"زنی که‌گم کردم "
4.37K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راستش زندگی زن‌‌ها خیلی سخته.
مادر خودم هفتاد و خورده‌ای عمر کرد؛ هر روز خدا هم کار می‌کرد. یک روز نگاهی به دور و بر خودش انداخت، رفت اون پیرهن خواب دانتلش رو که از چهل و پنج سال پیش داشت هیچ‌وقت هم تنش نمی‌کرد از صندوق درآورد تنش کرد، بعد رو تخت‌خواب دراز کشید چشم‌هاش رو بست گفت بابا رو سپردم دست همه‌ی شما؛ من خسته‌ام ...


📚 گور به گور
👤 ویلیام فاکنر
@adelehz
اگر کودکم از من بپرسد که بهشت چگونه جایی ست .شاید بعد از چند دقیقه فکر کردن و صاف کردن صدایم خواهم گفت بهشت جایی ست که در آن لبخندها هر روز متولد شوند و گریه ها هرروز کمتر وکمترشوند..نه برعکس ..
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی کاش که بر وفق مرادت باشد
آنکه از یاد تو را برد به یادت باشد
بعد از این از ته دل کاش بخندی،
نه فقط خنده بر کنج لبت،
از سر عادت باشد

صبح بخیر❤️

@adelehz
همین خرده ریزه های زندگی ست که دنیا را جای ماندن میکند..
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بگذار نور خاصیت تو باشد
گرما
روشنایی
امید از تو حاصل شود
سخت ست اما ممکن
#عادله_زمانی
در تمام اتفاقات زندگی به این اصل توجه کنیم..
ترجمه. مدت زیادی منتظر ماندن بهتر از یک ازدواج غلط ست
@adelehz
کوچه هشتم که زندگی می‌کردیم، برای بار اول پای کامپیوتر باز شد به خانه‌مان. همان روز با شروین رفتیم فلکه‌ی آریاشهر و سی‌دی فوتوشاپ خریدیم و نصب کردیم روی کامپیوتر. یک ماه باهاش ور رفتم و بالاخره خم و چمش دستم آمد. یک بار شروین آمد خانه‌مان و یک عکس از کردان ریخته روی فلاپی دیسک و گفت بیا کرم بریزیم توی عکس. کردانِ ابری با درخت‌های کم‌رمق. قشنگی فوتوشاپ این است که آدم می‌تواند هر المانی که دلش بخواهد را مثل یک طلق بی‌رنگ اضافه کند به عکس. لایه روی لایه. همین کار را هم کردیم. اول افتادیم به جان آسمان. یک لایه آسمان آبی اضافه کردیم بهش. بعد هم یک لایه برف اضافه کردیم به تپه‌ها. فک شروین آمد پائین و دائم می‌گفت فوتوشاپ لامصب. بعد مثل کفتر جلد پرید خانه‌شان و با یک فلاپی دیگر آمد. عکس یک دختر بلوند بود که پشت سرش تابلوی دراز هالیوود دیده می‌شد. تاپ قرمز کوتاهی تنش بود با یک دامن چین‌دار. که آن هم دست بر قضا کوتاه بود. کلا توی لباس کم‌کاری کرده بود. شروین صدایش می‌کرد مادونا. دور عکس را بریدیم و مادونا را از لس‌آنجلس آوردیم کردان. یک لایه‌ی جدید. شروین اصرار داشت که لباس‌هایش را دربیاوریم. برایش توضیح دادم که من فقط بلدم لایه اضافه کنم. کم کردن لایه و لباس کار من نیست. به همان وصف‌العیش نصف‌العیش راضی شد. بعد یک لایه چمن اضافه کردیم به زیر پای مادونا. و همین‌طور لایه پشت لایه. فقط این وسط یادمان رفت که دکمه‌ی سیو را بزنیم. نفهمیدم چی شد که برق‌ خانه سکته‌ی خفیفی زد و چراغ‌ها و مانیتور خاموش و روشن شدند. خود کامیپیوتر هم انگار که آروغ بعد از کباب زده باشد، یک لحظه نفسش رفت و ری‌بوت شد. عکس پرید. مبهوت شدیم. کامپیوتر که روشن شد، درست مثل کسی که دنبال عزیزش بگردد، با عجله فوتوشاپ را راه انداختیم و عکس را باز کردیم. یک کردان بی‌رمق ابری. نه مادونا بود. نه آسمان آبی. نه چمن. نه هیچ. همه‌ی لایه‌ها با هم پاک شده بودند. آمدیم دوباره مراحل را تکرار کنیم. نشد. اصلا به خوبی بار اول درنیامد. همه چیز زشت و مصنوعی شد. شروین خیلی دمغ فلاپی‌اش را از شکاف کامپیوتر کشید بیرون و گفت: مادونا رفت.
من صد سال بعد از آن هم با فوتوشاپ کار کردم. اول از همه یاد گرفتم که با هر دم و بازدم یک بار عکس را سیو کنم. دوم فهمیدم که چقدر فوتوشاپ شبیه به بودن آدم‌ها در زندگی‌ام است. سال 68 مادربزرگم برای یک ماه با ما زندگی کرد. ناخوش احوال بود. یک شب هم حالش بد شد و پدر و مادرم بردند بیمارستان گلستان. همان‌جا سکته کرد و دیگر برنگشت خانه. مادرم چند بار ثانیه‌ی آخرش را توصیف کرد که گفته: بگیر من رو... دارم می‌رم. و خب، رفت. آن یک ماهی که با ما بود، مثل فوتوشاپ هزار لایه اضافه کرد به خانه‌مان. جایی که غذا می‌خورد. جایی که موهایش را اصرار داشت شانه کند و ببافد. جایی که نماز می‌خواند و پدرم از پشتِ سر آن‌قدر سربسرش می‌گذاشت تا بالاخره خنده‌اش می‌گرفت ونمازش را می‌برید و به پدرم می‌گفت نکن شیطان نماز‌بُر. همان یک ماه هزار لایه‌ی جور واجور اضافه کرد به زندگی و خانه. بعد هم درست مثل برق آن شب ، رفت. فردا صبح، برگشتیم به خانه‌ای که همه‌ی لایه‌های قشنگش را از دست داده بود. کردانِ ابریِ بدون مادونا.
فوتوشاپ به من یاد داد که آدم‌ها با آمدن‌شان و هر ثانیه بودن‌شان یک لایه اضافه می‌کنند به زندگی. و این کار را تا روزی که هستند ادامه ‌می‌دهند. تا این‌که بالاخره یک روز بروند. همه‌ی لایه‌ها تبدیل می‌شوند به خاطره. همه چیز می‌شود کردان ابری. رفتن، کریه‌ترین فعل زبان فارسی است.



