من که روزنامه نویس نبودم .صفحه نیازمندی ها هم که دست من نبود چه شد و چگونه شد که یک روز به خودم آمدم و دیدم بیشترین نیازمندیها را در دل و روحم ردیف کردم!؟
به یک حال خوش جهت آرامش نیازمندیم.
به یک خبر خوش بعد از مدتها انتظار نیازمندیم.
به یک خنده ی از ته دل بدون توقف تا لحظه ای که اشکت در بیاید نیازمندیم.
به یک شوق بچگانه از دیدن یک دسته بادکنک قرمز در دل آسمان نیازمندیم.
به چیزهایی نیازمندیم که در هیچ دکانی فروخته نمیشود یا بقول قدیمی تر ها در قوطی هیچ عطاری یافت نمیشود..
یعنی میخواهم بگویم زندگی همین موضوعات کوچک و بظاهر غیرمهمی ست که گاهی بی توجه از کنارشان میگذریم اما همین کوچکهای غیرمهم قادرند آن چنان شوقی را در ما روشن کنند که کمتر کسی و چیزی قادرست به برافروختن شان...
زندگی مفهوم کوچک ساده اما واقعی خوشحالی های ارزان و دم دستی ست..
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
به یک حال خوش جهت آرامش نیازمندیم.
به یک خبر خوش بعد از مدتها انتظار نیازمندیم.
به یک خنده ی از ته دل بدون توقف تا لحظه ای که اشکت در بیاید نیازمندیم.
به یک شوق بچگانه از دیدن یک دسته بادکنک قرمز در دل آسمان نیازمندیم.
به چیزهایی نیازمندیم که در هیچ دکانی فروخته نمیشود یا بقول قدیمی تر ها در قوطی هیچ عطاری یافت نمیشود..
یعنی میخواهم بگویم زندگی همین موضوعات کوچک و بظاهر غیرمهمی ست که گاهی بی توجه از کنارشان میگذریم اما همین کوچکهای غیرمهم قادرند آن چنان شوقی را در ما روشن کنند که کمتر کسی و چیزی قادرست به برافروختن شان...
زندگی مفهوم کوچک ساده اما واقعی خوشحالی های ارزان و دم دستی ست..
همین..
#عادله_زمانی
@adelehz
شاهرخ ظهیری بنیانگذار صنایع غذایی مهرام
عضو سابق هیات رئیسه اتاق بازرگانی تهران
که بهحق به او پدر صنایع غذایی ایران میگفتند، امروز درگذشت.
شاخصترین محصولش برای صنعت غذای ایران و سفره مردم سس بود،
زمانی که هیچکس از سس چیزی نمیدانست. یادش گرامی
@adelehz
عضو سابق هیات رئیسه اتاق بازرگانی تهران
که بهحق به او پدر صنایع غذایی ایران میگفتند، امروز درگذشت.
شاخصترین محصولش برای صنعت غذای ایران و سفره مردم سس بود،
زمانی که هیچکس از سس چیزی نمیدانست. یادش گرامی
@adelehz
همین لحظه سکوت یا موسیقی؟
anonymous poll
سکوت – 87
👍👍👍👍👍👍👍 74%
موسیقی – 31
👍👍 26%
👥 118 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
سکوت – 87
👍👍👍👍👍👍👍 74%
موسیقی – 31
👍👍 26%
👥 118 people voted so far. Poll closed.
جمعه منم
جمعه تویی
جمعه دختربچه ی دانش آموز روپوش پوشیده ی خوشحالی ست که در راه مدرسه آواز میخواند
جمعه بوی خوب کتلتهای مادرست
جمعه ته دیگ چرب ماکارونی های ظهر ست
جمعه لذت کارتون ساعت 2 تلوزیون در کودکی ست..
جمعه هرچیز خوبیست که میشود به آن فکر کرد اگر من بخواهم،اگر بیاموزم هیچ روزی منتظر دلتنگی نباشم و بی جهت نگویم فلان روزها دلگیرست...
#عادله_زمانی
@adelehz
جمعه تویی
جمعه دختربچه ی دانش آموز روپوش پوشیده ی خوشحالی ست که در راه مدرسه آواز میخواند
جمعه بوی خوب کتلتهای مادرست
جمعه ته دیگ چرب ماکارونی های ظهر ست
جمعه لذت کارتون ساعت 2 تلوزیون در کودکی ست..
