هیچوقت امیدت را از دست نده.
شاید آن زمان که امیدت را از دست میدهی
دو ثانیه قبل از خوشبختی باشد.
انيس لودينگ
صبح به خیر صبح به برکت ❤️
@adelehz
شاید آن زمان که امیدت را از دست میدهی
دو ثانیه قبل از خوشبختی باشد.
انيس لودينگ
صبح به خیر صبح به برکت ❤️
@adelehz
کاری ندارم کجای جهان ساکنی
بدان برایت تا ابد
شرقی ترین عشق عالم را آرزو میکنم.
شرقی شبیه کاشی های لاجوردی یک عمارت 500ساله..
#عادله_زمانی
@adelehz
بدان برایت تا ابد
شرقی ترین عشق عالم را آرزو میکنم.
شرقی شبیه کاشی های لاجوردی یک عمارت 500ساله..
#عادله_زمانی
@adelehz
دبیرستانی ک بودم... صبح ها و ظهرها نمیتونستم ببینمش
اونم تازه استخدام شده بود تو پایانه های حمل و نقل ...اما شیفت ظهر امیدی بود برای دیدنش هر عصر جلو دبیرستان
زنگ آخر یا به قول خودمون زنگ خونه که میخورد بدو بدو میرفتم پیش شیر آب صورتمو میشستم و با گوشه ی مقنعه خشک میکردم ابروهای شلخته مو دستی میکشیدم، با انگشت اشاره به مژه های نیمه بلندم موج میدادم چادر اجباری مو می پوشیدم،همین ک از در حیاط بیرون میومدم چشمام افسار گریخته همه ی خیابون و برانداز میکرد،انگار اونم از من بهتر نبود حالش وقتی نگاهمون به هم قفل می شد دیگه نمیتونستم درست راه برم انگار تو اون شلوغی هیچکی نبود به جز ما دوتا،اون یه طرف خیابون و من یه طرف خیابون تا در خونه منو با فاصله همراهی میکرد خونه ک می رسیدم دلم ضعف میرفت انگار تموم انرژی مو از دست داده بودم تا لباسمو عوض میکردم تلفن خونه زنگ میزد منم بدو بدو بهش میرسیدم و گوشی و بر می داشتم آره خودش بود میگفت سلام کیمیا چرا سرخ شدی و میخندید. منم خجالت میکشیدم و ریز می خندیدم و بلند و الکی انگار که ناهید دوستمه شروع میکردم ب حال و احوال و زودم دست و پا گم کرده خداحافظی میکردم ک مامان نگه شما که الان از هم جدا شدین..
افسوس ک همه چیز دست به دست هم داد و قسمت نشد به تو تکیه کنم
از همه دلخورم از تعصب بیجای خانواده هایمان و حتی از خودم ک زود تسلیم سرنوشت شدم..
حالا سالهاست اون گوشی سبز قدیمی خانه مادرم دیگر استفاده نمیشود
حالا سالهاست که تو به من زنگ نمیزنی تا بگویی کیمیا چرا سرخ شدی ....
#شما_فرستادین
کیمیا_ف
@adelehz
اونم تازه استخدام شده بود تو پایانه های حمل و نقل ...اما شیفت ظهر امیدی بود برای دیدنش هر عصر جلو دبیرستان
زنگ آخر یا به قول خودمون زنگ خونه که میخورد بدو بدو میرفتم پیش شیر آب صورتمو میشستم و با گوشه ی مقنعه خشک میکردم ابروهای شلخته مو دستی میکشیدم، با انگشت اشاره به مژه های نیمه بلندم موج میدادم چادر اجباری مو می پوشیدم،همین ک از در حیاط بیرون میومدم چشمام افسار گریخته همه ی خیابون و برانداز میکرد،انگار اونم از من بهتر نبود حالش وقتی نگاهمون به هم قفل می شد دیگه نمیتونستم درست راه برم انگار تو اون شلوغی هیچکی نبود به جز ما دوتا،اون یه طرف خیابون و من یه طرف خیابون تا در خونه منو با فاصله همراهی میکرد خونه ک می رسیدم دلم ضعف میرفت انگار تموم انرژی مو از دست داده بودم تا لباسمو عوض میکردم تلفن خونه زنگ میزد منم بدو بدو بهش میرسیدم و گوشی و بر می داشتم آره خودش بود میگفت سلام کیمیا چرا سرخ شدی و میخندید. منم خجالت میکشیدم و ریز می خندیدم و بلند و الکی انگار که ناهید دوستمه شروع میکردم ب حال و احوال و زودم دست و پا گم کرده خداحافظی میکردم ک مامان نگه شما که الان از هم جدا شدین..
افسوس ک همه چیز دست به دست هم داد و قسمت نشد به تو تکیه کنم
از همه دلخورم از تعصب بیجای خانواده هایمان و حتی از خودم ک زود تسلیم سرنوشت شدم..
حالا سالهاست اون گوشی سبز قدیمی خانه مادرم دیگر استفاده نمیشود
حالا سالهاست که تو به من زنگ نمیزنی تا بگویی کیمیا چرا سرخ شدی ....