👤فهیم عطار
@adelehz
👍1
"زنی که‌گم کردم "
کوچه هشتم که زندگی می‌کردیم، برای بار اول پای کامپیوتر باز شد به خانه‌مان. همان روز با شروین رفتیم فلکه‌ی آریاشهر و سی‌دی فوتوشاپ خریدیم و نصب کردیم روی کامپیوتر. یک ماه باهاش ور رفتم و بالاخره خم و چمش دستم آمد. یک بار شروین آمد خانه‌مان و یک عکس از کردان…
مادربزرگها لایه های قشنگی به زندگی اضافه میکنند.. لایه هایی که وقتی می روند بدجور قلب ادم را فشرده میکند...
مادربزرگها آخرش یک روز می روند و یک جایی میان خاطرات نوه ها جا می مانند... یک جایی که دیگر قابل دسترسی نیست.
همین
@adelehz
Bayad Bargasht
Ehsan Khajeamiri
احسان خواجه امیری
باید برگشت

@adelehz
درصورت تضاد کدام یک ؟؟؟
anonymous poll

عقل – 92
👍👍👍👍👍👍👍 65%

عشق – 49
👍👍👍👍 35%

👥 141 people voted so far. Poll closed.
هستی همواره در پی جبران نیکی های ماست.
هر چه به هستی ببخشیم،
هزاران برابرش را هستی به ما باز می گرداند!

یک شاخه گل هدیه می کنیم
و هزاران شاخه گل از همه سو بر سر رویمان باریدن می گیرد.

اگر مایلیم واقعاً توانگر شویم،
اگر می خواهیم دنیای درونی غنی و پر مایه ایی داشته باشیم
هنر بخشش را بیاموزیم
بهترینها ببخشیم و رها شویم

اگه یادمان باشه که خدا هزاران برابر بهمون نعمت خواهد بخشید...

کافی ست شاکر باشیم
و نعمتهای بیشماری که داریم را قدر بدانیم...

#شما_فرستادین
@adelehz

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
پدربزرگم یک روستایی ساده بود که سواد خواندن و نوشتن نداشت، زمستانها، که هوای دشت بسطام به زیر صفر می رسید و همه چیز یخ می زد، پدر بزرگم کرسی گرم و نرمش را رها می کرد، چکمه هایش را می پوشید و به مزرعه اش می رفت و در حالی که دستان پینه بسته اش را پشتش گره کرده بود، سرش را پایین می انداخت و روی زمین ییخزده قدم می زد. هر چند ساکت بود اما حس می کردم در درونش با کسی حرف می زند.

