This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اشراق 🌿
مقام «اُشتُر خِجو» مقام سفر و #جدايی است. مقام كاروانی است كه می رود و آتشی را در دل باقی می گذارد. @aeshraq
خُشک سیمی،
خُشک چوبی، خُشک پوست...
از كجا میآید این آوایِ دوست؟
گر زِ سیم است این صدایِ نازنین
خود چگونه میزند هیهایِ دوست؟
@aeshraq
خُشک چوبی، خُشک پوست...
از كجا میآید این آوایِ دوست؟
گر زِ سیم است این صدایِ نازنین
خود چگونه میزند هیهایِ دوست؟
@aeshraq
ما تا نقش انسان را در هستی درک نکرده باشیم؛ نقش معلم در کلاس را نخواهیم فهمید. تا وقتی “چرا بودن انسان“ پاسخ نگیرد؛ «چگونه بودن او» جواب نخواهد گرفت.
#علی_صفایی
#تربیت_کودک
@aeshraq
#علی_صفایی
#تربیت_کودک
@aeshraq
معلم عزيزی، دو سه باری، چند نفر از ما را برد منزل علامه جعفری. ما بچه ها، روی زمين دورش می نشستيم و او با آن شمايل با نمك و لهجه شيرين آذری، برايمان حرف می زد. بلد بود از آن اوج فلسفه و معقولات فرو آيد و با يك مشت پسر بچه سر به هوا، ارتباط فكری برقرار كند!
علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.
از آن نشست ها، قصهای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.
روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبي نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.
روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت، آمد. از كنار در، دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...
اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت :
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آنروز است!
درس استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعي كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.
#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.
از آن نشست ها، قصهای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.
روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبي نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.
روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت، آمد. از كنار در، دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...
اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت :
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آنروز است!
درس استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعي كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.
#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
اصلاً نمیتوانستم باور کنم که یک سفر کوتاه یکروزه همه زندگی مرا تغییر دهد و سالهای سال تا به امروز این همه بر لحظهلحظه عمر و جزء جزءِ هستیام تأثیر بگذارد.
یکی از روزهای آذرماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت. من بودم و سعید و ناصر.
شنیده بودم که خیلی از کتابها، خوانندگان خود را به دنبال نویسندهها روانه کردهاند. جستوجویی که از انس با اثر شروع شده و به مصاحبت مؤثّر انجامیده. ما نیز با خواندن چند کتاب از نویسندهای ناشناس، راهی شده بودیم.
بعد از زیارت از حضرت معصومه، راهیِ کتابفروشیهای اطراف حرم شدیم. به دنبال کتابفروشی هجرت. بالاخره راهپلّهای را گرفته بودیم و رفته بودیم بالا. در آن بالاخانه با کتابفروش سر و کلّه میزدیم که ما به دنبال نویسندهٔ این چند تا کتاب، آقای #عین_صاد میگردیم که از بعضیها شنیدهایم نام اصلیاش علی صفایی است.
کتابفروش همینطور طفره میرفت. نه ردمان میکرد برویم پی کارمان و نه نشانیای از آقای عینصاد را به ما میداد. معلوم بود که ما را نگه داشته تا هم قدری سبک سنگینمان کند و قدری هم وقت بگذرد. همینطور بود. دیگر حوصلهمان لبریز شده بود و چیزی نمانده بود تا راه بیفتیم که مردی روحانی وارد شد. و دقایقی بعد، مرد کتابفروش با حرکاتِ چشماش به ما اشاره کرد که یعنی همین است. و ما متوجّهِ تازه وارد شدیم. بیست و هفت- هشت ساله مینمود. عمامهای سفید و عبا و ردایی با موها و ریشهای خرمایی و چهرهای آرام. با تعجّب و احترام سلام کردیم. خودش جلو آمد و خیلی صمیمانه – و به یادم نمانده که با چه چیزی- سر صحبت را باز کرد. قرار شد که عصر به خانهاش برویم در محلّه باجک قم.
بر دیوار آن خانه کوچک یک طبقه، تعداد زیادی دوچرخه و چند تا موتورِگازی و دندهای تکیه داده بودند. تو که رفتیم لحظات آخرِ درس او بود. با تعدادی طلبه ملبّس و مکلا که در اتاق کیپ تا کیپ نشسته بودند. یک مَدرَس ساده. کمکم طلبهها رفتند. چند نفری ماندند که به مباحثه پرداخته بودند. و من و سعید و ناصر. شلوار و پیراهنِ بلند آخوندی تن اش بود و بدون دستار رفت و چای آورد و نشست. از ما یکی یکی پرسید. ناصر چیزی گفت و من غزلکی خواندم و سعید هم سوره فجر را به سبک منشاوی قرائت کرد و آقای عین.صاد که در همان دقایق متوجّه شدیم دیگران به او حاج شیخ میگویند شروع کرد به صحبت. حرفهایش مثل نوشتههایش در کتابهای مسؤولیت و سازندگی، عاشورا، انفاق، غدیر و رشد، صمیمی و عمیق و تازه و تأثیرگذار و جذّاب بود. درباره همان سوره فجر شروع کرد به صحبت و به آیات پایانی که رسید، صورت اش پر از اشک شده بود. یا أیَّتُها النَّفسُ المُطمئِنّه إرجِعی إلی رِبِّکَ راضیه مرضیّه فادخُلی فی عِبادی و ادخلی جَنَّتی.
