خداوند عهده دار کار حضرت یوسف شد.
پس قافله ای را نیازمند آب نمود
تا او را از چاه بیرون آورد
سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود
تا او را به فرزندی بپذیرد
سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند
سپس همه مصریان را نیازمند غذا نمود
تا او عزیز مصر شود.
اگر خدا عهده دار کارت شود
همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنی برایت آماده میکند
فقط با صداقت بگو
کارم را به خدا می سپارم.
خدایا فقط تو ما را کفایت است.
@adelehz
پس قافله ای را نیازمند آب نمود
تا او را از چاه بیرون آورد
سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود
تا او را به فرزندی بپذیرد
سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند
سپس همه مصریان را نیازمند غذا نمود
تا او عزیز مصر شود.
اگر خدا عهده دار کارت شود
همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنی برایت آماده میکند
فقط با صداقت بگو
کارم را به خدا می سپارم.
خدایا فقط تو ما را کفایت است.
@adelehz
برای بدست اوردن معجزات زندگی لازم نیست پیامبر باشی.خداوند برای هر بنده ای معجزه ای جداگانه کنار گذاشته ست و در فرصتش راهی زندگیش میکند . هرکس به اقتضای خودش و زندگیش
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
میلیاردها آدم تویِ این دنیا هست، که همشون میتونن بی تو زندگی کنَن . چرا من نمیتونم؟
من نمیتونم بی تو زندگی کنم! کاری که از یه بچهیِ پَنج ساله هم بَر میاد!
رومن گاری
📚خداحافظ گاری کوپر
@adelehz
من نمیتونم بی تو زندگی کنم! کاری که از یه بچهیِ پَنج ساله هم بَر میاد!
رومن گاری
📚خداحافظ گاری کوپر
@adelehz
غریب تر از جمعه چیست ؟
وقتی نه منتظر کسی هستی نه انتظارت را کسی میکشد وقتی در تقویمت مشغول خط زدن روزهایی و جمعه دلتنگ ترین شان ست حتی برای خط زدن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی نه منتظر کسی هستی نه انتظارت را کسی میکشد وقتی در تقویمت مشغول خط زدن روزهایی و جمعه دلتنگ ترین شان ست حتی برای خط زدن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنبال یکی بگردیم اینجوری از دیدنمون ذوق کنه :))
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کدوممون حداقل یه عکس اینطوری از تولدمون داریم .ما نسلی بودیم که تولد لاکچری نداشتیم توی تولدمون بزرگترها هم به بهانه شادی و خنده دورهم جمع میشدند کادوهای نامربوط زیاد میگرفتیم :) کیکها مون فوندانتی نبود اما ما دقیقا اخرین نسلی بودیم که مزه ی واقعی خوشحالی رو ازهمین چیزهای کوچیک چشیدیم و حسابی شاد شدیم .آخرین نسلی که هنوزم عاشق همون کیکهای معمولی تولد بادکنکها و شرشره های رنگی رنگی باقی موندیم .
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
صدها سال پیش در شهری دور دخترکی زندگی میکرد که زندگیش همیشه آرام بود .زندگی دخترک آرام وملایم میگذشت مثل رودی موقر که از جلوی باغ شان هرسال عبورمیکرد.نه چون دریا موج میزد وهراس می افکند نه چون باتلاق در سکوت خود فرورفته بود رود آرام وموقر به حرکتش ادامه میداد .زندگی دخترک هم همین بود آرام وملایم و بی دغدغه ..
روزی ازروزها پسرکی از گرد راه رسیده به خانه باغ دخترک رسید به سرتاپای باغش نگاه کرد و باخودش لب گزید .
دخترک گلهای سرخ زیبایی داشت که تمام باغش را احاطه کرده بود و چندتایی درخت میوه هم داشت که هرزچندگاهی میوهای خوب وتازه ای بار می اورند.دخترک دل خوشی داشت و دلش را همیشه خوش نگه می داشت .توی اسمان هم دخترک یک ستاره داشت که هرشب با دیدنش خوابش میبرد .
پسرک که امد طوفان رسید.پسرک از دریا میگفت از جزرومدش از موجهایش ازهوای خاصش ..از جنگلها میگفت که باغ دخترک درمقابلشان هیچ نبود و از اسمان کویر که ستاره کوچلوی دخترک در برابرش معنی نداشت ...
