Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ننه سرما داره میره
دلتنگی ها تون و بدید ببره
تا دختر بهار با پاشنه بلندهای قرمزش زودتر برسه😍
@adelehz
دلتنگی ها تون و بدید ببره
تا دختر بهار با پاشنه بلندهای قرمزش زودتر برسه😍
@adelehz
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار (خزانزده) شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز!
پل الوار
📷غلام نجاتی
10 روز تا بهار
@adelehz
در این بیشهزار (خزانزده) شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز!
پل الوار
📷غلام نجاتی
10 روز تا بهار
@adelehz
نامه ای عاشقانه از دختری در عهد قاجار
نمونه ای از نامه نگاری های قدیمی
🌿بسم المعطّرٌ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت سرشاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچی چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهایدُ شب به شب بر گیس میمالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوق وسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کارخداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به واللّه بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به تهران مراجعت فرمایید وُ به داد دل ما برسید، تیمارش کنید وُ بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم وُ گره از زلف وا کنیم وُ بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید وُ درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.
تصدقت پریدُخت
بوسه به پیوست است.
📚پریدخت، مراسلات پاریس طهران
#شما_فرستادین
@adelehz
نمونه ای از نامه نگاری های قدیمی
🌿بسم المعطّرٌ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت سرشاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچی چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهایدُ شب به شب بر گیس میمالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوق وسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کارخداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به واللّه بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به تهران مراجعت فرمایید وُ به داد دل ما برسید، تیمارش کنید وُ بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم وُ گره از زلف وا کنیم وُ بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید وُ درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.
تصدقت پریدُخت
بوسه به پیوست است.
📚پریدخت، مراسلات پاریس طهران
#شما_فرستادین
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
نامه ای عاشقانه از دختری در عهد قاجار نمونه ای از نامه نگاری های قدیمی 🌿بسم المعطّرٌ الحبیب تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار…
چندسال پیش کتابی میخوندم یکی از داستانهای این مجموعه داستانی بود به اسم بالشت پر و دقیقا داستان این چنینی داشت روایت دلگیری زنی در عهد قاجار که دور از همسر صاحب منصبش منتظر اوست و برایش نامه مینگارد بدون اینکه پست کند و پر جمع میکند تا بالشت پری جهت روز رسیدن مردش اماده سازد .
ولی در نهایت همسر صاحب منصبش بهمراه هووی جوانی به خانه برمیگردد وشب را بهمراه رقیب سر برهمان بالشتان پر میگذارد.....
از سرنوشت زن شرقی و غم زنان این سوی کره زمین...
#عادله_زمانی
@adelehz
ولی در نهایت همسر صاحب منصبش بهمراه هووی جوانی به خانه برمیگردد وشب را بهمراه رقیب سر برهمان بالشتان پر میگذارد.....
از سرنوشت زن شرقی و غم زنان این سوی کره زمین...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میشه غش نکرد واسه این ؟
@adelehz
@adelehz
« رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ »
خدایا
آنچه را که طاقت آن نداریم بر دوش ما مگذار...
(بقره-۲۸۶)
شب زیبا
@adelehz
خدایا
آنچه را که طاقت آن نداریم بر دوش ما مگذار...
(بقره-۲۸۶)
شب زیبا
@adelehz
خدایا شکر بخاطر فرصت دوباره ای که برای زندگی به من دادی .
چه بسیاری در جهان که دیروز صبح از خواب برخاستند و امروز نه ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر
@adelehz
چه بسیاری در جهان که دیروز صبح از خواب برخاستند و امروز نه ...
#عادله_زمانی
صبح به خیر
@adelehz
زنانه ترین
حس عالم در اشعار و معماری ها و موسیقی های شرقی نهفته ست ..
انگار در هر بیت شعر هر گل رسامی شده وهر ضرب موسیقی زنی نشسته با دامنی گلدار و گیسوانی بر شانه ها ریخته .. واین ست راز ماندگاری هنر شرقی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
حس عالم در اشعار و معماری ها و موسیقی های شرقی نهفته ست ..
انگار در هر بیت شعر هر گل رسامی شده وهر ضرب موسیقی زنی نشسته با دامنی گلدار و گیسوانی بر شانه ها ریخته .. واین ست راز ماندگاری هنر شرقی ..
#عادله_زمانی
@adelehz
در نقطه ای از زندگیت حس خواهی کرد که خیلی از ادمهایی که میشناسنت آن طور که باید بهایت را نمیدانند و ارزش تورا بسیار پایین تر ازآن چه هستی تصور میکنند .آن لحظه ،لحظه ی عجیب و درعین حال اندوهگینی ست.ممکن ست از خودت بپرسی که چه چیزی سبب شده ست تا چنین آدمهایی را ملاقات کنی و یا چه رفتاری از تو باعث شده که این خلایق به خودشان این اجازه را بدهند تا سعی کنند تورا خرد کنند.آن زمان قطعا از تلخ ترین زمانهای عمرت ست و باید به این فکر کنی که مهربانی برای بعضی ادمهای بی لیاقت چه بهای سنگینی دارد.راستش من فکر میکنم آن موعظه های قدیس وارانه ی گذشته را میگفت بگذار و بگذر و تو هم چنان مهربان بمان و از این چرندیات خوش اب ورنگ را باید رها کرد همان لحظه باید تصمیم گرفت که مداد قرمزت را برداری و شروع کنی روی این ادمها ،دقت کن دقیقا روی این آدمها را خط کشیدن آنچنان خطی که دیگر هیچ پاک کنی نتواند پاکش کند .
یعنی به خودت بها بدهی و اجازه ندهی بار دیگر این خلایق دست به گریبان شخصیتت بندازند .
بله مهربانی کلید ارامش ست. مهربان بودن هنری ست بی مثال، ولی باور کن در نقطه ای از زندگیت باید بفهمی خوبی که حد بگذرد نادان خیال بد کند....
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
یعنی به خودت بها بدهی و اجازه ندهی بار دیگر این خلایق دست به گریبان شخصیتت بندازند .
بله مهربانی کلید ارامش ست. مهربان بودن هنری ست بی مثال، ولی باور کن در نقطه ای از زندگیت باید بفهمی خوبی که حد بگذرد نادان خیال بد کند....
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
و حال خوب مجموعه ای ست ساختنی
نه پیدا کردنیست و نه خریدنی.
باید بگردی توی خانه دلت و کلی اسباب وبهانه های خرده ریزه پیداکنی و حال خوبت رابسازی.این تنها راه حل ممکن است.
#عادله_زمانی
@adelehz
نه پیدا کردنیست و نه خریدنی.
باید بگردی توی خانه دلت و کلی اسباب وبهانه های خرده ریزه پیداکنی و حال خوبت رابسازی.این تنها راه حل ممکن است.
#عادله_زمانی
@adelehz