عصر جمعه ای بود .پاییز سال هزاروسیصدونمیدانم چند،پرده ی اتاق را کنار زده بودم خزیده در یقه اسکی گشاد سرمه ایم روی تک مبل قدیمی کنار پنجره ام جمع شده بودم.این مبل حکایت غریبی دارد ..قدیمی نیست از سرویس مبل های قبلی باز مانده روزی که سرویس جدید وارد خانه شد من این یکی را برای خودم برداشتم کشاندمش داخل اتاق ..البته مبل تک نفره ی سفیدی که بریده کاری های زیبایی داشت مناسب اتاق من نبود جای اصلیش وسط پذیرایی بود ولی من خواسته بودمش با وجود اینکه وصله ی ناجور بود خواسته بودمش ..روزی هم که سرویس مبل را عوض کردند مجبور شدند سرویس قدیمی را ناقص رد کنند چون من گفتم این یکی مال من ست من همین وصله ناجور اتاقم را نگه میدارم.و خلاصه این قدیمی ناجور شده بود دوست تمام لحظات قشنگ و ناقشنگ من ...وقتی خسته از جهان به این خانه به این اتاق به این مبل وصله ناجور پناه می اوردم ...
لب پنجره در عصری جمعه که خورشید باروبنه اش را برداشته و رفته ست من ماندم وخیابان خلوت روبروی ساختمان ..این خیابان همیشه آرام ست بجز همسایه ها که گهگاهی از پارکینگها ماشینها را بیرون میکشند و درسکوت می روند و بجز چند رهگذری کمتر اینجا میتوانی کسی را ببینی ...دوطرف کوچه با درختان نیمه بلند و بلند احاطه شده دراین چنین خیابان خلوتی تصورش را بکن که جمعه هم حاکم باشد ..دیگر چه سکوتی جاری میشود خدا میداند.در این چنین سکوتی من باید به چی فکر میکردم به کجا؟به چه حرفی که رنجانده بود مرا به چه کسی که رنجانده بودمش نمیدانم دقیقا باید روی یک مبل قدیمی به چی فکر میکردم؟
من اما انتخاب کردم که به خودم فکر کنم به خودم،به همین خود همیشه امیدوارم به خودم وقتی دلش میشکند ولی نمیخواهد دل کسی را بشکند به خودم وقتی فکر میکند که روزی مهلتش را دراین دنیا به پایان می رسد و چه از او برجا خواهد ماند...به همین خودم در وقتهایی که دستش به هیچ جای دنیا بند نیست اما بازهم امید دارد و میخندد..و خلاصه در دنیا به جز همین خود سرشار از بدی و خوبی چه چیز برایم باقی میماند؟
دران عصر به خودم فکر کردم به خودی که با من متولد شد و با من خواهد مرد...
به خودی که گاهی چاق میشود گاهی لاغر گاهی زیبا گاهی نا زیبا گاهی مهربان گاهی بد اخلاق گاهی گرم گاهی سرد گاهی بخشنده گاهی بی رحم ...
این من بودم که چای گرمش را در دستش محکم نگه داشته بود و مینوشت و در سیاهی و سکوت خیابان خلوت خانه اش به خودش می اندیشید ..
چای ام را نوشیدم ،موهای ریخته بر شانه ام را جمع کردم و خودم را محکمتر در آغوش فشردم...خودم را ،کسی که بامن متولد شد و با من خواهد مرد...همین اندازه وفادار
همین اندازه ماندنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
لب پنجره در عصری جمعه که خورشید باروبنه اش را برداشته و رفته ست من ماندم وخیابان خلوت روبروی ساختمان ..این خیابان همیشه آرام ست بجز همسایه ها که گهگاهی از پارکینگها ماشینها را بیرون میکشند و درسکوت می روند و بجز چند رهگذری کمتر اینجا میتوانی کسی را ببینی ...دوطرف کوچه با درختان نیمه بلند و بلند احاطه شده دراین چنین خیابان خلوتی تصورش را بکن که جمعه هم حاکم باشد ..دیگر چه سکوتی جاری میشود خدا میداند.در این چنین سکوتی من باید به چی فکر میکردم به کجا؟به چه حرفی که رنجانده بود مرا به چه کسی که رنجانده بودمش نمیدانم دقیقا باید روی یک مبل قدیمی به چی فکر میکردم؟
من اما انتخاب کردم که به خودم فکر کنم به خودم،به همین خود همیشه امیدوارم به خودم وقتی دلش میشکند ولی نمیخواهد دل کسی را بشکند به خودم وقتی فکر میکند که روزی مهلتش را دراین دنیا به پایان می رسد و چه از او برجا خواهد ماند...به همین خودم در وقتهایی که دستش به هیچ جای دنیا بند نیست اما بازهم امید دارد و میخندد..و خلاصه در دنیا به جز همین خود سرشار از بدی و خوبی چه چیز برایم باقی میماند؟
دران عصر به خودم فکر کردم به خودی که با من متولد شد و با من خواهد مرد...
