من خیلی دوست دارم توی این هشتک شرکت کنم ولی نمیدونم چرا پشیمونی یادم نمیاد😅، زندگی من اونقدر از بچگی سخت بوده و سختی در برهه ای از زمان نبوده که الان بخوام ازش یاد کنم شاید برای همینه پشیمونی برام معنا نداره اکثر اتفاقای بد اطرافم چیزی نبوده که من درش دخیل باشم شرایطی بوده که بمن تحمیل شده مثالش تنش های شدیدی که توی خونمون از بچگی بود، جدایی پدر و مادرم که فقط برام ناراحتی ب همراه داشته پشیمونیش موند برای بقیه ، خدا را شکر حس پشیمونی ندارم ، راستش همین الان شرایط اطرافم اونقدر پیچیده و بهم ریخته است ولی توی همین شرایط افتصاح دور همی های دوستانه و لبخندم سرجاشه .😊
هستی
# پشیمون-نیستم
@adelehz
هستی
# پشیمون-نیستم
@adelehz
❤1
پشیمون نیستم درواقع خوشحالم که پشیمونم چون اگه نبودن رشد نمیکردم...
@adelehz
@adelehz
پشیمونم که برای فراموش کردن عشق ۶ساله مون بهش نگفتم که بخاطرخودت ،بخاطراینکه نمیخواستم برای عشق من سختی های بیشتری بکشی ، ترکت کردم.....
پشیمونم که الان دوستام عکساشوبادختری برای من میفرستن که قیافه ش کمی شبیه منه وانگار تو همه دنبال من میگرده....
پشیمونم که میتونم الان براش همه چیزوتوضیح بدم ولی دلم نمیخواد زندگیشوخراب کنم.....
#پشیمونم
@adelehz
پشیمونم که الان دوستام عکساشوبادختری برای من میفرستن که قیافه ش کمی شبیه منه وانگار تو همه دنبال من میگرده....
پشیمونم که میتونم الان براش همه چیزوتوضیح بدم ولی دلم نمیخواد زندگیشوخراب کنم.....
#پشیمونم
@adelehz
من پشیمونم از اینکه اصرار داشتم زندگیمو نگه دارم و با هر شرایطی کوتاه اومدم که چی؟
مثلا داشتم فداکاری زنانه و مادرانه میکردم
من اشتباه کردم که به خاطر حرف بقیه ۱۰ سال از عمرمو هدر دادم که آخرش تو اولین فرصت ،بعد از از اینکه کاراشو ردیف کردم ،اون باشه که ولم کنه و حتی یکبارم سراغم نیاد
به خاطر تمااااام فداکاریهام تو زندگی مشترک واسه یه بی لیاقت که آخرش بگه مگه چیکار کردی؟؟!!! پشیموووووونم...
#پشیمونم
@adelehz
مثلا داشتم فداکاری زنانه و مادرانه میکردم
من اشتباه کردم که به خاطر حرف بقیه ۱۰ سال از عمرمو هدر دادم که آخرش تو اولین فرصت ،بعد از از اینکه کاراشو ردیف کردم ،اون باشه که ولم کنه و حتی یکبارم سراغم نیاد
به خاطر تمااااام فداکاریهام تو زندگی مشترک واسه یه بی لیاقت که آخرش بگه مگه چیکار کردی؟؟!!! پشیموووووونم...
#پشیمونم
@adelehz
نمیدونم پشیمون باشم یا نه ولی دست سرنوشت منو وادار کرد از عزیزانی جدا بشم که جدایی از تک تکشون برام سخت و جانفرسا بود.
جدایی از عزیزانم و بچه های کلاس اولی که هرسال با چهره ایی جدید و خندان آشنا میشدم اما بیماری دیگه به من اجازه نداد بیشتر در خدمت این فرشته ها باشم حالا بجز خاطرات چیزی برام نمونده و با همه اونا دلخوشم.
