من نیمه دوم زندگیام را
در شکستن سنگها
نفوذ در دیوارها
و کنار زدن موانعی گذراندهام
که در نیمه اول زندگی
به دستِ خود
میان خویشتن و نور نهادهام!
#اکتاویو_پاز
@aeshraq
در شکستن سنگها
نفوذ در دیوارها
و کنار زدن موانعی گذراندهام
که در نیمه اول زندگی
به دستِ خود
میان خویشتن و نور نهادهام!
#اکتاویو_پاز
@aeshraq
من کاشی ام. اما در قم متولد شده ام. شناسنامه ام درست نیست. مادرم می داند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت دوازده. مادرم صدای اذان را می شنیده است. در قم زیاد نمانده ایم. به گلپایگان و خوانسار رفته ایم. بعد به سرزمین پدری.
من کودکی رنگینی داشته ام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود. میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت. با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل می زدیم. چیز می کاشتیم. پیوند می زدیم. هرس می کردیم. در این خانه، پدر ها و عمو ها خشت می زدند. بنایی می کردند. به ریخته گری و لحیم کاری می پرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می کردند. تار می ساختند. به کفاشی دست می زدند. در عکاسی ذوق خود می آزمودند. قاب منبت درست می کردند. نجاری و خراطی یش می گرفتند. کلاه می دوختند. با صدف دکمه و گوشواره می ساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه ای خیلی چیز ها می توان یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادر پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم!
#هنوز_در_سفرم
#سهراب_سپهری
@aeshraq
من کودکی رنگینی داشته ام. دوران خردسالی من در محاصره ترس و شیفتگی بود. میان جهش های پاک و قصه های ترسناک نوسان داشت. با عمو ها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم. و خانه بزرگ بود. باغ بود. و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن، وسعت خوبی بود. زمین را بیل می زدیم. چیز می کاشتیم. پیوند می زدیم. هرس می کردیم. در این خانه، پدر ها و عمو ها خشت می زدند. بنایی می کردند. به ریخته گری و لحیم کاری می پرداختند. چرخ خیاطی و دوچرخه تعمیر می کردند. تار می ساختند. به کفاشی دست می زدند. در عکاسی ذوق خود می آزمودند. قاب منبت درست می کردند. نجاری و خراطی یش می گرفتند. کلاه می دوختند. با صدف دکمه و گوشواره می ساختند.
کوچک بودم که پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه ای خیلی چیز ها می توان یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه کوچک از روی نقشه های خودم بافتم. چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادر پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم!
#هنوز_در_سفرم
#سهراب_سپهری
@aeshraq
اشراق 🌿
هـــرگز حسـد نبردم بر منصبی و مالی إلّا بر آن کـــــه دارد با دلبــــری وصالی #سعدیا @aeshraq
آفرین بر زبان شیرینت
کاین همه شور در جهان انداخت...
کاین همه شور در جهان انداخت...
خشم و حقارت
در جلسهی نویسندگی خلاق با یک خانم جوان هندی و مرد جوان کانادایی که معلم انگلیسی دبیرستان بود همگروه بودیم. در طول کلاس صحبتهای شخصی هم معمولا رد و بدل میشد. از #جامپا_لاهیری که حرف زدم همگروه هندیام اخمهایش توی هم رفت و مضمون حرفاش این بود که آن قدرها هم نویسندهی شاهکاری نیست و خود هندیها هم جدیاش نمیگیرند. و فهمیدم که کسی را که نباید جدیاش بگیرم حتا در حد گفتگوی کلاسی همین خانم کنار دستیام هست. من نمیدانم هندیها لاهیری را جدی میگیرند یا نه، ولی اصلا مهم نیست که هندیها در موردش چه نظری دارند. چیزی که باعث جدی شدن لاهیری شده کارهای منتشر شدهاش هست نه رد و تایید هموطنهایش.