جمعه هرچیز خوبیست که میشود به آن فکر کرد اگر من بخواهم،اگر بیاموزم هیچ روزی منتظر دلتنگی نباشم و بی جهت نگویم فلان روزها دلگیرست...
#عادله_زمانی
@adelehz
ماشین مخصوص نقل و انتقال زندانیان، دستی که بیرون امده تا باران را احساس کند...
ما،چقدر قدر داشته هایمان را می دانیم؟
@adelehz
ما،چقدر قدر داشته هایمان را می دانیم؟
@adelehz
دمادم غروبی که کمی سرد باشد..
نسیمی خنک بوزد ..
شعری عاشقانه بر شاخه درخت آویخته باشد و بلبلی در اواخر روز بخواند..تاری نواخته شود و دلی آرام گیرد..
ومن دلتنگ این حالم..
رویایی چنین دور ولی نزدیک ..
#عادله_زمانی
@adelehz
نسیمی خنک بوزد ..
شعری عاشقانه بر شاخه درخت آویخته باشد و بلبلی در اواخر روز بخواند..تاری نواخته شود و دلی آرام گیرد..
ومن دلتنگ این حالم..
رویایی چنین دور ولی نزدیک ..
#عادله_زمانی
@adelehz
چقدر اراده دارین؟ مثلا برای رژیم یا درس خوندن
anonymous poll
من مرتب شکست میخورم تو برنامه ریزی هام :( – 81
👍👍👍👍👍👍👍 53%
💪اراده قوی دارم . – 73
👍👍👍👍👍👍 47%
👥 154 people voted so far.
anonymous poll
من مرتب شکست میخورم تو برنامه ریزی هام :( – 81
👍👍👍👍👍👍👍 53%
💪اراده قوی دارم . – 73
👍👍👍👍👍👍 47%
👥 154 people voted so far.
سلام عزیزم
البته منم مثل همه ی انسان ها شکست را تجربه کردم و خواهم کرد و این موضوع طبیعیه و اتفاقا باعث رشد .و حس لذت در موفقیت ها را دو.چندان میکنه ، ولی اون جاهایی که به موفقیت ختم شده جایی بوده که اهداف بزرگم را خرد کردم اینکه ی هدف بزرگ تو ذهن داشته باشیم و دور معمولا با شکست مواجه میشیم اهدافه بزرگ باید شکسته بشه به چندین هدف کوچکتر با فاصله ی زمانی نزدیک تر .
عادله جان جامعه ی مدرن اهدافی بزرگ را توی ذهن ما بولد کردن که فکر میکنیم انسان موفق یعنی کسی که به اونجا رسیده کسی که حتما دکتری داره فلان شغل را داره فلان زندگی بنظرم اگه با این تحمیل شدگی مبارزه کنیم هم در احساس رضایتمندی مون موثره .
هستی
🌺🌺
@adelehz
البته منم مثل همه ی انسان ها شکست را تجربه کردم و خواهم کرد و این موضوع طبیعیه و اتفاقا باعث رشد .و حس لذت در موفقیت ها را دو.چندان میکنه ، ولی اون جاهایی که به موفقیت ختم شده جایی بوده که اهداف بزرگم را خرد کردم اینکه ی هدف بزرگ تو ذهن داشته باشیم و دور معمولا با شکست مواجه میشیم اهدافه بزرگ باید شکسته بشه به چندین هدف کوچکتر با فاصله ی زمانی نزدیک تر .
عادله جان جامعه ی مدرن اهدافی بزرگ را توی ذهن ما بولد کردن که فکر میکنیم انسان موفق یعنی کسی که به اونجا رسیده کسی که حتما دکتری داره فلان شغل را داره فلان زندگی بنظرم اگه با این تحمیل شدگی مبارزه کنیم هم در احساس رضایتمندی مون موثره .
هستی
🌺🌺
@adelehz
اين نيست كه در هر برنامه ريزي با اولين قدم ها به خواسته ام برسم
ولي ميدونم كه بايد پيگير باشم و مطمئن ام كه عوامل بسياري حتي دلشون ميخاد به همش بزنن
ليكن چون هدفي كه دارم برام مهمه سعي ميكنم به اون برنامه متعهد باشم
در بعضي موارد هم چون خدمات رساندن به ديگران را در اولويت قرار ميدهم (تا خودم را ) سعي ميكنم شخص ديگري را در ان دخيل كنم
مثلا بابت رژيم غذايي ، عليرغم اينكه اطلاعات كالري ، توده بدني ………را بدانم ولي چون بايد به متخصص رژيم پاسخ بدم
اراده قوي تري پيدا ميكنم
قراره كتابي ، درسي ، مطالعه اي داشته باشم با دوستي ، استادي ، …………قرار ميزارم تا بتونم متعهد باشم
و اينكه زمان براي برنامه ام در نظر مي گيرم تا اين تاريخ بايد فلان ازمون را انجام بدهم..
