ما ادمها هرکداممان فارغ از رنگ و نژاد و شهر ودیار و خانواده ایم فارغ از هر چیزی لایق عشق هستیم .
بله تک تک مان لایق دوست داشته شدن هستیم اگر عشق می دهیم باید عشق دریافت کنیم بی کم و کاست
هر لحظه از زندگیت هر جایی که بودی اگر حس کردی انچنان که باید عشق دریافت نمیکنی انطور که باید قدرت را نمیدانند انطور که باید دلت را نگهبان نیستند .رها کن و برو
تو لایق عشقی نگذار یک عشق یک طرفه ازارت بدهد نگذار لیاقتت زیر پا شود ..
هرکداممان لایق عشقیم
#عادله_زمانی
@adelehz
بله تک تک مان لایق دوست داشته شدن هستیم اگر عشق می دهیم باید عشق دریافت کنیم بی کم و کاست
هر لحظه از زندگیت هر جایی که بودی اگر حس کردی انچنان که باید عشق دریافت نمیکنی انطور که باید قدرت را نمیدانند انطور که باید دلت را نگهبان نیستند .رها کن و برو
تو لایق عشقی نگذار یک عشق یک طرفه ازارت بدهد نگذار لیاقتت زیر پا شود ..
هرکداممان لایق عشقیم
#عادله_زمانی
@adelehz
زندگی مجموعه ایست از روزهایی که سخت در تلاش برای گذشتن هستند .چشم برهم بزنی گذشته ست برگ برنده در دست آنهایی که برای دیگران از خود خاطره ای میسازند و به جای میگذارند .
#عادله_زمانی
صبح تان سرشار از برگ های برنده
@adelehz
#عادله_زمانی
صبح تان سرشار از برگ های برنده
@adelehz
دوستت دارم
و پشیمان نیستم
حتی اگر درست نباشد .
چون ما دختران حواییم و از چیدن سیب ممنوعه پشیمان نخواهیم شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
و پشیمان نیستم
حتی اگر درست نباشد .
چون ما دختران حواییم و از چیدن سیب ممنوعه پشیمان نخواهیم شد.
#عادله_زمانی
@adelehz
و عشق چیزیست شبیه
صبح
چیزیست شبیه خورشید
لحظه ای که انتظارش را نداری غافلگیرت میکند و به سراغت می آید .در انتهای یک شب سیاه ...
شب تو هم به پایان خواهد رسید .
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح
چیزیست شبیه خورشید
لحظه ای که انتظارش را نداری غافلگیرت میکند و به سراغت می آید .در انتهای یک شب سیاه ...
شب تو هم به پایان خواهد رسید .
#عادله_زمانی
@adelehz
خداوند عهده دار کار حضرت یوسف شد.
پس قافله ای را نیازمند آب نمود
تا او را از چاه بیرون آورد
سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود
تا او را به فرزندی بپذیرد
سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند
سپس همه مصریان را نیازمند غذا نمود
تا او عزیز مصر شود.
اگر خدا عهده دار کارت شود
همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنی برایت آماده میکند
فقط با صداقت بگو
کارم را به خدا می سپارم.
خدایا فقط تو ما را کفایت است.
@adelehz
پس قافله ای را نیازمند آب نمود
تا او را از چاه بیرون آورد
سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود
تا او را به فرزندی بپذیرد
سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند
سپس همه مصریان را نیازمند غذا نمود
تا او عزیز مصر شود.
اگر خدا عهده دار کارت شود
همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنی برایت آماده میکند
فقط با صداقت بگو
کارم را به خدا می سپارم.
خدایا فقط تو ما را کفایت است.
@adelehz
برای بدست اوردن معجزات زندگی لازم نیست پیامبر باشی.خداوند برای هر بنده ای معجزه ای جداگانه کنار گذاشته ست و در فرصتش راهی زندگیش میکند . هرکس به اقتضای خودش و زندگیش
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
میلیاردها آدم تویِ این دنیا هست، که همشون میتونن بی تو زندگی کنَن . چرا من نمیتونم؟
من نمیتونم بی تو زندگی کنم! کاری که از یه بچهیِ پَنج ساله هم بَر میاد!
رومن گاری
📚خداحافظ گاری کوپر
@adelehz
من نمیتونم بی تو زندگی کنم! کاری که از یه بچهیِ پَنج ساله هم بَر میاد!
رومن گاری
📚خداحافظ گاری کوپر
@adelehz
غریب تر از جمعه چیست ؟
وقتی نه منتظر کسی هستی نه انتظارت را کسی میکشد وقتی در تقویمت مشغول خط زدن روزهایی و جمعه دلتنگ ترین شان ست حتی برای خط زدن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
وقتی نه منتظر کسی هستی نه انتظارت را کسی میکشد وقتی در تقویمت مشغول خط زدن روزهایی و جمعه دلتنگ ترین شان ست حتی برای خط زدن ...
#عادله_زمانی
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنبال یکی بگردیم اینجوری از دیدنمون ذوق کنه :))
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر کدوممون حداقل یه عکس اینطوری از تولدمون داریم .ما نسلی بودیم که تولد لاکچری نداشتیم توی تولدمون بزرگترها هم به بهانه شادی و خنده دورهم جمع میشدند کادوهای نامربوط زیاد میگرفتیم :) کیکها مون فوندانتی نبود اما ما دقیقا اخرین نسلی بودیم که مزه ی واقعی خوشحالی رو ازهمین چیزهای کوچیک چشیدیم و حسابی شاد شدیم .آخرین نسلی که هنوزم عاشق همون کیکهای معمولی تولد بادکنکها و شرشره های رنگی رنگی باقی موندیم .
