Forwarded from "زنی کهگم کردم "
به لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد
#امیر_خسرو_دهلوی
@adelehz
پس از آن که من نمانم، به چه کار خواهی آمد
#امیر_خسرو_دهلوی
@adelehz
شکوفه بزن میان چوبهای خشک
زندگی هنر دوباره زنده شدن ست
وگرنه که هزاران بار بخوابی و بیدارشوی ولی دلت بیدارنشود افاقه نخواهد کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی هنر دوباره زنده شدن ست
وگرنه که هزاران بار بخوابی و بیدارشوی ولی دلت بیدارنشود افاقه نخواهد کرد.
#عادله_زمانی
@adelehz
وجود بیکرانهی خدا تنها در زمزمههای کودکان متجلی میشود؛
خدا آن چیزی است که کودکان میدانند،
نه بزرگسالان ...
📕 رفیق اعلى
✍🏻 كريستين بوبن
@adelehz
خدا آن چیزی است که کودکان میدانند،
نه بزرگسالان ...
📕 رفیق اعلى
✍🏻 كريستين بوبن
@adelehz
بهار حکایت عجیبی ست ..
دوست داشتنت که زمستان در دلم یخ زده بود دوباره شروع به جوانه زدن میکند .
کاش میتوانستم به بهار بگویم
نیاید....
#عادله_زمانی
@adelehz
دوست داشتنت که زمستان در دلم یخ زده بود دوباره شروع به جوانه زدن میکند .
کاش میتوانستم به بهار بگویم
نیاید....
#عادله_زمانی
@adelehz
چای بنوش
و قندی در دهان بگذار..
طعم گس بغض را با چایت قورت بده
که بقول نیما ازگندم زار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
و قندی در دهان بگذار..
طعم گس بغض را با چایت قورت بده
که بقول نیما ازگندم زار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
ما ،
همه ی ما
حداقل یک زن را
در طول زندگیمان کشتهایم ،
بعد یکی پیدا شده آمده
و جسدش را با خودش برده است
یونس تراکمه
@adelehz
ما ،
همه ی ما
حداقل یک زن را
در طول زندگیمان کشتهایم ،
بعد یکی پیدا شده آمده
و جسدش را با خودش برده است
یونس تراکمه
@adelehz
پدر بزرگم ۹۰ سال دارد و چند سالی است که به دلیل کهولت و عارضه های ناگهانی به صورت دوره ای در بستر بیماری می افتد و مادربزرگم که خود دردهای زیادی در دست و پا و کمر دارد او را مراقبت می کند.
چند روز پیش پدر بزرگم را حمام کردیم و از آنجا که نمی تواند روی پاهایش بایستد و هشیاری برای کنترل عضلاتش ندارد، او را نگه داشته بودم و مادربزرگم لباس های او را به سختی برتنش می کرد. با دردهایی که در بدن مادربزرگم وجود دارد این کار فشار زیادی به او وارد آورد تا حدی که دستانش می لرزید و از شدت لرزش نمی توانست دکمه های پیراهن پدربزرگم را راحت ببندد، نفس تند شده بود و پیوسته آه می کشید.
به نظر آنقدر عصبانی می آمد که حتی تصور کردم حتی ممکن است ضربه ای بر پیکر بی حال پدربزرگ بزند، من که از دیدن این شرایط ناراحت شدم از اتاق بیرون آمدم که او معذب نباشد، شاید بخواهد داد و بیداد کند یا از بد روزگار فغان براورد.
از بیرون اتاق رفتار او را زیر نظر داشتم، دیدم بر سر بالین همسرش رفت او را بوسید و با زبانی پر از مهر و عشق به او گفت:
عزیزم حمام کردی؟ تمیز شدی؟ نبینم که اینجوری روی تخت افتاده باشی، می دانم که چقدر سختی می کشی، بمیرم برات، و ناگاه صدای هق هق گریه هایش بلند شد.
من تازه فهمیدم که مادر بزرگم عصبانی نبود بلکه بغض داشت و غمگین بود. از دیدن عجز و ناتوانی همسر آشفته شده بود، نه از دردهای بدن خود و مشقت پرستاری.
گویی یکی از زیباترین صحنه های زندگی ام را دیده بودم، هیچ کتاب و فیلم و معلمی مفهوم تعهد و وفاداری را به این زیبایی نمی توانست بیان کند.
حالا بیشتر می فهمیدم که چرا مادربزرگم با این همه مشقت زندگی هیچ گاه افسرده نیست، چون عمیق ترین معنای زندگی را یافته ست، مهربانی و تعهد به انسانی که دوستش دارد.
چیزی که شاید من نوعی در موفقیت و دستاورد بیشتر و کسب کردن های بیشتر نیافته ام، او در دل سپردن و از دست دادن یافته.
شاید زندگی همینباشد.
شاید زندگی همین دستان لرزان، بدن پر از درد، قامت خمیده ولی قلبی لبریز از مهر باشد.❤️
👤 ناصر سبزیان پور
@adelehz
چند روز پیش پدر بزرگم را حمام کردیم و از آنجا که نمی تواند روی پاهایش بایستد و هشیاری برای کنترل عضلاتش ندارد، او را نگه داشته بودم و مادربزرگم لباس های او را به سختی برتنش می کرد. با دردهایی که در بدن مادربزرگم وجود دارد این کار فشار زیادی به او وارد آورد تا حدی که دستانش می لرزید و از شدت لرزش نمی توانست دکمه های پیراهن پدربزرگم را راحت ببندد، نفس تند شده بود و پیوسته آه می کشید.