زهرا
@adelehz
ولي ميدونم كه بايد پيگير باشم و مطمئن ام كه عوامل بسياري حتي دلشون ميخاد به همش بزنن
ليكن چون هدفي كه دارم برام مهمه سعي ميكنم به اون برنامه متعهد باشم
در بعضي موارد هم چون خدمات رساندن به ديگران را در اولويت قرار ميدهم (تا خودم را ) سعي ميكنم شخص ديگري را در ان دخيل كنم
مثلا بابت رژيم غذايي ، عليرغم اينكه اطلاعات كالري ، توده بدني ………را بدانم ولي چون بايد به متخصص رژيم پاسخ بدم
اراده قوي تري پيدا ميكنم
قراره كتابي ، درسي ، مطالعه اي داشته باشم با دوستي ، استادي ، …………قرار ميزارم تا بتونم متعهد باشم
و اينكه زمان براي برنامه ام در نظر مي گيرم تا اين تاريخ بايد فلان ازمون را انجام بدهم..
زهرا
@adelehz
براى درهاى بسته ى زندگيت شكرگزار باش
چون اونها ما رو به سمت
درهاى مناسب هدايت ميكنن
خدا هرگز دیر نمی کند . . .
دوست عزیزم ....برنامه ریزی برای هر کاری لازمه ی شروع اون هدف هستش ...برنامه ریزی من اول خودباوری ...یعنی شناخت خودم و آیا اینکه این هدف که من برای خودم مشخص کردم باعث پیشرفت من در زندگی میشه یا اینکه فقط صرفا جهت گذران وقت و یا عوامل احساسی هستن ...که همه ی اینها و سوالات متعددی که برام پیش میاد ترجیح میدم از زمان حال لذت ببرم و کلا در آینده باشم وقتی دو صباح دیگه برگشتم و نگاهی به گذشته انداختم باعث تاثر من نباشه بلکه بگم من تونستم این کار رو انجام بدم و باعث مباهات خودم باشه ...
متنی که اول این پیام براتون نوشتم واقعا همیشه سرلوحه ی من برای موفقیت هام بوده ....
ماهک
@adelehz
چون اونها ما رو به سمت
درهاى مناسب هدايت ميكنن
خدا هرگز دیر نمی کند . . .
دوست عزیزم ....برنامه ریزی برای هر کاری لازمه ی شروع اون هدف هستش ...برنامه ریزی من اول خودباوری ...یعنی شناخت خودم و آیا اینکه این هدف که من برای خودم مشخص کردم باعث پیشرفت من در زندگی میشه یا اینکه فقط صرفا جهت گذران وقت و یا عوامل احساسی هستن ...که همه ی اینها و سوالات متعددی که برام پیش میاد ترجیح میدم از زمان حال لذت ببرم و کلا در آینده باشم وقتی دو صباح دیگه برگشتم و نگاهی به گذشته انداختم باعث تاثر من نباشه بلکه بگم من تونستم این کار رو انجام بدم و باعث مباهات خودم باشه ...
متنی که اول این پیام براتون نوشتم واقعا همیشه سرلوحه ی من برای موفقیت هام بوده ....
ماهک
@adelehz
من چون اصولا راحت طلب و بعضا تنبلم واسه اینکه به اون حس غلبه کنم به زمانی فکر میکنم که به خاطر یه سستی و تنبلی از رسیدن به چیزی که میخوام محروم میشم و نمیتونم به دستش بیارم و همینطور برای گرفتن انرژی بیشتر به لحظه ای فکر میکنم به خاطر زحمتهام به هدفم رسیدم و تجربه ی ذهنی اون موفقیت منو ترغیب میکنه که تلاشم رو بکنم که حقیقتا بهشون برسم...