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
صدها سال پیش در شهری دور دخترکی زندگی میکرد که زندگیش همیشه آرام بود .زندگی دخترک آرام وملایم میگذشت مثل رودی موقر که از جلوی باغ شان هرسال عبورمیکرد.نه چون دریا موج میزد وهراس می افکند نه چون باتلاق در سکوت خود فرورفته بود رود آرام وموقر به حرکتش ادامه میداد .زندگی دخترک هم همین بود آرام وملایم و بی دغدغه ..
روزی ازروزها پسرکی از گرد راه رسیده به خانه باغ دخترک رسید به سرتاپای باغش نگاه کرد و باخودش لب گزید .
دخترک گلهای سرخ زیبایی داشت که تمام باغش را احاطه کرده بود و چندتایی درخت میوه هم داشت که هرزچندگاهی میوهای خوب وتازه ای بار می اورند.دخترک دل خوشی داشت و دلش را همیشه خوش نگه می داشت .توی اسمان هم دخترک یک ستاره داشت که هرشب با دیدنش خوابش میبرد .
پسرک که امد طوفان رسید.پسرک از دریا میگفت از جزرومدش از موجهایش ازهوای خاصش ..از جنگلها میگفت که باغ دخترک درمقابلشان هیچ نبود و از اسمان کویر که ستاره کوچلوی دخترک در برابرش معنی نداشت ...
دخترک ظرف چند روز همه چیز را ازچشم انداخت نه به باغ فکر میکرد نه به ستاره اش نه حتی رود کوچکش.. تمام ذهنش را دریا و جنگل واسمان کویر پرکرده بود ...بلاخره یک روز تصمیش را گرفت و دنبال پسرک راه افتاد ..نگاه نگران باغ و ستاره و رودش را ندید و راهی شد.بلاخره پس از روزها رفتن ورفتن ورفتن آن دو به دریا رسیدند.دریک شب طوفانی و سرد که موجهای دریا به قامتشان برمیخاست و هوهوی باد گوششان را کرمیکرد .دخترک ازدریا ترسید گفت میخواهم به جنگل بروم وارد جنگل که شدند درختها شروع به خندیدن کردند سیاهی شب و زوزه ی گرگها سایه های بلند درختان، دخترک را ازجنگل هم ترساند گفت برویم به کویر ..در کویر اسمان انقدر ابر اندود بود که دخترک حتی ستاره کوچلوی خودش راهم پیدا نکرد ..نه اینکه دریا وجنگل وکویر زیبا نباشند اما دخترک غریب بود وبه بهای چیزی که ندیده بود چیزی که در دستانش قرارداشت را باخته بود. خسته و ترسان و لرزان راه خانه را پیش گرفت ..میخواست دوباره به همان باغ کوچک و ارامش همان رود ساده اش و سراغ همان ستاره ی کوچک اسمانش برگردد میخواست دوباره همان دخترک ساده باشد که با داشته هایش دلخوش ست نه دخترکی که چشمش داشته هایش را نمیبیند وهمیشه حریص بیشتر وبیشترهاست...
#عادله_زمانی
@adelehz
روزی ازروزها پسرکی از گرد راه رسیده به خانه باغ دخترک رسید به سرتاپای باغش نگاه کرد و باخودش لب گزید .
دخترک گلهای سرخ زیبایی داشت که تمام باغش را احاطه کرده بود و چندتایی درخت میوه هم داشت که هرزچندگاهی میوهای خوب وتازه ای بار می اورند.دخترک دل خوشی داشت و دلش را همیشه خوش نگه می داشت .توی اسمان هم دخترک یک ستاره داشت که هرشب با دیدنش خوابش میبرد .
پسرک که امد طوفان رسید.پسرک از دریا میگفت از جزرومدش از موجهایش ازهوای خاصش ..از جنگلها میگفت که باغ دخترک درمقابلشان هیچ نبود و از اسمان کویر که ستاره کوچلوی دخترک در برابرش معنی نداشت ...
دخترک ظرف چند روز همه چیز را ازچشم انداخت نه به باغ فکر میکرد نه به ستاره اش نه حتی رود کوچکش.. تمام ذهنش را دریا و جنگل واسمان کویر پرکرده بود ...بلاخره یک روز تصمیش را گرفت و دنبال پسرک راه افتاد ..نگاه نگران باغ و ستاره و رودش را ندید و راهی شد.بلاخره پس از روزها رفتن ورفتن ورفتن آن دو به دریا رسیدند.دریک شب طوفانی و سرد که موجهای دریا به قامتشان برمیخاست و هوهوی باد گوششان را کرمیکرد .دخترک ازدریا ترسید گفت میخواهم به جنگل بروم وارد جنگل که شدند درختها شروع به خندیدن کردند سیاهی شب و زوزه ی گرگها سایه های بلند درختان، دخترک را ازجنگل هم ترساند گفت برویم به کویر ..در کویر اسمان انقدر ابر اندود بود که دخترک حتی ستاره کوچلوی خودش راهم پیدا نکرد ..نه اینکه دریا وجنگل وکویر زیبا نباشند اما دخترک غریب بود وبه بهای چیزی که ندیده بود چیزی که در دستانش قرارداشت را باخته بود. خسته و ترسان و لرزان راه خانه را پیش گرفت ..میخواست دوباره به همان باغ کوچک و ارامش همان رود ساده اش و سراغ همان ستاره ی کوچک اسمانش برگردد میخواست دوباره همان دخترک ساده باشد که با داشته هایش دلخوش ست نه دخترکی که چشمش داشته هایش را نمیبیند وهمیشه حریص بیشتر وبیشترهاست...
#عادله_زمانی
@adelehz