This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اندراحوالات ناهار وقتی قرمه سبزی ست :)
@adelehz
@adelehz
ما در هیچ حال، قلبهایمان خالی از غم نخواهد شد، چرا که غم ودیعهایست طبیعی که ما را پاک نگه میدارد. انسانهای بیاندوه، به معنای متعالی کلمه، هرگز «انسان» نبودهاند و نخواهند بود.
از این صافیِ انسان ساز نترس!
📚 آتش بدون دود
👤 نادر ابراهیمی
@adelehz
از این صافیِ انسان ساز نترس!
📚 آتش بدون دود
👤 نادر ابراهیمی
@adelehz
تو همان استکان چای گرم و خوش عطری که بعد از خواب گنگ پاییزی مینوشم تا دوباره هرچیز که ناواضح ست در چشمانم شفاف شود .همان اندازه لازم همان اندازه گرم همان اندازه ارام کننده ...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
در را زد و و وارد اتاق شد.
مدير يکی از بخشهای ديگر مؤسسه بود.
يک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت:
"نگاه کن، اين چه جالبه...!".
کمی بالا و پائين فرم را ورانداز کردم،
به نظرم يک فرم معمولی میآمد؛ حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
پرسيدم: "چی ش جالبه؟
گفت: "مشخصات فردیش رو ببين!"
شروع کردم به زير لب خواندن مشخصات فردی...
نام... نام خانوادگی... تا رسيدم به آنجا که نوشته بود "فرزند...
ديدم جلويش نوشته: "رضا و پروين".
چند لحظه مکث کردم...؛ مکث مرا که ديد، لبخندی زد و گفت: "ببين، من هم به همين جا که رسيدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب!... دو تا اسم نوشتهايد." صدايش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتيد يک اسم بنويسم؟ خب... من فرزند دو نفر هستم، نه فرزند يک نفر!"
چند لحظه به فکر فرو رفتم. به ياد آوردم که هميشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتيک جلوی قسمت "فرزند:..."
فقط يک اسم مینوشتم؛ "جمشید"!
چطور تا به حال به چنين چيزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود اين، و هم، چقدر غفلت انگیز!
حس عجيبی پيدا کردم. يک ملغمهای بود از تعجب، غافلگير شدن، حس بعد از يک کشف مهم و تامل برانگيز... و کمی که زمان میگذشت، مقداری هم عصبانيت...
عصبانيت از دست خودم. چطور از چيزی تا اين حد بديهی، روشن و آشکار، اين همه سال غافل بودهام؟
فرم را پر کرده بودم، و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا يک به يک وارد کامپيوتر مقابلش میکرد؛ در عين حال، با اينکه خيلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تايپ هر قسمت، يک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار میکرد و منتظر تاييدم میماند... نامم... نام خانوادگیام... تا رسيد به قسمت "فرزند:..."، که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشید و منیژه".
مکثی کرد، انگار يک چيزی طبق روال معمول نباشد. قبل از اين که فرصت کند چيزی بپرسد، صدايم را صاف کردم، سينهام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب میدانيد، آخر من فرزند دو نفرهستم، فرزند يک نفر که نيستم!"
چه اندازه زیبا و اندیشه بر انگیز...
بیائیم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم ؛ فرزند ...... و ......
#شما_فرستادین
@adelehz
مدير يکی از بخشهای ديگر مؤسسه بود.
يک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت:
"نگاه کن، اين چه جالبه...!".
کمی بالا و پائين فرم را ورانداز کردم،
به نظرم يک فرم معمولی میآمد؛ حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
پرسيدم: "چی ش جالبه؟
گفت: "مشخصات فردیش رو ببين!"
شروع کردم به زير لب خواندن مشخصات فردی...
نام... نام خانوادگی... تا رسيدم به آنجا که نوشته بود "فرزند...
ديدم جلويش نوشته: "رضا و پروين".
چند لحظه مکث کردم...؛ مکث مرا که ديد، لبخندی زد و گفت: "ببين، من هم به همين جا که رسيدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب!... دو تا اسم نوشتهايد." صدايش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتيد يک اسم بنويسم؟ خب... من فرزند دو نفر هستم، نه فرزند يک نفر!"
چند لحظه به فکر فرو رفتم. به ياد آوردم که هميشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتيک جلوی قسمت "فرزند:..."
فقط يک اسم مینوشتم؛ "جمشید"!
چطور تا به حال به چنين چيزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود اين، و هم، چقدر غفلت انگیز!
حس عجيبی پيدا کردم. يک ملغمهای بود از تعجب، غافلگير شدن، حس بعد از يک کشف مهم و تامل برانگيز... و کمی که زمان میگذشت، مقداری هم عصبانيت...