#علی_صفایی حائری به عنوان یک نویسنده هیچ فاصلهای با آثارش نداشت. خودش را که میدیدی انگار کتابهایش رو به روی توست. کتابهایش را که میخواندی، انگار خودش با تو حرف میزند و حرف و حدیث و پیک و پیغامش همان بیتابی های متعالی که عالمان را میراث داران انبیا کرده است. در جوانی با مسائل تربیتی شروع کرده بود. در کنار فقه و اصول و ادبیات و فلسفه و... به مسائل پرورشی پرداخته بود. با آنکه شنیده بودم در بیست و یکی دو سالگی خارج فقه و اصول را گذرانده و چیزهای دیگر را در این ها درجا نزده بود. به قول خودش: در نور نمیتوان نگریست که اینجا درجا زدن است. با نور باید حرکت کرد و به جایی رسید. اولی بینایی را از تو می گیرد و دومی تو را در راه یاری گر است. به سرچشمه پناه برده بود؛ قرآن و حدیث، و در سلسله کتاب های روش نقد که انواع دیدگاهها را نقد می کند، می بینی در آزادی و عرفان مصطلح ماندن را هم کم می داند، برای انسان. آزادی از آزادی دغدغه او بود و رسیدن به مرتبه رشد. و این همه را در وحی دریافت کرده بود.
#سهیل_محمودی
#سفرنامه_قم
@aeshraq
یکی از روزهای آذرماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت. من بودم و سعید و ناصر.
شنیده بودم که خیلی از کتابها، خوانندگان خود را به دنبال نویسندهها روانه کردهاند. جستوجویی که از انس با اثر شروع شده و به مصاحبت مؤثّر انجامیده. ما نیز با خواندن چند کتاب از نویسندهای ناشناس، راهی شده بودیم.
بعد از زیارت از حضرت معصومه، راهیِ کتابفروشیهای اطراف حرم شدیم. به دنبال کتابفروشی هجرت. بالاخره راهپلّهای را گرفته بودیم و رفته بودیم بالا. در آن بالاخانه با کتابفروش سر و کلّه میزدیم که ما به دنبال نویسندهٔ این چند تا کتاب، آقای #عین_صاد میگردیم که از بعضیها شنیدهایم نام اصلیاش علی صفایی است.
کتابفروش همینطور طفره میرفت. نه ردمان میکرد برویم پی کارمان و نه نشانیای از آقای عینصاد را به ما میداد. معلوم بود که ما را نگه داشته تا هم قدری سبک سنگینمان کند و قدری هم وقت بگذرد. همینطور بود. دیگر حوصلهمان لبریز شده بود و چیزی نمانده بود تا راه بیفتیم که مردی روحانی وارد شد. و دقایقی بعد، مرد کتابفروش با حرکاتِ چشماش به ما اشاره کرد که یعنی همین است. و ما متوجّهِ تازه وارد شدیم. بیست و هفت- هشت ساله مینمود. عمامهای سفید و عبا و ردایی با موها و ریشهای خرمایی و چهرهای آرام. با تعجّب و احترام سلام کردیم. خودش جلو آمد و خیلی صمیمانه – و به یادم نمانده که با چه چیزی- سر صحبت را باز کرد. قرار شد که عصر به خانهاش برویم در محلّه باجک قم.
بر دیوار آن خانه کوچک یک طبقه، تعداد زیادی دوچرخه و چند تا موتورِگازی و دندهای تکیه داده بودند. تو که رفتیم لحظات آخرِ درس او بود. با تعدادی طلبه ملبّس و مکلا که در اتاق کیپ تا کیپ نشسته بودند. یک مَدرَس ساده. کمکم طلبهها رفتند. چند نفری ماندند که به مباحثه پرداخته بودند. و من و سعید و ناصر. شلوار و پیراهنِ بلند آخوندی تن اش بود و بدون دستار رفت و چای آورد و نشست. از ما یکی یکی پرسید. ناصر چیزی گفت و من غزلکی خواندم و سعید هم سوره فجر را به سبک منشاوی قرائت کرد و آقای عین.صاد که در همان دقایق متوجّه شدیم دیگران به او حاج شیخ میگویند شروع کرد به صحبت. حرفهایش مثل نوشتههایش در کتابهای مسؤولیت و سازندگی، عاشورا، انفاق، غدیر و رشد، صمیمی و عمیق و تازه و تأثیرگذار و جذّاب بود. درباره همان سوره فجر شروع کرد به صحبت و به آیات پایانی که رسید، صورت اش پر از اشک شده بود. یا أیَّتُها النَّفسُ المُطمئِنّه إرجِعی إلی رِبِّکَ راضیه مرضیّه فادخُلی فی عِبادی و ادخلی جَنَّتی.
