بی گمان روز قشنگی بشود امروزم
چون سر صبح سلامم به تو خیلی چسبید!
أَلسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰا أَلمُرتَضٰی (ع)
چون سر صبح سلامم به تو خیلی چسبید!
أَلسَّلٰامُ عَلَیکَ یٰا عَلی اِبنِ موسَی أَلرّضٰا أَلمُرتَضٰی (ع)
بَلَىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
ﺁﺭی ﻫﺮ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻧﻴﻜﻮﻛﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﺰﺩ ﻭی ﭘﻴﺶ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ ﻭ بیمی ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ
#سوره_بقره #آیه_۱۱۲
@aeshraq
ﺁﺭی ﻫﺮ ﻛﺲ ﻛﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻧﻴﻜﻮﻛﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ ﭘﺲ ﻣﺰﺩ ﻭی ﭘﻴﺶ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭ ﺍﻭﺳﺖ ﻭ بیمی ﺑﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﺪ
#سوره_بقره #آیه_۱۱۲
@aeshraq
گفتوگوی والدینم مناجات بود...
پدرم می فرمودند: خانم جان! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می گفتند: اسپند دود می کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.
بعد سر می چرخانیدند رو به آسمان و میگفتند:
خدایا! بارالها! همه بچه های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آن ها، بچههای من هم عاشق باشند.
#روزی_که_من_عاشق_شدم
#محمد_صالح_علاء
@aeshraq
پدرم می فرمودند: خانم جان! پسرمان به سلامتی عاشق شده است و مادرم آهسته آهسته به نجوا می گفتند: اسپند دود می کنم. عشق در خانه ما شگون دارد.
بعد سر می چرخانیدند رو به آسمان و میگفتند:
خدایا! بارالها! همه بچه های این سرزمین عاشق باشند. صدقه سر آن ها، بچههای من هم عاشق باشند.
#روزی_که_من_عاشق_شدم
#محمد_صالح_علاء
@aeshraq
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاورِ زیبای موسیقی خاطرانگیزِ کارتون "آنِشرلی با موهای قرمز" با هنرمندی "الکساندر میسکو"ی روسی.
#نوستالوژی
@aeshraq
#نوستالوژی
@aeshraq
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که ؛ درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
#عراقیا
@aeshraq
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
به کدام مذهب این به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
که ؛ درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
#عراقیا
@aeshraq
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انیمیشن مفهومی #باد
#انیمیشن_باد، روایت جوامع و انسانهاى طوفان زده ای است که به آشفتگى عادت کرده اند و وضعیت بحران براى آنها نوعى آسودگى است!
انیمیشن باد مصداق بارز “حسِ بدِ مطلوب ” است!
@aeshraq
#انیمیشن_باد، روایت جوامع و انسانهاى طوفان زده ای است که به آشفتگى عادت کرده اند و وضعیت بحران براى آنها نوعى آسودگى است!
انیمیشن باد مصداق بارز “حسِ بدِ مطلوب ” است!
@aeshraq
تصميم گرفتم
هر روز كمى از تو را
فراموش كنم
اشتباهم اين بود
كه از
چشمهايت شروع كردم...
#فرید_صارمی
@aeshraq
هر روز كمى از تو را
فراموش كنم
اشتباهم اين بود
كه از
چشمهايت شروع كردم...
#فرید_صارمی
@aeshraq
از آبها به بعد
روزی که
دانش لب آب زندگی میکرد
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفههای لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فکر میکرد.
با نبض درخت نبض او میزد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
میخوابید.
نزدیک طلوع ترس
بیدار میشد.
اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
میپیچید.
زانوی عروج
خاکی میشد.
آنوقت
انگشت تکامل
در هندسهٔ دقیق اندوه
تنها میماند.
#سهراب_سپهری
@aeshraq
روزی که
دانش لب آب زندگی میکرد
انسان
در تنبلی لطیف یک مرتع
با فلسفههای لاجوردی خوش بود.
در سمت پرنده فکر میکرد.
با نبض درخت نبض او میزد.
مغلوب شرایط شقایق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر کلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر
میخوابید.
نزدیک طلوع ترس
بیدار میشد.
اما گاهی
آواز غریب رشد
در مفصل ترد لذت
میپیچید.
زانوی عروج
خاکی میشد.
آنوقت
انگشت تکامل
در هندسهٔ دقیق اندوه
تنها میماند.
