است.
#حکایت_همچنان_باقی
#عبدالحسین_زرینکوب
@aeshraq
معلّمی اگر آن گونه که شرط آن است انجام شود هدایت و رَشاد تمام عالم انسانیت است و چیزی مِثلِ پیشوایی و پیغامآوری است.
#حکایت_همچنان_باقی
#عبدالحسین_زرینکوب
@aeshraq
معلم عزيزی، دو سه باری، چند نفر از ما را برد منزل #علامه_جعفری. ما بچه ها، روی زمين دورش می نشستيم و او با آن شمايل با نمك و لهجه شيرين آذری، برايمان حرف می زد. بلد بود از آن اوج فلسفه و معقولات فرو آيد و با يك مشت پسر بچه سر به هوا، ارتباط فكری برقرار كند!
علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.
از آن نشست ها، قصهای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.
روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبی نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.
روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت آمد. از كنار در دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...
اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت:
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آنروز است!
#درس_استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعی كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.
#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.
از آن نشست ها، قصهای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.
روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبی نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.
روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت آمد. از كنار در دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...
اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت:
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آنروز است!
#درس_استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعی كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.
#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
یک روز صبح به مدرسه که رسیدم، ناظم هنوز نیامده بود. از این اتفاقها کم میافتاد. و طبیعی بود که زنگ را هم نزده بودند. ده دقیقهای از زنگ میگذشت و معلمها در دفتر، گرم اختلاط بودند. خودم هم وقتی #معلم بودم به این مرض دچار بودم. امّا از وقتی مدیر شده بودم تازه میفهمیدم که چه لذّتی میبرند معلمها از اینکه پنج دقیقه، نه، فقط دو دقیقه، حتی یک دقیقه دیرتر به کلاس بروند.
چنان در این کار مُصر بودند که انگار فقط به خاطر همین یکی دو دقیقه تأخیرها معلم شدهاند. حق هم داشتند. آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت بگذارد که نه دیگران از آن میخندند و نه خود آدم لذّتی میبرد، پیداست که رفع تکلیف میکند.
#مدیر_مدرسه
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
چنان در این کار مُصر بودند که انگار فقط به خاطر همین یکی دو دقیقه تأخیرها معلم شدهاند. حق هم داشتند. آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت بگذارد که نه دیگران از آن میخندند و نه خود آدم لذّتی میبرد، پیداست که رفع تکلیف میکند.
#مدیر_مدرسه
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
همچنان که #معلم کودکی را خط آموزد، کودک سطر مینویسد و به معلم عرضه مینماید. پیشِ معلم، آن همه کژ است و خطا. با وی به طریق صنعت و مدارا میگوید که جمله نیکی است و نیکو نبشتی، احسنت! احسنت! الاّ این یک حرف را بد نبشتی، چنین میباید و آن یک حرف هم بد نبشتی. چند حرفی را از آن سطر بد میگوید و به وی مینماید که چنین میباید نبشتن و باقی را تحسین میگوید تا دل او نَرَمد و ضعف او با آن تحسین قوت میگیرد و همچنان به تدریج تعلیم میکند و مدد مییابد...
#مولوی
#فیه_ما_فیه
@aeshraq
#مولوی
#فیه_ما_فیه
@aeshraq
سال اول دبستان بود. كلاس بزرگ بود: يك اطاق پنجدری. و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نمیرسيد. شكوهِ بيرونِ كلاس بر ما حرام بود. سرهای ما تو كتاب بود. #معلم درس پرسيده بود. و گفته بود: دوره كنيد. نمیشد سربلند كرد. تماشای آفتاب تخلف بود. ديدن كاج حيات جريمه داشت! از نمره گرفته، دو نمره كم میشد.
ما دور تا دور اطاق روی نيمكت نشسته بوديم. ميان اطاق خالی بود. و چه پهنهای برای چوب و فلك. تخته سياه بدجايی بود. ضد نور بود. روی چند شيشه را گرفته بود، نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكهای از آسمان. نوشتهی روی تخته سياه خوب ديده نمیشد. برگ، مرگ خوانده میشد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبی از دست معلم خورده بود.
#اطاق_آبی
#سهراب_سپهری
@aeshraq
ما دور تا دور اطاق روی نيمكت نشسته بوديم. ميان اطاق خالی بود. و چه پهنهای برای چوب و فلك. تخته سياه بدجايی بود. ضد نور بود. روی چند شيشه را گرفته بود، نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكهای از آسمان. نوشتهی روی تخته سياه خوب ديده نمیشد. برگ، مرگ خوانده میشد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبی از دست معلم خورده بود.