#علی_صفایی حائری به عنوان یک نویسنده هیچ فاصلهای با آثارش نداشت. خودش را که میدیدی انگار کتابهایش رو به روی توست. کتابهایش را که میخواندی، انگار خودش با تو حرف میزند و حرف و حدیث و پیک و پیغامش همان بیتابی های متعالی که عالمان را میراث داران انبیا کرده است. در جوانی با مسائل تربیتی شروع کرده بود. در کنار فقه و اصول و ادبیات و فلسفه و... به مسائل پرورشی پرداخته بود. با آنکه شنیده بودم در بیست و یکی دو سالگی خارج فقه و اصول را گذرانده و چیزهای دیگر را در این ها درجا نزده بود. به قول خودش: در نور نمیتوان نگریست که اینجا درجا زدن است. با نور باید حرکت کرد و به جایی رسید. اولی بینایی را از تو می گیرد و دومی تو را در راه یاری گر است. به سرچشمه پناه برده بود؛ قرآن و حدیث، و در سلسله کتاب های روش نقد که انواع دیدگاهها را نقد می کند، می بینی در آزادی و عرفان مصطلح ماندن را هم کم می داند، برای انسان. آزادی از آزادی دغدغه او بود و رسیدن به مرتبه رشد. و این همه را در وحی دریافت کرده بود.
#سهیل_محمودی
#سفرنامه_قم
@aeshraq
خوشا به حال کسانی که چون بر دکان کتابفروش می گذرند با بی نیازی و بی اعتنائی رویشان را بر می گرداند. «چون سیه چشم که بر سرمه فروشان گذرد» اما همۀ مردمان انقدر خوشبخت نیستند!
#شیوه_کتاب_خواندن
#پرویز_خانلری
@aeshraq
#شیوه_کتاب_خواندن
#پرویز_خانلری
@aeshraq
سزد ز دانه انگور سبحه ای سازم
برای رفتن میخانه استخاره کنم!
رفتند پیش آیت الله حائری یزدی، گفتند که دیگر بی دینی ای نمانده آقا #روح_الله نکرده باشد! فلسفه که می گوید! اهل عرفان هم که هست! این هم از شعرش! می خواهد از دانه انگور تسبیح بسازد و برای رفتن به میخانه استخاره کند چرا او را از حوزه بیرون نمی کنید؟! حاج شیخ گفته بود: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. من تعجب می کنم که چرا ایشان به فکر استخاره افتاده است!
#الف_لام_خمینی
#هدایتالله_بهبودی
@aeshraq
برای رفتن میخانه استخاره کنم!
رفتند پیش آیت الله حائری یزدی، گفتند که دیگر بی دینی ای نمانده آقا #روح_الله نکرده باشد! فلسفه که می گوید! اهل عرفان هم که هست! این هم از شعرش! می خواهد از دانه انگور تسبیح بسازد و برای رفتن به میخانه استخاره کند چرا او را از حوزه بیرون نمی کنید؟! حاج شیخ گفته بود: در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. من تعجب می کنم که چرا ایشان به فکر استخاره افتاده است!
#الف_لام_خمینی
#هدایتالله_بهبودی
@aeshraq
حیف، حیف که این تن بدهکار است. فکر میکردم اگر این تن بدهکار نبود؛ بدهکار این همه نعماتی که حرام میکند، چه راحت میشد کنار نشست و تماشاچی بود و خیال بافت و به شعر و عرفان پناه برد. اما حیف که جبران این همه نعمت، به سکون ممکن نیست... جبران هر کدام از این نعمات را باید به #عمل کرد نه به #سکون؛ سکون و سکوت جبران هیچ چیزی را نمیکند...
وقتی از جایت تکان نخوردی، کمترین نتیجهاش این است که #نجیب میمانی مثل #پیرزنها!
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
وقتی از جایت تکان نخوردی، کمترین نتیجهاش این است که #نجیب میمانی مثل #پیرزنها!
#جلال_آل_احمد
@aeshraq
گویند که ماه روزه نزدیک رسید
مِنبعد به گِرد باده نتوان گردید
در آخِر شعبان بخورم چندان می
کاندر رمضان مست بخسبم تا عید!
#جلال_عضد_یزدی
@aeshraq
مِنبعد به گِرد باده نتوان گردید
در آخِر شعبان بخورم چندان می
کاندر رمضان مست بخسبم تا عید!
#جلال_عضد_یزدی
@aeshraq