#کتابفروشی سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیلاش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، #کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آنجا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غمانگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم.
گربهها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتابها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آنکه با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بیشرمانهای کرده بودند همانجا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند.
با دوستانمان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. پیشنهادهایی دادند که با #واقعبینی تمام، هیچکدامشان از محدوده شکم بالاتر نمیآمد: یک #چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبتها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور میزد.
با #واقع_نابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و دوباره کتابفروشی را راه انداختیم...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_دوم
@aeshraq
گربهها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتابها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آنکه با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بیشرمانهای کرده بودند همانجا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند.
با دوستانمان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. پیشنهادهایی دادند که با #واقعبینی تمام، هیچکدامشان از محدوده شکم بالاتر نمیآمد: یک #چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبتها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور میزد.
با #واقع_نابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و دوباره کتابفروشی را راه انداختیم...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_دوم
@aeshraq
بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، دوباره راهش انداختیم و برای ادارهاش هم از خانمی که عاشق کار در #کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوقلیسانس زبانشناسیاش را هم از دانشگاه علامه گرفته بود.
بالای در نزدیم #با_مدیریت_جدید، اما واقعاً میشد نشانههای «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شبها با چراغهای اِلایدی زردرنگ روشن میشود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» بیش از صدتا عکس از دیدنیهای مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشتافزار و کتابهای گاج و قلمچی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی میشود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم.
قفسهای را هم زیر عنوان #جهت_مطالعه اختصاص دادیم به کتابهایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آنهایی که وسعشان نمیرسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته شود. همچنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_سوم
@aeshraq
بالای در نزدیم #با_مدیریت_جدید، اما واقعاً میشد نشانههای «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شبها با چراغهای اِلایدی زردرنگ روشن میشود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» بیش از صدتا عکس از دیدنیهای مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشتافزار و کتابهای گاج و قلمچی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی میشود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم.
قفسهای را هم زیر عنوان #جهت_مطالعه اختصاص دادیم به کتابهایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آنهایی که وسعشان نمیرسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته شود. همچنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_سوم
@aeshraq
یک سالی که گذشت، فروشنده گفت: اینجا اولاً به ندرت کسی میآید و آنها هم که میآیند، بیشتر دنبال کتابهای #خالطوری هستند!
(این اصطلاحی است که ایشان به کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم) بیشتر سراغ کتابهای عشقی و روانشناسی را میگیرند! چیزهایی مثل اینکه «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد میکنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانواده موفق» و «تعبیر خواب» و…
بهتر است اینها را هم بیاوریم، چهبسا آنها که این کتابها را میخوانند، وقتی چشمشان به کتابهای دیگر بیافتد آنها را هم بخرند. گفتم: ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح میدانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسهها را از وسط ارّه کرده و کُپه کردهای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد. از آن کتابها هم آوردیم، اما باز هم نچرخید....
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_چهارم
@aeshraq
(این اصطلاحی است که ایشان به کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم) بیشتر سراغ کتابهای عشقی و روانشناسی را میگیرند! چیزهایی مثل اینکه «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد میکنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانواده موفق» و «تعبیر خواب» و…
بهتر است اینها را هم بیاوریم، چهبسا آنها که این کتابها را میخوانند، وقتی چشمشان به کتابهای دیگر بیافتد آنها را هم بخرند. گفتم: ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح میدانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسهها را از وسط ارّه کرده و کُپه کردهای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد. از آن کتابها هم آوردیم، اما باز هم نچرخید....
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_چهارم
@aeshraq
پیرارسال دیدم فکرِ بِکری به نظرش رسیده. گفت: باید مناسبتهایی برگزار کنیم، مثل رونمایی، شعرخوانی، داستانخوانی، شب یلدا… (البته یواشکی و بی سروصدا که گیر ندن) گفتم: همان که قبلاً گفتم، هرچه صلاح میدانی بکن. داستانخوانی و شب یلدا را قاطی کرد و پشت ویترین با شابلُن و اِسپرِی، سی چهل تا انار نقاشی کردند و تو توییتر و اینستاگرام و این چیزایی که ازشان سر در نمیآورم اعلام کردند و چای و شیرینی و قهوه و…
شب خوبی بود، آنقدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آنهایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیدهاید من هم دیدهام. البته بیانصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_پنجم
@aeshraq
شب خوبی بود، آنقدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آنهایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیدهاید من هم دیدهام. البته بیانصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_پنجم
@aeshraq
چند ماه پیش که داشت حوصلهاش سر میرفت گفت: بیشتر کتابفروشیها درآمدشان از محل فروش چیزهایی غیر از کتاب است. مردم همه چیز میخرند، برای همه چیز پول دارند، امّا برای کتاب ندارند.