عصبانيت از دست خودم. چطور از چيزی تا اين حد بديهی، روشن و آشکار، اين همه سال غافل بودهام؟
فرم را پر کرده بودم، و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا يک به يک وارد کامپيوتر مقابلش میکرد؛ در عين حال، با اينکه خيلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تايپ هر قسمت، يک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار میکرد و منتظر تاييدم میماند... نامم... نام خانوادگیام... تا رسيد به قسمت "فرزند:..."، که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشید و منیژه".
مکثی کرد، انگار يک چيزی طبق روال معمول نباشد. قبل از اين که فرصت کند چيزی بپرسد، صدايم را صاف کردم، سينهام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب میدانيد، آخر من فرزند دو نفرهستم، فرزند يک نفر که نيستم!"
چه اندازه زیبا و اندیشه بر انگیز...
بیائیم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم ؛ فرزند ...... و ......
#شما_فرستادین
@adelehz
این عکس رو یه مریخ نورد چند دقیقه بعداز غروب آفتاب از مریخ گرفته،
اون نقطه کوچیک زمین هست!اون ما هستیم...
همه ما،همه تاریخ ما،همه چیزها و همه کسانی که دوستشان داریم همه دل واپسی ها و همه ی نگرانی ها و خوشی هامون..
@adelrhz
اون نقطه کوچیک زمین هست!اون ما هستیم...
همه ما،همه تاریخ ما،همه چیزها و همه کسانی که دوستشان داریم همه دل واپسی ها و همه ی نگرانی ها و خوشی هامون..
@adelrhz
از این پنجره که بروی من گشوده ست فقط تو دیده میشوی ..
تو در باران
تودر افتاب
تودر باد
تودر گلها
واینگونه ست که شهر مرا بی سلاح تسخیر کرده ای
#عادله_زمانی
📷پریسا راغیان
@adelehz
تو در باران
تودر افتاب
تودر باد
تودر گلها
واینگونه ست که شهر مرا بی سلاح تسخیر کرده ای
#عادله_زمانی
📷پریسا راغیان
@adelehz
فرشته از خدا پرسید:
مردمانت مسجد میسازند...
نماز میخوانند...
چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!!
خدا پاسخ داد:
گوشه ایی از زمین دخترکی
کنار مادر و برادر مریضش
در خانه ای بی سقف بازی میکند...
تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند،
آسمان من سقف آنهاست...
پس اجازه بارش نمیدهم!
@adelehz
مردمانت مسجد میسازند...
نماز میخوانند...
چرا برایشان باران نمیفرستی؟؟!!
خدا پاسخ داد:
گوشه ایی از زمین دخترکی
کنار مادر و برادر مریضش
در خانه ای بی سقف بازی میکند...
تا مخلوقاتم سقفی برایشان نسازند،
آسمان من سقف آنهاست...
پس اجازه بارش نمیدهم!
@adelehz
آخرش روزی بهارِ خندههامان میرسد
پس بیا با عشق، فصلِ بغضمان را رد کنیم
قیصر امینپور
📷سحرابراهیمی
@adelehz
پس بیا با عشق، فصلِ بغضمان را رد کنیم
قیصر امینپور
📷سحرابراهیمی
@adelehz
بگردید و کسی را بیابید که راه خوشحال کردن تان را بلد باشد .
همان میشود که یک روز میفهمید تمام معیارهای ظاهری اگر طرف بلد نباشد شما را بخنداند بی معنا میشود...
#عادله_زمانی
@adelehz
همان میشود که یک روز میفهمید تمام معیارهای ظاهری اگر طرف بلد نباشد شما را بخنداند بی معنا میشود...
#عادله_زمانی
@adelehz
تلخ تراز نبودنت این ست که دیگر بودنت هم نمیتواند دلم را آباد کند .
یعنی امروز که برمیگردم و به روزهایی که دلتنگ بودم فکرمیکنم حس میکنم خفه میشوم .یک دست نامریی بیخ گلویم را میگیرد وتا یادم نمی روی خفگی رهایم نمیکند .تلخ ست ولی دیگر برایم بیگانه شدی روزی دلتنگ ان محبت خواهی شد روزی که بسیار دیرست روزی که نه محبتی باقی مانده ونه مرا پیدا میکنی...
#عادله_زمانی
@adelehz
یعنی امروز که برمیگردم و به روزهایی که دلتنگ بودم فکرمیکنم حس میکنم خفه میشوم .یک دست نامریی بیخ گلویم را میگیرد وتا یادم نمی روی خفگی رهایم نمیکند .تلخ ست ولی دیگر برایم بیگانه شدی روزی دلتنگ ان محبت خواهی شد روزی که بسیار دیرست روزی که نه محبتی باقی مانده ونه مرا پیدا میکنی...
#عادله_زمانی
@adelehz