بابت اراده به نظر من ادم های موفق کارایی که لازمرو در هر شرایطی انجام میدن چه دوسش داشته باشن چه دوسش نداشته باشن و این که ادم باید به کاری که میخواد بکنه به چشم یه اجبار نگاه کنه همون جور که بعضی ها مجبورن ساعت ها کار کنن تا اخر ماه بابتش پول بگیرن...
عرفان
@adelehz
عرفان
@adelehz
بااید تمام تمرکزتون رو بذارید روی هدفتون و تخته گاز برید 😉
به هیچکس و هیچ حرفی هم توجه نکنید تا بهش برسید..
ناهید
@adelehz
به هیچکس و هیچ حرفی هم توجه نکنید تا بهش برسید..
ناهید
@adelehz
این چنین ست که هیچ وقت همه چیز رو به راه نیست .همیشه چیزی کم می آید.گاهی پول گاهی سلامتی گاهی دلخوشی...
اما یک چیز حتمی ست که خدا هیچ وقت کم نمی آید...
و همین کافی ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
اما یک چیز حتمی ست که خدا هیچ وقت کم نمی آید...
و همین کافی ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
🔴عرفان نظرآهاری در نوشتهای با عنوان «روایت شب بعد از سیل»، خاطره تلخ و دهشتناک سیلی که در ۲۹ شهریور ۱۳۷۵ در جنگلهای کجور، او و همسفرانش را در خواب، با خود بردهبود، با قلمی شیوا و تاثیرگذار بازگو میکند.
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم. بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقهام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان میکردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان میکردم ناگهانیتر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی میکرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم برهم زدن است.
🔻 بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست، و حالا سالهاست که کسی نمیداند من یکی از آن مردگانم!
🔻 بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشتهباشد این راهپیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سالهای سال زندگی کنیم اما ما هرگز برنگشتیم.
🔻در خواب شنیدم که دو تا از بچهها که بیدارند و پاسبانی میدهند به هم میگویند: این چه صداییست که میآید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک میشود! من اما در رؤیا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم میدهد و میگوید: عرفان! دارد سیل میآید.
🔻 زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون، در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشناییاش دیدم که دیواری بلند و گلآلود به طرفم میآید، دویدم به سمت کمرکش کوهی که در پایش خوابیدهبودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ میزدم به زندگی، به کوه، به بودن و التماس میکردم به سیل، به بیرحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت...
دیگران هنوز در کیسه خوابهایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.
🔻 سیل سهمگین بود و چنان محکم میکوبید که میدانستم خواهم مرد... دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا میزدم و بالا میرفتم و میگفتم خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن! سیل موج به موج میکوبید و هر بار رشتهای بین من و زندگی پاره میشد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم آمد که دو کتاب منتشر کردهبودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند... اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرتها، آن آزارها، همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.
من داشتم میمردم. ماهی بودم در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمیدانست و آبششهایش را گم کردهبود.
🔻ساعتها و روزها و قرنها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکهای گِل بودم بر دیوارهء کوهی بلند.
آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلکهای گِلیام را باز کردم، از سرما میلرزیدم، هنوز باران میآمد و رد دو شیار از چشمهایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه میکردم، پس ماهیها هم گریه میکنند، پس سنگها هم گریه میکنند.
🔻 جرأت سر چرخاندن نداشتم، میترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را بردهاست.
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود. من در قیامت غوطه میخوردم، جهان تمام شدهبود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود. آب همه چیز را بردهبود، جوانی را، زندگی را، شور را و امید را و عشق هفت خانواده را...
🔻 آن روز که به سفر میرفتم جوانی بیست و دو ساله بودم، فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریههایش حبس کردهبود.
🔻 من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشتهام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد سیل.
#شما_فرستادین
@adelehz
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم. بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقهام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان میکردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان میکردم ناگهانیتر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی میکرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم برهم زدن است.
🔻 بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست، و حالا سالهاست که کسی نمیداند من یکی از آن مردگانم!
🔻 بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشتهباشد این راهپیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سالهای سال زندگی کنیم اما ما هرگز برنگشتیم.
🔻در خواب شنیدم که دو تا از بچهها که بیدارند و پاسبانی میدهند به هم میگویند: این چه صداییست که میآید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک میشود! من اما در رؤیا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم میدهد و میگوید: عرفان! دارد سیل میآید.
🔻 زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون، در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشناییاش دیدم که دیواری بلند و گلآلود به طرفم میآید، دویدم به سمت کمرکش کوهی که در پایش خوابیدهبودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ میزدم به زندگی، به کوه، به بودن و التماس میکردم به سیل، به بیرحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت...
دیگران هنوز در کیسه خوابهایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.
