پشیمونم که برای فراموش کردن عشق ۶ساله مون بهش نگفتم که بخاطرخودت ،بخاطراینکه نمیخواستم برای عشق من سختی های بیشتری بکشی ، ترکت کردم.....
پشیمونم که الان دوستام عکساشوبادختری برای من میفرستن که قیافه ش کمی شبیه منه وانگار تو همه دنبال من میگرده....
پشیمونم که میتونم الان براش همه چیزوتوضیح بدم ولی دلم نمیخواد زندگیشوخراب کنم.....
#پشیمونم
@adelehz
پشیمونم که الان دوستام عکساشوبادختری برای من میفرستن که قیافه ش کمی شبیه منه وانگار تو همه دنبال من میگرده....
پشیمونم که میتونم الان براش همه چیزوتوضیح بدم ولی دلم نمیخواد زندگیشوخراب کنم.....
#پشیمونم
@adelehz
من پشیمونم از اینکه اصرار داشتم زندگیمو نگه دارم و با هر شرایطی کوتاه اومدم که چی؟
مثلا داشتم فداکاری زنانه و مادرانه میکردم
من اشتباه کردم که به خاطر حرف بقیه ۱۰ سال از عمرمو هدر دادم که آخرش تو اولین فرصت ،بعد از از اینکه کاراشو ردیف کردم ،اون باشه که ولم کنه و حتی یکبارم سراغم نیاد
به خاطر تمااااام فداکاریهام تو زندگی مشترک واسه یه بی لیاقت که آخرش بگه مگه چیکار کردی؟؟!!! پشیموووووونم...
#پشیمونم
@adelehz
مثلا داشتم فداکاری زنانه و مادرانه میکردم
من اشتباه کردم که به خاطر حرف بقیه ۱۰ سال از عمرمو هدر دادم که آخرش تو اولین فرصت ،بعد از از اینکه کاراشو ردیف کردم ،اون باشه که ولم کنه و حتی یکبارم سراغم نیاد
به خاطر تمااااام فداکاریهام تو زندگی مشترک واسه یه بی لیاقت که آخرش بگه مگه چیکار کردی؟؟!!! پشیموووووونم...
#پشیمونم
@adelehz
نمیدونم پشیمون باشم یا نه ولی دست سرنوشت منو وادار کرد از عزیزانی جدا بشم که جدایی از تک تکشون برام سخت و جانفرسا بود.
جدایی از عزیزانم و بچه های کلاس اولی که هرسال با چهره ایی جدید و خندان آشنا میشدم اما بیماری دیگه به من اجازه نداد بیشتر در خدمت این فرشته ها باشم حالا بجز خاطرات چیزی برام نمونده و با همه اونا دلخوشم.
لیلا😘❤️
#پشیمونم
@adelehz
جدایی از عزیزانم و بچه های کلاس اولی که هرسال با چهره ایی جدید و خندان آشنا میشدم اما بیماری دیگه به من اجازه نداد بیشتر در خدمت این فرشته ها باشم حالا بجز خاطرات چیزی برام نمونده و با همه اونا دلخوشم.
لیلا😘❤️
#پشیمونم
@adelehz
صبح است ...
و گل در آینه بیدار میشود ...
خورشید در نگاه تو تکرار میشود ...
حسین منزوی
صبح به خیر
@adelehz
و گل در آینه بیدار میشود ...
خورشید در نگاه تو تکرار میشود ...
حسین منزوی
صبح به خیر
@adelehz
شبها داستانهای نا نوشته بسیاری وجود دارد که به خواب می رویم و نیمه تمام می ماند.ولی دفتر صبح حکایتش جداست داستانهای نیمه شبی راهمان جا بگذار بماند برای صبحت اما شروعی تازه داشته باش ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
ما فقط دوست معمولی بودیم!
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی...
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
طاهره اباذری هریس
@adelehz
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی...