#شما_فرستادین
کیمیا_ف
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این کلیپ اشک رو به چشم من آورد چرا که میبینم مردمی باهزار مشکل وخستگی هنوز دلشان میخواهد دست کسی ناتوان ترازخودرابگیرند.فرقی نمیکند کجای جهان باشم ارزو میکنم بارغم این مردم روزی برزمین گذارده شود..
من كه هرشب با خيالت گرمِ صحبت مى شوم
هر كجا هستى بخواب آرامِ جانم "شب بخير"
مهدى خداپرست
شب زیبا❤️
@adelehz
هر كجا هستى بخواب آرامِ جانم "شب بخير"
مهدى خداپرست
شب زیبا❤️
@adelehz
زندگی بوی خوش نسترن است
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار
نگاهِ من وتو
زندگی خاطره است
زندگی خنده یک شاه پرک است برگل ناز
زندگی رقص دل انگیزخطوط لب توست
زندگی شیرین است
سهراب سپهرى
@adelehz
صبح به خیر
بوی یاسی است که گل کرده به دیوار
نگاهِ من وتو
زندگی خاطره است
زندگی خنده یک شاه پرک است برگل ناز
زندگی رقص دل انگیزخطوط لب توست
زندگی شیرین است
سهراب سپهرى
@adelehz
صبح به خیر
روزتان رو بدون صبحانه آغاز نکنید .باکاهش سطح قند خون در طول روز دچارکج خلقی ،بی حوصلگی و عصبی بودن میشوید.
صبحانه ❤️
@adelehz
صبحانه ❤️
@adelehz
شهریار کوچولو گفت: – سلام.
سوزنبان گفت: – سلام.
شهریار کوچولو گفت: – تو چه کار میکنی اینجا؟
سوزنبان گفت: – مسافرها را به دستههای هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریعالسیری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
– عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: – از خودِ آتشکارِ لکوموتیف هم بپرسی نمیداند!
سریعالسیر دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: – برگشتند که؟
سوزنبان گفت: – اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها برمیگردند.
– جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: – آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریعالسیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: – اینها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: – اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند. آن تو یا خوابشان میبَرَد یا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شیشهها.
شهریار کوچولو گفت: – فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت به هم میرساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود میزنند زیر گریه..
سوزنبان گفت: – بخت، یارِ بچههاست.
👤آنتواندوسنتاگزوپری
📚شازده کوچولو
@adelehz
سوزنبان گفت: – سلام.
شهریار کوچولو گفت: – تو چه کار میکنی اینجا؟
سوزنبان گفت: – مسافرها را به دستههای هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریعالسیری با چراغهای روشن و غرّشی رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
– عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: – از خودِ آتشکارِ لکوموتیف هم بپرسی نمیداند!
سریعالسیر دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: – برگشتند که؟
سوزنبان گفت: – اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها برمیگردند.
– جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: – آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریعالسیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: – اینها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: – اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند. آن تو یا خوابشان میبَرَد یا دهندره میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شیشهها.
شهریار کوچولو گفت: – فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف یک عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت به هم میرساند که اگر یکی آن را ازشان کِش برود میزنند زیر گریه..
سوزنبان گفت: – بخت، یارِ بچههاست.
👤آنتواندوسنتاگزوپری
📚شازده کوچولو
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
گاهی اینقدر دلت ازنیفتادن یک اتفاق که به آن
امید بسته ای میشکندکه فقط شعرحافظ میتواند مرهم شودو دیگرهیچ..
دردایره قسمت مانقطه پرگاریم ،لطف آنچه تواندیشی حکم انچه تو فرمایی
#عادله_زمانی
@adelehz
امید بسته ای میشکندکه فقط شعرحافظ میتواند مرهم شودو دیگرهیچ..
دردایره قسمت مانقطه پرگاریم ،لطف آنچه تواندیشی حکم انچه تو فرمایی
#عادله_زمانی
@adelehz
والله من نه گیاهخوارم نه گوشت خوار روهیچکدومشونم تعصب ندارم .اما به یک گیاهخوار حق میدم نخواد ازاین غذابخوره چشم حیوون بیگناه تو چشم آدمه ...چیه این آخه
عکس:عروسی درتهران
@adelehz
عکس:عروسی درتهران
@adelehz
راهِ مرا اشاره شو !
من به کُجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را ؛
خسته شدم ، ندیده ام...
#مولانای_جان
@adelehz
من به کُجا رسیده ام؟
هرچه دویده ام تو را ؛
خسته شدم ، ندیده ام...
#مولانای_جان
@adelehz
دخترک کوچکی بودم .یک روز گریان از مدرسه به خانه آمدم با یکی از دخترهای تخس کلاس دعوایم شده بود .اصلا دعوا را او شروع کرده بود همش سر بیستی که من در املا گرفته بودم و او نه ...
به خانه که رسیدم تمام پهنای صورتم از اشک خیس بود در دعوا کم نیاورده بودم اما دلم ازاین میسوخت که بی دلیل طرف یک دعوا شده بودم .بی هیچ دلیلی ...