گفتم: همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. ریش و قیچی دست ِخودت. گفت: باید یه مقدار #جینگولی_مستون بیاریم. پرسیدم: «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به کار میبرند میشناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچههایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچه زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و… نمیدانستم چه بگویم، بهخصوص که میدانستم خودش خیلی حرص میخورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانهای بشود برای اینکه کتاب هم بخرند.
کتابهای میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسهها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به اضافة چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکیشان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه میکند...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_ششم
@aeshraq
گفتم: همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. ریش و قیچی دست ِخودت. گفت: باید یه مقدار #جینگولی_مستون بیاریم. پرسیدم: «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به کار میبرند میشناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچههایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچه زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و… نمیدانستم چه بگویم، بهخصوص که میدانستم خودش خیلی حرص میخورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانهای بشود برای اینکه کتاب هم بخرند.
کتابهای میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسهها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به اضافة چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکیشان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه میکند...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_ششم
@aeshraq
چند شب پیش یک #کارگر_افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمانی از سر و لباساش میبارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: میخوام خوشخط باشه. گفت: خوشخطش را هم داریم. وسط این گفتوگو هرچه اصرار میکردم بیاید داخل کتابفروشی، میگفت لباسهایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنیاش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقهاش را گرفتم و کشیدمش تو گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمتاش همان ده تومن است.
البته بعداً به فروشنده گفتم: نمیدانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجوییام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر میکنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم میمردم اما پول نداشتم. آن موقعها حق ویزیت بیست تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازه ده تومن معاینه کن. میخواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمیداد...
نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار #آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدّی میگیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بودهام یا دستکم هیچوقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_هفتم
@aeshraq
البته بعداً به فروشنده گفتم: نمیدانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجوییام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر میکنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم میمردم اما پول نداشتم. آن موقعها حق ویزیت بیست تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازه ده تومن معاینه کن. میخواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمیداد...
نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار #آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدّی میگیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بودهام یا دستکم هیچوقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_هفتم
@aeshraq
آنها که گذارشان به سعادتآباد افتاده، میدانند که #بساز_بفروشها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بیحساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی میکنند. حتی یک نفر بساز بفروش، آرشیتکت، تکنیسین، دلال و کارگر (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزدهاند. از ساکنین محل هم که خیلیشان ماشین چندصدمیلیونی سوار میشوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروهها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفتهام اما با اطمینان میگویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد #کتابفروشی نشدهاند ـ میخواستم این را ننویسم، گفتم هممحلهایها آزرده میشوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آنها چیزی نمیخوانند!
هدفمان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواستهایم به خیال خودمان #کار_فرهنگی بکنیم. نمیدانم اگر قرار بود اجارة محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائة چه خدماتی میشدیم. همهاش یاد آخرین صحنة فیلم «شاهلیر» در نسخة سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانیاش کرده بود میافتم: #کجایم_من؟ کجاییم ما؟!
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_هشتم (پایانی)
@aeshraq
هدفمان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواستهایم به خیال خودمان #کار_فرهنگی بکنیم. نمیدانم اگر قرار بود اجارة محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائة چه خدماتی میشدیم. همهاش یاد آخرین صحنة فیلم «شاهلیر» در نسخة سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانیاش کرده بود میافتم: #کجایم_من؟ کجاییم ما؟!
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_هشتم (پایانی)
@aeshraq
اشراق 🌿
"من از این دنیا چی میخوام" به روایت تصویر @aeshraq
"من از این دنیا چی میخوام" به روایت تصویر
@aeshraq
@aeshraq
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اشراق 🌿
مقام «اُشتُر خِجو» مقام سفر و #جدايی است. مقام كاروانی است كه می رود و آتشی را در دل باقی می گذارد. @aeshraq
خُشک سیمی،
خُشک چوبی، خُشک پوست...
از كجا میآید این آوایِ دوست؟
گر زِ سیم است این صدایِ نازنین
خود چگونه میزند هیهایِ دوست؟
@aeshraq
خُشک چوبی، خُشک پوست...