این مساله را در مورد افغانها هم دیدهام. کسانی که حداکثر کارهای خودشان در حد و اندازهی انشاهای دبیرستانی است، نسبت به #خالد_حسینی چنین واکنشهایی نشان میدادند و میدهند. بعد از انتشار بادبادک باز عدهای میگفتند، که این کار نوشتهی خود آمریکاییهاست تا حملهی آمریکا به افغانستان را توجیه کنند. پس از انتشار چند کار دیگر از این نویسنده و مشخص شدن سیر صعودی کارهایش، ساز دیگری را آغاز کردند. حالا هم کسانی را دیدهام و میبینم که میگویند، حیف که انگلیسی مان خوب نیست و گرنه سطح کارهای ما بالاتر از خالد حسینی است. ولی افغانها باید بدانند هیچ کسی تا به حال به اندازهی خالد حسینی در ایجاد همدلی دیگران حتا ایرانیهای همزبانشان با آنها چنین نقشی را نداشته و ندارند.
کسی را که فکر میکردم باید جزو سرخ پوستهای کانادا باشد، متوجه شدم که اهل کشور پرو است. از پرو صحبت کردیم و بعد از یکی از بزرگترین اساتید داستانگویی این روزگار، #ماریو_وارگاس_یوسا. چهرهاش را درهم کشید و رسما گفت: «خوشم نمیاد ازش.» و ادامه داد که: «یوسا دیگر حتا پرویی نیست. تابعیت هم زمان اسپانیا را دارد و بیشتر اوقاتش را در مادرید و پاریس میگذراند.» خشم شعله ور شدهاش که در چهره و زبانش اشکار شده بود، مرا یاد کوه نشینان خشمگین، با پرچمهای قرمز داس و چکش نشانِ «مرگ در آند» یوسا میانداخت. این آدم نمیدانست که آنچه که به پرو جلوهای بخشیده که کسی از شرق اسم شهرها و منطقههایش را میداند و حتا سعی دارد زبانشان را بفهمد، به خاطر داستانگوی بزرگ است و گرنه پرو با دهها کشور بینام و بیخاصیت دیگر چه فرقی دارد؟
#یادداشت
#هادی_نوری
@Hadi_Noori
@aeshraq
در جلسهی نویسندگی خلاق با یک خانم جوان هندی و مرد جوان کانادایی که معلم انگلیسی دبیرستان بود همگروه بودیم. در طول کلاس صحبتهای شخصی هم معمولا رد و بدل میشد. از #جامپا_لاهیری که حرف زدم همگروه هندیام اخمهایش توی هم رفت و مضمون حرفاش این بود که آن قدرها هم نویسندهی شاهکاری نیست و خود هندیها هم جدیاش نمیگیرند. و فهمیدم که کسی را که نباید جدیاش بگیرم حتا در حد گفتگوی کلاسی همین خانم کنار دستیام هست. من نمیدانم هندیها لاهیری را جدی میگیرند یا نه، ولی اصلا مهم نیست که هندیها در موردش چه نظری دارند. چیزی که باعث جدی شدن لاهیری شده کارهای منتشر شدهاش هست نه رد و تایید هموطنهایش.
این مساله را در مورد افغانها هم دیدهام. کسانی که حداکثر کارهای خودشان در حد و اندازهی انشاهای دبیرستانی است، نسبت به #خالد_حسینی چنین واکنشهایی نشان میدادند و میدهند. بعد از انتشار بادبادک باز عدهای میگفتند، که این کار نوشتهی خود آمریکاییهاست تا حملهی آمریکا به افغانستان را توجیه کنند. پس از انتشار چند کار دیگر از این نویسنده و مشخص شدن سیر صعودی کارهایش، ساز دیگری را آغاز کردند. حالا هم کسانی را دیدهام و میبینم که میگویند، حیف که انگلیسی مان خوب نیست و گرنه سطح کارهای ما بالاتر از خالد حسینی است. ولی افغانها باید بدانند هیچ کسی تا به حال به اندازهی خالد حسینی در ایجاد همدلی دیگران حتا ایرانیهای همزبانشان با آنها چنین نقشی را نداشته و ندارند.
