Forwarded from "زنی کهگم کردم "
به جای دلگیری و نالیدن از شنبه
به او لبخند بزنید ...
اولین رنگ ،رنگین کمان هفته را دراغوش بگیرید
تابقیه روزها،بقیه رنگها نیز عاشقانه به دیدارتان بیایند...
#عادله_زمانی
شنبه بخیر
@adelehz
به او لبخند بزنید ...
اولین رنگ ،رنگین کمان هفته را دراغوش بگیرید
تابقیه روزها،بقیه رنگها نیز عاشقانه به دیدارتان بیایند...
#عادله_زمانی
شنبه بخیر
@adelehz
به جاى مقاومت در برابر تغييراتى كه خدا برايت رقم زده است، تسليم شو. بگذار زندگى با تو جريان يابد، نه بى تو. نگران اين نباش كه زندگى ات زير و رو شود.
از كجا معلوم زيرِ زندگى ات بهتر از رويش نباشد؟!
📚 ملت عشق
👤 اليف شافاک
@adelehz
از كجا معلوم زيرِ زندگى ات بهتر از رويش نباشد؟!
📚 ملت عشق
👤 اليف شافاک
@adelehz
همین حالا کدوم یک رو لازم دارید ؟
anonymous poll
غول چراغ جادو – 101
👍👍👍👍👍👍👍 80%
گنج قارون – 26
👍👍 20%
👥 127 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
غول چراغ جادو – 101
👍👍👍👍👍👍👍 80%
گنج قارون – 26
👍👍 20%
👥 127 people voted so far. Poll closed.
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
می دانم که بلاخره پاییزی می آید
که من تورا بین برگ ریزانش بیاد نیاورم ...اما تا آن پاییز من چندبار مرده ام و زنده شده ام را فقط خدا می داند.
#عادله_زمانی
@adelehz
که من تورا بین برگ ریزانش بیاد نیاورم ...اما تا آن پاییز من چندبار مرده ام و زنده شده ام را فقط خدا می داند.
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در دنیای درختان ،غمگین ترینشان درختی ست که پنجره میشود ...نه پای رفتن در جاده دارد و نه توان ماندن در دیوار...سرنوشتش انتظار است وانتظار..
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
نیمه های تابستان بود
چند هفته ای می شد که دلم خانه ی پدربزرگ را میخواست اما کسی دلتنگیم را نمی دید، برای یک بچه ی هفت ساله تحمل دلتنگی سخت بود آنقدر سخت که یک روز صبح کتونی هایم را پوشیدم و بی خبر از خانه بیرون زدم....
تنها نشانی که از خانه ی پدربزرگ داشتم یک دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه شان بود...
از شوق رسیدن به خانه ی پدربزرگ تمام مسیر را دویدم تا اینکه چشمم به دکه ی روزنامه فروشی افتاد ،خوشحال به داخل کوچه رفتم...
همینطور چشمم به خانه ها بود که دیدم نه ... خبری از خانه ی پدر بزرگ نیست...
با خودم گفتم حتما جلوتر است...خسته و نا امید شده بودم ...
دیگر می دانستم مسیرم اشتباه است ولی نمی خواستم اشتباهم را قبول کنم...
به انتهای کوچه رسیدم و فهمیدم آن دکه فقط شبیه دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه ی پدربزرگ بوده...
تمام مسیر را برگشتم و به خانه رفتم ... به همان نقطه ی شروع ... فقط خستگی به تنم ماند ...
از آن روز سال های زیادی میگذرد...
اما این روزها فکر می کنم خیلی از ما آدم ها هنوز مسیر اشتباه را می رویم...
یادمان می رود هرچه بیشتر مسیر اشتباه _تصمیم اشتباه_ را ادامه دهیم بیشتر باید به عقب برگردیم...
یادمان می رود قرار بود به جایی برسیم نه اینکه فقط در حرکت باشیم...
یادمان میرود مسیری که اشتباه باشد هرچقدر بروی به هدفت نمی رسی و فقط خستگی اش بر تنت می ماند...
این را هم بگویم صدساله هم شوی باز دلتنگی سخت است
اما دلتنگی دلیلی برای ادامه ی مسیر اشتباه نیست.
#شما_فرستادین
@adelehz
چند هفته ای می شد که دلم خانه ی پدربزرگ را میخواست اما کسی دلتنگیم را نمی دید، برای یک بچه ی هفت ساله تحمل دلتنگی سخت بود آنقدر سخت که یک روز صبح کتونی هایم را پوشیدم و بی خبر از خانه بیرون زدم....
تنها نشانی که از خانه ی پدربزرگ داشتم یک دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه شان بود...
از شوق رسیدن به خانه ی پدربزرگ تمام مسیر را دویدم تا اینکه چشمم به دکه ی روزنامه فروشی افتاد ،خوشحال به داخل کوچه رفتم...
همینطور چشمم به خانه ها بود که دیدم نه ... خبری از خانه ی پدر بزرگ نیست...
با خودم گفتم حتما جلوتر است...خسته و نا امید شده بودم ...
دیگر می دانستم مسیرم اشتباه است ولی نمی خواستم اشتباهم را قبول کنم...
به انتهای کوچه رسیدم و فهمیدم آن دکه فقط شبیه دکه ی روزنامه فروشی سر کوچه ی پدربزرگ بوده...
تمام مسیر را برگشتم و به خانه رفتم ... به همان نقطه ی شروع ... فقط خستگی به تنم ماند ...