از كجا میآید این آوایِ دوست؟
گر زِ سیم است این صدایِ نازنین
خود چگونه میزند هیهایِ دوست؟
@aeshraq
ما تا نقش انسان را در هستی درک نکرده باشیم؛ نقش معلم در کلاس را نخواهیم فهمید. تا وقتی “چرا بودن انسان“ پاسخ نگیرد؛ «چگونه بودن او» جواب نخواهد گرفت.
#علی_صفایی
#تربیت_کودک
@aeshraq
#علی_صفایی
#تربیت_کودک
@aeshraq
معلم عزيزی، دو سه باری، چند نفر از ما را برد منزل علامه جعفری. ما بچه ها، روی زمين دورش می نشستيم و او با آن شمايل با نمك و لهجه شيرين آذری، برايمان حرف می زد. بلد بود از آن اوج فلسفه و معقولات فرو آيد و با يك مشت پسر بچه سر به هوا، ارتباط فكری برقرار كند!
علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.
از آن نشست ها، قصهای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.
روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبي نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.
روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت، آمد. از كنار در، دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...
اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت :
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آنروز است!
درس استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعي كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.
#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
علامه جورابهايش را نشانمان داد و با افتخار، تعريف كرد چقدر در رفوی جوراب مهارت دارد. يك ذره منيت و رعونت و جبروت آخوندی نداشت. آدم بود. نور به قبرش ببارد.
از آن نشست ها، قصهای يادم مانده كه نقل به مضمون، يكی را برايتان نقل می كنم.
روزی طلبه فلسفه خوانی نزد من آمد تا برخی سوالات بپرسد. ديدم جوان مستعدی است كه استاد خوبي نداشته است. ذهن نقاد و سوالات بديع داشت كه بی پاسخ مانده بود. پاسخ ها را كه می شنيد، مثل تشنه ای بود كه آب خنكی يافته باشد. خواهش كرد برايش درسی بگويم و من كه ارزش اين آدم را فهميده بودم، پذيرفتم. قرار شد فلان كتاب را نزد من بخواند. چندی كه گذشت، ديدم فريفته و واله من شده است. در ذهنش ابهت و عظمتی يافته بودم كه برايش خطر داشت. هرچه كردم، اين حالت در او كاسته نشد. می دانستم اين شيفتگی، به استقلال فكرش صدمه می زند. تصميم گرفتم فرصت تعليم را قربانی استقلال ضميرش كنم.
روزی كه قرار بود برای درس بيايد، درب خانه را نيم باز گذاشتم. دوچرخه فرزندم را برداشتم و در باغچه، شروع به بازی و حركات كودكانه كردم. ديدمش كه سر ساعت، آمد. از كنار در، دقايقی با شگفتی مرا نگريست. با هيجان، بازی را ادامه دادم. در نظرش، شكستم! راهش را كشيد و بی يك كلمه، رفت كه رفت...
اينجا كه رسيد، مرحوم علامه جعفری با آن همه خدمات فكری و فرهنگی به اسلام، گفت :
برای آخرتم به معدودی از اعمالم، اميد دارم. يكی همين دوچرخه بازی آنروز است!
درس استاد آن شب آن بود كه دنبال آدمهای بزرگ بگرديد و سعي كنيد دركشان كرده از وجودشان توشه برگيريد. اما مريد و واله كسی نشويد. شما انسانيد و ارزشتان به ادراك و استقلال عقلتان است. عقلتان را تعطيل و تسليم كسی نكنيد. آدم كسی نشويد، هر چقدر هم طرف بزرگ باشد.
#محمدحسین_کریمی
@aeshraq
اصلاً نمیتوانستم باور کنم که یک سفر کوتاه یکروزه همه زندگی مرا تغییر دهد و سالهای سال تا به امروز این همه بر لحظهلحظه عمر و جزء جزءِ هستیام تأثیر بگذارد.
یکی از روزهای آذرماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت. من بودم و سعید و ناصر.
شنیده بودم که خیلی از کتابها، خوانندگان خود را به دنبال نویسندهها روانه کردهاند. جستوجویی که از انس با اثر شروع شده و به مصاحبت مؤثّر انجامیده. ما نیز با خواندن چند کتاب از نویسندهای ناشناس، راهی شده بودیم.
