به خورشیدی که در چشمت عیانست
به ماهی کز تو روشن در جهانست
سلام ای صبح صادق، نور مطلق
که مهرت در دل و برتر زِ جانست
صبح پاییزی تون به خیر وعاقبت
📷پریسا راغیان
@adelehz
به ماهی کز تو روشن در جهانست
سلام ای صبح صادق، نور مطلق
که مهرت در دل و برتر زِ جانست
صبح پاییزی تون به خیر وعاقبت
📷پریسا راغیان
@adelehz
صبح سرد پاییزی اینجا بیدارشی برات نون پنیر گردو باچای شیرین بیارن که نونم گرم باشه ..سرکارم لازم نباشه بری.. چندتا جون به ادم اضافه میشه :)))
@adelehz
@adelehz
ز نامردان
علاج درد خود جستن
بدان مانَد
که خار از پا برون آرد،
کسى با نیش عقربها
👤صائبتبریزی
یادتون باشه به کی برای چی رو می اندازید ..
@adelehz
علاج درد خود جستن
بدان مانَد
که خار از پا برون آرد،
کسى با نیش عقربها
👤صائبتبریزی
یادتون باشه به کی برای چی رو می اندازید ..
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اندراحوالات ناهار وقتی قرمه سبزی ست :)
@adelehz
@adelehz
ما در هیچ حال، قلبهایمان خالی از غم نخواهد شد، چرا که غم ودیعهایست طبیعی که ما را پاک نگه میدارد. انسانهای بیاندوه، به معنای متعالی کلمه، هرگز «انسان» نبودهاند و نخواهند بود.
از این صافیِ انسان ساز نترس!
📚 آتش بدون دود
👤 نادر ابراهیمی
@adelehz
از این صافیِ انسان ساز نترس!
📚 آتش بدون دود
👤 نادر ابراهیمی
@adelehz
تو همان استکان چای گرم و خوش عطری که بعد از خواب گنگ پاییزی مینوشم تا دوباره هرچیز که ناواضح ست در چشمانم شفاف شود .همان اندازه لازم همان اندازه گرم همان اندازه ارام کننده ...
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
در را زد و و وارد اتاق شد.
مدير يکی از بخشهای ديگر مؤسسه بود.
يک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت:
"نگاه کن، اين چه جالبه...!".
کمی بالا و پائين فرم را ورانداز کردم،
به نظرم يک فرم معمولی میآمد؛ حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
پرسيدم: "چی ش جالبه؟
گفت: "مشخصات فردیش رو ببين!"
شروع کردم به زير لب خواندن مشخصات فردی...
نام... نام خانوادگی... تا رسيدم به آنجا که نوشته بود "فرزند...
ديدم جلويش نوشته: "رضا و پروين".
چند لحظه مکث کردم...؛ مکث مرا که ديد، لبخندی زد و گفت: "ببين، من هم به همين جا که رسيدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب!... دو تا اسم نوشتهايد." صدايش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتيد يک اسم بنويسم؟ خب... من فرزند دو نفر هستم، نه فرزند يک نفر!"
چند لحظه به فکر فرو رفتم. به ياد آوردم که هميشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتيک جلوی قسمت "فرزند:..."
فقط يک اسم مینوشتم؛ "جمشید"!
چطور تا به حال به چنين چيزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود اين، و هم، چقدر غفلت انگیز!
حس عجيبی پيدا کردم. يک ملغمهای بود از تعجب، غافلگير شدن، حس بعد از يک کشف مهم و تامل برانگيز... و کمی که زمان میگذشت، مقداری هم عصبانيت...
عصبانيت از دست خودم. چطور از چيزی تا اين حد بديهی، روشن و آشکار، اين همه سال غافل بودهام؟
فرم را پر کرده بودم، و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا يک به يک وارد کامپيوتر مقابلش میکرد؛ در عين حال، با اينکه خيلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تايپ هر قسمت، يک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار میکرد و منتظر تاييدم میماند... نامم... نام خانوادگیام... تا رسيد به قسمت "فرزند:..."، که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشید و منیژه".
