اشراق 🌿
572 subscribers
728 photos
377 videos
14 files
67 links
علم از طریق خواندن به دست نمی آید! بلکه بر اثرِ اندیشیدن به آنچه مطالعه کرده ایم حاصل می شود.

@Salikaramian
Download Telegram
​سلامٌ لِلَّذین أُحِبهُم​ ​عَبَثاً​​...​

​سلام بر آنان ‌که
بیهوده دوستشان داشتم!

#محمود_درویش
@aeshraq
#عشق بر اثر کثرت استعمال، معنا و مفهوم خودش را از دست داده است!
محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند.

#شیخ_اشراق 🌿
@aeshraq
آیا هرگز به آسمان نگریسته‌ای به انتظار باران، تا قطرات آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟!
هرگز زیر نم‌نم باران، آواز خوانده‌ای؟!
من از آن حُسنِ روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

#حافظا
روز به خیر همسرم
دلبندم! تو نامه های مرا دوست نداری. می دانم و سلیقه ات را تحسین می کنم اما چه کنم که در این چند روز حال و روز خوبی نداشتم. امیدوارم شوهر پیر و بیچاره ات را ببخشی و از دستش عصبانی نشوی. نامه دیروزت روحیه ام را خراب کرد. نوشته ای که برای کریسمس نمی آیی یالتا (نام روستایی که چخوف به دلیل بیماری در آن زندگی می کند). نمی دانم با خودم چه کنم. دکتر می گوید می توانم به مسکو بروم. دیگری می گوید مطلقاً نه. اما من نمی توانم اینجا بمانم. اصلاً بدون تو نمی توانم. اینقدر تودار نباش اولگا‌. برایم از هرچه که در سر داری بنویس. جزئی ترین چیزها را برایم بنویس. نمی توانی تصور کنی نامه هایت چقدر برایم ارزش دارند. چقدر آرامم می کند. فراموش نکن که دوستت دارم. امروز می خواهم گورکی (ماکسیم گورکی) را ببینم. شاید بروم و تولستوی را هم ببینم. شوهرت آنتونیو

نامه #چخوف به همسرش اولگا در سال ۱۹۰۲
@aeshraq
چرا روزی که نامه ای از تو ندارم به نظر چون ابدیت می آید. به نظرم می رسد، وقتی آدمی از یک کوره راه ابدی می گذرد، یکی از راه های فرار این است که خود را در کار و رویا غرق کند و از آن لذت ببرد. دوباره به دیدن تولستوی رفته ای؟ چرا جزئیات را برایم نمی نویسی. من فقط این را می دانم که تو رفته ای او را ببینی. این کافی نیست و من هنوز به اختصار در نامه های تو عادت نکرده ام. طولی نخواهد کشید که دیگر برایم کارت پستال خواهی فرستاد و بعد هم فقط دو کلمه زنده ام و یا چیزی شبیه آن. ترجیح می دهم حتی برایم ناسزا بنویسی. بگویی از زندگیت راضی نیستی، دلت نمی خواهد من با تو زندگی کنم و اینکه زن احمقی داری. قبول می کنم. البته من بی فکری کردم اما امیدوارم که سلامتی تو این اجازه را بدهد که حداقل بخشی از زمستان را در مسکو بگذرانی. در غیر این صورت نیا آنتوان. به من بگو چه کنم؟

نامه اولگا به #چخوف
@aeshraq
دلبند عزیزم. جزئیات را خواسته بودی بفرما. دو روز است که صبح ها آب معدنی می خورم. کار آسانی نیست. چون باید بلند شوم، کفش به پا کنم، زنگ بزنم و منتظر شوم بعد کفش هایم را بِکَنم و دوباره به رخت خواب بروم. تو ملین توصیه کرده بودی. امروز صبح هم مثل دیروز کمی خوردم. یک تکه گوشت هم خوردم که حسابی طوفان به پا کرد. هم اکنون در یالتا هوا خوب است و بنابراین من اذیت نمی شوم. دیروز به دیدن گورکی رفتم. در ویلای بسیار قشنگی کنار دریا اقامت دارد. اما چه قشقرقی در خانه پرپاست. بچه ها، پیر زن ها. اصلاً جای خوبی برای یک نویسنده نیست. ما به خارج می رویم اما نه به ایتالیا یا نیس. به نروژ خواهیم رفت. شمال آن و از آنجا به دانمارک.

