delicate art.
اگر میدونستم بیست سال برای با تو بودن وقت دارم بیشترین استفاده رو ازش میکردم، هر روز غذا های خوشمزه درست می کردم، برات پلی لیست می ساختم، نظرت رو در مورد اندازه ی کهکشان ها و سیارات میپرسیدم، هر صبح بغلت میکردم و بهت میگفتم نبودن تو در زندگیم چقدر سخته، دلم…
اینترنت قطع شده، جنگه، مردم کشته میشن، هیچ دسترسی ای به جایی ندارم، چهارم فروردینه و من این هفته هر روز سر کارم، نیوشا کنارم نیست، با فاطیما خیلی به سختی و دیر به دیر صحبت میکنم، تنها آدم هایی که باهشون در ارتباطم اعضای خانوادم و بچه های سر کارم هستن، الان که ساعت دقیقا دوازده و پنجاه دقیقهست و کتاب درمان شوپنهاور (کتابی که از ریحان قرض گرفتم) جلوم بازه و دارم میخونم، ورژن پیانو آهنگ now we are free رو گوش میدم، تنها چیزی که بهش فکر میکنم تویی بابا، توی این لحظه تنها چیزی که نیاز دارم تویی بابا، برای اینکه من رو بغل کنی سرم رو ببوسی و بهم بگی دخترِ بابا، مثل همیشه، حتی مثل اخرین بار که رفتی بیمارستان و حتی مثل اولین بار که نبودی و خوابت رو دیدم. پنج سال گذشته بابا، و انگار هنوز همون لحظه ایه که صدای بوق ماشین مشابه ماشین تورو دم در دانشگاه شنیدم و فکر کردم اومدی دنبالم، انگار همون لحظهست که در اتاقت رو باز کردم و دیدم تمام وسایلت غرق در خاکه یا وقتی گوشی قدیمیت رو باز کردم و دیدم چقدر عکسای یهویی ازمون گرفتی. دوستت دارم بابا، کاش میتونستم عمرمو باهات قسمت کنم تا یک روز هم بدون تو زندگی نکرده باشم.
سیما
1405/01/04
13:06
سیما
1405/01/04
13:06
7 years later here we are. hate to say goodbye.