مکثی کرد، انگار يک چيزی طبق روال معمول نباشد. قبل از اين که فرصت کند چيزی بپرسد، صدايم را صاف کردم، سينهام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب میدانيد، آخر من فرزند دو نفرهستم، فرزند يک نفر که نيستم!"
چه اندازه زیبا و اندیشه بر انگیز...
بیائیم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم ؛ فرزند ...... و ......
#شما_فرستادین
@adelehz
مدير يکی از بخشهای ديگر مؤسسه بود.
يک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت:
"نگاه کن، اين چه جالبه...!".
کمی بالا و پائين فرم را ورانداز کردم،
به نظرم يک فرم معمولی میآمد؛ حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
پرسيدم: "چی ش جالبه؟
گفت: "مشخصات فردیش رو ببين!"
شروع کردم به زير لب خواندن مشخصات فردی...
نام... نام خانوادگی... تا رسيدم به آنجا که نوشته بود "فرزند...
ديدم جلويش نوشته: "رضا و پروين".
چند لحظه مکث کردم...؛ مکث مرا که ديد، لبخندی زد و گفت: "ببين، من هم به همين جا که رسيدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب!... دو تا اسم نوشتهايد." صدايش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتيد يک اسم بنويسم؟ خب... من فرزند دو نفر هستم، نه فرزند يک نفر!"
چند لحظه به فکر فرو رفتم. به ياد آوردم که هميشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتيک جلوی قسمت "فرزند:..."
فقط يک اسم مینوشتم؛ "جمشید"!
چطور تا به حال به چنين چيزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود اين، و هم، چقدر غفلت انگیز!
حس عجيبی پيدا کردم. يک ملغمهای بود از تعجب، غافلگير شدن، حس بعد از يک کشف مهم و تامل برانگيز... و کمی که زمان میگذشت، مقداری هم عصبانيت...
عصبانيت از دست خودم. چطور از چيزی تا اين حد بديهی، روشن و آشکار، اين همه سال غافل بودهام؟
فرم را پر کرده بودم، و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا يک به يک وارد کامپيوتر مقابلش میکرد؛ در عين حال، با اينکه خيلی روشن و مشخص نوشته بودم، قبل از تايپ هر قسمت، يک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار میکرد و منتظر تاييدم میماند... نامم... نام خانوادگیام... تا رسيد به قسمت "فرزند:..."، که من مقابل آن نوشته بودم: "جمشید و منیژه".
مکثی کرد، انگار يک چيزی طبق روال معمول نباشد. قبل از اين که فرصت کند چيزی بپرسد، صدايم را صاف کردم، سينهام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب میدانيد، آخر من فرزند دو نفرهستم، فرزند يک نفر که نيستم!"
چه اندازه زیبا و اندیشه بر انگیز...
بیائیم از این پس این حقیقت زیبا را بنویسیم ؛ فرزند ...... و ......
#شما_فرستادین
@adelehz
این عکس رو یه مریخ نورد چند دقیقه بعداز غروب آفتاب از مریخ گرفته،
اون نقطه کوچیک زمین هست!اون ما هستیم...
همه ما،همه تاریخ ما،همه چیزها و همه کسانی که دوستشان داریم همه دل واپسی ها و همه ی نگرانی ها و خوشی هامون..
@adelrhz
اون نقطه کوچیک زمین هست!اون ما هستیم...
همه ما،همه تاریخ ما،همه چیزها و همه کسانی که دوستشان داریم همه دل واپسی ها و همه ی نگرانی ها و خوشی هامون..
@adelrhz
از این پنجره که بروی من گشوده ست فقط تو دیده میشوی ..
تو در باران
تودر افتاب
تودر باد
تودر گلها
واینگونه ست که شهر مرا بی سلاح تسخیر کرده ای
#عادله_زمانی
📷پریسا راغیان
@adelehz
تو در باران
تودر افتاب
تودر باد
تودر گلها
واینگونه ست که شهر مرا بی سلاح تسخیر کرده ای
#عادله_زمانی
📷پریسا راغیان
@adelehz