صبح است ...
و گل در آینه بیدار میشود ...
خورشید در نگاه تو تکرار میشود ...
حسین منزوی
صبح به خیر
@adelehz
و گل در آینه بیدار میشود ...
خورشید در نگاه تو تکرار میشود ...
حسین منزوی
صبح به خیر
@adelehz
شبها داستانهای نا نوشته بسیاری وجود دارد که به خواب می رویم و نیمه تمام می ماند.ولی دفتر صبح حکایتش جداست داستانهای نیمه شبی راهمان جا بگذار بماند برای صبحت اما شروعی تازه داشته باش ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
ما فقط دوست معمولی بودیم!
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی...
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
طاهره اباذری هریس
@adelehz
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی...
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
طاهره اباذری هریس
@adelehz
کودک که بودم فکر میکردم سرزمینی پشت کمد اتاقم وجود دارد که اگر یک بار جرات کنم و اتاقم را رها کنم میتوانم واردش شوم .راستش من هرگز جرات رها کردن اتاقم را به نفع سرزمین پشت کمد نداشتم یعنی رها کردن اتاق یعنی رها کردن همه چیزم....من هرگز به ان سرزمین لی لی پوتی وارد نشدم .هرچند که این سرزمین هرگز وجود نداشت... و من ار همان روز یادگرفتم که چیزی که در دستم ست را به بهای چیزی خیالی اما زیبا از دست ندهم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
فصل سرماست
شروع میکنیم به بافتن
من شال گردن برای گرم کردن تنت
تو دروغ برای گرم کردن سرم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
شروع میکنیم به بافتن
من شال گردن برای گرم کردن تنت
تو دروغ برای گرم کردن سرم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
من خود شاداب و قوی امروزم رو مرهون تمام اتفاقات بد گذشته می دونم که اگر اون پشیمونی ها نبودن، من هنوز همون دختر بچه وابسته، خجالتی و شکننده بودم
پس بابت تمام اونچه که پشت سر گذاشتم.
گاهی برای بزرگ شدن، باید تاوان های بزرگی هم پرداخت .برای بدست آوردن، باید اول از دست داد اگر چیزی رو از دست دادی، بدون یه چیز فوق العاده در انتظارته فقط باید یاد بگیری که به اونی که ازت می گیره اعتماد داشته باشی
#شکرگزارم نه پشیمون
@adelehz
پس بابت تمام اونچه که پشت سر گذاشتم.
گاهی برای بزرگ شدن، باید تاوان های بزرگی هم پرداخت .برای بدست آوردن، باید اول از دست داد اگر چیزی رو از دست دادی، بدون یه چیز فوق العاده در انتظارته فقط باید یاد بگیری که به اونی که ازت می گیره اعتماد داشته باشی
#شکرگزارم نه پشیمون
@adelehz
این چند روز فیلم کتک زدن دختر نوجوان تهرانی توسط دو پسر جوان سیرجانی بسیار در فضای مجازی پربازدید و داغ شده ست . گویا داستان از این قرار بوده که دختر به دوست دختر یکی از پسران فحاشی کرده بنابراین پسر به قصد مجازات او را به سیرجان کشیده و اورا در بیابان اماج کتک قرار داده ست . دیدن فیلم تا لحظه آخر قدرت بالایی میخواهد چون اصولا دیدن کتک خوردن یک شخص آن هم دختری نحیف و نوجوان طاقت فرساست اما نکاتی در این بین قابل تامل ست .مورد اول بروز این حجم از خشونت در کلام و رفتار چند جوان ست جوانانی که گفته شده 21و20ساله هستند دوم اینکه این خشونت نه علیه جنس موافق که علیه یکی از جنس مخالف که توان مقابله جسمی ندارد اعمال شده و ان هم در جامعه ای که روزی افتخارش بلند نکردن دست بروی جنس ظریف بوده ست .