#اطاق_آبی
#سهراب_سپهری
@aeshraq
جای من نزديك #معلم بود. پشت ميزش نشسته بود و ذكر میكرد. وجودش بطلان ذكر بود. آدمی بی رؤيا بود. پيدا بود زنجره را نمیفهمد، خطمی را نمیشناسد، و قصه بلد نيست. میشد گفت هيچوقت پرپرچه نداشته است. در حضور او خيالات من چروک میخورد. وقتی وارد كلاس میشد، ما از اوج خيال میافتاديم. در تن خود حاضر میشديم. پرهای ما ريخته بود. انگار سرنگون بوديم. تركه روی ميز ادامه اخلاق او بود. بیتركه شمايل او ناتمام مینمود. و تركه هميشه بود. حضور ابدی داشت.
كتاب من باز بود. چيزی نمیخواندم. دفترچهام را روی كتاب باز كرده بودم. و نقاشی میكردم. درخت را تمام كرده بودم. رفتم بالای يك كوه يك تكهابر نشان بدهم، داشتم يك تكهابر میكشيدم رسيده بودم به كوه، كه باران ضربه بر سرم فرود آمد، فرياد معلم بلند بود: «كودن، همه درسهايت خوب است. عيب تو اين است كه نقاشی میكنی». كاش زنده بود و میديد هنوز اين عيب را دارم!
#اطاق_آبی
#سهراب_سپهری
@aeshraq
كتاب من باز بود. چيزی نمیخواندم. دفترچهام را روی كتاب باز كرده بودم. و نقاشی میكردم. درخت را تمام كرده بودم. رفتم بالای يك كوه يك تكهابر نشان بدهم، داشتم يك تكهابر میكشيدم رسيده بودم به كوه، كه باران ضربه بر سرم فرود آمد، فرياد معلم بلند بود: «كودن، همه درسهايت خوب است. عيب تو اين است كه نقاشی میكنی». كاش زنده بود و میديد هنوز اين عيب را دارم!
#اطاق_آبی
#سهراب_سپهری
@aeshraq
گویند که ماه روزه نزدیک رسید
مِنبعد به گِرد باده نتوان گردید
در آخِر شعبان بخورم چندان می
کاندر رمضان مست بخسبم تا عید!
#جلال_عضد_یزدی
@aeshraq
مِنبعد به گِرد باده نتوان گردید
در آخِر شعبان بخورم چندان می
کاندر رمضان مست بخسبم تا عید!
#جلال_عضد_یزدی
@aeshraq
Forwarded from دژاوو (H.K)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#مجنون_مغربی را گذر بر گورستان افتاد و “فیض مشرقی” را دید گوشه بنشسته و آیه سیم سوره طلاق را زمزمه میکند «و من یتوکل علی الله...» پرسید چه میجویی؟ گفت #توکل. کار بدو سپردهام و اعتماد بر تدبیر و تقدیر او دارم.
#مجنون گفت ناکرده کار و نارفته راه؟! باید که اعتماد و گمان نیک بر خالق هستی داشت اما توکل در کمند آگاهی از قدرت او و اراده توست. برخیز که زاویه نشستن، مقام تسلیم و کار اولیای سوخته است.
#فیض گفت ما تسلیم حقیم و برخاست. مجنون گفت هان، رسیدی! برخیز و توکل کن، خدا سالک عاطل نمیخواهد!
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ
بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
#سوره_طلاق آیه۳
#فضائل_القوم_فی_شوارق_الصوم
@aeshraq
#مجنون گفت ناکرده کار و نارفته راه؟! باید که اعتماد و گمان نیک بر خالق هستی داشت اما توکل در کمند آگاهی از قدرت او و اراده توست. برخیز که زاویه نشستن، مقام تسلیم و کار اولیای سوخته است.
#فیض گفت ما تسلیم حقیم و برخاست. مجنون گفت هان، رسیدی! برخیز و توکل کن، خدا سالک عاطل نمیخواهد!
وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ
بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا
#سوره_طلاق آیه۳
#فضائل_القوم_فی_شوارق_الصوم
@aeshraq
مرحوم احمد منشور میگفت یک شب با برادرم در مجلس قمار تا صبح مشغول شدیم! چون به سحری نرسیدیم روزه را خورده بعد به منزل آمدیم. خبر #روزه_خوری ما زودتر از خودمان به منزل رسیده بود همینکه وارد شدیم مادرم از ما رو گرفت! چند روز با ما مثل جذامیها رفتار میکردند. قدغن شده بود نوکرها به ما نزدیک شوند. غذایی اگر میآوردند، در اتاق میگذاشتد و فرار میکردند. ظرفهای غذای ما را علیحده در حضور ما کنار حوض، خاکمال میکردند تا بالاخره با وساطت برادر بزرگتر ما را توبه دادند و دوباره به عضویت خانه پذیرفتند.
