اشراق 🌿
588 subscribers
695 photos
354 videos
14 files
67 links
علم از طریق خواندن به دست نمی آید! بلکه بر اثرِ اندیشیدن به آنچه مطالعه کرده ایم حاصل می شود.

@Salikaramian
Download Telegram
مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد
کافر از ایمان او حسرت خورد!

#مولانا
@aeshraq
یکی از تجربه های دردناک زندگی این است که فرد، دلبسته #آدمهای_خاکستری شود. آدمهای خاکستری همیشه تو را در وضعیت #تعلیق نگه می دارند: نه به تو دل می دهند و نه می گذارند که از آنها دل بکنی. تو را در میانه زمین و هوا معلق می خواهند. تا وقتی که تو را دل داده خود می‌یابند با تو سرد و با فاصله‌اند و تا احساس می‌کنند که از آنها دل می‌کنی با تو گرم و نزدیک می شوند‌- اما فقط تا آنجا که بدانند رشته را نمی‌گسلی و از چنگ شان نمی گریزی. به تو دل نمی دهند اما مانع دل کندت می شوند.

#آرش_نراقی
@aeshraq
بعضی از این #آدمهای_خاکستری خودشان بلاتکلیف و معلق اند، یعنی تکلیف خودشان را با خودشان نمی دانند، و این سردرگمی و پادرهوایی را در روابط عاطفی شان با تو بازمی تابانند. گاهی هم دچار نوعی بیماری روانی اند - ملغمه آشفته ای از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس مفرط. یعنی چندان به خود اعتماد به نفس دارند که تو را مفتون خود کنند، اما چندان به خود بی اعتمادند که به محبت ات پاسخ درخور بدهند. تو را در فضای خاکستری رابطه معلق نگه می دارند تا شهد عشقی را که نثارشان می کنی بمکند، اما چیزی از جان شان برایت مایه نگذارند.

#آرش_نراقی
@aeshraq
از اورشلیم تا کربلا

مشکل #بنی_اسرائیل چه بود؟
مردمانی مسئولیت گریز که از دین انتظار دنیا داشتند. خدا را برای هوا و هوس‌های دنیوی خود پذیرفته بودند.

موسی مواجه شده بود با قومی که تحت سلطه فرعون، اخلاق و روحیه و رویکرد فرعونی یافته بودند. فرعون نبودند اما تفرعن و خود خواهی و زیاده طلبی و استکبار، فراوان داشتند.

تحت تبلیغات و با روندی نرم، دستگاه فرعون توانسته بود این پیامبرزادگان را به خواست خود، تربیت کنند و روحیه شان را تغییر دهند. حال آنان، فرزندان اسرائیل بودند اما شبیه #فرعون، از نسل ابراهیم بودند اما به خلق و خوی دشمنان ابراهیم، اینچنین موجوداتی بدتر از فرعون شدند.

سُنت‌شان پیغمبر کشی شد و سیره شان فساد بر روی زمین. #زر_اندوزی و دنیا طلبی حاکم بر افکار و اخلاق‌شان شد. اینان دیگر مرغ بریان از آسمان می‌خواستند و امنیت و جهاد با دشمنان را به خدا سپرده بودند!

قرار نبود برای دین خدا جهاد کنند و برای #گسترش_عدل قیام، بلکه این خدا بود که باید به دست پیامبرش، گرسنگان‌شان را سیر، مریض‌هایشان را شفا و با دشمنان‌شان بجنگد.

چنین شد که موسی از میانشان #غایب شد!

این دیدگاه بنی اسرائیلی به دین و نگاه مسئولیت گریز به زندگی و دنیا و کنار نزدن هوای نفس جهت خدمت به آرمانهای الهی و انسانی بود و هست که موجب غیبت خلیفه خدا شد و می شود.

رسانه های جهانی و سیستم‌های آموزشی و مالی در حال تربیت بنی اسرائیلی ملتها هستند.

#ظهور، نیازمند روند تربیتی اجتماعی خاصی است که در مکتب اهل بیت ع نهفته است.