#سهراب_سپهری
@aeshraq
میرسد قصه به آن جا که علی دلتنگ است
می فروشد زرهی را که رفيق جنگ است
چه نيازی دگر اين مرد به جوشن دارد
اِن يَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذين شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رايحه ی گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزّل آمد
#سید_حمیدرضا_برقعی
@aeshraq
می فروشد زرهی را که رفيق جنگ است
چه نيازی دگر اين مرد به جوشن دارد
اِن يَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد
کوچه آذين شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام
فاطمه فاطمه با رايحه ی گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزّل آمد
#سید_حمیدرضا_برقعی
@aeshraq
ابن خلدون قرنها پیش از این گفته است:
مؤسسین جوامع جدید ابتدا با غیرت تمام، به کار و سازندگی می پردازند، شهر ها را بنیاد می گذارند، علم و صنعت و تولید را رواج می دهند. اما نسلهای بعدی فقط از مزایا و امکانات استفاده می کنند و در نتیجه طی چند نسل ، روحیه مصرف گرایی و خوشگذرانی، تجمل و تفنن، فحشا و روابط جنسی آزاد به عنوان صفات بارز اجتماعات بزرگ شهری نمودار می شود. فعالیت های اقتصادی از بخش های اصیل و اولیه اقتصادی نظیر کشاورزی و صنعت به بخش خدمات (هنر و تفریح و بازرگانی) انتقال می یابد. در این مقطع جامعه گرچه از لحاظ ظاهری، قدرتمند و مرفه به نظر می رسد، اما از درون روی به پوسیدگی دارد...
#در_بهشت_شداد
#جلال_رفیع
@aeshraq
مؤسسین جوامع جدید ابتدا با غیرت تمام، به کار و سازندگی می پردازند، شهر ها را بنیاد می گذارند، علم و صنعت و تولید را رواج می دهند. اما نسلهای بعدی فقط از مزایا و امکانات استفاده می کنند و در نتیجه طی چند نسل ، روحیه مصرف گرایی و خوشگذرانی، تجمل و تفنن، فحشا و روابط جنسی آزاد به عنوان صفات بارز اجتماعات بزرگ شهری نمودار می شود. فعالیت های اقتصادی از بخش های اصیل و اولیه اقتصادی نظیر کشاورزی و صنعت به بخش خدمات (هنر و تفریح و بازرگانی) انتقال می یابد. در این مقطع جامعه گرچه از لحاظ ظاهری، قدرتمند و مرفه به نظر می رسد، اما از درون روی به پوسیدگی دارد...
#در_بهشت_شداد
#جلال_رفیع
@aeshraq
#انشای_تابستانی
ما شبها در پشهبند میخوابیدیم تا مینا، دختر همسایه را پیش از خواب، سیر تماشا کنیم و بعد کاسۀ آب یخ را سر بکشیم و یکپهلو بخوابیم تا موهای بلند و پرپشت مینا را که از کنار تختش آویزان میشد، ببینیم.
بابا که میدانست زیر کاسهیخ ما نیمکاسهای هست، هر ده دقیقه یکبار ما را بیخود و بیجهت حاضرغایب میکرد؛ اما ما از رو نمیرفتیم و همانجور یکپهلو میماندیم تا ستارهها یکییکی از رو بروند و رنگ ببازند. ما به سایۀ مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را به خواب ببینیم.
ما با معاشرت دختر و پسر بهشدت موافقیم. ما تیـپارتیهای جمعه بعدالظهر را دوست داریم. ما تابهحال چند نامه برای مینا سنگقلاب کردهایم که یکی هم شیشۀ گلخانهشان را شکسته است. بابا موافقت کردهاست که مینا به ما، که دست به تجدیدیمان خوب است، فیزیک و شیمی درس بدهد. چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت: «مراقب باش کار دست خودت ندهی!» ما منظور خانمجان را نفهمیدیم اما اگر منظورش ابریشمِ موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.
ما در دفترچۀ عقاید مینا هم چند خطی به یادگار نوشتهایم؛ مینا اما ما را داخلِ آدم حساب نمیکند. حتی پاریوقتها به بابای ما هم لبخند میزند و به موهایش جوری دست میکشد که حواس بابا هم پرت میشود.
ما با آزادی زن و مرد موافقیم اما پدر مینا که حسابدار بانکِ رهنی است و قول داده که هرگز لبخند نزند، یکروز جلوی بابا را گرفت و بیمقدمه از بیبندوباری جوانها گفت. ما گوشهامان را تیز کردیم و شنیدیم که بابای مینا گفت: «دورۀ آخِرالزمان است، سگ صاحبش را نمیشناسد! پسر شما هم که هیپی شدهاست و هنوز پشت لبش سبز نشده و از شر شلوار لاستیکی خلاص نشده، برای دخترهای محله، مزاحمت ایجاد میکند. رئیس شهربانی کار خوبی کرده که مأموران را به کافهها میفرستد تا سر این گیسدرازها را تیغ بیندازند. وضع مملکت از وقتی خراب شد که شرکت واحد به کار افتاد. اتوبوس یکطبقه و دوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها باز شود و تنشان به تن هم بخورد».
ما با پدر مینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چهقدر سن قانونی خوب است...
کاش همیشه تابستان باشد، پشهبند باشد، موهای مینا از تخت آویزان باشد تا ما بدون ترسولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.
این بود انشای ما دربارۀ «مینا»
ببخشید آقا معلم! دربارۀ «تعطیلات تابستانی»
#شهیار_قنبری
@aeshraq
ما شبها در پشهبند میخوابیدیم تا مینا، دختر همسایه را پیش از خواب، سیر تماشا کنیم و بعد کاسۀ آب یخ را سر بکشیم و یکپهلو بخوابیم تا موهای بلند و پرپشت مینا را که از کنار تختش آویزان میشد، ببینیم.
بابا که میدانست زیر کاسهیخ ما نیمکاسهای هست، هر ده دقیقه یکبار ما را بیخود و بیجهت حاضرغایب میکرد؛ اما ما از رو نمیرفتیم و همانجور یکپهلو میماندیم تا ستارهها یکییکی از رو بروند و رنگ ببازند. ما به سایۀ مینا آنقدر زل میزدیم تا شاید خوابش را به خواب ببینیم.
ما با معاشرت دختر و پسر بهشدت موافقیم. ما تیـپارتیهای جمعه بعدالظهر را دوست داریم. ما تابهحال چند نامه برای مینا سنگقلاب کردهایم که یکی هم شیشۀ گلخانهشان را شکسته است. بابا موافقت کردهاست که مینا به ما، که دست به تجدیدیمان خوب است، فیزیک و شیمی درس بدهد. چند روز پیش مادربزرگ به ما گفت: «مراقب باش کار دست خودت ندهی!» ما منظور خانمجان را نفهمیدیم اما اگر منظورش ابریشمِ موهای میناست که دیگر کار از کار گذشته است.
ما در دفترچۀ عقاید مینا هم چند خطی به یادگار نوشتهایم؛ مینا اما ما را داخلِ آدم حساب نمیکند. حتی پاریوقتها به بابای ما هم لبخند میزند و به موهایش جوری دست میکشد که حواس بابا هم پرت میشود.
ما با آزادی زن و مرد موافقیم اما پدر مینا که حسابدار بانکِ رهنی است و قول داده که هرگز لبخند نزند، یکروز جلوی بابا را گرفت و بیمقدمه از بیبندوباری جوانها گفت. ما گوشهامان را تیز کردیم و شنیدیم که بابای مینا گفت: «دورۀ آخِرالزمان است، سگ صاحبش را نمیشناسد! پسر شما هم که هیپی شدهاست و هنوز پشت لبش سبز نشده و از شر شلوار لاستیکی خلاص نشده، برای دخترهای محله، مزاحمت ایجاد میکند. رئیس شهربانی کار خوبی کرده که مأموران را به کافهها میفرستد تا سر این گیسدرازها را تیغ بیندازند. وضع مملکت از وقتی خراب شد که شرکت واحد به کار افتاد. اتوبوس یکطبقه و دوطبقه باعث شد که روی مردها به زنها باز شود و تنشان به تن هم بخورد».
ما با پدر مینا موافق نیستیم اما منتظریم تا مینا به سن قانونی برسد. چهقدر سن قانونی خوب است...
کاش همیشه تابستان باشد، پشهبند باشد، موهای مینا از تخت آویزان باشد تا ما بدون ترسولرز بتوانیم مینا را به اسم کوچک صدا کنیم.
این بود انشای ما دربارۀ «مینا»
ببخشید آقا معلم! دربارۀ «تعطیلات تابستانی»
#شهیار_قنبری
@aeshraq
اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی
بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی
شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد
بر هر طرف که تازد دامن سوار طفلی
در عالم مکافات هرباده را خماری است
تلخی زندگانی باشد خمار طفلی
در برگریز پیری شد رخنه های آفت
هر خنده ای که کردیم در نوبهار طفلی
خطی کشید بر خاک گردون کینه پرور
هر جلوه ای که کردیم در روزگار طفلی
شد از فشار گردون موی سفید و سرزد
شیری که خورده بودیم در روزگار طفلی
هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را
مشغول خاکبازی است دل بر قرار طفلی
شد عمر و خارخارش در دل هنوز باقی است
هر چند بوده ده روز صائب بهار طفلی
#صائبا
@aeshraq
بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی
شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد
بر هر طرف که تازد دامن سوار طفلی
در عالم مکافات هرباده را خماری است
تلخی زندگانی باشد خمار طفلی
در برگریز پیری شد رخنه های آفت
هر خنده ای که کردیم در نوبهار طفلی
خطی کشید بر خاک گردون کینه پرور
هر جلوه ای که کردیم در روزگار طفلی
شد از فشار گردون موی سفید و سرزد
شیری که خورده بودیم در روزگار طفلی
هر چند گرد پیری بر رخ نشست ما را
مشغول خاکبازی است دل بر قرار طفلی
شد عمر و خارخارش در دل هنوز باقی است
هر چند بوده ده روز صائب بهار طفلی
#صائبا
@aeshraq