برای خوردن روزه نیاز بود که طبیبی تصدیق مرض بدهد، اطبای آن دوره حتی اطبای یهودی و لو برای روزه خوری هم احترام تصدیق خود را داشتند و تصدیق دروغ نمیدادند.
محال بود وقت افطار صدای فقیری از کوچه بلند شود و چندین نفر داوطلب به سمتش نروند. در این ماه کار تعطیل میشد و مردم به عبادت مشغول میشدند. طلبکار، سر وقت بدهکار نمیرفت. ادارات دولتی باز بود اما کسی مراجعه نمیکرد. مرافعه شرعی در دفتر علما متوقف میشد. محصلین دیوانی به سراغ مطالبه بدهکاری نمیرفتند.
در خانهها کسی به نوکرها امر و نهی نمیکرد. اگر بنایی نیمهتمام بود صاحب کار، بیش از نصفِ روز کار نمیکشید اما اجرت روز کامل را میداد. خلاصه اینکه مردم در همه چیز رعایت یکدیگر را میکردند.
#شرح_زندگانی_من
تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه
#عبدالله_مستوفی
@aeshraq
برای خوردن روزه نیاز بود که طبیبی تصدیق مرض بدهد، اطبای آن دوره حتی اطبای یهودی و لو برای روزه خوری هم احترام تصدیق خود را داشتند و تصدیق دروغ نمیدادند.
محال بود وقت افطار صدای فقیری از کوچه بلند شود و چندین نفر داوطلب به سمتش نروند. در این ماه کار تعطیل میشد و مردم به عبادت مشغول میشدند. طلبکار، سر وقت بدهکار نمیرفت. ادارات دولتی باز بود اما کسی مراجعه نمیکرد. مرافعه شرعی در دفتر علما متوقف میشد. محصلین دیوانی به سراغ مطالبه بدهکاری نمیرفتند.
در خانهها کسی به نوکرها امر و نهی نمیکرد. اگر بنایی نیمهتمام بود صاحب کار، بیش از نصفِ روز کار نمیکشید اما اجرت روز کامل را میداد. خلاصه اینکه مردم در همه چیز رعایت یکدیگر را میکردند.
#شرح_زندگانی_من
تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه
#عبدالله_مستوفی
@aeshraq
#مجنون_مغربی را آینه پیش رو بود و زیرِ لب حدیث نفس میکرد. فیض از سر شیطنت پرسید: به چند می ارزی؟! گفت: ما را قیمت نی چون از اندازه فزونیم. فیض گفت: آینه باژگونه کن تا اندازه بینی!
مجنون آه کشید و گفت امان از وهم و پندار. مرشدی کو ما را دست گیرد و اندازه حقیقی نماید. آدمی اسیر خیال و پندار خویش است. #مال، #جمال، #علم و #مقام، چهار وسوسه خیال انگیز است که دزدانه در اندازه ما دست میبرد و امر بر ما مشتبه میشود.
#فیض گفت: هول انگیز است، چاره در تربیت است!
مغربی گفت: باید جان آدمی فربه شود تا در دام اوهام چارگانه نیفتد. #غرور آینه کاستیهای درون ماست. آدمی اگر سرشارست، طعمه غرور ناپایدار نیست. مال و جمال در بند زوال، علم میراث گذشتگان و مقام مایه هلاک است.
فیض گفت: غفرالله لک، وسوسه پنجمی هم بیفزا و آن #توهم_تقوا است. آه از غرور عبادت!
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ
#سوره_لقمان آیه ۳۳
#فضائل_القوم_فی_شوارق_الصوم
@aeshraq
مجنون آه کشید و گفت امان از وهم و پندار. مرشدی کو ما را دست گیرد و اندازه حقیقی نماید. آدمی اسیر خیال و پندار خویش است. #مال، #جمال، #علم و #مقام، چهار وسوسه خیال انگیز است که دزدانه در اندازه ما دست میبرد و امر بر ما مشتبه میشود.
#فیض گفت: هول انگیز است، چاره در تربیت است!
مغربی گفت: باید جان آدمی فربه شود تا در دام اوهام چارگانه نیفتد. #غرور آینه کاستیهای درون ماست. آدمی اگر سرشارست، طعمه غرور ناپایدار نیست. مال و جمال در بند زوال، علم میراث گذشتگان و مقام مایه هلاک است.
فیض گفت: غفرالله لک، وسوسه پنجمی هم بیفزا و آن #توهم_تقوا است. آه از غرور عبادت!
إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ
#سوره_لقمان آیه ۳۳
#فضائل_القوم_فی_شوارق_الصوم
@aeshraq
به نظرم حالا که تعداد ما #بی_وطن های دنیا زیاد شده بیایید از خود یک کشور مستقل بسازیم و همه جمع شویم یک جای دنیا، زمین کوچک و بی صاحبی پیدا کنیم و برویم آنجا، دیگر این همه در به دری و آزار دیدن بس است.