#عبدالله_جعفری
@besuyebaran
هيچ راهی جز به دام افتادن صياد نيست
هر كجا پا می‌گذارم دامنی دل ريخته

زاهدی با كوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت!
گفت خون عاشقان منزل به منزل ريخته

#فاضل_نظری
@aeshraq
بر خوانِ چرخ نیست به جز چند کاسه خون
این هم غنیمتی‌ است از این کاسه‌ سرنگون!

#مجذوب_تبریزی
@aeshraq
مردم ایران هیچ‌وقت یاد نگرفته‌اند که به یک رسانه اعتبار بدهند. مطبوعات ما هم مانند کودکان آفریقایی دچار مرگ زودرس می‌شوند! یعنی اصلاً به بلوغ نمی‌رسند که بخواهند معتبر باشند یا نباشند. مردم یاد نگرفته‌اند که باید میان رسانه‌های معتبر و غیرمعتبر تفکیک قائل شوند. لذا هر چیزی را که در رسانه‌های اجتماعی می‌بینند، به عنوان خوراک رسانه‌ای مصرف می‌کنند.

#دکتر_محسنیان_راد
گفت‌وگو با #عصر_اندیشه
@aeshraq
Forwarded from . (- دلالات الوفاء🌿)
-‏لا يستقيم العالم إلا برأس مائل على كتف من نحب

جهان استوار نمی ماند مگر با سری خمیده
بر روی شانه ی کسی که دوستش داریم..!

#سوزان_علیوان
@ayeh_ha
از این ندای درونیِ خویش سپاس دارم که مرا در طیِ سال‌هایی که در جستجوی شغل بین انتخاب کارِ لشکری و آنچه قضاوت‌گری نام دارد در تردّد بودم سرانجام مرا به سوی #معلمی راند. کاری که از همان آغاز آن را در ردیف پیامبری و رهبریِ نفوس یافتم و طی نیم قرن یا بیشتر که بدان اشتغال دارم یک لحظه هم این اندیشه به خاطرم راه نیافته است که کاری اخلاقی‌تر، انسانی‌تر و خدایی‌تر از آن نیز می‌تواند در تصور آید...

معلّمی اگر آن گونه که شرط آن است انجام شود هدایت و رَشاد تمام عالم انسانیت است و چیزی مِثلِ پیشوایی و پیغام‌آ‌وری است.

#حکایت_همچنان_باقی
#عبدالحسین_زرین‌کوب
@aeshraq
Forwarded from دژاوو
تمام سفرهای پختگی و بالغ شدن از یک "جدا شدن" شروع می‌شود.

جدا شدن از یک عشق
جدا شدن از یک امنیت
جدا شدن از یک قدرت
جدا شدن از یک وابستگی

جدا شدن از هر آن‌چیزی که فکر می‌کنیم بدون آن هیچ خواهیم شد.

.
معلم عزيزی، دو سه باری، چند نفر از ما را برد منزل #علامه_جعفری. ما بچه ها، روی زمين دورش می نشستيم و او با آن شمايل با‌ نمك و لهجه شيرين آذری، برايمان حرف می زد. بلد بود از آن اوج فلسفه و معقولات فرو آيد و با يك مشت پسر بچه سر به هوا، ارتباط فكری برقرار كند!
علامه جوراب‌هايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.

از آن نشست ها، قصه‌ای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.

روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبی نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.

روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت آمد. از كنار در دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...

اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت:
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آن‌روز است!

#درس_استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعی كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.

#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
یک روز صبح به مدرسه که رسیدم، ناظم هنوز نیامده بود. از این اتفاق‌ها کم می‌افتاد. و طبیعی بود که زنگ را هم نزده بودند. ده دقیقه‌ای از زنگ می‌گذشت و معلم‌ها در دفتر، گرم اختلاط بودند. خودم هم وقتی #معلم بودم به این مرض دچار بودم. امّا از وقتی مدیر شده بودم تازه می‌فهمیدم که چه لذّتی می‌برند معلم‌ها از اینکه پنج دقیقه، نه، فقط دو دقیقه، حتی یک دقیقه دیرتر به کلاس بروند.
چنان در این کار مُصر بودند که انگار فقط به خاطر همین یکی دو دقیقه تأخیرها معلم شده‌اند. حق هم داشتند. آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت بگذارد که نه دیگران از آن می‌خندند و نه خود آدم لذّتی می‌برد، پیداست که رفع تکلیف می‌کند.