به نظر آنقدر عصبانی می آمد که حتی تصور کردم حتی ممکن است ضربه ای بر پیکر بی حال پدربزرگ بزند، من که از دیدن این شرایط ناراحت شدم از اتاق بیرون آمدم که او معذب نباشد، شاید بخواهد داد و بیداد کند یا از بد روزگار فغان براورد.
از بیرون اتاق رفتار او را زیر نظر داشتم، دیدم بر سر بالین همسرش رفت او را بوسید و با زبانی پر از مهر و عشق به او گفت:
عزیزم حمام کردی؟ تمیز شدی؟ نبینم که اینجوری روی تخت افتاده باشی، می دانم که چقدر سختی می کشی، بمیرم برات، و ناگاه صدای هق هق گریه هایش بلند شد.
من تازه فهمیدم که مادر بزرگم عصبانی نبود بلکه بغض داشت و غمگین بود. از دیدن عجز و ناتوانی همسر آشفته شده بود، نه از دردهای بدن خود و مشقت پرستاری.
گویی یکی از زیباترین صحنه های زندگی ام را دیده بودم، هیچ کتاب و فیلم و معلمی مفهوم تعهد و وفاداری را به این زیبایی نمی توانست بیان کند.
حالا بیشتر می فهمیدم که چرا مادربزرگم با این همه مشقت زندگی هیچ گاه افسرده نیست، چون عمیق ترین معنای زندگی را یافته ست، مهربانی و تعهد به انسانی که دوستش دارد.
چیزی که شاید من نوعی در موفقیت و دستاورد بیشتر و کسب کردن های بیشتر نیافته ام، او در دل سپردن و از دست دادن یافته.
شاید زندگی همینباشد.
شاید زندگی همین دستان لرزان، بدن پر از درد، قامت خمیده ولی قلبی لبریز از مهر باشد.❤️
👤 ناصر سبزیان پور
@adelehz
در این آخرین جمعه ی سال 1397
برای تان آرزو میکنم که سبد دلخوشی هایتان پر شود و پر بماند .
گذرتان به دواخانه ها و مریض خانه ها نیفتد و وقتتان پشت در اتاق هیچ طبیبی تلف نشود...
جیب هایتان از پول پرشود و هرگز غم بیش و کم را نخورید ..
دستانتان پر از معجزه های ریز و درشت برای دیگران باشد تا خدا هم معجزاتی برایتان در دستش قرار دهد .
عشق سهم دل تان باشد،و نوبت اگر باشد نوبت عاشقی شما فرا رسد
خداوند باری که قدرت تحملش را ندارید بر دوش تان قرار ندهد.
و با بیماری و فراق عزیزانتان شما را نیازماید...
دلتان از آرامش لبریز باشد و حسد راه خانه و فکر و جانتان را نیابد...
در این جمعه آخر سال برایتان آرزو میکنم که خدا را در زندگی گم نکنید چرا که او نه فراموش میکندتان..و نه تنهایتان میگذارد پس اگر که خدا را لحظه ای ندیدید بیادتان اورید که او همیشه بوده و هست وخواهد بود مشکل از دل و چشم ماست.
#عادله_زمانی
@adelehz
برای تان آرزو میکنم که سبد دلخوشی هایتان پر شود و پر بماند .
گذرتان به دواخانه ها و مریض خانه ها نیفتد و وقتتان پشت در اتاق هیچ طبیبی تلف نشود...
جیب هایتان از پول پرشود و هرگز غم بیش و کم را نخورید ..
دستانتان پر از معجزه های ریز و درشت برای دیگران باشد تا خدا هم معجزاتی برایتان در دستش قرار دهد .
عشق سهم دل تان باشد،و نوبت اگر باشد نوبت عاشقی شما فرا رسد
خداوند باری که قدرت تحملش را ندارید بر دوش تان قرار ندهد.
و با بیماری و فراق عزیزانتان شما را نیازماید...
دلتان از آرامش لبریز باشد و حسد راه خانه و فکر و جانتان را نیابد...
در این جمعه آخر سال برایتان آرزو میکنم که خدا را در زندگی گم نکنید چرا که او نه فراموش میکندتان..و نه تنهایتان میگذارد پس اگر که خدا را لحظه ای ندیدید بیادتان اورید که او همیشه بوده و هست وخواهد بود مشکل از دل و چشم ماست.
#عادله_زمانی
@adelehz
اسفند مظلوم ترین ماه سال ست .تصور کن باشی اما کسی نبیندت چون همه منتظر پایانت هستند.هیچ کس نخواهد که طولانی شوی..
اما واقعیت این ست که لذتی در اسفند وجود دارد در هیچ نوروزی نیست چون انتظار شیرینی در اسفند هست که حتی در خود بهار نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
اما واقعیت این ست که لذتی در اسفند وجود دارد در هیچ نوروزی نیست چون انتظار شیرینی در اسفند هست که حتی در خود بهار نیست.
#عادله_زمانی
@adelehz
خبرداغ این ست
که سال دراستانه ی تمام شدن ست
ومن 365 روز دیگرست که تورا میان آغوشم نیافته ام...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
که سال دراستانه ی تمام شدن ست
ومن 365 روز دیگرست که تورا میان آغوشم نیافته ام...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
خدای عزیزم
اگر امروز امیدم را از دست دادم
لطفا به من یادآوری کن که
برنامه های تو برای من
از آرزوهای خودم برتر است.
شب زیبا..
@adelehz
اگر امروز امیدم را از دست دادم
لطفا به من یادآوری کن که
برنامه های تو برای من
از آرزوهای خودم برتر است.
شب زیبا..
@adelehz