کسی را که فکر میکردم باید جزو سرخ پوستهای کانادا باشد، متوجه شدم که اهل کشور پرو است. از پرو صحبت کردیم و بعد از یکی از بزرگترین اساتید داستانگویی این روزگار، #ماریو_وارگاس_یوسا. چهرهاش را درهم کشید و رسما گفت: «خوشم نمیاد ازش.» و ادامه داد که: «یوسا دیگر حتا پرویی نیست. تابعیت هم زمان اسپانیا را دارد و بیشتر اوقاتش را در مادرید و پاریس میگذراند.» خشم شعله ور شدهاش که در چهره و زبانش اشکار شده بود، مرا یاد کوه نشینان خشمگین، با پرچمهای قرمز داس و چکش نشانِ «مرگ در آند» یوسا میانداخت. این آدم نمیدانست که آنچه که به پرو جلوهای بخشیده که کسی از شرق اسم شهرها و منطقههایش را میداند و حتا سعی دارد زبانشان را بفهمد، به خاطر داستانگوی بزرگ است و گرنه پرو با دهها کشور بینام و بیخاصیت دیگر چه فرقی دارد؟
#یادداشت
#هادی_نوری
@Hadi_Noori
@aeshraq
«ولی چه دنیایی است! هیچچیز نمیتواند دو نفر آدم را به این کاملی باهم یکی کند، بخصوص اگر مانندِ من و تو دار و ندارشان فقط کلمات باشد.»
#نامه_به_فلیسه
#فرانتس_کافکا
@aeshraq
#نامه_به_فلیسه
#فرانتس_کافکا
@aeshraq
کتابخانه ای که #ناصرالدین_شاه در زمان ولایت عهدی اش، استدعا کرده بود به شخصه کلیددار آن بشود. چرا؟ چون بخشش های گزافۀ حاج میرزا آقاسی را دیده بود. دیده بود وزیر اعظم احمق، شاهنامۀ خطّ #میرعماد حسنی با هفتاد مجلس از صورت های کار #بهزاد را بخشیده است و عن قریب است که چیزی از آن نسخه های پرارج تر از جواهر، باقی نماند. خودش هم حرص داشت به کتاب. فی نفسه کرمِ کتاب بود این پادشاه. نه اینکه شیفتۀ علم باشد، بلکه شیفتۀ خطّ و نقش و تصویر بود و از تماشای صورِ چینی و نقوشِ رنگین لذّت وافر می برد و از تصاحب هر نسخه ای که به نقش و خط قابل اعتنا بود، حظ می برد و با حرص و ولع در حاشیۀ مرقّع ها به خطّ خودش مرقوم می کرد: «این مرقع مال ناصرالدّین محمّدشاه، خلّد الله ملکه و دولته ان شاءالله»
در عجب می شود آدم؛ این شاه فرنگ رفته و تئاتر دوست و عکّاس و نقّاش و نویسنده و شاعر و #کتاب_خوان و روزنامه خوان، چه طور این مملکت را به خاک سیاه نشاند؟! چه طور خون رعیّت را به شیشه کرد که عاقبت گرفتار ششلول یک کارد به استخوان رسیده ای مثل #میرزا_رضا شد؟ آدم توقّع دارد یک چنین شاهی مملکت را برساند به درجۀ دول اروپ و هم پای جاپن ترقّی دهد. نه! قضیّه چیز دیگری است. کتاب را جمع کردن و در حبس نگه داشتن مگر کتاب دوستی است؟ اینکه کلیدش را با خودت حمل کنی و اجازۀ رؤیت کتاب ها را به احدی ندهی، چه معنی دارد؟!
#بی_کتابی
#محمدرضا_شرفی
@aeshraq
در عجب می شود آدم؛ این شاه فرنگ رفته و تئاتر دوست و عکّاس و نقّاش و نویسنده و شاعر و #کتاب_خوان و روزنامه خوان، چه طور این مملکت را به خاک سیاه نشاند؟! چه طور خون رعیّت را به شیشه کرد که عاقبت گرفتار ششلول یک کارد به استخوان رسیده ای مثل #میرزا_رضا شد؟ آدم توقّع دارد یک چنین شاهی مملکت را برساند به درجۀ دول اروپ و هم پای جاپن ترقّی دهد. نه! قضیّه چیز دیگری است. کتاب را جمع کردن و در حبس نگه داشتن مگر کتاب دوستی است؟ اینکه کلیدش را با خودت حمل کنی و اجازۀ رؤیت کتاب ها را به احدی ندهی، چه معنی دارد؟!