نکته سوم قابل تامل این ست که دختری نوجوان که هنوز حتی به سن 18سالگی نرسیده چگونه از نظارت و مراقبت خانواده خارح ست که میتواند به سفری این چنین طولانی برود و در یک خانه باغ دورافتاده اقامت کند . کتک زدن کم ترین احتمال اسیب بوده ست چه بسا که اگر این دختر مورد تجاوز جنسی قرار میگرفت و یا حتی به قتل می رسید کسی در ان لحظه نمیتوانست نجاتش دهد. بهرحال بنظر می رسد خانواده ها روز به روز باید هوشیارتر عمل کنند و به فعالیت های نوجوانانشان در فضای مجازی بیشتر تمرکز کنند .گرچه که ضارب در این میان یک پسر ست ولی به شخصه اعتقاد دارم که اعتماد بی جای این دختر و رفتار غیر عاقلانه اش نیز به اندازه ضرب و جرح آن پسر جوان غیر مسوولانه و نادرست ست . کودکان و نوجوانان را در فضای مجازی به حال خود رها نکنید . #عادله_زمانی
سلام .برادری داشتم که در دوران سربازی معتاد شد .در طول زندگانی خودش خیلی بدبختی کشید و ما که خانواده ش بودیم از دستش خیلی غصه خوردیم .همه ما بارها آرزوی مرگش رو کردیم .چهار سال پیش مادرم الزایمر گرفت و همه ما بچه ها از بیماری او سخت عذاب کشیدیم .دوران خیلی سختی بود و همه خیلی زحمت کشیدیم مخصوصا این برادر معتادم چون با مادرم زندگی می کرد .البته فقط شبها با مادرم تنها بود .در طول روز من و برادرانم در کنارش بودیم ولی از أنجایی که مادرم حتی با داروهای قوی آرام بخش هم نمی خوابید و نیمه های شب فریاد می کشید و باعصا و واکر این طفلک برادرم رو کتک میزد با اینکه بیچاره چهل و سه سالش بود .اما کتک می خورد و زحمت می کشید .یک سال و نیم پیش مادرم به رحمت خدا رفت .ما حال خوبی نداشتیم به دلیل فشارهایی که از نظر روحی کشیده بودیم .ولی این برادر بیچاره رو که از همه بیشتر زحمت کشیده بود رو یادمون رفت .با خودمون گفتیم بهتره حالا که مامان نیست او را ببریم این مراکز ترک اعتیاد تا ترک کنه و یه زندگی سالم براش درست کنیم ولی یادمون رفت او هم مثل ما خسته ست .خودش هم حرفی نزد .نه یه مسافرتی بردیمش .نه یه کادویی براش خریدیم .نه دعوتش کردیم خونه مون .بیچاره سه هفته بعد از فوت مادرم تو مرکز ترک اعتیاد تو تنهایی سکته کرد و مرد .خیلی پشیمونم .خیلی .خودم رو نمی بخشم .من خواهر بودم و باید هواش رو داشتم ولی اونقدر خسته بودم که بهش فکر نکردم .خودم رو هیچ وقت نمی بخشم .
#پشیمونم
#پشیمونم
مهربانی خرجی نداره
یه سبد و با زنجیر بسته به میله گاز تا گربه ها برن توش بخوابن .
و خوب زنجیره خوبی این خوبی و خیلی زود بهش برمیگردونه
خداوند بدهکار بنده ها باقی نمیمونه ❤️
@adelehz
یه سبد و با زنجیر بسته به میله گاز تا گربه ها برن توش بخوابن .
و خوب زنجیره خوبی این خوبی و خیلی زود بهش برمیگردونه
خداوند بدهکار بنده ها باقی نمیمونه ❤️
@adelehz
من شش ماه عقد كرده مردي بودم كه خيييلي خسيس و هيز و رند و حسود بود
چون خيييلي دوسش داشتم و سنم كم بود رفتاراشو به روش نمياوردم و خيييلي بهش محبت مي كردم
با وجود اينكه شكر خدا دوباره ازدواج كردم و الان خوشبختم و يه پسر مثل دسته گل دارم
خيييلي پشيمونم چرا در برابر اين آدم سكوت كردم كاش جواب كاراش رو ندادم
#پشیمونم
@adelehz
چون خيييلي دوسش داشتم و سنم كم بود رفتاراشو به روش نمياوردم و خيييلي بهش محبت مي كردم
با وجود اينكه شكر خدا دوباره ازدواج كردم و الان خوشبختم و يه پسر مثل دسته گل دارم
خيييلي پشيمونم چرا در برابر اين آدم سكوت كردم كاش جواب كاراش رو ندادم
#پشیمونم
@adelehz