"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
احترام به زن از خانه اغاز میشود.
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غروب جمعه خوبی رو براتون ارزو میکنم.
@adelehz
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
@adelehz
نفسهای زمستان به شماره افتاده
در این هوای ناب بهار
دوست داشتن تنها حسی ست که ارزش موجود بودن دارد...
دوست داشتن زندگی ...
#عادله_زمانی
11روز تا بهار
📷تارا
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی هدیه ای ست که
دوبار بتو داده نمیشود
از آن لذت ببر ..
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از جهت رنگهای موجود در طبیعت
@adelehz
این عکس امروز همدان هست
یکی از دوستان فرستادن و گفتن
نه تنها نفسهای زمستون به شماره نیوفتاده بلکه بسم الله گویان تازه وارد گود شده 😂😂
@adelehz
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﺤﻮﻩ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺁﻣﻮﺯﯼ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﺑﻄﺖ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﯼ، ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺎﻓﺮﺩ ﺗﻮﺍﻧﻤﻨﺪﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﻫﯽ؟
ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺗﺤﻮﻝ ﺁﻧﻬﺎ، "اﯾﺠﺎﺩ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺕ" ﺍﺳﺖ.

👤دکتر هلاکویی

@adelehz
جوان گفت: «مستقيم» و روي صندلي جلوي تاكسي نشست. هنوز سوار نشده به راننده گفت: «مي شه يه سيگار روشن كنم؟» راننده كه حدودا 60 ساله بود پرسيد: «تو ماشين؟» جوان گفت: «آره اعصابم داغونه» راننده گفت: «سيگارتو مي كشيدي بعد سوار مي شدي» جوان گفت: «عجله دارم» بعد از راننده پرسيد: «فندك داري؟» راننده گفت: «تو ماشين نمي شه سيگار بكشي» جوان گفت: «چرا؟» راننده گفت: «چون وسيله عموميه» جوان گفت: «مي گم اعصابم خرده» خانم ميانسالي كه عقب تاكسي نشسته بود گفت: «عزيزم شما كه مي خواي سيگار بكشي بايد با ماشين خودت بري اين ور اون ور» جوان برگشت به زن ميانسال نگاه كرد و گفت: «خودم ماشينم كجا بود؟» تاكسي پشت چراغ قرمز ايستاد. راننده ماشين كناري داشت سيگار مي كشيد. جوان شيشه را پايين كشيد و گفت: «داداش يه دقيقه اين آتيش ات را بده» جوان سيگار راننده ماشين بغلي را گرفت، سيگارش را روشن كرد و سيگار را پس داد. راننده گفت: «مي گم تو ماشين نكش» جوان گفت: «منم گفتم اعصابم خرده، گفتم داغونم، گفتم عجله دارم، دعوا كردم، عصبي ام» زن ميانسال گفت: «به ما ربطي نداره مي خواي سيگار بكشي پياده شو سيگارتو بكش» راننده گفت: «تا حالاكسي تو ماشين من سيگار نكشيده» جوان گفت: «اه ه ه... گاهي وقت ها مثل هميشه تون نباشين... گاهي وقت ها بفهمين يه چيزايي فرق مي كنه... اصلاگاهي وقتا بذارين يه چيزهايي فرق كنه» و پياده شد و رفت. تاكسي راه افتاد. زن گفت: «همه اينها را به خاطر يه سيگار كشيدن گفت؟» راننده گفت: «انگار اگه سيگار نمي كشيد مي مرد» سكوت شد. نه راننده، نه زن هيچ كدام حرف نمي زدند. چند لحظه بعد زن گفت: «كاش گذاشته بوديم سيگارشو بكشه» راننده گفت: «چه مي دونم هر كاري مي كنيم اشتباس».‌

سروش صحت
#شما_فرستادین
@adelehz
اگر مخترع بودم حتما اکسیری اختراع میکردم که کمکم کند تا دیگر نتوانم به فردا فکر کنم.فکر کردن به فردا بنظرم شکنجه بزرگی ست تصور کن به چیزی که عملا وجود ندارد و فعلا موجود نیست فکر میکنی و به خاطر این موضوع مجازی نقشه می ریزی و یا حتی بدتر از ان غصه میخوری و درد میکشی
این دیوانگی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
Ali-Sofla-Deltangi-[128]
<unknown>
🎧تو سرت نمیشه دلتنگی چیه..
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ننه سرما داره میره
دلتنگی ها تون و بدید ببره
تا دختر بهار با پاشنه بلندهای قرمزش زودتر برسه😍
@adelehz
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار (خزان‌زده) شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز!
پل الوار
📷غلام نجاتی
10 روز تا بهار
@adelehz
❤️❤️❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نامه ای عاشقانه از دختری در عهد قاجار

نمونه ای از نامه نگاری های قدیمی

​​​​🌿بسم المعطّرٌ الحبیب

تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پری‌دُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه‌چی‌ها بوده و او بی‌خبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده.
حی لایموت سرشاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطه‌چی چنان نارنج‌هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادی‌خواهی، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌ایدُ شب به شب بر گیس می‌مالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآورده‌ام و رکاب نمی‌دهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. می‌دانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌جا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بی‌صاحاب، زود نخ‌کش می‌شود، چروک می‌شود، بوی نا می‌گیرد، بید می‌زند. دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچین‌نویسی روی حلوا و شُله‌زرد می‌رود، نه شوق وسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کارخداست. چلّه‌ها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به واللّه بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموخته‌اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به تهران مراجعت فرمایید وُ به داد دل ما برسید، تیمارش کنید وُ بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که که می‌گویند ناقص‌العقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهن‌تان را روی بالش نمی‌کشیدیم وُ گره از زلف وا کنیم وُ بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقل‌تان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیده‌اید وُ درس طبابت خوانده‌اید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقص‌العقل چه کند.

تصدقت پری‌دُخت
بوسه به پیوست است.

📚پری‌دخت، مراسلات پاریس طهران

#شما_فرستادین
@adelehz