"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
یه دوره ای هم بود همه ی دخترهای دبیرستانی رویای شوهرخلبان میدیدن 😍😄

Happy pilots day

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

ما ،
همه ی ما
حداقل یک زن را
در طول زندگی‌مان کشته‌ایم ،
بعد یکی پیدا شده آمده
و جسدش را با خودش برده است

یونس تراکمه
@adelehz
خیلی اوقات دیگران به من می‌گویند که خیلی عوض شده‌ام.
اما در حقیقت زندگی کردن به شیوه دیگران را کنار گذاشته‌ام و آنطوری که آنها توقع دارند رفتار نمی‌کنم.


👤مازیتوفسکی

@adelehz

دهانِ جز من

از جام لبت دور ...

نظامی

@adelehz
Darya
Masih & Arash Ap
🎧 من واسه تو قید دریا زدم...
@adelehz
مثل يک كودک بد خواب
كه بازیچه شده...

خسته ام خسته تر از
آن‌که بگويم چه شده!

سیدتقی سیدی

@adelehz

شب خوش
کلاغ ها خیلی دوست دارند عقاب ها را اذیت کنند. کلاغ با اینکه از عقاب کوچک تر است، اما چون چابک تر است، می تواند سریع بچرخد و مانور دهد. گاهی اوقات هنگام پرواز، بالای سرعقاب قرار میگیرد و به سمت آن شیرجه می رود، ولی عقاب می داند که می تواند اوج بگیرد.
عقاب به جای اینکه از آزارهای کلاغ مزاحم ناراحت شود، بیشتر و بیشتر اوج می گیرد و سرانجام کلاغ عقب می افتد. وقتی کسی از روی حسادت و غرض ورزی اذیت تان می کند، رو به بالا اوج بگیرید و او را پشت سرتان رها کنید.

👤جوئل اوستین


@adelehz
بدترین نوع دین ،دین آدمی به خودش ست.
یعنی آدمی وقتی مدیون خودش باشد فی الواقع خیلی بدست.
حالا اینکه چطور میتواند یک آدم زیر دین خودش برود فرمول ساده ای دارد .وقتی خودت را دوست نداشته باشی،وقتی دلت برای خودت نسوزد وقتی حق خودت را به نفع دیگرانی که شاید اهمیتی هم ندهند زیرپا کنی یعنی مدیون خودت هستی.
برعکسش هم البته صادق ست کسانی که بیش از واقعیت به خودشان بها میدهند و تصور میکنند خیلی خاصند هم مدیون خودشان میشوند چون وقتی این خود را که اینقدر بزرگش کردی روبروی واقعیت میگذاری خرد خواهد شد با دیدن اینکه آنقدر هم که صاحبش معتقد بوده ست خاص نیست...
خلاصه رفیق جان خودت را مدیون خودت نگه ندار...
#عادله_زمانی
@adelehz
دوست داشته شدن خيلی خوب است، حتی اگر دير شده باشد ...


