صبح در كوچهی ما
منتظر خندهی توست
وقت آن است
كه خورشيد مجدد باشی...
ابراهیم فراهانی
صبح چهارشنبه تون بخیر
@adelehz
منتظر خندهی توست
وقت آن است
كه خورشيد مجدد باشی...
ابراهیم فراهانی
صبح چهارشنبه تون بخیر
@adelehz
امروزت را هم
مثل هر روز به دستان خدا بسپار...
خدای بازکننده گره های ناگشوده،پیدا کننده راههای گمشده،شادکننده دلهای ویران شده،چنین خدایی را که داریم غم معنا ندارد...
#عادله_زمانی
خدا پشت وپناه روزتان
@adelehz
مثل هر روز به دستان خدا بسپار...
خدای بازکننده گره های ناگشوده،پیدا کننده راههای گمشده،شادکننده دلهای ویران شده،چنین خدایی را که داریم غم معنا ندارد...
#عادله_زمانی
خدا پشت وپناه روزتان
@adelehz
هربار به زمین خوردی و خواستی روی زمین بمانی باخودت بگو شاید خوشحالی فقط یک قدم فاصله داشته باشد .بلندشو وهمان یک قدم را ازدست نده.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
احمدشاملو اومده خونه و ایدا نبوده یک ساعت نشسته طاقت نیاورده و گفته خونه بی تو جهنم ست میرم گشت میزنم بلکه وقت امدن تو در را برایم بگشایی ...
ازاین عشق ها خیلی لازمه واقعا..
@adelehz
ازاین عشق ها خیلی لازمه واقعا..
@adelehz
خواب دیدم که روزهای خوب گذشته باز گشته اند .میان یک کوچه ی ارام و ساکت ایستاده بودم ساعت حدود های ظهر را نشان میداد افتاب بهاری نه شدید و نه بی رمق می تابید و من کنار درخت توتی بودم که تازه شروع به روییدن توت های نو کرده بود .
صدای پیرمردی میوه فروش از دوردستها می امد که میخواست هندوانه هایش را بفروشد .قیمتی که میگفت باور نکردنی بود و هندوانه ها هم سرخ و پرآب ..
در فضا ارامش بود من کوله ی نارنجی ام به دوشم مقنعه ی کوتاهم عقب رفته بود و با کتانی های نارنجی همرنگ کیفم شاد از تمام شدن مدرسه به خانه می رفتم .آدمی نیستم که خوابهایم یادم بماند اما این یکی را خوب بیاد دارم حتی دلم را هم بیاد دارم که چقدر پر ازشادی بود و چقدر سبک ..از کیفم مدادرنگی های جدیدی را مادرم خریده بود بیرون کشیدم و در راه خانه با دیدنشان ذوق میکردم ..خواب دیدم که اسمان خیلی ابی ست و درختها خیلی سبزند و لبخندهای من هنوزهم نقره فام وجود دارند..
خواب دیدم که هیچ بار سنگینی روی دلم و شانه ام نیست خواب دیدم که آلوهای درشت سیاه که من عاشقشان بودم توی خریدهای پدرم روی میز اشپزخانه ست خواب دیدم تمام دلخوشی های کودکانه ام هنوز زنده اند...
چشم که باز کردم خواب تمام شده بود ولی طعم شیرینش هنوز زیر زبانم بود و ته دلم هنوز غنج می رفت از آنهمه خوشی های رنگی ...
دلم خواب دوران کودکی را میخواهد خواب ارامش های بی دلیل خواب لبخندهای از سرخوشی دلم هرچیزی را میخواهد که امروز در دستانم نیست ..
خواب شیرین بی خیالی...
#عادله_زمانی
@adelehz
صدای پیرمردی میوه فروش از دوردستها می امد که میخواست هندوانه هایش را بفروشد .قیمتی که میگفت باور نکردنی بود و هندوانه ها هم سرخ و پرآب ..
در فضا ارامش بود من کوله ی نارنجی ام به دوشم مقنعه ی کوتاهم عقب رفته بود و با کتانی های نارنجی همرنگ کیفم شاد از تمام شدن مدرسه به خانه می رفتم .آدمی نیستم که خوابهایم یادم بماند اما این یکی را خوب بیاد دارم حتی دلم را هم بیاد دارم که چقدر پر ازشادی بود و چقدر سبک ..از کیفم مدادرنگی های جدیدی را مادرم خریده بود بیرون کشیدم و در راه خانه با دیدنشان ذوق میکردم ..خواب دیدم که اسمان خیلی ابی ست و درختها خیلی سبزند و لبخندهای من هنوزهم نقره فام وجود دارند..
خواب دیدم که هیچ بار سنگینی روی دلم و شانه ام نیست خواب دیدم که آلوهای درشت سیاه که من عاشقشان بودم توی خریدهای پدرم روی میز اشپزخانه ست خواب دیدم تمام دلخوشی های کودکانه ام هنوز زنده اند...
چشم که باز کردم خواب تمام شده بود ولی طعم شیرینش هنوز زیر زبانم بود و ته دلم هنوز غنج می رفت از آنهمه خوشی های رنگی ...
دلم خواب دوران کودکی را میخواهد خواب ارامش های بی دلیل خواب لبخندهای از سرخوشی دلم هرچیزی را میخواهد که امروز در دستانم نیست ..
خواب شیرین بی خیالی...
#عادله_زمانی
@adelehz