دخترک ظرف چند روز همه چیز را ازچشم انداخت نه به باغ فکر میکرد نه به ستاره اش نه حتی رود کوچکش.. تمام ذهنش را دریا و جنگل واسمان کویر پرکرده بود ...بلاخره یک روز تصمیش را گرفت و دنبال پسرک راه افتاد ..نگاه نگران باغ و ستاره و رودش را ندید و راهی شد.بلاخره پس از روزها رفتن ورفتن ورفتن آن دو به دریا رسیدند.دریک شب طوفانی و سرد که موجهای دریا به قامتشان برمیخاست و هوهوی باد گوششان را کرمیکرد .دخترک ازدریا ترسید گفت میخواهم به جنگل بروم وارد جنگل که شدند درختها شروع به خندیدن کردند سیاهی شب و زوزه ی گرگها سایه های بلند درختان، دخترک را ازجنگل هم ترساند گفت برویم به کویر ..در کویر اسمان انقدر ابر اندود بود که دخترک حتی ستاره کوچلوی خودش راهم پیدا نکرد ..نه اینکه دریا وجنگل وکویر زیبا نباشند اما دخترک غریب بود وبه بهای چیزی که ندیده بود چیزی که در دستانش قرارداشت را باخته بود. خسته و ترسان و لرزان راه خانه را پیش گرفت ..میخواست دوباره به همان باغ کوچک و ارامش همان رود ساده اش و سراغ همان ستاره ی کوچک اسمانش برگردد میخواست دوباره همان دخترک ساده باشد که با داشته هایش دلخوش ست نه دخترکی که چشمش داشته هایش را نمیبیند وهمیشه حریص بیشتر وبیشترهاست...
#عادله_زمانی
@adelehz
روزی ازروزها پسرکی از گرد راه رسیده به خانه باغ دخترک رسید به سرتاپای باغش نگاه کرد و باخودش لب گزید .
دخترک گلهای سرخ زیبایی داشت که تمام باغش را احاطه کرده بود و چندتایی درخت میوه هم داشت که هرزچندگاهی میوهای خوب وتازه ای بار می اورند.دخترک دل خوشی داشت و دلش را همیشه خوش نگه می داشت .توی اسمان هم دخترک یک ستاره داشت که هرشب با دیدنش خوابش میبرد .
پسرک که امد طوفان رسید.پسرک از دریا میگفت از جزرومدش از موجهایش ازهوای خاصش ..از جنگلها میگفت که باغ دخترک درمقابلشان هیچ نبود و از اسمان کویر که ستاره کوچلوی دخترک در برابرش معنی نداشت ...
دخترک ظرف چند روز همه چیز را ازچشم انداخت نه به باغ فکر میکرد نه به ستاره اش نه حتی رود کوچکش.. تمام ذهنش را دریا و جنگل واسمان کویر پرکرده بود ...بلاخره یک روز تصمیش را گرفت و دنبال پسرک راه افتاد ..نگاه نگران باغ و ستاره و رودش را ندید و راهی شد.بلاخره پس از روزها رفتن ورفتن ورفتن آن دو به دریا رسیدند.دریک شب طوفانی و سرد که موجهای دریا به قامتشان برمیخاست و هوهوی باد گوششان را کرمیکرد .دخترک ازدریا ترسید گفت میخواهم به جنگل بروم وارد جنگل که شدند درختها شروع به خندیدن کردند سیاهی شب و زوزه ی گرگها سایه های بلند درختان، دخترک را ازجنگل هم ترساند گفت برویم به کویر ..در کویر اسمان انقدر ابر اندود بود که دخترک حتی ستاره کوچلوی خودش راهم پیدا نکرد ..نه اینکه دریا وجنگل وکویر زیبا نباشند اما دخترک غریب بود وبه بهای چیزی که ندیده بود چیزی که در دستانش قرارداشت را باخته بود. خسته و ترسان و لرزان راه خانه را پیش گرفت ..میخواست دوباره به همان باغ کوچک و ارامش همان رود ساده اش و سراغ همان ستاره ی کوچک اسمانش برگردد میخواست دوباره همان دخترک ساده باشد که با داشته هایش دلخوش ست نه دخترکی که چشمش داشته هایش را نمیبیند وهمیشه حریص بیشتر وبیشترهاست...
#عادله_زمانی
@adelehz
دنیا...
تنها چهار حرف است اما...
پای خنده های توُ که بیاید وسط
دنیا هزار حرف است، هزار جمله...!
مازیار منتظری
📷مونا دربندی
@adelehz
تنها چهار حرف است اما...
پای خنده های توُ که بیاید وسط
دنیا هزار حرف است، هزار جمله...!
مازیار منتظری
📷مونا دربندی
@adelehz
نوجوان تر که بودم تصورم از عشق چیزی دیگر بود.دقیقا نمیدانم حاصل رمانهای عاشقانه ای بود که میخواندم یا فیلم های هندی که مرتب تماشا میکردم شایدهم حاصل همان جمع های دخترانه ی دبیرستان و گپ زدنهای دختر دبیرستانی های جهان ندیده و خوش حال و خوش خیال درمورد عاشقی بود.
بهر روی تصورم خیلی متفاوت بود واژه ی عشق اسطوره ای را شنیده بودم و فکر میکردم عشق اگر اسطوره ای نباشد که عشق نیست .عشقی که طوفان بپا نکند که عشق نیست عشقی که شهری را به آتش نکشاند که اصلا ارزشی ندارد و همین حرفها...
کم کم وقتی پایم از حیطه ی دبیرستان فراتر رفت وقتی وارد دنیای واقعی ادم بزرگ ها شدم متوجه شدم که سخت در اشتباهم .
عشق در واقع ان طوفان ناگهانی که با شدت و حدت بییش از حد نشان داده میشود نیست .عشق همان حالت دوست داشتن مداوم مکرر و دنباله دار ست که دران هیچ کس در دلش نگوید کاش کسی دیگر را انتخاب میکردم .
یاد گرفتم عشق همان دوست داشتن به ظاهر معمولی ست اما بسیار دنباله دار شاید این دوست داشتن در فواصل متفاوت زیاد شود اما کم نمیشود و همچون قطاری ارام اما مداوم به حرکتش ادامه می دهد.
و چقدر این تعریف ازعشق جان نوازست .
مرا دوست بدار کم
اماطولانی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
بهر روی تصورم خیلی متفاوت بود واژه ی عشق اسطوره ای را شنیده بودم و فکر میکردم عشق اگر اسطوره ای نباشد که عشق نیست .عشقی که طوفان بپا نکند که عشق نیست عشقی که شهری را به آتش نکشاند که اصلا ارزشی ندارد و همین حرفها...
کم کم وقتی پایم از حیطه ی دبیرستان فراتر رفت وقتی وارد دنیای واقعی ادم بزرگ ها شدم متوجه شدم که سخت در اشتباهم .
عشق در واقع ان طوفان ناگهانی که با شدت و حدت بییش از حد نشان داده میشود نیست .عشق همان حالت دوست داشتن مداوم مکرر و دنباله دار ست که دران هیچ کس در دلش نگوید کاش کسی دیگر را انتخاب میکردم .
یاد گرفتم عشق همان دوست داشتن به ظاهر معمولی ست اما بسیار دنباله دار شاید این دوست داشتن در فواصل متفاوت زیاد شود اما کم نمیشود و همچون قطاری ارام اما مداوم به حرکتش ادامه می دهد.
و چقدر این تعریف ازعشق جان نوازست .
مرا دوست بدار کم
اماطولانی ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین صدای باد در مریخ که به انسان رسیده ست .
صدای باد من و یاد خدا میندازه انگار داره با زبانی جدید با مخلوقات حرف میزنه ...
@adelehz
صدای باد من و یاد خدا میندازه انگار داره با زبانی جدید با مخلوقات حرف میزنه ...
@adelehz
همسرم سرما خورده. برای اداره استعلاجی گرفته و در خانه مانده. از صبح تا شب درازکش روبهروی تلویزیون است یا در اتاق خواب میخوابد. بنده خدا بدجور چاییده.
برایش پتو میآورم و رویش میگذارم.
روز اول سوپ، روز دوم آش شلغم، روز سوم آش گوشت و روز چهارم آبگوشت بار گذاشتم.
حواسم هست غذا پختنی باشد. مرتب برایش چای میآورم. چون مایعات گرم خیلی موثر است.
خلاصه خدا رو شکر بعد از سه روز حالش مساعد شد...
پسرم مدرسهرو است.
یک روز به خانه آمد و سرفه میکرد. شب تا صبح تب داشت.
چند بار تبش را کنترل کردم که در خواب بالا نرود. روز بعد او را مدرسه نفرستادم. برایش سوپ بار گذاشتم. شیر داغ و عسل با تخممرغ پخته برای صبحانهاش بود. آب پرتقال و لیمو گرفتم. ویتامین سی برای سرماخوردگی خیلی خوب است.
دو روز تمام مراقبش بودم و بیشتر از قبل به او محبت میکردم و قربانصدقهاش میرفتم. چون محبت درمان را تکمیل میکرد.
تا خدا رو شکر او هم سرپا شد...
ای وای... انگار سرما خوردهام. صبح که پا شدم گلودرد داشتم و کمابیش سرفه هم میکردم. استخوانهایم هم درد میکند، خصوصا کتفهایم. ولی چارهای نیست.
بلند شدم صبحانه را گذاشتم. همسر و فرزندم باید به کارشان برسند.
آنها که رفتند، ناهار را بار گذاشتم. آنها که دیگر سوپ نمیخورند. اشکالی ندارد، دو غذا میپزم، یک سوپ برای خودم و لوبیاپلو برای آنها. مرتب چای میخورم. باید زود سرپا شوم وگرنه کار خانه میماند. تازه فصل امتحانات پسرم شروع شده.، باید در درسخواندنش بیش از پیش حواسم جمع باشد.
ظهر میشود. همسر و فرزندم میآیند. سفره را میگذارم و مثل روزهای قبل و قبلتر غذا میخورند. ولی من سوپ خوردم. انگار متوجه نشدند غذایم پرهیزی است. صدای سرفههایم را هم کسی نشنید...
بعد از ناهار حتی فکر شستن ظرفها برایم عذابآور بود. بیخیال شدم. به اتاق خواب رفتم و پتو را رویم کشیدم که بخوابم.
همسرم وارد اتاق شد و گفت امروز بعد از ناهار از اون چاییهای همیشگی ندادی خاااانم...
همان لحظه به یاد مادرم افتادم... اینجور مواقع ناهار و شامم را میپخت و به دست برادرم میفرستاد. به همراه یک سوپ لذیذ برای خودم.
گاهی خودش هم میآمد و کمی برایم جمع و جور میکرد. اگر خانهاش هم میماند چندین بار تماس میگرفت و جویای احوالم میشد.
مادربزرگم قبل رفتن به خانهی بخت دم گوشم گفت: دست مادرت را ببوس و بدون برای یک زن فقط مادر در لحظهی ناخوشی کارساز است.
...
وارد مغازه میشوم و يك سرى استكاننعلبكى و قورى سبزرنگ اسباببازى انتخاب مىكنم.
فروشنده میگويد: خانم صورتيشو ببريد، دخترونهتره. ميگم: برا پسرم میخوام.
با تعجب به من نگاه ميكنه و ميگه: اگه پسره ماشين بگيريد يا جعبهابزار، هواپيما يا چراغقوه. پسر كه آشپزى نميكنه.
با خودم مرور میكنم در دنيايى كه زنهايش پابهپاى مردها كار مىكنند، مردهايش بايد ياد بگيرند خستگى را با چایى از تن همسرشان درآورند. در دنيايى كه زنهايش با مفهوم چك و قسط و وام عجين شدهاند، شرم دارد مردهايش با دستور قورمهسبزى و تهديگ ماكارونى بيگانه باشند.
من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو میكنم. زنى كه تمام لذتش در خريد خلاصه نشود. زنى كه سياست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنياى اطرافش بىخبر نباشد.
براى آنكه پسرم شايسته چنان زنى باشد بايد ياد بگيرد چایى دارچينى درست كند. ياد بگيرد آشپزى كند، لالايى بخواند، نوازش كند و جملات عاشقانه بگويد.
دانيال سهسالهام استكان اسباببازى سبزرنگ را به طرفم مىگيرد. من نگاهش مىكنم و او مىگويد: بخور، چایی دارچينى برات پختم.
👤 دکتر المیرا لایق (روانپزشک)
@adelehz
برایش پتو میآورم و رویش میگذارم.
روز اول سوپ، روز دوم آش شلغم، روز سوم آش گوشت و روز چهارم آبگوشت بار گذاشتم.
حواسم هست غذا پختنی باشد. مرتب برایش چای میآورم. چون مایعات گرم خیلی موثر است.
خلاصه خدا رو شکر بعد از سه روز حالش مساعد شد...
پسرم مدرسهرو است.
یک روز به خانه آمد و سرفه میکرد. شب تا صبح تب داشت.
چند بار تبش را کنترل کردم که در خواب بالا نرود. روز بعد او را مدرسه نفرستادم. برایش سوپ بار گذاشتم. شیر داغ و عسل با تخممرغ پخته برای صبحانهاش بود. آب پرتقال و لیمو گرفتم. ویتامین سی برای سرماخوردگی خیلی خوب است.
دو روز تمام مراقبش بودم و بیشتر از قبل به او محبت میکردم و قربانصدقهاش میرفتم. چون محبت درمان را تکمیل میکرد.
تا خدا رو شکر او هم سرپا شد...
ای وای... انگار سرما خوردهام. صبح که پا شدم گلودرد داشتم و کمابیش سرفه هم میکردم. استخوانهایم هم درد میکند، خصوصا کتفهایم. ولی چارهای نیست.
بلند شدم صبحانه را گذاشتم. همسر و فرزندم باید به کارشان برسند.
آنها که رفتند، ناهار را بار گذاشتم. آنها که دیگر سوپ نمیخورند. اشکالی ندارد، دو غذا میپزم، یک سوپ برای خودم و لوبیاپلو برای آنها. مرتب چای میخورم. باید زود سرپا شوم وگرنه کار خانه میماند. تازه فصل امتحانات پسرم شروع شده.، باید در درسخواندنش بیش از پیش حواسم جمع باشد.
ظهر میشود. همسر و فرزندم میآیند. سفره را میگذارم و مثل روزهای قبل و قبلتر غذا میخورند. ولی من سوپ خوردم. انگار متوجه نشدند غذایم پرهیزی است. صدای سرفههایم را هم کسی نشنید...
بعد از ناهار حتی فکر شستن ظرفها برایم عذابآور بود. بیخیال شدم. به اتاق خواب رفتم و پتو را رویم کشیدم که بخوابم.
همسرم وارد اتاق شد و گفت امروز بعد از ناهار از اون چاییهای همیشگی ندادی خاااانم...
همان لحظه به یاد مادرم افتادم... اینجور مواقع ناهار و شامم را میپخت و به دست برادرم میفرستاد. به همراه یک سوپ لذیذ برای خودم.
گاهی خودش هم میآمد و کمی برایم جمع و جور میکرد. اگر خانهاش هم میماند چندین بار تماس میگرفت و جویای احوالم میشد.
مادربزرگم قبل رفتن به خانهی بخت دم گوشم گفت: دست مادرت را ببوس و بدون برای یک زن فقط مادر در لحظهی ناخوشی کارساز است.
...
وارد مغازه میشوم و يك سرى استكاننعلبكى و قورى سبزرنگ اسباببازى انتخاب مىكنم.
فروشنده میگويد: خانم صورتيشو ببريد، دخترونهتره. ميگم: برا پسرم میخوام.
با تعجب به من نگاه ميكنه و ميگه: اگه پسره ماشين بگيريد يا جعبهابزار، هواپيما يا چراغقوه. پسر كه آشپزى نميكنه.
با خودم مرور میكنم در دنيايى كه زنهايش پابهپاى مردها كار مىكنند، مردهايش بايد ياد بگيرند خستگى را با چایى از تن همسرشان درآورند. در دنيايى كه زنهايش با مفهوم چك و قسط و وام عجين شدهاند، شرم دارد مردهايش با دستور قورمهسبزى و تهديگ ماكارونى بيگانه باشند.
من براى فرزندم همسرى قدرتمند آرزو میكنم. زنى كه تمام لذتش در خريد خلاصه نشود. زنى كه سياست را بفهمد، شعر ببافد، كتاب بخواند و از دنياى اطرافش بىخبر نباشد.
براى آنكه پسرم شايسته چنان زنى باشد بايد ياد بگيرد چایى دارچينى درست كند. ياد بگيرد آشپزى كند، لالايى بخواند، نوازش كند و جملات عاشقانه بگويد.
دانيال سهسالهام استكان اسباببازى سبزرنگ را به طرفم مىگيرد. من نگاهش مىكنم و او مىگويد: بخور، چایی دارچينى برات پختم.
👤 دکتر المیرا لایق (روانپزشک)
@adelehz
❤1
چیزهایی که بلدشان نیستی
مشکلاتی که در انها مانده ای
وقتی سرگردانی
کارت را به خدا بسپار و رها کن
او خودش میداند چه کند و اصلا خدا برای گشودن درهای بسته رو دست ندارد.امیدوار باش
#عادله_زمانی
@adelehz
مشکلاتی که در انها مانده ای
وقتی سرگردانی
کارت را به خدا بسپار و رها کن
او خودش میداند چه کند و اصلا خدا برای گشودن درهای بسته رو دست ندارد.امیدوار باش
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گوشی را برگردانید وازاین سخاوت اسمان در رنگها لذت ببرید
@adelehz
@adelehz