از آن روز سال های زیادی میگذرد...
اما این روزها فکر می کنم خیلی از ما آدم ها هنوز مسیر اشتباه را می رویم...
یادمان می رود هرچه بیشتر مسیر اشتباه _تصمیم اشتباه_ را ادامه دهیم بیشتر باید به عقب برگردیم...
یادمان می رود قرار بود به جایی برسیم نه اینکه فقط در حرکت باشیم...
یادمان میرود مسیری که اشتباه باشد هرچقدر بروی به هدفت نمی رسی و فقط خستگی اش بر تنت می ماند...
این را هم بگویم صدساله هم شوی باز دلتنگی سخت است
اما دلتنگی دلیلی برای ادامه ی مسیر اشتباه نیست.
#شما_فرستادین
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوست داشتن یک مرد حق هر زنی ست و محبت ارزشمندست ولیکن روزی 40بارزنگ زدن!!
شایدمن خیلی سنتی ام اما این طرزحرف زدن برای خانم ومناسب نمیدونم.
@adelehz
شایدمن خیلی سنتی ام اما این طرزحرف زدن برای خانم ومناسب نمیدونم.
@adelehz
نظرشما چیه؟ به عنوان یک خانم چنین رفتاری با مردی که بهش علاقه مندید انجام میدید؟
anonymous poll
خیر – 53
👍👍👍👍👍👍👍 85%
بله – 9
👍 15%
👥 62 people voted so far. Poll closed.
anonymous poll
خیر – 53
👍👍👍👍👍👍👍 85%
بله – 9
👍 15%
👥 62 people voted so far. Poll closed.
گر چشم بامداد به خورشیـد، روشن است
ما را دل از خیـال تو، جاوید روشن است
#شفیعی_کدکنی
بامدادان به خیر...
@adelehz
ما را دل از خیـال تو، جاوید روشن است
#شفیعی_کدکنی
بامدادان به خیر...
@adelehz
صبح شده ست ..بیدارشده ام ،پیراهنم بوی عطر تورا می دهد گویا دیشب باز به خواب من آمده ای تورا خواب دیدم ..
می روم دوباره بخوابم دلم بازهم رویای گمشده ی تورا میخواهد.
#عادله_زمانی
@adelehz
می روم دوباره بخوابم دلم بازهم رویای گمشده ی تورا میخواهد.
#عادله_زمانی
@adelehz
عبدالله مبارک به حج رفته بود،وقتی در خواب دید که فرشته ای به او گفت :از ششصد هزارحاجی کسی حاجی نیست ،مگر علی بن موفق،کفاشی در دمشق که به حج نیامد.
عبدالله به دمشق رفت و علی بن موفق را دید که کفش های مردم را وصله میکند.پرسید چه کردی با اینکه امسال به حج نرفتی از میان همه ی حجاج فقط حج تو پذیرفته شد؟
گفت سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد درهم جمع کردم و امسال عزم حج کردم .عیالم حامله بود از خانه ی همسایه بوی طعام می آمد.مرا گفت:برو و پاره ای از آن طعام بستان.من رفتم ،همسایه گفت :بدان که هفت شبانه روز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند،امروز خری مرده دیدم پاره ای از آن جدا کردم و طعام ساختم.برشما حلال نباشد.چون این بشیندم آتشی در جان من افتاد.آن سیصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه ی اطفال کن که حج ما این است.
📚تذکره الاولیا
👤عطار
@adelehz
عبدالله به دمشق رفت و علی بن موفق را دید که کفش های مردم را وصله میکند.پرسید چه کردی با اینکه امسال به حج نرفتی از میان همه ی حجاج فقط حج تو پذیرفته شد؟
گفت سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد درهم جمع کردم و امسال عزم حج کردم .عیالم حامله بود از خانه ی همسایه بوی طعام می آمد.مرا گفت:برو و پاره ای از آن طعام بستان.من رفتم ،همسایه گفت :بدان که هفت شبانه روز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند،امروز خری مرده دیدم پاره ای از آن جدا کردم و طعام ساختم.برشما حلال نباشد.چون این بشیندم آتشی در جان من افتاد.آن سیصد درهم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه ی اطفال کن که حج ما این است.
📚تذکره الاولیا
👤عطار
@adelehz
یک حس قشنگ تو ی قلبم وجود دارد مثل دوس داشتن که نمیشود به زبان آورد😔😔
یاد شعری افتادم😢
مرا دردیست در دل ک گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم ک مغز استخوان سوزد
به آن عزیز دوس داشتنی برای زمزمه کردن دوست دارم در گوشش نیازمندم❤️
کیمیا
#نیازمندیم
@adelehz
یاد شعری افتادم😢
مرا دردیست در دل ک گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم ک مغز استخوان سوزد
به آن عزیز دوس داشتنی برای زمزمه کردن دوست دارم در گوشش نیازمندم❤️
کیمیا
#نیازمندیم
@adelehz
میدانی جان جانان
می گویند پستچی پیری در این شهرساکن ست که کیفی پر از نامه های نرسیده دارد نامه هایی که هیچکس تحویلشان نگرفت. وراستش من میترسم که کیفش پرباشد ازنامه های من به تو
#عادله_زمانی
@adelehz
می گویند پستچی پیری در این شهرساکن ست که کیفی پر از نامه های نرسیده دارد نامه هایی که هیچکس تحویلشان نگرفت. وراستش من میترسم که کیفش پرباشد ازنامه های من به تو
#عادله_زمانی
@adelehz