بعد از زیارت از حضرت معصومه، راهیِ کتابفروشیهای اطراف حرم شدیم. به دنبال کتابفروشی هجرت. بالاخره راهپلّهای را گرفته بودیم و رفته بودیم بالا. در آن بالاخانه با کتابفروش سر و کلّه میزدیم که ما به دنبال نویسندهٔ این چند تا کتاب، آقای #عین_صاد میگردیم که از بعضیها شنیدهایم نام اصلیاش علی صفایی است.
کتابفروش همینطور طفره میرفت. نه ردمان میکرد برویم پی کارمان و نه نشانیای از آقای عینصاد را به ما میداد. معلوم بود که ما را نگه داشته تا هم قدری سبک سنگینمان کند و قدری هم وقت بگذرد. همینطور بود. دیگر حوصلهمان لبریز شده بود و چیزی نمانده بود تا راه بیفتیم که مردی روحانی وارد شد. و دقایقی بعد، مرد کتابفروش با حرکاتِ چشماش به ما اشاره کرد که یعنی همین است. و ما متوجّهِ تازه وارد شدیم. بیست و هفت- هشت ساله مینمود. عمامهای سفید و عبا و ردایی با موها و ریشهای خرمایی و چهرهای آرام. با تعجّب و احترام سلام کردیم. خودش جلو آمد و خیلی صمیمانه – و به یادم نمانده که با چه چیزی- سر صحبت را باز کرد. قرار شد که عصر به خانهاش برویم در محلّه باجک قم.
بر دیوار آن خانه کوچک یک طبقه، تعداد زیادی دوچرخه و چند تا موتورِگازی و دندهای تکیه داده بودند. تو که رفتیم لحظات آخرِ درس او بود. با تعدادی طلبه ملبّس و مکلا که در اتاق کیپ تا کیپ نشسته بودند. یک مَدرَس ساده. کمکم طلبهها رفتند. چند نفری ماندند که به مباحثه پرداخته بودند. و من و سعید و ناصر. شلوار و پیراهنِ بلند آخوندی تن اش بود و بدون دستار رفت و چای آورد و نشست. از ما یکی یکی پرسید. ناصر چیزی گفت و من غزلکی خواندم و سعید هم سوره فجر را به سبک منشاوی قرائت کرد و آقای عین.صاد که در همان دقایق متوجّه شدیم دیگران به او حاج شیخ میگویند شروع کرد به صحبت. حرفهایش مثل نوشتههایش در کتابهای مسؤولیت و سازندگی، عاشورا، انفاق، غدیر و رشد، صمیمی و عمیق و تازه و تأثیرگذار و جذّاب بود. درباره همان سوره فجر شروع کرد به صحبت و به آیات پایانی که رسید، صورت اش پر از اشک شده بود. یا أیَّتُها النَّفسُ المُطمئِنّه إرجِعی إلی رِبِّکَ راضیه مرضیّه فادخُلی فی عِبادی و ادخلی جَنَّتی.
#علی_صفایی حائری به عنوان یک نویسنده هیچ فاصلهای با آثارش نداشت. خودش را که میدیدی انگار کتابهایش رو به روی توست. کتابهایش را که میخواندی، انگار خودش با تو حرف میزند و حرف و حدیث و پیک و پیغامش همان بیتابی های متعالی که عالمان را میراث داران انبیا کرده است. در جوانی با مسائل تربیتی شروع کرده بود. در کنار فقه و اصول و ادبیات و فلسفه و... به مسائل پرورشی پرداخته بود. با آنکه شنیده بودم در بیست و یکی دو سالگی خارج فقه و اصول را گذرانده و چیزهای دیگر را در این ها درجا نزده بود. به قول خودش: در نور نمیتوان نگریست که اینجا درجا زدن است. با نور باید حرکت کرد و به جایی رسید. اولی بینایی را از تو می گیرد و دومی تو را در راه یاری گر است. به سرچشمه پناه برده بود؛ قرآن و حدیث، و در سلسله کتاب های روش نقد که انواع دیدگاهها را نقد می کند، می بینی در آزادی و عرفان مصطلح ماندن را هم کم می داند، برای انسان. آزادی از آزادی دغدغه او بود و رسیدن به مرتبه رشد. و این همه را در وحی دریافت کرده بود.
#سهیل_محمودی
#سفرنامه_قم
@aeshraq
یکی از روزهای آذرماه سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت. من بودم و سعید و ناصر.
شنیده بودم که خیلی از کتابها، خوانندگان خود را به دنبال نویسندهها روانه کردهاند. جستوجویی که از انس با اثر شروع شده و به مصاحبت مؤثّر انجامیده. ما نیز با خواندن چند کتاب از نویسندهای ناشناس، راهی شده بودیم.
بعد از زیارت از حضرت معصومه، راهیِ کتابفروشیهای اطراف حرم شدیم. به دنبال کتابفروشی هجرت. بالاخره راهپلّهای را گرفته بودیم و رفته بودیم بالا. در آن بالاخانه با کتابفروش سر و کلّه میزدیم که ما به دنبال نویسندهٔ این چند تا کتاب، آقای #عین_صاد میگردیم که از بعضیها شنیدهایم نام اصلیاش علی صفایی است.
کتابفروش همینطور طفره میرفت. نه ردمان میکرد برویم پی کارمان و نه نشانیای از آقای عینصاد را به ما میداد. معلوم بود که ما را نگه داشته تا هم قدری سبک سنگینمان کند و قدری هم وقت بگذرد. همینطور بود. دیگر حوصلهمان لبریز شده بود و چیزی نمانده بود تا راه بیفتیم که مردی روحانی وارد شد. و دقایقی بعد، مرد کتابفروش با حرکاتِ چشماش به ما اشاره کرد که یعنی همین است. و ما متوجّهِ تازه وارد شدیم. بیست و هفت- هشت ساله مینمود. عمامهای سفید و عبا و ردایی با موها و ریشهای خرمایی و چهرهای آرام. با تعجّب و احترام سلام کردیم. خودش جلو آمد و خیلی صمیمانه – و به یادم نمانده که با چه چیزی- سر صحبت را باز کرد. قرار شد که عصر به خانهاش برویم در محلّه باجک قم.
بر دیوار آن خانه کوچک یک طبقه، تعداد زیادی دوچرخه و چند تا موتورِگازی و دندهای تکیه داده بودند. تو که رفتیم لحظات آخرِ درس او بود. با تعدادی طلبه ملبّس و مکلا که در اتاق کیپ تا کیپ نشسته بودند. یک مَدرَس ساده. کمکم طلبهها رفتند. چند نفری ماندند که به مباحثه پرداخته بودند. و من و سعید و ناصر. شلوار و پیراهنِ بلند آخوندی تن اش بود و بدون دستار رفت و چای آورد و نشست. از ما یکی یکی پرسید. ناصر چیزی گفت و من غزلکی خواندم و سعید هم سوره فجر را به سبک منشاوی قرائت کرد و آقای عین.صاد که در همان دقایق متوجّه شدیم دیگران به او حاج شیخ میگویند شروع کرد به صحبت. حرفهایش مثل نوشتههایش در کتابهای مسؤولیت و سازندگی، عاشورا، انفاق، غدیر و رشد، صمیمی و عمیق و تازه و تأثیرگذار و جذّاب بود. درباره همان سوره فجر شروع کرد به صحبت و به آیات پایانی که رسید، صورت اش پر از اشک شده بود. یا أیَّتُها النَّفسُ المُطمئِنّه إرجِعی إلی رِبِّکَ راضیه مرضیّه فادخُلی فی عِبادی و ادخلی جَنَّتی.
#علی_صفایی حائری به عنوان یک نویسنده هیچ فاصلهای با آثارش نداشت. خودش را که میدیدی انگار کتابهایش رو به روی توست. کتابهایش را که میخواندی، انگار خودش با تو حرف میزند و حرف و حدیث و پیک و پیغامش همان بیتابی های متعالی که عالمان را میراث داران انبیا کرده است. در جوانی با مسائل تربیتی شروع کرده بود. در کنار فقه و اصول و ادبیات و فلسفه و... به مسائل پرورشی پرداخته بود. با آنکه شنیده بودم در بیست و یکی دو سالگی خارج فقه و اصول را گذرانده و چیزهای دیگر را در این ها درجا نزده بود. به قول خودش: در نور نمیتوان نگریست که اینجا درجا زدن است. با نور باید حرکت کرد و به جایی رسید. اولی بینایی را از تو می گیرد و دومی تو را در راه یاری گر است. به سرچشمه پناه برده بود؛ قرآن و حدیث، و در سلسله کتاب های روش نقد که انواع دیدگاهها را نقد می کند، می بینی در آزادی و عرفان مصطلح ماندن را هم کم می داند، برای انسان. آزادی از آزادی دغدغه او بود و رسیدن به مرتبه رشد. و این همه را در وحی دریافت کرده بود.
#سهیل_محمودی
#سفرنامه_قم
@aeshraq