#بی_کتابی
#محمدرضا_شرفی
@aeshraq
ولتر میگفت: «اشتغالنداشتن به کار با زندهنبودن یکی است. همه مردم خوبند به جز مردم تنبل»
#تاریخ_فلسفه
#ویل_دورانت
@aeshraq
#تاریخ_فلسفه
#ویل_دورانت
@aeshraq
دوش از نظر، خیالِ تو دامنکشان گذشت
اشک آنقدَر دوید ز پی، کز فغان گذشت
تا پر فشاندهایم، ز خود هم گذشتهایم
دنیا غمِ تو نیست که نتوان از آن گذشت
دارد غبارِ قافلهی ناامیدیام
از پا نِشَستنی که ز عالم توان گذشت
برق و شرار، محملِ فرصت نمیکشد
عمری نداشتم که بگویم چه سان گذشت!
تا غنچه دَم زند ز شکفتن، بهار رفت
تا ناله گل کند ز جرس، کاروان گذشت
بیرون نتاختهست ازین عرصه هیچکس
واماندنیست اینکه تو گویی: فلان گذشت
ای معنی آب شو که ز ننگِ شعورِ خلق
انصاف نیز آب شد و از جهان گذشت
یک نقطه پل ز آبلهی پا کفایت است
زین بحر، همچو موجِ گهر میتوان گذشت
گر بگذری ز کشمکشِ چرخ، واصلی
محوِ نشانه است چو تیر از کمان گذشت
واماندگی ز عافیتم بینیاز کرد
بال آنقدَر شکست که از آشیان گذشت
طی شد بساطِ عمر، به پایِ شکستِ رنگ
بر شمع، یک بهار گلِ زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعی نسوختم
یارب چه برق بر منِ آتش به جان گذشت؟
تمکین کجا به سعیِ خرامت رضا دهد؟
کم نیست اینکه نامِ توام بر زبان گذشت!
بیدل! چه مشکل است ز دنیا گذشتنم؟
یک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت!!
#حضرت_بیدل
@aeshraq
دوش از نظر، خیالِ تو دامنکشان گذشت
اشک آنقدَر دوید ز پی، کز فغان گذشت
تا پر فشاندهایم، ز خود هم گذشتهایم
دنیا غمِ تو نیست که نتوان از آن گذشت
دارد غبارِ قافلهی ناامیدیام
از پا نِشَستنی که ز عالم توان گذشت
برق و شرار، محملِ فرصت نمیکشد
عمری نداشتم که بگویم چه سان گذشت!
تا غنچه دَم زند ز شکفتن، بهار رفت
تا ناله گل کند ز جرس، کاروان گذشت
بیرون نتاختهست ازین عرصه هیچکس
واماندنیست اینکه تو گویی: فلان گذشت
ای معنی آب شو که ز ننگِ شعورِ خلق
انصاف نیز آب شد و از جهان گذشت
یک نقطه پل ز آبلهی پا کفایت است
زین بحر، همچو موجِ گهر میتوان گذشت
گر بگذری ز کشمکشِ چرخ، واصلی
محوِ نشانه است چو تیر از کمان گذشت
واماندگی ز عافیتم بینیاز کرد
بال آنقدَر شکست که از آشیان گذشت
طی شد بساطِ عمر، به پایِ شکستِ رنگ
بر شمع، یک بهار گلِ زعفران گذشت
دلدار رفت و من به وداعی نسوختم
یارب چه برق بر منِ آتش به جان گذشت؟
تمکین کجا به سعیِ خرامت رضا دهد؟
کم نیست اینکه نامِ توام بر زبان گذشت!
بیدل! چه مشکل است ز دنیا گذشتنم؟
یک ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت!!