به خودی که گاهی چاق میشود گاهی لاغر گاهی زیبا گاهی نا زیبا گاهی مهربان گاهی بد اخلاق گاهی گرم گاهی سرد گاهی بخشنده گاهی بی رحم ...
این من بودم که چای گرمش را در دستش محکم نگه داشته بود و مینوشت و در سیاهی و سکوت خیابان خلوت خانه اش به خودش می اندیشید ..
چای ام را نوشیدم ،موهای ریخته بر شانه ام را جمع کردم و خودم را محکمتر در آغوش فشردم...خودم را ،کسی که بامن متولد شد و با من خواهد مرد...همین اندازه وفادار
همین اندازه ماندنی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح ها
لباس آرامش به تن کن
دستهایت را باز کن
چشمهایت راببند
و رو به آسمان
صد بغل حسِ ناب زنده بودن را
نفس بکش و به زندگی سلام کن
صبح شنبه بخیر ...
@adelehz
لباس آرامش به تن کن
دستهایت را باز کن
چشمهایت راببند
و رو به آسمان
صد بغل حسِ ناب زنده بودن را
نفس بکش و به زندگی سلام کن
صبح شنبه بخیر ...
@adelehz
هرکجا که هستی
صبحت را با انرژی آغاز کن
نه لازم نیست قاه قاه بخندی
همینکه وقتی لقمه ات را توی کیف میگذاری لبخندی هم گوشه ی لبت بچسبانی کافی ست .
#عادله_زمانی
صبح به خیر و برکت
@adelehz
صبحت را با انرژی آغاز کن
نه لازم نیست قاه قاه بخندی
همینکه وقتی لقمه ات را توی کیف میگذاری لبخندی هم گوشه ی لبت بچسبانی کافی ست .
#عادله_زمانی
صبح به خیر و برکت
@adelehz
ما بزرگ میشویم و اما قلبمان کودک میماند.این ست که بعضی صبحها ناخوداگاه بیدار میشویم و منتظریم بوی نان تازه همراه صدای پدرمان که میگوید بیدارشوید بپیچد توی خانه...
ما بزرگ میشویم اما هنوز به بوی نان تازه به پدرمان برای حس خوب زندگی نیازمندیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
ما بزرگ میشویم اما هنوز به بوی نان تازه به پدرمان برای حس خوب زندگی نیازمندیم.
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
زندگیتان را
خالى از آدم هاى نصفه و نيمه كنيد !
يک نفـر بايد باشد كامل ،
ناب هميشه ...
علی قاضی نظام
@adelehz
خالى از آدم هاى نصفه و نيمه كنيد !
يک نفـر بايد باشد كامل ،
ناب هميشه ...
علی قاضی نظام
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
Ali Zand Vakili – Roosari Abi
چند روز دیگه دارم میرم مسافرت ومیخام اعتراف کنم که شدیدا دلم میخواست این سفر به مقصد شیراز باشه اونم دعوت به یه جشن عروسی محلی 😄😇😃
ولیکن نیست 😔
خلاصه که روسری آبی های خوشگل روزهاتون پر از عشق 😍
@adelehz
ولیکن نیست 😔
خلاصه که روسری آبی های خوشگل روزهاتون پر از عشق 😍
@adelehz
من مي دانم كه ميتوانم خوشحالت كنم. و مطمئن كه تو هم مي تواني خوشبختم كني … تو از من آدمي ساختي كه اصلاً تصورش را هم نمي كردم. حتي با اين شرايطي كه داري باز هم ميتواني شادم كني. از تمام آدم هاي دنيا فقط مي خواهم كنار تو باشم، تو را به هر كسي ترجيح ميدهم، حتي اين تويي كه به نظر خودت از دست رفته است.
📕 من پیش از تو
✍🏻 جوجو مویز
@adelehz
📕 من پیش از تو
✍🏻 جوجو مویز
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جونم به این مامان 😍❤️
@adelehz
@adelehz
از شروع شدن نترس ...
خورشید در دل سیاهی مطلق شروع به تابیدن و باور خود میکند و اینگونه صبح متولد میشود...
#عادله_زمانی
@adelehz
خورشید در دل سیاهی مطلق شروع به تابیدن و باور خود میکند و اینگونه صبح متولد میشود...
#عادله_زمانی
@adelehz
قول میدهم در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند و این نشان میدهد که جهان با همه عظمتش در برابر قدرت عشق چقدر حقیر است و ناتوان ...
نادر ابراهیمی
@adelehz
نادر ابراهیمی
@adelehz