🔻 سیل سهمگین بود و چنان محکم میکوبید که میدانستم خواهم مرد... دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا میزدم و بالا میرفتم و میگفتم خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن! سیل موج به موج میکوبید و هر بار رشتهای بین من و زندگی پاره میشد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم آمد که دو کتاب منتشر کردهبودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند... اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرتها، آن آزارها، همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.
من داشتم میمردم. ماهی بودم در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمیدانست و آبششهایش را گم کردهبود.
🔻ساعتها و روزها و قرنها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکهای گِل بودم بر دیوارهء کوهی بلند.
آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلکهای گِلیام را باز کردم، از سرما میلرزیدم، هنوز باران میآمد و رد دو شیار از چشمهایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه میکردم، پس ماهیها هم گریه میکنند، پس سنگها هم گریه میکنند.
🔻 جرأت سر چرخاندن نداشتم، میترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را بردهاست.
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود. من در قیامت غوطه میخوردم، جهان تمام شدهبود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود. آب همه چیز را بردهبود، جوانی را، زندگی را، شور را و امید را و عشق هفت خانواده را...
🔻 آن روز که به سفر میرفتم جوانی بیست و دو ساله بودم، فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریههایش حبس کردهبود.
🔻 من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشتهام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد سیل.
#شما_فرستادین
@adelehz
من برای رسیدن به اهداف و آرزوهام اونا رو به قطعات کوچکتر تقسیم میکنم و مرحله به مرحله پیش میرم و پس از پایان هر مرحله و دستیابی به یک هدف کوچک، بدون معطلی مراحل رسیدن به هدف کوچکتر بعد رو آغاز می کنم تا در نهایت با در کنار یکدیگر قرار گرفتن این هدف هایِ کوچکِ وصول شده و صد البته لطف خداوند بزرگ و مهربان یک آرزویِ بزرگِ برآورده شده ساخته بشه.😊
با بهترین آرزوها: اورانوس
@adelehz
با بهترین آرزوها: اورانوس
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گویا صاحب این ماشین این سگ و اذیت کرده
اونم رفته شب با دوستاش اومده واسه انتقام گیری :))))
یعنی عاشق لشگرکشی شونم :))))
اونم رفته شب با دوستاش اومده واسه انتقام گیری :))))
یعنی عاشق لشگرکشی شونم :))))
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
میگن کسانی که خیلی خوشبخت بودند با زن شون، نمیتونن مجرد بمونن و حتما بعد از مرگش ازدواج میکنن ، برای همین تا میتونین شوهرتون رو اذیت کنین که زبونم لال اگه نبودین اسم زن گرفتن بیاد جیغ بکشه :)))))
@adelehz
@adelehz
من معمولااهداف وآرزوهاموبراساس زمان دسته بندی میکنم وبرهمون اساس همجلومیرم
مثلاسه سال پیش ۱۵کیلووزن کم کردم درحالی که اطرافیانم اولش مشوقم بودن اماازاواسطش همه میگفتن کافیه امابرای من مهم بودکه هدف من کجابوده
بنظرم همه چیزهمینطوریه ونبایدیادمون بره ک آرزومون چیه چون فقط خودمون میدونیم چی میخوایم..
نسترن
@adelehz
مثلاسه سال پیش ۱۵کیلووزن کم کردم درحالی که اطرافیانم اولش مشوقم بودن اماازاواسطش همه میگفتن کافیه امابرای من مهم بودکه هدف من کجابوده
بنظرم همه چیزهمینطوریه ونبایدیادمون بره ک آرزومون چیه چون فقط خودمون میدونیم چی میخوایم..
نسترن
@adelehz
صبح
شروع روز
یا شروع دوست داشتنت؟
تو می تابی
یا خورشید؟
بهانه ی بیدارشدن
زندگیست
یا تو؟
کسی چه می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
شروع روز
یا شروع دوست داشتنت؟
تو می تابی
یا خورشید؟
بهانه ی بیدارشدن
زندگیست
یا تو؟
کسی چه می داند...
#عادله_زمانی
@adelehz
- به "یک روز" بعد از مردنم فکر می کنم ؛
به آدم هایی که بیتابِ جایِ خالیِ من ، گریه می کنند ،
به خاطراتم که ناباورانه در ذهنِ عزیزانم ، مرور خواهد شد .
- به "یک سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛
به آدم هایی که آخرین اشک هایشان را برایِ نبودنم می ریزند ،
و آماده می شوند برایِ فراموش کردنم ، برایِ دلبستگی و دلخوشی هایِ تازه !
- به "پنج سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛
به آدم هایی که دیگر مرا یادشان رفته ،
و به دنیایی که بدونِ وجود من هم پا برجاست !
چه بیهوده زمانم برایِ دردهایی سپری شد که از من نبود ،
برایِ دغدغه هایی که هیچ فایده ای برایم نداشت ،
و افکارِ آزار دهنده ای ، که فقط حواسِ مرا از زندگی ام پرت می کرد !
چه رویاهایی که تا این لحظه در پستویِ باورم سرکوب شد ،
و چه کارهایی که باید می کردم اما نکردم !
از همین ثانیه با خودم عهد می کنم برایِ آرزوهایم بجنگم .
برایِ بهتر شدن ،
برایِ مفید بودن ،
برایِ تمامِ اتفاقاتی که حالِ خودم و حالِ جهان را خوب می کند .
دیگر ثانیه ای را هدر نخواهم داد !
وقتی می دانم که قرار است یکی از همین روزها ؛
بی صدا بمیرم و بی رحمانه ، لابلایِ چرخ دنده هایِ زمان ، فراموش شوم !
نرگس صرافیان طوفان
#شما_فرستادین
@adelehz
به آدم هایی که بیتابِ جایِ خالیِ من ، گریه می کنند ،
به خاطراتم که ناباورانه در ذهنِ عزیزانم ، مرور خواهد شد .
- به "یک سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛
به آدم هایی که آخرین اشک هایشان را برایِ نبودنم می ریزند ،
و آماده می شوند برایِ فراموش کردنم ، برایِ دلبستگی و دلخوشی هایِ تازه !
- به "پنج سال" بعد از مردنم فکر می کنم ؛
به آدم هایی که دیگر مرا یادشان رفته ،
و به دنیایی که بدونِ وجود من هم پا برجاست !
چه بیهوده زمانم برایِ دردهایی سپری شد که از من نبود ،
برایِ دغدغه هایی که هیچ فایده ای برایم نداشت ،
و افکارِ آزار دهنده ای ، که فقط حواسِ مرا از زندگی ام پرت می کرد !
چه رویاهایی که تا این لحظه در پستویِ باورم سرکوب شد ،
و چه کارهایی که باید می کردم اما نکردم !
از همین ثانیه با خودم عهد می کنم برایِ آرزوهایم بجنگم .
برایِ بهتر شدن ،
برایِ مفید بودن ،
برایِ تمامِ اتفاقاتی که حالِ خودم و حالِ جهان را خوب می کند .
دیگر ثانیه ای را هدر نخواهم داد !
وقتی می دانم که قرار است یکی از همین روزها ؛
بی صدا بمیرم و بی رحمانه ، لابلایِ چرخ دنده هایِ زمان ، فراموش شوم !
نرگس صرافیان طوفان
#شما_فرستادین
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
25فروردین
روزبزرگداشت
عطار نیشابوری❤
@adelehz
.
هشدار آتنابنیتا 🔴🔴🔴
.
همه بویژه اراکی های عزیز کمک کنید و در شهر هشدار بدید .
این دختر دوست داشتنی به اسم باران شیخی دیروز صبح از خونه شون در محله ی مهاجران اراک رفته به سمت مدرسه اش ( سیدالشهدا ) اما تو راه گم شده
ما الان با خواهر بزرگ ترش صحبت کردیم به گفته ی ایشون تا مدرسه فاصله ی کوتاهی بوده اما بچه به مدرسه نرسیده
لباس فرم صورتی رنگ مدرسه تن اِش بوده
اطلاع رسانی برای همه الزامی .
در صورت پیدا کردن هر نشونه ای ابتدا با شماره ی فوریت های پلیس صدوده و سپس با شماره ی پدر باران تماس بگیرید
09364756717
نکته مهم :
خواهش می کنم از تماس های بی جا مثل دلداری دادن یا کنجکاوی های بی مورد خودداری کنید .
شاهین صمدپور
لطفا منتشر کنید.
@adelehz
هشدار آتنابنیتا 🔴🔴🔴
.
همه بویژه اراکی های عزیز کمک کنید و در شهر هشدار بدید .
این دختر دوست داشتنی به اسم باران شیخی دیروز صبح از خونه شون در محله ی مهاجران اراک رفته به سمت مدرسه اش ( سیدالشهدا ) اما تو راه گم شده
ما الان با خواهر بزرگ ترش صحبت کردیم به گفته ی ایشون تا مدرسه فاصله ی کوتاهی بوده اما بچه به مدرسه نرسیده
لباس فرم صورتی رنگ مدرسه تن اِش بوده
اطلاع رسانی برای همه الزامی .
در صورت پیدا کردن هر نشونه ای ابتدا با شماره ی فوریت های پلیس صدوده و سپس با شماره ی پدر باران تماس بگیرید
09364756717
نکته مهم :
خواهش می کنم از تماس های بی جا مثل دلداری دادن یا کنجکاوی های بی مورد خودداری کنید .
شاهین صمدپور
لطفا منتشر کنید.
@adelehz
میخندی
هزار کیلو قند نسابیده در دلم آب میشود.
هیچگاه فرصت نشد بتو بگویم که دلم تاربه تار به خنده هایت متصل بود...
#عادله_زمانی
@adelehz
هزار کیلو قند نسابیده در دلم آب میشود.
هیچگاه فرصت نشد بتو بگویم که دلم تاربه تار به خنده هایت متصل بود...
#عادله_زمانی
@adelehz