#مدیر_مدرسه
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
همچنان که #معلم کودکی را خط آموزد، کودک سطر می‌نویسد و به معلم عرضه می‌نماید. پیشِ معلم، آن همه کژ است و خطا. با وی به طریق صنعت و مدارا می‌گوید که جمله نیکی است و نیکو نبشتی، احسنت! احسنت! الاّ این یک حرف را بد نبشتی، چنین می‌باید و آن یک حرف هم بد نبشتی. چند حرفی را از آن سطر بد می‌گوید و به وی می‌نماید که چنین می‌باید نبشتن و باقی را تحسین می‌گوید تا دل او نَرَمد و ضعف او با آن تحسین قوت می‌گیرد و همچنان به‌ تدریج تعلیم می‌کند و مدد می‌یابد...

#مولوی
#فیه_ما_فیه
@aeshraq
سال اول دبستان بود. كلاس بزرگ بود: يك اطاق پنجدری. و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بيرون پاييز بود. دست ما به پاييز نمی‌رسيد. شكوهِ بيرونِ كلاس بر ما حرام بود. سرهای ما تو كتاب بود. #معلم درس پرسيده بود. و گفته بود: دوره كنيد. نمی‌شد سربلند كرد. تماشای آفتاب تخلف بود. ديدن كاج حيات جريمه داشت! از نمره گرفته، دو نمره كم می‌شد.
ما دور تا دور اطاق روی نيمكت نشسته بوديم. ميان اطاق خالی بود. و چه پهنه‌ای برای چوب و فلك. تخته‌ سياه بدجايی بود. ضد نور بود. روی چند شيشه را گرفته بود، نصف يك درخت را حرام كرده بود. با تكه‌ای از آسمان. نوشته‌ی روی تخته‌ سياه خوب ديده نمی‌شد. برگ، مرگ خوانده می‌شد. همان روز حسن «خوب» را «چوب» خوانده بود. و چوب خوبی از دست معلم خورده بود.

#اطاق_آبی
#سهراب_سپهری
@aeshraq
جای من نزديك #معلم بود. پشت ميزش نشسته بود و ذكر می‌كرد. وجودش بطلان ذكر بود. آدمی بی رؤيا بود. پيدا بود زنجره را نمی‌فهمد، خطمی را نمی‌شناسد، و قصه بلد نيست. می‌شد گفت هيچ‌وقت پرپرچه نداشته است. در حضور او خيالات من چروک می‌خورد. وقتی وارد كلاس می‌شد، ما از اوج خيال می‌افتاديم. در تن خود حاضر می‌شديم. پرهای ما ريخته بود. انگار سرنگون بوديم. تركه‌ روی ميز ادامه‌ اخلاق او بود. بی‌تركه شمايل او ناتمام می‌نمود. و تركه هميشه بود. حضور ابدی داشت.

كتاب من باز بود. چيزی نمی‌خواندم. دفترچه‌ام را روی كتاب باز كرده بودم. و نقاشی می‌كردم. درخت را تمام كرده بودم. رفتم بالای يك كوه يك تكه‌ابر نشان بدهم، داشتم يك تكه‌ابر می‌كشيدم رسيده بودم به كوه، كه باران ضربه بر سرم فرود آمد، فرياد معلم بلند بود: «كودن، همه‌ درس‌هايت خوب است. عيب تو اين است كه نقاشی می‌كنی». كاش زنده بود و می‌ديد هنوز اين عيب را دارم!

#اطاق_آبی
#سهراب_سپهری
@aeshraq
هر نکته‌ای که هست، به وجهی توان شناخت
تاوانِ جهلِ بی‌خردان، بر معلم است

#عرفی_شیرازی
@aeshraq
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آهای معلم!
بچه‌ها رو به حال خودشون بذار

#پینک_فلوید - آلبوم دیوار
@aeshraq
Bazandeh
Valayar
دل که می‌بندی باید بسوزی...
@aeshraq
گویند که ماه روزه نزدیک رسید
مِن‌بعد به گِرد باده نتوان گردید

در آخِر شعبان بخورم چندان می
کاندر رمضان مست بخسبم تا عید!

#جلال_عضد_یزدی
@aeshraq
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

#سعدیا
@aeshraq
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا...