"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
ما ادمها هرکداممان فارغ از رنگ و نژاد و شهر ودیار و خانواده ایم فارغ از هر چیزی لایق عشق هستیم .
بله تک تک مان لایق دوست داشته شدن هستیم اگر عشق می دهیم باید عشق دریافت کنیم بی کم و کاست
هر لحظه از زندگیت هر جایی که بودی اگر حس کردی انچنان که باید عشق دریافت نمیکنی انطور که باید قدرت را نمیدانند انطور که باید دلت را نگهبان نیستند .رها کن و برو
تو لایق عشقی نگذار یک عشق یک طرفه ازارت بدهد نگذار لیاقتت زیر پا شود ..
هرکداممان لایق عشقیم
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی مجموعه ایست از روزهایی که سخت در تلاش برای گذشتن هستند .چشم برهم بزنی گذشته ست برگ برنده در دست آنهایی که برای دیگران از خود خاطره ای میسازند و به جای میگذارند .
#عادله_زمانی
صبح تان سرشار از برگ های برنده
@adelehz
سفره ی دلتان کوچک تر
و سفره های خانه هایتان هر روز پرتر بشود الهی
❤️❤️❤️
@adelehz
1
و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست
برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست

👤حسن صادقی پناه
@adelehz
دوستت دارم
و پشیمان نیستم
حتی اگر درست نباشد .
چون ما دختران حواییم و از چیدن سیب ممنوعه پشیمان نخواهیم شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح
ظهر یا شب فرقی نداره بخدا
چای همیشه نقش مسکن و برای خستگی بازی میکنه .
@adelehz
tame shirin khial
Daal Band
🎧 @adelehz
موزیک شب
طعم شیرین خیال
دال باند
صبحت بخیر خورشید
وقتی که می دمیدی
ماه مرا ندیدی؟
@adelehz
و عشق چیزیست شبیه
صبح
چیزیست شبیه خورشید
لحظه ای که انتظارش را نداری غافلگیرت میکند و به سراغت می آید .در انتهای یک شب سیاه ...
شب تو هم به پایان خواهد رسید .
#عادله_زمانی
@adelehz
خداوند عهده دار کار حضرت یوسف شد.
پس قافله ای را نیازمند آب نمود
تا او را از چاه بیرون آورد
سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود
تا او را به فرزندی بپذیرد
سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند
سپس همه مصریان را نیازمند غذا نمود
تا او عزیز مصر شود.
اگر خدا عهده دار کارت شود
همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنی برایت آماده میکند
فقط با صداقت بگو
کارم را به خدا می سپارم.
خدایا فقط تو ما را کفایت است.

@adelehz
باد قاصدک را برد
تو تمام باغ را.

محمد درودگری
@adelehz
برای بدست اوردن معجزات زندگی لازم نیست پیامبر باشی.خداوند برای هر بنده ای معجزه ای جداگانه کنار گذاشته ست و در فرصتش راهی زندگیش میکند . هرکس به اقتضای خودش و زندگیش
#عادله_زمانی
@adelehz
مد همیشه هم چیزهای جالبی برای عرضه نداره :)
@adelehz
میلیاردها آدم تویِ این دنیا هست، که همشون میتونن بی تو زندگی کنَن . چرا من نمیتونم؟
من نمیتونم بی تو زندگی کنم! کاری که از یه بچه‌یِ پَنج ساله هم بَر میاد!

رومن گاری
📚خداحافظ گاری کوپر

@adelehz
غریب تر از جمعه چیست ؟
وقتی نه منتظر کسی هستی نه انتظارت را کسی میکشد وقتی در تقویمت مشغول خط زدن روزهایی و جمعه دلتنگ ترین شان ست حتی برای خط زدن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنبال یکی بگردیم اینجوری از دیدنمون ذوق کنه :))
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کدوممون حداقل یه عکس اینطوری از تولدمون داریم .ما نسلی بودیم که تولد لاکچری نداشتیم توی تولدمون بزرگترها هم به بهانه شادی و خنده دورهم جمع میشدند کادوهای نامربوط زیاد میگرفتیم :) کیکها مون فوندانتی نبود اما ما دقیقا اخرین نسلی بودیم که مزه ی واقعی خوشحالی رو ازهمین چیزهای کوچیک چشیدیم و حسابی شاد شدیم .آخرین نسلی که هنوزم عاشق همون کیکهای معمولی تولد بادکنکها و شرشره های رنگی رنگی باقی موندیم .
#عادله_زمانی
@adelehz
صدها سال پیش در شهری دور دخترکی زندگی میکرد که زندگیش همیشه آرام بود .زندگی دخترک آرام وملایم میگذشت مثل رودی موقر که از جلوی باغ شان هرسال عبورمیکرد.نه چون دریا موج میزد وهراس می افکند نه چون باتلاق در سکوت خود فرورفته بود رود آرام وموقر به حرکتش ادامه میداد .زندگی دخترک هم همین بود آرام وملایم و بی دغدغه ..
روزی ازروزها پسرکی از گرد راه رسیده به خانه باغ دخترک رسید به سرتاپای باغش نگاه کرد و باخودش لب گزید .
دخترک گلهای سرخ زیبایی داشت که تمام باغش را احاطه کرده بود و چندتایی درخت میوه هم داشت که هرزچندگاهی میوهای خوب وتازه ای بار می اورند.دخترک دل خوشی داشت و دلش را همیشه خوش نگه می داشت .توی اسمان هم دخترک یک ستاره داشت که هرشب با دیدنش خوابش میبرد .
پسرک که امد طوفان رسید.پسرک از دریا میگفت از جزرومدش از موجهایش ازهوای خاصش ..از جنگلها میگفت که باغ دخترک درمقابلشان هیچ نبود و از اسمان کویر که ستاره کوچلوی دخترک در برابرش معنی نداشت ...
دخترک ظرف چند روز همه چیز را ازچشم انداخت نه به باغ فکر میکرد نه به ستاره اش نه حتی رود کوچکش.. تمام ذهنش را دریا و جنگل واسمان کویر پرکرده بود ...بلاخره یک روز تصمیش را گرفت و دنبال پسرک راه افتاد ..نگاه نگران باغ و ستاره و رودش را ندید و راهی شد.بلاخره پس از روزها رفتن ورفتن ورفتن آن دو به دریا رسیدند.دریک شب طوفانی و سرد که موجهای دریا به قامتشان برمیخاست و هوهوی باد گوششان را کرمیکرد .دخترک ازدریا ترسید گفت میخواهم به جنگل بروم وارد جنگل که شدند درختها شروع به خندیدن کردند سیاهی شب و زوزه ی گرگها سایه های بلند درختان، دخترک را ازجنگل هم ترساند گفت برویم به کویر ..در کویر اسمان انقدر ابر اندود بود که دخترک حتی ستاره کوچلوی خودش راهم پیدا نکرد ..نه اینکه دریا وجنگل وکویر زیبا نباشند اما دخترک غریب بود وبه بهای چیزی که ندیده بود چیزی که در دستانش قرارداشت را باخته بود. خسته و ترسان و لرزان راه خانه را پیش گرفت ..میخواست دوباره به همان باغ کوچک و ارامش همان رود ساده اش و سراغ همان ستاره ی کوچک اسمانش برگردد میخواست دوباره همان دخترک ساده باشد که با داشته هایش دلخوش ست نه دخترکی که چشمش داشته هایش را نمیبیند وهمیشه حریص بیشتر وبیشترهاست...
#عادله_زمانی
@adelehz