مرررررسی به خاطر تمام تلاش هات❤️❤️❤️
مژگان
@adelehz
مرررررسی به خاطر تمام تلاش هات❤️❤️❤️
مژگان
@adelehz
بابت اراده به نظر من ادم های موفق کارایی که لازمرو در هر شرایطی انجام میدن چه دوسش داشته باشن چه دوسش نداشته باشن و این که ادم باید به کاری که میخواد بکنه به چشم یه اجبار نگاه کنه همون جور که بعضی ها مجبورن ساعت ها کار کنن تا اخر ماه بابتش پول بگیرن...
عرفان
@adelehz
عرفان
@adelehz
بااید تمام تمرکزتون رو بذارید روی هدفتون و تخته گاز برید 😉
به هیچکس و هیچ حرفی هم توجه نکنید تا بهش برسید..
ناهید
@adelehz
به هیچکس و هیچ حرفی هم توجه نکنید تا بهش برسید..
ناهید
@adelehz
این چنین ست که هیچ وقت همه چیز رو به راه نیست .همیشه چیزی کم می آید.گاهی پول گاهی سلامتی گاهی دلخوشی...
اما یک چیز حتمی ست که خدا هیچ وقت کم نمی آید...
و همین کافی ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
اما یک چیز حتمی ست که خدا هیچ وقت کم نمی آید...
و همین کافی ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
🔴عرفان نظرآهاری در نوشتهای با عنوان «روایت شب بعد از سیل»، خاطره تلخ و دهشتناک سیلی که در ۲۹ شهریور ۱۳۷۵ در جنگلهای کجور، او و همسفرانش را در خواب، با خود بردهبود، با قلمی شیوا و تاثیرگذار بازگو میکند.
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم. بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقهام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان میکردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان میکردم ناگهانیتر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی میکرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم برهم زدن است.
🔻 بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست، و حالا سالهاست که کسی نمیداند من یکی از آن مردگانم!
🔻 بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشتهباشد این راهپیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سالهای سال زندگی کنیم اما ما هرگز برنگشتیم.
🔻در خواب شنیدم که دو تا از بچهها که بیدارند و پاسبانی میدهند به هم میگویند: این چه صداییست که میآید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک میشود! من اما در رؤیا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم میدهد و میگوید: عرفان! دارد سیل میآید.
🔻 زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون، در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشناییاش دیدم که دیواری بلند و گلآلود به طرفم میآید، دویدم به سمت کمرکش کوهی که در پایش خوابیدهبودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ میزدم به زندگی، به کوه، به بودن و التماس میکردم به سیل، به بیرحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت...
دیگران هنوز در کیسه خوابهایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.
🔻 سیل سهمگین بود و چنان محکم میکوبید که میدانستم خواهم مرد... دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا میزدم و بالا میرفتم و میگفتم خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن! سیل موج به موج میکوبید و هر بار رشتهای بین من و زندگی پاره میشد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم آمد که دو کتاب منتشر کردهبودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند... اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرتها، آن آزارها، همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.
من داشتم میمردم. ماهی بودم در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمیدانست و آبششهایش را گم کردهبود.
🔻ساعتها و روزها و قرنها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکهای گِل بودم بر دیوارهء کوهی بلند.
آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلکهای گِلیام را باز کردم، از سرما میلرزیدم، هنوز باران میآمد و رد دو شیار از چشمهایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه میکردم، پس ماهیها هم گریه میکنند، پس سنگها هم گریه میکنند.
🔻 جرأت سر چرخاندن نداشتم، میترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را بردهاست.
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود. من در قیامت غوطه میخوردم، جهان تمام شدهبود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود. آب همه چیز را بردهبود، جوانی را، زندگی را، شور را و امید را و عشق هفت خانواده را...
🔻 آن روز که به سفر میرفتم جوانی بیست و دو ساله بودم، فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریههایش حبس کردهبود.
🔻 من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشتهام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد سیل.
#شما_فرستادین
@adelehz
بیست و دو ساله بودم که در سیل افتادم. بیست و دو ساله بودم که آب از سرم گذشت و مردن چنان یقهام را گرفت که دانستم، مرگ از آنچه گمان میکردم به من نزدیکتر است، و از آنچه گمان میکردم ناگهانیتر؛ چنان نزدیک که گویی در پیراهنم زندگی میکرد و چنان ناگهان که گویی مرگ همان چشم برهم زدن است.
