"زنی که‌گم کردم "
4.35K subscribers
10.4K photos
1.9K videos
11 files
464 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواب در خلوت من حلقه‌ی بیرون در است
تا خیال تو انیس دل بیدار من است ...

#صائب_تبریزی
شب خوش
@adelehz
بيار آن جام خوش دم را
كه گردن ميزند
غم را

مولانای جان

اولین صبح تابستان 97 بخیر
@adelehz
❤️❤️❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دختر جوانی بودم ،شاید نوزده شاید بیست ساله ،یک روز که در گرمای ماه دوم تابستان عرق ریزان از خیابان بزرگ مرکز شهر میگذشتم .چشمم به ویترین یک کفش فروشی خیره ماند.یک جفت صندل تابستانی جدید که بندهای شکلاتی قشنگ داشت و یک گل صورتی بزرگ روی هرکدام از لنگهایش خودنمایی میکرد.عاشقش شده بودم تصور میکردم که آن را باپیراهنی حریر و بلند به پا میکنم و کل شهر را باآن میگردم.دل توی دلم نماند .به مغازه رفتم و کل پس انداز ماهم را روی صندلها پرداختم .خوب میدانستم این کار یعنی تااخر ماه نمیتوانم خرج اضافه ی دیگری داشته باشم .اما راضی بودم.
باصندلهای زیبایم به خانه رسیده بودم ذوق زده بودم زود خودم را به آشپزخانه رساندم و کفشهایم را بیرون کشیدم تا مادرم ببیند چقد خوشحالم.
خوب یادم می آید که مادرم داشت سبزی هایش را خرد میکرد .
با ذوق گفتم مادر این و ببینید عاشقش شدم.
مادرم نیم نگاهی به صندلها انداخت و گفت اهان .برای توی خونه بد نیست!
وا رفتم . داخل خونه؟؟
مادرم پوزخندی زد و گفت نکند فکر کردی میتوانی این صندلها با این گل بزرگ صورتی را بیرون بپوشی؟
این کفشهای سبک و جلف را؟
مردم چه میگویند؟؟
بعدهم بی توجه به لبخندی که روی لب من خشک شده بود رفت تا با تلفن به خواهرش ازهمان حرفهایی بزند که مردم میگویند!
من درخانه پدرم هیچوقت آن کفشهارا نپوشیدم .سالها بعدهم ازدواج کردم بازهم نپوشیدمشان .شاید چون همسرم هم مانند مادرم به حرف مردم اعتقاد داشت!
خوب البته هیچ کس نپرسید که خودت چه میخواهی.در آستانه ی شصت سالگی من هنوزهم آن کفشهارا درون کمدم دست نخورده نگاه داشتم.مانند یک رویا پیچیده در مخمل لای صندوقی از چوب شمشاد
بزرگترین گناهکار در داستان من و صندلهای گل درشت نه مادرم بود نه همسرم ونه حتی مردم
بزرگترین گناهکار من بودم که خوشی و ذوقم را فدای مردمی کردم که حتی بیاد نمی اوردند که من چه کسی هستم.
و مطمینم روزی که بمیرم هم مردم نخواهند گفت او چه روزهایی داشت و یا حتی کسی نخواهد دانست که من روزی دیوانه ی یک جفت صندل تابستانی گل درشت بودم.
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
یک تو آزردی مرا و

یک جهان
شادم نکرد...!

@adelehz
و انسان عجیب تنهاست...
@adelehz
جسم ادمها تنها یک بار میمیرد و جان ادم ها ...
بگذریم فقط خدا میداند که جان یک ادم چندبار ممکن است که بمیرد.بایک رفتن، با یک ندیدن بایک نرسیدن. هزاربهانه میتواند جان ادم رابکشد..
#عادله_زمانی
@adelehz
وبلاخره میگذرد با هرسختی
وبلاخره آن سالها فرا میرسد که به غصه های امروز فکرکنیم و لبخندزنان باورکنیم که هرچه بود گذشت . ..
غروب جمعه بخیر
@adelehz
گفتم: روَم كه چشمت
مايل به خواب ناز است

بگشود زلف وگفتا :
بنشين كه شب درازاست ...

#فردی_شيرازی
شب خوش
@adelehz
الهی
به امید
تو ❤️❤️
صبح قشنگ تون بخیر 🌸❤️
@adelehz
و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم...
احمدشاملو
@adelehz
دیروز به مادرم زنگ زدم بعد از مرگش تلفن ثابت خانه‌اش را جمع نکردیم ...
نمی‌خواهم ارتباطمان قطع شود. هروقت دلم هوایش را می‌کند بهش زنگ می‌زنم...
تلفنش بوق می‌زند ... بوق می‌زند ... بوق می‌زند ... وقتی جواب نمی‌دهد با خودم فکر می‌کنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است...
الان چند سال می‌شود هروقت دلم هوایش را می‌کند دوباره زنگ می‌زنم.
شماره “بیرون” را هم ندارم زنگ بزنم بگویم:” به مادرم بگید بیاد خونه‌اش، دلم براش تنگ شده....
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته “بیرون” ...
امروز بهش زنگ بزن ...
برو پیشش ...
باهاش حرف بزن ...
یک عالمه بوسش کن ...
صورتتو بچسبون به صورتش ...
محکم بغلش کن...
بگو که دوستش داری ...
وگرنه وقتی بره” بیرون” خیلی باید دنبالش بگردی ...
باور کنید “ بیرون” شماره ندارد ...

👤 پرویز پرستویی

@adelehz
بازمن واین عصرتابستانی
و چایی خوش رنگ که برایت ریختم
اما سرد شد ونیامدی ..
این بارهم خودم راقانع کردم که شاید دوباره پشت یک چراغ قرمز گیرکرده ای وگرنه تو نیامدن بلدنیستی..
#عادله_زمانی
#چای_تایم
این یارو ول کن رامین رضاییان نیست انگار 😲😁
@adelehz
در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.

👤 پائولو کوئلیو
📚 ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

@adelehz
آدمها را به صدای خودتان عادت ندهید وقتی بگذارید وبروید همان آدمها روزی هزار بارمیمیرند و زنده میشوند وقتی پشت هیچ خط تلفنی صدایتان راپیدا نمیکنند...
#عادله_زمانی
@adelehz