#حضرت_بیدل
@aeshraq
بیگمان همۀ دوستداران شعر، آمادگی کامل برای التذاذ از شعر #بیدل را ندارند یا بهتر است بگویم: بیدل کشوری است که به دست آوردن ویزای مسافرت بدان، به آسانی حاصل نمیشود و به هر کس اجازۀ ورود نمیدهد ولی اگر کسی این ویزا را گرفت تقاضای اقامت دائم خواهد کرد! شاید به این حساب، او در میان بزرگان ادب ما، دیرآشناترین چهرۀ شعر فارسی باشد. به آنهایی كه شعر را با همان عجلهای میخوانند كه روزنامه، یا رمان بینوایان یا هزارویک شب را، توصیه میكنم كه بیهوده وقت عزیز خود را در این راه صرف نكنند. شعر بیدل معماری جدیدی است با هندسۀ ویژۀ خویش. التذاذ از آن باید از رهگذر مقداری حوصله و اندكی آشنایی با رمز و كلیدهای خاص شعر او باشد.
#کتاب_شاعر_آیینهها
#دکتر_شفیعی_کدکنی
@aeshraq
#کتاب_شاعر_آیینهها
#دکتر_شفیعی_کدکنی
@aeshraq
ستایشسُرایان نه یارِ تواند
نکوهشکنان دوستدارِ تواند
ز دشمن شنو سیرتِ خود، که دوست
هرآنچهاز تو آید، به چشمش نکوست
وبال است دادن به رنجور، قند
که داروی تلخش بود سودمند
تُرُشروی بهتر کند سرزنش
که یارانِ خوشطبعِ شیرینمنش
از این به نصیحت نگوید کست
اگر عاقلی، یک اشارت بست
#حضرت_سعدی
@aeshraq
نکوهشکنان دوستدارِ تواند
ز دشمن شنو سیرتِ خود، که دوست
هرآنچهاز تو آید، به چشمش نکوست
وبال است دادن به رنجور، قند
که داروی تلخش بود سودمند
تُرُشروی بهتر کند سرزنش
که یارانِ خوشطبعِ شیرینمنش
از این به نصیحت نگوید کست
اگر عاقلی، یک اشارت بست
#حضرت_سعدی
@aeshraq
اشراق 🌿
کتابخانه ای که #ناصرالدین_شاه در زمان ولایت عهدی اش، استدعا کرده بود به شخصه کلیددار آن بشود. چرا؟ چون بخشش های گزافۀ حاج میرزا آقاسی را دیده بود. دیده بود وزیر اعظم احمق، شاهنامۀ خطّ #میرعماد حسنی با هفتاد مجلس از صورت های کار #بهزاد را بخشیده است و عن قریب…
ناصرالدین شاه به قدر حرم سرایش، یا شاید هم بیشتر، مراقب کتابخانه اش بوده و مواظب بوده که چشم نامحرم به آن نیفتد. بی وقت مستوفی را صدا می کرده و می سپرده که کلید را بگیرد و برود مثلاً فلان مرقّع با خطوط خوب را یا مثلاً تاریخ وصّاف را از فلان جای کتابخانه بیاورد برای تماشا. عمله با هول و ولا و به اتّفاق می رفتند و کتاب ها را بیرون می آورند و داخل سرایه دارخانه ثبت می کردند، شاه هم از اتاق آبدارخانه می رفته اتاق نارنجستان و کتاب ها را تماشا می کرده.
وای به آن موقع که به عرض می رساندند، فلان کتاب در کتابخانه نیست. شاه تغیّر می کرده: گم شو مردکه! مرقّع نیست یعنی چه؟ باز هم بروید، بگردید. عمله هم یاد سبیل چخماقی و لباس سرخ میرغضب می افتادند و شلوارشان را خیس می کردند و با ترس و لرز، دوباره می رفتند کتابخانۀ مبارکه را زیرورو می کردند...
#بی_کتابی
#محمدرضا_شرفی
@aeshraq
وای به آن موقع که به عرض می رساندند، فلان کتاب در کتابخانه نیست. شاه تغیّر می کرده: گم شو مردکه! مرقّع نیست یعنی چه؟ باز هم بروید، بگردید. عمله هم یاد سبیل چخماقی و لباس سرخ میرغضب می افتادند و شلوارشان را خیس می کردند و با ترس و لرز، دوباره می رفتند کتابخانۀ مبارکه را زیرورو می کردند...
