مردی که زنی را دوست دارد،تنها به نقص های معشوق، به هوس ها و ضعف های او نیست که وابسته است.
چین های صورتش، خال هایش، لباس های ژندهاش، و یک وری راه رفتن اش، او را استوارتر و بی رحمانه تر از هر گونه زیبایی به زن وابسته میکند...
احساسات ما همچون فوجی پرنده ی خیره شده در تلالوهای زن محبوبمان پروبال میزند.و همانطور که پرنده ها در کنج پر شاخ و برگ درختی پناه میگیرند،احساسات نیز به درون چین های پرسایه،و به سوی نقاط ضعف پنهان و حرکتهای ناشیانه ی بدنی که دوستش داریم میگریزند و آنجا آرام و قرار میگیرند؛و هیچ رهگذری حدس نمیزند که دقیقا در همین جاست،در همین جای پر عیب و سرزنش آمیز، که برق شتابناک عشق لانه کرده است ...
📖 خیابان یکطرفه
#والتر_بنیامین
@adelehz
چین های صورتش، خال هایش، لباس های ژندهاش، و یک وری راه رفتن اش، او را استوارتر و بی رحمانه تر از هر گونه زیبایی به زن وابسته میکند...
احساسات ما همچون فوجی پرنده ی خیره شده در تلالوهای زن محبوبمان پروبال میزند.و همانطور که پرنده ها در کنج پر شاخ و برگ درختی پناه میگیرند،احساسات نیز به درون چین های پرسایه،و به سوی نقاط ضعف پنهان و حرکتهای ناشیانه ی بدنی که دوستش داریم میگریزند و آنجا آرام و قرار میگیرند؛و هیچ رهگذری حدس نمیزند که دقیقا در همین جاست،در همین جای پر عیب و سرزنش آمیز، که برق شتابناک عشق لانه کرده است ...
📖 خیابان یکطرفه
#والتر_بنیامین
@adelehz
واین
آخرین ساعات بهار امسال هم رو
به پایان ست ...
کاش سال بعد بازهم فرصت دیدار شکوفه های بهاری بارانهای گاه وبیگاه و نسیم خنک اردیبهشت راداشته باشیم.
خدانگهدارت بهارجان..
@adelehz
آخرین ساعات بهار امسال هم رو
به پایان ست ...
کاش سال بعد بازهم فرصت دیدار شکوفه های بهاری بارانهای گاه وبیگاه و نسیم خنک اردیبهشت راداشته باشیم.
خدانگهدارت بهارجان..
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
دختر جوانی بودم ،شاید نوزده شاید بیست ساله ،یک روز که در گرمای ماه دوم تابستان عرق ریزان از خیابان بزرگ مرکز شهر میگذشتم .چشمم به ویترین یک کفش فروشی خیره ماند.یک جفت صندل تابستانی جدید که بندهای شکلاتی قشنگ داشت و یک گل صورتی بزرگ روی هرکدام از لنگهایش خودنمایی میکرد.عاشقش شده بودم تصور میکردم که آن را باپیراهنی حریر و بلند به پا میکنم و کل شهر را باآن میگردم.دل توی دلم نماند .به مغازه رفتم و کل پس انداز ماهم را روی صندلها پرداختم .خوب میدانستم این کار یعنی تااخر ماه نمیتوانم خرج اضافه ی دیگری داشته باشم .اما راضی بودم.
باصندلهای زیبایم به خانه رسیده بودم ذوق زده بودم زود خودم را به آشپزخانه رساندم و کفشهایم را بیرون کشیدم تا مادرم ببیند چقد خوشحالم.
خوب یادم می آید که مادرم داشت سبزی هایش را خرد میکرد .
با ذوق گفتم مادر این و ببینید عاشقش شدم.
مادرم نیم نگاهی به صندلها انداخت و گفت اهان .برای توی خونه بد نیست!
وا رفتم . داخل خونه؟؟
مادرم پوزخندی زد و گفت نکند فکر کردی میتوانی این صندلها با این گل بزرگ صورتی را بیرون بپوشی؟
این کفشهای سبک و جلف را؟
مردم چه میگویند؟؟
بعدهم بی توجه به لبخندی که روی لب من خشک شده بود رفت تا با تلفن به خواهرش ازهمان حرفهایی بزند که مردم میگویند!
من درخانه پدرم هیچوقت آن کفشهارا نپوشیدم .سالها بعدهم ازدواج کردم بازهم نپوشیدمشان .شاید چون همسرم هم مانند مادرم به حرف مردم اعتقاد داشت!
خوب البته هیچ کس نپرسید که خودت چه میخواهی.در آستانه ی شصت سالگی من هنوزهم آن کفشهارا درون کمدم دست نخورده نگاه داشتم.مانند یک رویا پیچیده در مخمل لای صندوقی از چوب شمشاد
بزرگترین گناهکار در داستان من و صندلهای گل درشت نه مادرم بود نه همسرم ونه حتی مردم
بزرگترین گناهکار من بودم که خوشی و ذوقم را فدای مردمی کردم که حتی بیاد نمی اوردند که من چه کسی هستم.
و مطمینم روزی که بمیرم هم مردم نخواهند گفت او چه روزهایی داشت و یا حتی کسی نخواهد دانست که من روزی دیوانه ی یک جفت صندل تابستانی گل درشت بودم.
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
باصندلهای زیبایم به خانه رسیده بودم ذوق زده بودم زود خودم را به آشپزخانه رساندم و کفشهایم را بیرون کشیدم تا مادرم ببیند چقد خوشحالم.
خوب یادم می آید که مادرم داشت سبزی هایش را خرد میکرد .
با ذوق گفتم مادر این و ببینید عاشقش شدم.
مادرم نیم نگاهی به صندلها انداخت و گفت اهان .برای توی خونه بد نیست!
وا رفتم . داخل خونه؟؟
مادرم پوزخندی زد و گفت نکند فکر کردی میتوانی این صندلها با این گل بزرگ صورتی را بیرون بپوشی؟
این کفشهای سبک و جلف را؟
مردم چه میگویند؟؟
بعدهم بی توجه به لبخندی که روی لب من خشک شده بود رفت تا با تلفن به خواهرش ازهمان حرفهایی بزند که مردم میگویند!
من درخانه پدرم هیچوقت آن کفشهارا نپوشیدم .سالها بعدهم ازدواج کردم بازهم نپوشیدمشان .شاید چون همسرم هم مانند مادرم به حرف مردم اعتقاد داشت!
خوب البته هیچ کس نپرسید که خودت چه میخواهی.در آستانه ی شصت سالگی من هنوزهم آن کفشهارا درون کمدم دست نخورده نگاه داشتم.مانند یک رویا پیچیده در مخمل لای صندوقی از چوب شمشاد
بزرگترین گناهکار در داستان من و صندلهای گل درشت نه مادرم بود نه همسرم ونه حتی مردم
بزرگترین گناهکار من بودم که خوشی و ذوقم را فدای مردمی کردم که حتی بیاد نمی اوردند که من چه کسی هستم.
و مطمینم روزی که بمیرم هم مردم نخواهند گفت او چه روزهایی داشت و یا حتی کسی نخواهد دانست که من روزی دیوانه ی یک جفت صندل تابستانی گل درشت بودم.
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
جسم ادمها تنها یک بار میمیرد و جان ادم ها ...
بگذریم فقط خدا میداند که جان یک ادم چندبار ممکن است که بمیرد.بایک رفتن، با یک ندیدن بایک نرسیدن. هزاربهانه میتواند جان ادم رابکشد..
#عادله_زمانی
@adelehz
بگذریم فقط خدا میداند که جان یک ادم چندبار ممکن است که بمیرد.بایک رفتن، با یک ندیدن بایک نرسیدن. هزاربهانه میتواند جان ادم رابکشد..
#عادله_زمانی
@adelehz
وبلاخره میگذرد با هرسختی
وبلاخره آن سالها فرا میرسد که به غصه های امروز فکرکنیم و لبخندزنان باورکنیم که هرچه بود گذشت . ..
غروب جمعه بخیر
@adelehz
وبلاخره آن سالها فرا میرسد که به غصه های امروز فکرکنیم و لبخندزنان باورکنیم که هرچه بود گذشت . ..
غروب جمعه بخیر
@adelehz
گفتم: روَم كه چشمت
مايل به خواب ناز است
بگشود زلف وگفتا :
بنشين كه شب درازاست ...
#فردی_شيرازی
شب خوش
@adelehz
مايل به خواب ناز است
بگشود زلف وگفتا :
بنشين كه شب درازاست ...
#فردی_شيرازی
شب خوش
@adelehz
دیروز به مادرم زنگ زدم بعد از مرگش تلفن ثابت خانهاش را جمع نکردیم ...
نمیخواهم ارتباطمان قطع شود. هروقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم...
تلفنش بوق میزند ... بوق میزند ... بوق میزند ... وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است...
الان چند سال میشود هروقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم.
شماره “بیرون” را هم ندارم زنگ بزنم بگویم:” به مادرم بگید بیاد خونهاش، دلم براش تنگ شده....
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته “بیرون” ...
امروز بهش زنگ بزن ...
برو پیشش ...
باهاش حرف بزن ...
یک عالمه بوسش کن ...
صورتتو بچسبون به صورتش ...
محکم بغلش کن...
بگو که دوستش داری ...
وگرنه وقتی بره” بیرون” خیلی باید دنبالش بگردی ...
باور کنید “ بیرون” شماره ندارد ...
👤 پرویز پرستویی
@adelehz
نمیخواهم ارتباطمان قطع شود. هروقت دلم هوایش را میکند بهش زنگ میزنم...
تلفنش بوق میزند ... بوق میزند ... بوق میزند ... وقتی جواب نمیدهد با خودم فکر میکنم یا برای خرید رفته بیرون یا خانه همسایه است...
الان چند سال میشود هروقت دلم هوایش را میکند دوباره زنگ میزنم.
شماره “بیرون” را هم ندارم زنگ بزنم بگویم:” به مادرم بگید بیاد خونهاش، دلم براش تنگ شده....
دوست من اگر مادر تو هنوز خانه است و نرفته “بیرون” ...
امروز بهش زنگ بزن ...
برو پیشش ...
باهاش حرف بزن ...
یک عالمه بوسش کن ...
صورتتو بچسبون به صورتش ...
محکم بغلش کن...
بگو که دوستش داری ...
وگرنه وقتی بره” بیرون” خیلی باید دنبالش بگردی ...
باور کنید “ بیرون” شماره ندارد ...
👤 پرویز پرستویی
@adelehz
بازمن واین عصرتابستانی
و چایی خوش رنگ که برایت ریختم
اما سرد شد ونیامدی ..
این بارهم خودم راقانع کردم که شاید دوباره پشت یک چراغ قرمز گیرکرده ای وگرنه تو نیامدن بلدنیستی..
#عادله_زمانی
#چای_تایم
و چایی خوش رنگ که برایت ریختم
اما سرد شد ونیامدی ..
این بارهم خودم راقانع کردم که شاید دوباره پشت یک چراغ قرمز گیرکرده ای وگرنه تو نیامدن بلدنیستی..
#عادله_زمانی
#چای_تایم