📕 شرق بهشت
✍🏻 جان اشتاین بک

@adelehz
بیاد دارم وقتی خیلی کوچکتر بودم و مدرسه می رفتم یک روز بین من و دخترک دیگری در کلاس اول برسر جای نشستن دعوای سختی در گرفت .دعوا به دفتر مدرسه کشیده شد وبا اینکه حق با من بود اما ناظم مدرسه حق مرا نادیده گرفت وبجای دخترک مرا توبیخ کرد.
حس بی عدالتی که درحقم شده بود مثل یک گلوله سربی میان گلویم نشسته بود بغض کرده بودم و با اینکه اصلا نمیخواستم جلو ناظم و آن دخترک گریه کنم اما چشمانم کم وبیش نم زده بود.
ظهر که به خانه برگشتم مادرم جلوی در خانه منتظرم ایستاده بود با دیدنش فرصت نکردم سلام کنم گلوله ی سربی از گلویم رها شده بود و اشکهایم ریخت ..
اما آرامتر شده بودم ..مادرم فقط گوش کرد و گوش کرد...گرچه مادرم بعدها به مدرسه رفت و با ناظم حرف زد .
اما چیزی در من جاری شده بود و آن حس آرامش بود.
سالها بعد بازهم چنین اتفاقی افتاد این بار دخترمدرسه ای مو خرگوشی نبودم .دخترک جوان پرتلاشی بودم که دلم پیشرفت میخواست ..تلاش کرده بودم این بار هم حقم را نادیده گرفته بودند و دلم شکسته بود..از مسیری طولانی به خانه برگشته بودم پدرم در جریان بود و ان روز منتظرم مانده بود .وقتی رسیدم دیدم دستانش را پشت سرش گرفته و در سالن پذیرایی راه می رود ..بازهم فرصت سلام کردن نشد با دیدنش زدم زیر گریه ...میدانست خیلی خسته ام میدانست خیلی زحمت کشیده بودم ..نگاهم کرد و گفت فدای سرت بابا .. ببین برایت ازهمان شکلات هایی که دوست داری خریدم ..برو لباست را عوض کن بیا چایی بخوریم خستگیت در برود...
نمی گویم آن روز دردم یادم رفت چون نرفت ..حتی مدتها بعد از ان هم یادم نرفت ..ولی دلم آن روز شدیدا قرص شد .به اینکه کسانی هستند که بی توجه به نتیجه هوایم را دارند که با وجود نامهربانان خارج از خانه ..مهربان هایی درون خانه منتظرم نشسته اند...
می خواهم بگویم نعمتها همیشه موفقیت ها نیست .نعمت همین پدرو مادرها و خانواده های حمایت گری ست که داریم همان هایی که ما را با تمام کمبودهایمان دوست دارند .
همان هایی که وقتی دیگران با ما کنار نمی ایند بد و خوبمان را تحمل میکنند.
مادروپدرهایی که وقتی خیلی خیلی خسته ای در را برویت باز میکنند .لیوانی چای پیش دستت میگذارند و میگویند تو اگر سالها ناتوان،شکست خورده،بیمارو یا تنهاباشی ما بازهم کنارت هستیم .هرچقدرهم دیگران نخواهندت ما میخواهیمت ..در خانه ی ما همیشه برای تو باز ست ...
و این خود خوشبختی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
من دستور پخت های مادرم و مو به مو دنبال میکنم ولی باز عطر غذای مامانم یه چیزدیگست .
به خودت بیا زن :)
اون ادویه های سری و جادویی و تو به دخترتم معرفی کن :)))))
@adelehz
شب بخیر
رویاهات یادت نره ❤️
@adelehz
صبح به صبح
روزت را با دعا شروع کن .
دعا برای آرامش برای سکوت برای رویدن گلها در مسیر راهت .
دعا برای آفتاب برای لبخند برای یک لحظه شادی عمیق
و خلاصه که دعا برای تمام چیزهایی که پولی نیستند ولی زندگی را زیباتر میکنند.
#عادله_زمانی

صبح پر برکت
@adelehz
❤️❤️❤️
دلبرانه
@adelehz
بیرون کردن آدم های منفی از زندگی ام،
به این معنا نیست که از آن ها متنفرم؛
بلکه به این معناست که
برای خودم احترام قائلم ...

آلدوس هاکسلی

@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به مدت چندين سال همسرم به یک اردوگاه در صحرای (ماجوی) کالیفرنيا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمی دانستند. غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود


آنقدر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم.

و حتی قید زندگی مشترک مان را بزنم


نامه ای به پدرم نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه شما برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد.
«دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند...
یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!»

بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم. تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟ با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند. به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم. چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.

چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند...
این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به
بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.

اگر به فرزندان خود رویارویی با سختی های زندگی را نیاموزیم
در حق آنها ظلم کرده ایم

دیل کارنگی

#شما_فرستادین
@adelehz
از جمله مشکلات ما دخترها
که البته هیچوقت هم ختم به خیر نمیشه یا رژلبی رو میخری که قبلا هم داشتی یا رنگی که نمیخوای :/
@adelehz