"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح اول ماه اول فصل تون
بخیر
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنوزهم فیلم میبینم
همان فیلم را میبینم درهمان سینما
بااین تفاوت که جای شانه ات را زیر سرم کم حس میکنم وهمین کافیست برای فراموش کردن تمام فیلم..
#عادله_زمانی
@adelehz
اجازه!!!!
کفش های کوچکم را پا کنم از نو؟
دوباره
یک مداد و پاک کن در کیف بگذارم؟
کنارش دفتر تکلیف بگذارم؟

اجازه!!!سرد سردم هست ...
دست کوچک یخ کرده ام را
"ها" کنم از نو؟😍
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ما اینقد خوب بودیم باهمین لباس زشت گشادا هم خوشگل بودیم ^_^نچرال بیوتی ما بودیم به خدا :)))
همه رفتنهایشان را میگذارند برای پاییز
اینهمه همدستی با طبیعت برای زجر دادن یک عاشق بی سابقه ست..
#عادله_زمانی
@adelehz
معجزه، تنها برای کسانی که باورش دارند وجود دارد.

@adelehz
پاییز شروع شده ولیکن من دلم هنوز پیش صبحونه های تابستونه :)))
@adelehz
خدايا ...
دیروزمان گذشت
امروزمان را با گذشتت شیرین کن
ما به مہربانیت محتاجیم
رهایمان نکن...

صبحتون بخیر

@adelehz
Sina Sarlak - Roya [FazMusic.net]
Sina Sarlak [FazMusic.net]
🎼رویا
🎤سینا سرلک
🎧🎧🎧
در میان شهری ایستاده ام که دیگر میزبان من و تو یک جا نیست ..
تو رفته ای من مانده ام حالا در دوجغرافیا زنده ایم و دیگر حتی بادهم نفسمان رابهم نمیرساند ..
ودیگر هیچ...
#عادله_زمانی
@adelehz
کاش یک بار هم
ما شکوفه می‌دادیم !
ما که این‌ همه
هرس شده‌ایم..
معین دهاز
@adelehz
عده ای از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»

پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود.
بعضی از این پاسخ ها:

_ عشق هنگامى است که به یک نفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

_عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

_ هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند.
پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق.
(ربکا، ٨ ساله)

_ عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)

_ عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یک نفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)

_ اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

_ عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، 8 ساله)

_ عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)

_ هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

_ شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد.
اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، 9 ساله)

@adelehz
#شما_فرستادین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدها سال پیش در شهری دور دخترکی زندگی میکرد که زندگیش همیشه آرام بود .زندگی دخترک آرام وملایم میگذشت مثل رودی موقر که از جلوی باغ شان هرسال عبورمیکرد.نه چون دریا موج میزد وهراس می افکند نه چون باتلاق در سکوت خود فرورفته بود رود آرام وموقر به حرکتش ادامه میداد .زندگی دخترک هم همین بود آرام وملایم و بی دغدغه ..
روزی ازروزها پسرکی از گرد راه رسیده به خانه باغ دخترک رسید به سرتاپای باغش نگاه کرد و باخودش لب گزید .
دخترک گلهای سرخ زیبایی داشت که تمام باغش را احاطه کرده بود و چندتایی درخت میوه هم داشت که هرزچندگاهی میوهای خوب وتازه ای بار می اورند.دخترک دل خوشی داشت و دلش را همیشه خوش نگه می داشت .توی اسمان هم دخترک یک ستاره داشت که هرشب با دیدنش خوابش میبرد .
پسرک که امد طوفان رسید.پسرک از دریا میگفت از جزرومدش از موجهایش ازهوای خاصش ..از جنگلها میگفت که باغ دخترک درمقابلشان هیچ نبود و از اسمان کویر که ستاره کوچلوی دخترک در برابرش معنی نداشت ...
دخترک ظرف چند روز همه چیز را ازچشم انداخت نه به باغ فکر میکرد نه به ستاره اش نه حتی رود کوچکش.. تمام ذهنش را دریا و جنگل واسمان کویر پرکرده بود ...بلاخره یک روز تصمیش را گرفت و دنبال پسرک راه افتاد ..نگاه نگران باغ و ستاره و رودش را ندید و راهی شد.بلاخره پس از روزها رفتن ورفتن ورفتن آن دو به دریا رسیدند.دریک شب طوفانی و سرد که موجهای دریا به قامتشان برمیخاست و هوهوی باد گوششان را کرمیکرد .دخترک ازدریا ترسید گفت میخواهم به جنگل بروم وارد جنگل که شدند درختها شروع به خندیدن کردند سیاهی شب و زوزه ی گرگها سایه های بلند درختان، دخترک را ازجنگل هم ترساند گفت برویم به کویر ..در کویر اسمان انقدر ابر اندود بود که دخترک حتی ستاره کوچلوی خودش راهم پیدا نکرد ..نه اینکه دریا وجنگل وکویر زیبا نباشند اما دخترک غریب بود وبه بهای چیزی که ندیده بود چیزی که در دستانش قرارداشت را باخته بود. خسته و ترسان و لرزان راه خانه را پیش گرفت ..میخواست دوباره به همان باغ کوچک و ارامش همان رود ساده اش و سراغ همان ستاره ی کوچک اسمانش برگردد میخواست دوباره همان دخترک ساده باشد که با داشته هایش دلخوش ست نه دخترکی که چشمش داشته هایش را نمیبیند وهمیشه حریص بیشتر وبیشترهاست...
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح دلبرانه بخیر ..
@adelehz