🔻 بیست و دو ساله بودم که قیامت را با چشم دیدم و فردای قیامت را هم دیدم و روز محشر را و من آنجا بودم که اسرافیل سه بار در صورش دمید و من یکی از مردگان بودم که از گورش برخاست، و حالا سالهاست که کسی نمیداند من یکی از آن مردگانم!
🔻 بیست و دو ساله بودم که در کیسه خوابی خوابیده بودم در چادری کوچک در جنگلی، قرار نبود بمیرم، همه آن دیگران هم بیست و دو ساله بودند و قرار نبود که بمیرند اما مردند.
نیمه شب باران گرفت، خسته بودیم، خوابیده بودیم، بسیار راه آمده بودیم در آن کوه و کمر، قرار بود دو روز دیگر ادامه داشتهباشد این راهپیمایی و روز سوم به تهران برگردیم و سالهای سال زندگی کنیم اما ما هرگز برنگشتیم.
🔻در خواب شنیدم که دو تا از بچهها که بیدارند و پاسبانی میدهند به هم میگویند: این چه صداییست که میآید؟ نکند خرس دارد به ما نزدیک میشود! من اما در رؤیا دیدم که پدرم در ایوان خانه آهار است و رودخانه را نشانم میدهد و میگوید: عرفان! دارد سیل میآید.
🔻 زیپ کیسه خواب را باز کردم از چادر پریدم بیرون، در آن سیاهی مطلق، ناگهان رعد و برق زد و در روشناییاش دیدم که دیواری بلند و گلآلود به طرفم میآید، دویدم به سمت کمرکش کوهی که در پایش خوابیدهبودیم و با چنگ و دندان از آن بالا رفتم، چنگ میزدم به زندگی، به کوه، به بودن و التماس میکردم به سیل، به بیرحمی مرگ، به ناجوانمردی طبیعت...
دیگران هنوز در کیسه خوابهایشان خوابیده بودند، که آب آنها را برد.
🔻 سیل سهمگین بود و چنان محکم میکوبید که میدانستم خواهم مرد... دهانم پر از گِل بود و با همان دهان پر از گِل خدا را صدا میزدم و بالا میرفتم و میگفتم خدایا به مادرم رحم کن، فقط به مادرم رحم کن! سیل موج به موج میکوبید و هر بار رشتهای بین من و زندگی پاره میشد.
یادم افتاد که دانشجو بودم، ادبیات را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم آمد که دو کتاب منتشر کردهبودم، نوشتن را دوست داشتم اما رشته گسست. یادم افتاد که خانواده داشتم، دوستانی داشتم، امیدهایی، آرزوهایی اما رشته گسست.
یادم افتاد که دشمنانی هم داشتم که مرا آزرده بودند... اما دیدم چقدر حقیر بود، آن نفرتها، آن آزارها، همه چیز در برابر مرگ چقدر کوچک بود.
من داشتم میمردم. ماهی بودم در گل و لای، اما آن ماهی که شنا کردن نمیدانست و آبششهایش را گم کردهبود.
🔻ساعتها و روزها و قرنها گذشت وقتی که اولین نور زد، فردای روز قیامت بود و من تکهای گِل بودم بر دیوارهء کوهی بلند.
آب، آب، آب، گل آلود و سیاه و صدای هولناکش همچنان بود.
من پلکهای گِلیام را باز کردم، از سرما میلرزیدم، هنوز باران میآمد و رد دو شیار از چشمهایم تا ابدیت کشیده شد، من داشتم گریه میکردم، پس ماهیها هم گریه میکنند، پس سنگها هم گریه میکنند.
🔻 جرأت سر چرخاندن نداشتم، میترسیدم از فهمیدن اینکه آب چه کسانی را بردهاست.
چشمم به پایین افتاد، روی آب خون بود. من در قیامت غوطه میخوردم، جهان تمام شدهبود و هیچ چیز دیگر شبیه قبل نبود. آب همه چیز را بردهبود، جوانی را، زندگی را، شور را و امید را و عشق هفت خانواده را...
🔻 آن روز که به سفر میرفتم جوانی بیست و دو ساله بودم، فردایش اما سنگی دو هزار ساله بودم بر کوهی کهن که مرگ را و قیامت را و محشر را در ریههایش حبس کردهبود.
🔻 من هرگز از آن کوه پایین نیامدم و هر چه که همه عمر نوشتهام روایت همان تکه سنگ است از شب بعد سیل.
#شما_فرستادین
@adelehz