لیلا😘❤️
#پشیمونم
@adelehz
جدایی از عزیزانم و بچه های کلاس اولی که هرسال با چهره ایی جدید و خندان آشنا میشدم اما بیماری دیگه به من اجازه نداد بیشتر در خدمت این فرشته ها باشم حالا بجز خاطرات چیزی برام نمونده و با همه اونا دلخوشم.
لیلا😘❤️
#پشیمونم
@adelehz
صبح است ...
و گل در آینه بیدار میشود ...
خورشید در نگاه تو تکرار میشود ...
حسین منزوی
صبح به خیر
@adelehz
و گل در آینه بیدار میشود ...
خورشید در نگاه تو تکرار میشود ...
حسین منزوی
صبح به خیر
@adelehz
شبها داستانهای نا نوشته بسیاری وجود دارد که به خواب می رویم و نیمه تمام می ماند.ولی دفتر صبح حکایتش جداست داستانهای نیمه شبی راهمان جا بگذار بماند برای صبحت اما شروعی تازه داشته باش ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.
👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد
@adelehz
ما فقط دوست معمولی بودیم!
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی...
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
طاهره اباذری هریس
@adelehz
وقتی شب به شب بیدار می ماندیم به پای هم توی صفحه های مجازی لعنتی تا خوابمان بگیرد لابلای حرف زدن های بیخودمان از روزمرگی های بیخودترمان دوست معمولی بودیم!
وقتی اولین بار توی سرازیری ولیعصر قرار گذاشتیم و دیدمش و خیز برداشت که توی آغوشش بگیردم و من بی معطلی گم شدم میان بازوانش دوست معمولی بودیم!
چند لحظه گذشته از دومین قرار وقتی کلافه گفت آن روسری لعنتی را بکش جلوتر و آن رژ خرابی را پاک کن از لب های وامانده ات و من فکر نکردم که کجای رژ صورتیِ رنگ و رو رفته ام مخصوص آدم های خراب است دوست معمولی بودیم!
به وقتِ نخورده مستیِ قرار سوم که دود سیگارش را فوت کرد توی صورتم و من یادم رفت چقدر از سیگار متنفرم، چقدر از سیگار بدم می آید و غرق شدم توی حس خوشایندِ دود آمیخته با عطر تلخش دوست معمولی بودیم!
به شیرینیِ قرار چهارم، درست همان جایی که سرم را گرفته بود به سینه اش و لابلای دیالوگ های علی سنتوری و حسادت من به تک تک نگاه هایش به گلشیفته و در پسِ نفس های عمیق و سنگینمان دوست معمولی بودیم!
به گاهِ قرار پنجم، زیر بارانِ بی چتر پیاده روی خلوت ناکجا آباد و درست همان لحظه ی پر التهاب لعنتی که ایستادم روی پنجه ی پاهایم و سرش خم شد که ممنوعه و عمیق و کوتاه و شیرین و پر از اضطراب و با طعم باران ببوسمش و ببوسدم دوست معمولی بودیم!
هنگامه ی بی قراری قرار ششم و لابلای بویِ حلوایِ جان گرفته از تردید نگاه های گریزانش و در انعکاس تصویر تارش توی نی نی لرزان چشم های مضطربم دوست معمولی بودیم!
سرِ قرار هفتمی که رفتم و نیامد و منتظر ماندم و نیامد و همه آمدند و نیامد و رفتند و نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، دوست معمولی بودیم!
به وقت شرعیِ قرارِ یک هزار و سیصد و چندم و به حرمت پیام های نرسیده و تماس های رد شده و گریه های شبانه و زخم های روی زخم آمده و جراحت های جذام شده و خاطرات نداشته و یادگاری های نداده و دوستت دارم هایی که باورم نشد و به حرمت چشم انتظاری ها و این تنهایی بی پایانِ ابدی...
ما هنوز هم دوست معمولی هستیم!
طاهره اباذری هریس
@adelehz