مادرم با دیدن وضعیتم اول کمی جا خورد ترسید که شاید بلایی بسرم آمده ست با توجه به کنجکاوی و در هرجا سرک کشیدنم این احتمال را میداد..اما وقتی فهمید موضوع چیست چنددقیقه به من خیره شد فکر میکنم او آن لحظه سخت مردد بود که باید به دخترک گریانش چه چیزی بگوید تا آرامش کند .مادرم بعد از چند دقیقه گفت دخترم باید فراموش کنی !ناگهان گریه ام متوقف شد با دست اشکهایم را پاک کردم با بینی قرمز وچشمان خیس گفتم چی ؟؟؟؟
اون منو اذیت کرد دعوا کرد و بخاطر دعوایی که راه انداخت خانم ناظم من رو هم دعوا کرد وحالا شما میگین ببخشمش وفراموش کنم ؟طرفدار اون هستین؟؟؟
مادرم گفت نه اتفاقا شدیدا طرفدار توام .
گفتم امکان نداره ..
مادرم ادامه داد دخترم وقتی کسی را میبخشی و فراموش میکنی در واقع داری به خودت خوبی میکنی تو بار سنگینی را بر زمین میگذاری که نمیتوانی همیشه باخودت نگاه داری به خودت نگاه کن اگر فراموش کنی دیگر نیاز به گریه و این قیافه ای که داری نیست .
برای من حرفهای مادرم نامفهوم بود اما وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم او واقعا طرفدار من بود..چون هیچ چیز به اندازه فراموش کردن به انسان کمک نمیکند.
ازمادرم نپرسیدم که پس تکلیف کسی که بدی میکند چیست اما بعدها زمان به من پاسخ داد که اگر بدی بکاری بدی برداشت خواهی کرد و این چیزی بود که به آن ایمان پیدا کردم .
زمانی که کسی بشما بدی میکند اورا رها کنید و بگذرید نتیجه عملش به او بازخواهد گشت و برای شما فقط قلبی می ماند که آرام ست ،سبک ست و هیچ بار اضافی را باخود حمل نمی کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
به خانه که رسیدم تمام پهنای صورتم از اشک خیس بود در دعوا کم نیاورده بودم اما دلم ازاین میسوخت که بی دلیل طرف یک دعوا شده بودم .بی هیچ دلیلی ...
مادرم با دیدن وضعیتم اول کمی جا خورد ترسید که شاید بلایی بسرم آمده ست با توجه به کنجکاوی و در هرجا سرک کشیدنم این احتمال را میداد..اما وقتی فهمید موضوع چیست چنددقیقه به من خیره شد فکر میکنم او آن لحظه سخت مردد بود که باید به دخترک گریانش چه چیزی بگوید تا آرامش کند .مادرم بعد از چند دقیقه گفت دخترم باید فراموش کنی !ناگهان گریه ام متوقف شد با دست اشکهایم را پاک کردم با بینی قرمز وچشمان خیس گفتم چی ؟؟؟؟
اون منو اذیت کرد دعوا کرد و بخاطر دعوایی که راه انداخت خانم ناظم من رو هم دعوا کرد وحالا شما میگین ببخشمش وفراموش کنم ؟طرفدار اون هستین؟؟؟
مادرم گفت نه اتفاقا شدیدا طرفدار توام .
گفتم امکان نداره ..
مادرم ادامه داد دخترم وقتی کسی را میبخشی و فراموش میکنی در واقع داری به خودت خوبی میکنی تو بار سنگینی را بر زمین میگذاری که نمیتوانی همیشه باخودت نگاه داری به خودت نگاه کن اگر فراموش کنی دیگر نیاز به گریه و این قیافه ای که داری نیست .
برای من حرفهای مادرم نامفهوم بود اما وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم او واقعا طرفدار من بود..چون هیچ چیز به اندازه فراموش کردن به انسان کمک نمیکند.
ازمادرم نپرسیدم که پس تکلیف کسی که بدی میکند چیست اما بعدها زمان به من پاسخ داد که اگر بدی بکاری بدی برداشت خواهی کرد و این چیزی بود که به آن ایمان پیدا کردم .
زمانی که کسی بشما بدی میکند اورا رها کنید و بگذرید نتیجه عملش به او بازخواهد گشت و برای شما فقط قلبی می ماند که آرام ست ،سبک ست و هیچ بار اضافی را باخود حمل نمی کند.
#عادله_زمانی
@adelehz
دزد اومده خونهشون، فقط فریزر رو خالی کرده. گوشت و مرغ. حتی لوبیا سبز. گفتم حلالش کن، گرسنه بوده واقعا
پ.ن اینو جایی خوندم دلم نیومد نذارم میخام بگم بعضی چیزهارو آدم میخونه اعماق قلبش اتیش میگیره :(
@adelehz
پ.ن اینو جایی خوندم دلم نیومد نذارم میخام بگم بعضی چیزهارو آدم میخونه اعماق قلبش اتیش میگیره :(
@adelehz