نظر من این است که همه راه شمال را گرفته، برویم قطب شمال آنجا خالی از سکنه است، برویم دوست خرس های قطبی شویم. آنجا برف به اندازه همه ما هست، خانه های برفی بسازیم، برای تان قول می دهم هرگز صدای گلوله نخواهید شنید چه رسد به #انفجار و #انتحاری و بمب، همه مان ماهی می خوریم و دیگر غم نمی خوریم مخصوصا #غم_نان
برای خودمان قانون اساسی تدوین می کنیم بینمان مرزها را بر می داریم، دیگر نیازی به کارت شناسایی و مدارک هویت نیست هر کس لباس اسکیمویی به تن کرد عضو ماست فارغ از اینکه چشم هایش بادامی باشد یا نه، دماغش گنده باشد یا باریک، لهجه اش خنده دار است یا خیر، سیاه است یا سفید.
دیگر از اتوبوس و راه و پلیس راه و سرباز وظیفه نخواهیم ترسید چون آنجا هیچ کدام اینها نیست، دلمان که برای هم تنگ شد سوار سورتمه های مان می شویم و راه می افتیم. سرانجام وقتی بعد از صد سال زندگی در آرامش و سفیدی سرزمین مان جهان را بدرود گفتیم طی مراسمی زیبا ما را به اقیانوس خواهند سپرد و بازماندگان ما از جنجال کفن و دفن راحت خواهند بود. بخاطر خارجی بودن از قبرستانی به گورستان دیگر تو را پاس نخواهند داد. آری دلبرا ، بیا برویم به شمال...
#یادداشت_های_یک_مهاجر_افغان
#علی_بودا
@aeshraq
نظر من این است که همه راه شمال را گرفته، برویم قطب شمال آنجا خالی از سکنه است، برویم دوست خرس های قطبی شویم. آنجا برف به اندازه همه ما هست، خانه های برفی بسازیم، برای تان قول می دهم هرگز صدای گلوله نخواهید شنید چه رسد به #انفجار و #انتحاری و بمب، همه مان ماهی می خوریم و دیگر غم نمی خوریم مخصوصا #غم_نان
برای خودمان قانون اساسی تدوین می کنیم بینمان مرزها را بر می داریم، دیگر نیازی به کارت شناسایی و مدارک هویت نیست هر کس لباس اسکیمویی به تن کرد عضو ماست فارغ از اینکه چشم هایش بادامی باشد یا نه، دماغش گنده باشد یا باریک، لهجه اش خنده دار است یا خیر، سیاه است یا سفید.
دیگر از اتوبوس و راه و پلیس راه و سرباز وظیفه نخواهیم ترسید چون آنجا هیچ کدام اینها نیست، دلمان که برای هم تنگ شد سوار سورتمه های مان می شویم و راه می افتیم. سرانجام وقتی بعد از صد سال زندگی در آرامش و سفیدی سرزمین مان جهان را بدرود گفتیم طی مراسمی زیبا ما را به اقیانوس خواهند سپرد و بازماندگان ما از جنجال کفن و دفن راحت خواهند بود. بخاطر خارجی بودن از قبرستانی به گورستان دیگر تو را پاس نخواهند داد. آری دلبرا ، بیا برویم به شمال...
#یادداشت_های_یک_مهاجر_افغان
#علی_بودا
@aeshraq
ما در میانهی #جنگ عاشق شدیم
بین دو نیم نگاه
بین دو اخم...
بین دو دستورِ تیرباران
ما را
در مرزِ دو سرزمین دفن کنید
#الیاس_علوی
#شاعر_افغان
@aeshraq
بین دو نیم نگاه
بین دو اخم...
بین دو دستورِ تیرباران
ما را
در مرزِ دو سرزمین دفن کنید
#الیاس_علوی
#شاعر_افغان
@aeshraq
بلا چاو-فارسی(افغانی)
#بلا_چاو
(بدرود ای زيبا)
ترانهای شورانگيز كه در زمان جنگ جهانی دوم، از سوی گروه مخالفين #فاشيسم، در ايتاليا خوانده می شد.
پس از آن، برای هميشه، اين آهنگ به نماد مبارزات آزادیخواهانه تبديل و به تمام زبان های دنيا خوانده شد.
#بدرود_ای_زيبا
#شکیب_مصدق
@aeshraq
(بدرود ای زيبا)
ترانهای شورانگيز كه در زمان جنگ جهانی دوم، از سوی گروه مخالفين #فاشيسم، در ايتاليا خوانده می شد.
پس از آن، برای هميشه، اين آهنگ به نماد مبارزات آزادیخواهانه تبديل و به تمام زبان های دنيا خوانده شد.
#بدرود_ای_زيبا
#شکیب_مصدق
@aeshraq