#بی_کتابی
#محمدرضا_شرفی
@aeshraq
روایت #نصرالله_کسراییان از افتتاح تا تعطیلی فروشگاه #کتاب_ویستا در سعادتآبادِ تهران
این یادداشت در مجله #جهان_کتاب، شماره ۳۲۰ چاپ شده است. متن طولانی بود. تقطیع و کوتاه کردم. در چند پست متوالی ارسال می کنم 👇
@aeshraq
این یادداشت در مجله #جهان_کتاب، شماره ۳۲۰ چاپ شده است. متن طولانی بود. تقطیع و کوتاه کردم. در چند پست متوالی ارسال می کنم 👇
@aeshraq
خانه ما در سعادتآباد است. آن را بیست ـ سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف.
خانه ما در سعادتآباد است. آن را بیست ـ سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف...
به هرحال صاحبِ خانهای شدیم با یک دکان. چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجارهاش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز #کتابفروشی چیزی به عقلم نمیرسد. خودِ من هم که سوءسابقة کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: میکنیماش #کافه_کتاب. بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آنجا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشهای از کتابفروشی قهوه میفروختند. میتوانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوهای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و اینجور چیزها.
گفتند: نمیشود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمیآید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا میکنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمیدهد، برای آبمیوه فروشی میدهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکده حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم میرفت، گاهی خودم، بعضی وقتها هم دوستی مترجم که همسایهمان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی مینشست و کارش را میکرد...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_اول
@aeshraq
خانه ما در سعادتآباد است. آن را بیست ـ سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیماش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم میخواست که نمیبود. به دلایل مختلف...
به هرحال صاحبِ خانهای شدیم با یک دکان. چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجارهاش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز #کتابفروشی چیزی به عقلم نمیرسد. خودِ من هم که سوءسابقة کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: میکنیماش #کافه_کتاب. بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آنجا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشهای از کتابفروشی قهوه میفروختند. میتوانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوهای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و اینجور چیزها.
گفتند: نمیشود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمیآید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا میکنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمیدهد، برای آبمیوه فروشی میدهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکده حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم میرفت، گاهی خودم، بعضی وقتها هم دوستی مترجم که همسایهمان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی مینشست و کارش را میکرد...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_اول
@aeshraq
#کتابفروشی سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیلاش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، #کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آنجا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غمانگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم.
گربهها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتابها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آنکه با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بیشرمانهای کرده بودند همانجا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند.
با دوستانمان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. پیشنهادهایی دادند که با #واقعبینی تمام، هیچکدامشان از محدوده شکم بالاتر نمیآمد: یک #چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبتها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور میزد.
با #واقع_نابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و دوباره کتابفروشی را راه انداختیم...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_دوم
@aeshraq
گربهها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتابها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آنکه با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بیشرمانهای کرده بودند همانجا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند.
با دوستانمان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. پیشنهادهایی دادند که با #واقعبینی تمام، هیچکدامشان از محدوده شکم بالاتر نمیآمد: یک #چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبتها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور میزد.
با #واقع_نابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و دوباره کتابفروشی را راه انداختیم...
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_دوم
@aeshraq
بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، دوباره راهش انداختیم و برای ادارهاش هم از خانمی که عاشق کار در #کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوقلیسانس زبانشناسیاش را هم از دانشگاه علامه گرفته بود.
بالای در نزدیم #با_مدیریت_جدید، اما واقعاً میشد نشانههای «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شبها با چراغهای اِلایدی زردرنگ روشن میشود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» بیش از صدتا عکس از دیدنیهای مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشتافزار و کتابهای گاج و قلمچی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی میشود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم.
قفسهای را هم زیر عنوان #جهت_مطالعه اختصاص دادیم به کتابهایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آنهایی که وسعشان نمیرسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته شود. همچنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_سوم
@aeshraq
بالای در نزدیم #با_مدیریت_جدید، اما واقعاً میشد نشانههای «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شبها با چراغهای اِلایدی زردرنگ روشن میشود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» بیش از صدتا عکس از دیدنیهای مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشتافزار و کتابهای گاج و قلمچی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی میشود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم.
قفسهای را هم زیر عنوان #جهت_مطالعه اختصاص دادیم به کتابهایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آنهایی که وسعشان نمیرسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته شود. همچنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…
کتابفروشی به روایت #نصرالله_کسرائیان
#قسمت_سوم
@aeshraq