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
طاهره اباذری هریس
@adelehz
کودک که بودم فکر میکردم سرزمینی پشت کمد اتاقم وجود دارد که اگر یک بار جرات کنم و اتاقم را رها کنم میتوانم واردش شوم .راستش من هرگز جرات رها کردن اتاقم را به نفع سرزمین پشت کمد نداشتم یعنی رها کردن اتاق یعنی رها کردن همه چیزم....من هرگز به ان سرزمین لی لی پوتی وارد نشدم .هرچند که این سرزمین هرگز وجود نداشت... و من ار همان روز یادگرفتم که چیزی که در دستم ست را به بهای چیزی خیالی اما زیبا از دست ندهم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
فصل سرماست
شروع میکنیم به بافتن
من شال گردن برای گرم کردن تنت
تو دروغ برای گرم کردن سرم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
شروع میکنیم به بافتن
من شال گردن برای گرم کردن تنت
تو دروغ برای گرم کردن سرم ...
#عادله_زمانی
@adelehz
من خود شاداب و قوی امروزم رو مرهون تمام اتفاقات بد گذشته می دونم که اگر اون پشیمونی ها نبودن، من هنوز همون دختر بچه وابسته، خجالتی و شکننده بودم
پس بابت تمام اونچه که پشت سر گذاشتم.
گاهی برای بزرگ شدن، باید تاوان های بزرگی هم پرداخت .برای بدست آوردن، باید اول از دست داد اگر چیزی رو از دست دادی، بدون یه چیز فوق العاده در انتظارته فقط باید یاد بگیری که به اونی که ازت می گیره اعتماد داشته باشی
#شکرگزارم نه پشیمون
@adelehz
پس بابت تمام اونچه که پشت سر گذاشتم.
گاهی برای بزرگ شدن، باید تاوان های بزرگی هم پرداخت .برای بدست آوردن، باید اول از دست داد اگر چیزی رو از دست دادی، بدون یه چیز فوق العاده در انتظارته فقط باید یاد بگیری که به اونی که ازت می گیره اعتماد داشته باشی
#شکرگزارم نه پشیمون
@adelehz
این چند روز فیلم کتک زدن دختر نوجوان تهرانی توسط دو پسر جوان سیرجانی بسیار در فضای مجازی پربازدید و داغ شده ست . گویا داستان از این قرار بوده که دختر به دوست دختر یکی از پسران فحاشی کرده بنابراین پسر به قصد مجازات او را به سیرجان کشیده و اورا در بیابان اماج کتک قرار داده ست . دیدن فیلم تا لحظه آخر قدرت بالایی میخواهد چون اصولا دیدن کتک خوردن یک شخص آن هم دختری نحیف و نوجوان طاقت فرساست اما نکاتی در این بین قابل تامل ست .مورد اول بروز این حجم از خشونت در کلام و رفتار چند جوان ست جوانانی که گفته شده 21و20ساله هستند دوم اینکه این خشونت نه علیه جنس موافق که علیه یکی از جنس مخالف که توان مقابله جسمی ندارد اعمال شده و ان هم در جامعه ای که روزی افتخارش بلند نکردن دست بروی جنس ظریف بوده ست .نکته سوم قابل تامل این ست که دختری نوجوان که هنوز حتی به سن 18سالگی نرسیده چگونه از نظارت و مراقبت خانواده خارح ست که میتواند به سفری این چنین طولانی برود و در یک خانه باغ دورافتاده اقامت کند . کتک زدن کم ترین احتمال اسیب بوده ست چه بسا که اگر این دختر مورد تجاوز جنسی قرار میگرفت و یا حتی به قتل می رسید کسی در ان لحظه نمیتوانست نجاتش دهد. بهرحال بنظر می رسد خانواده ها روز به روز باید هوشیارتر عمل کنند و به فعالیت های نوجوانانشان در فضای مجازی بیشتر تمرکز کنند .گرچه که ضارب در این میان یک پسر ست ولی به شخصه اعتقاد دارم که اعتماد بی جای این دختر و رفتار غیر عاقلانه اش نیز به اندازه ضرب و جرح آن پسر جوان غیر مسوولانه و نادرست ست . کودکان و نوجوانان را در فضای مجازی به حال خود رها نکنید . #عادله_زمانی