یک بار دلیل کارش رو پرسیدم و پدر بزرگم با همان لهجه محلی و کلمات ساده اش برایم توضیح داد که مزرعه در زمستان، محصولی ندارد، هیچ چرنده ای روی آن نمی چرد، هیچ پرنده ای برایش آواز نمی خواند و هیچ کسی به آن سر نمی زند، برای همین خیلی تنهاست، اگر من هم که صاحبش هستم به آن سر نزنم، قلبش می شکند و با من قهر می کند، آنوقت در بهار و تابستان به من محصول نمی دهد.

این حرفهای پدر بزرگم، فقط یک باور شخصی نیست، بیشتر مردم آن منطقه چنین اعتقاداتی دارند و رابطه شان با آسمان و زمین و آب و باد، از جنس دیگری است.

برای همین، خیلی عجیب نیست که دو قله بزرگ عرفان ایران، جناب بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی در چنین فرهنگی بدنیا آمده و رشد کرده اند.

این مردمان مهربان و قدر شناس، زمستان که تمام می شد، پاداش خود را دریافت می کردند، آسمان و زمین دست به دست هم می دادند و زندگی این مردمان را لبریز از خیر و برکت می کردند.

بهار که می آمد، باران می بارید، خورشید می تابید و زمین پر می شد از علف و گلهای نو رسیده، شکوفه های زردالو باز می شد و عطر مست کننده گلهای محمدی تمام کوچه باغ ها را پر می کرد.

این نگاه قدرشناسانه و همراه با تواضع به زندگی، چیزی است که ما آدمهای امروزی فراموش کرده ایم، ما قدر همدیگر را نمی دانیم، هوای یکدیگر را نداریم، گذشت نمی کنیم، مهربان نیستیم، خیرمان به یکدیگر نمی رسد و مدام گله می کنیم که چرا زندگیمان برکت ندارد.

حقیقت این است که خیر و برکت از آسمان نمی آید، آسمان فقط آینه ایست که آنرا به ما بر می گرداند. برکت واقعی در دلهای ما خلق می شود، وقتی که بی هیچ انتظاری دیگران را دوست داریم و به آنها مهر می ورزیم.

به قول حضرت مولانا:
اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوي ما آيد نداها را صدا
فعل تو كان زايد از جان و تنت
همچو فرزندي بگيرد دامنت
پس تو را هر غم كه پيش آيد ز درد
بر كسي تهمت منه، بر خويش گرد
فعل تست اين غصه هاي دم به دم
اين بود معناي قَد جَفٌَ القَلَم..!

علیرضانصرتی

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو طرف کی هستی؟
در برابر آزار جنسی وقتی خودمان قربانی نیستیم چه باید کرد؟
@adelehz
این تصاویر رو امروز برام فرستادن
تصویر مادری مهربان که درحال اماده کردن ظرف های هویج پلوی مخصوص شان هستند برای فرستادن به بازارچه خیریه کودکان سرطانی اصفهان ..
تصویر ساده ست اما یک دنیا تعهد و مهربانی درونش موج میزند ...اینکه مادری برای کودکانی غیر فرزندان خودش اینچنین با حوصله و صبر مشغول کار ست حال ادم را قشنگ میکند .
سایه مادرها و پدرها و مهربان ها از سر زندگی و شهرهایمان کم نشود
همین
#عادله_زمانی
باتشکر از پریسا جان راغیان برای شریک کردن این حال خوب
@adelehz
اعتراف میکنم نیمی از دلیلی که با وجود سختی سعی میکنم روزه بگیرم رسیدن به لحظه افطارست .من عاشق حال و هوا و سفره افطارم
الهی که سفره هاتون همیشه پربرکت ..
@adelehz
نیمه ی گمشده ی عزیز این ماه رمضونم گذشت وتوی بی لیاقت پیدات نشد تا برات ازاین دلبریا بکنم 😒همانا که از زیانکارانی
@adelehz
من ماهی ام اما به سرم شور نهنگ است،
این برکه ی بی حوصله اندازه ی من نیست..!

علیرضا بدیع
@adelehz
میتوانستم خیلی زودتر از این ها فراموشت کنم اما یک چیز همیشه مانع می شد ..
چیزی شبیه زنگ خنده هایت وقتی میان هزارتوی ذهنم طنین می انداخت...
#عادله_زمانی
@adelehz
بهار یا پاییز ؟
anonymous poll

بهار – 88
👍👍👍👍👍👍👍 57%

پاییز – 67
👍👍👍👍👍 43%

👥 155 people voted so far. Poll closed.