به کارگردان هایت بگو من اجازه نخواهم داد تا اول سپتامبر به مسکو برگردی حتی اگر قرار باشد اخراجت کنند. در اوت یا در اواخر اوت من سیب های فوق العاده ای اینجا دارم. گلابی چطور؟ تا به حال چنین گلابی هایی نخورده ای! محبوبم اگر قرار می شد نوشتن را ترک کنم حتماً باغبانی می کردم. اینجوری ده سال به عمرم اضافه می شد. چه کنم با این شکم؟! آنِت تو

از #نامه‌های_چخوف
@aeshraq
محبوبم، هیچ چیزی بهتر از نشستن زیر درخت صنوبر و ماهی گرفتن یا میان مزرعه ها قدم زدن نیست.

از #نامه‌های_چخوف
@aeshraq
Forwarded from دژاوو
وقتی فکر می‌کنم جهنم چیست؟ به این نتیجه می‌رسم که جهنم، رنج موجودی است که توان دوست داشتن ندارد.
@illusionism1
#جی‌_دی_سلینجر
عقوبتی بالاتر از این نیست که انسان
نتواند کسی را دوست داشته باشد.
من پریشان‌تر از آنم که تو می‌پنداری
زندگی، بدون شام مزه زهرمار میده!
شبِ بدون یار هم مزه زهرمار میده!
Forwarded from نت‌های‌تنهایی (Ftm ghsm)
شب کلا مزه زهرمار میده!
نیما از من پرسید كه: « جلال چه می‌كند كه اینقدر با هم خوبید؟! بگو تا من هم با عالیه چنین كنم...»

من گفتم آقای نیما كاری كه نداره، به او مهربانی كنید.
می‌بینید این‌همه زحمت می‌كِشَد، به او بگویید دستت درد نكند. در خانه‌ی من چقدر ستم می‌كِشی. جوری كنید كه بداند قدرِ زحماتش را می‌دانید.
گاهی هم هدیه‌ای برایش بخرید. ما زن‌ها، دلمان به این چیزها خوش است كه به یادمان باشند.
نیما پرسید: «مثلاً چی بخرم؟»
گفتم: «مثلاً یک شیشه عطرِ خوشبو یا یك جورابِ ابریشمیِ خوشرنگ یا یک روسریِ قشنگ… نمی‌دانم، از این چیزها...
شما كه شاعرید، وقتی هدیه را به او می‌دهید یک حرفِ شاعرانه‌ی قشنگ بزنید كه مدت‌ها خاطرش خوش باشد.
این زن این‌همه در خانه‌ی شما زحمتِ بی‌اجر می‌كشد. اجرش را با یك كلامِ شاعرانه بدهید، شما كه خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش.»
نیما گفت: «آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها كه تو گفتی. تو می‌دانی كه حتی لباس و كفشِ مرا عالیه می‌خرد.»
پرسیدم: «هیچ‌وقت از او تشكر كرده‌اید؟ هیچ‌وقت دستِ او را بوسیده‌اید؟ پیشانی‌اش را؟»
نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: «نه.»
گفتم: «خوب حالا اگر میوه‌ی خوبی دیدید، مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یكی دو كیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید…»
نیما حرفم را قطع كرد و گفت: «و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود.»
نیما خندید، از آن خنده‌های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت...

از مصاحبه محمد عظیمی با #سیمین_دانشور

@aeshraq
اشراق 🌿
نیما از من پرسید كه: « جلال چه می‌كند كه اینقدر با هم خوبید؟! بگو تا من هم با عالیه چنین كنم...» من گفتم آقای نیما كاری كه نداره، به او مهربانی كنید. می‌بینید این‌همه زحمت می‌كِشَد، به او بگویید دستت درد نكند. در خانه‌ی من چقدر ستم می‌كِشی. جوری كنید كه بداند…
حالا نگو كه آقای نیما می‌رود و سه كیلو پیاز می‌خرد و آن‌ها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: «بیا عالیه.»
عالیه خانم می‌پرسد: «این چی هست؟»
نیما می‌گوید: «پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ‌احمد گفته!»
عالیه خانم می‌گوید: «آخر مردِ حسابی! من كه بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟»
نیما بازهم می‌گوید كه: «خانمِ آلِ احمد گفته»
عالیه خانم آمد خانه‌ی ما و از من پرسید كه چرا به نیما گفته‌ام پیاز بخرد؟!
من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم.
پرسید: «خوب پس چرا این كار را كرد؟!»

گفتم: «خوب یک دهن‌کجی كرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را»

از مصاحبه محمد عظیمی با #سیمین_دانشور

@aeshraq
ما
نسل بوسه‌های ممنوع بودیم
عشق را میان لب‌های هم
پنهان می کردیم تا نمیرد

بعد از ما
شما
نسلِ آزادیِ بوسه،
عشق را در خیابان ها
خواهید کُشت!
خمید پیکرم از انتظار و جان به لب آمد
قَدَح به یادِ تو کج کرده‌ام، بیا که نریزد

#بیدلا
@aeshraq