#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست داشتم دختری بودم روستایی با موهای بلندِ مشکیِ بافته شده
که هفتاد سال قبل در یکی از روستاهای شمال زندگی میکردم
و هرروز کوزه به دست میرفتم سمت چشمه
و عاشق پسری بودم که اون سمت چشمه ایستاده و داره آواز میخونه
درست شبیه مادرم❤️
فاطمه
@adelehz
دوست داشتم دختری بودم روستایی با موهای بلندِ مشکیِ بافته شده
که هفتاد سال قبل در یکی از روستاهای شمال زندگی میکردم
و هرروز کوزه به دست میرفتم سمت چشمه
و عاشق پسری بودم که اون سمت چشمه ایستاده و داره آواز میخونه
درست شبیه مادرم❤️
فاطمه
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست داشتم جای برنارد بودم تا بتونم بعضی ساعتارو رو با حضرت یارم بگذرونم....بدون نگرانی تموم شدن تایم با هم بودن....دلم میخواد اون ساعت رو استپ کنم وقتی دستاش تو دستامه و نگاهش به نگام😊
آرزوی محمد❤️
@adelehz
دوست داشتم جای برنارد بودم تا بتونم بعضی ساعتارو رو با حضرت یارم بگذرونم....بدون نگرانی تموم شدن تایم با هم بودن....دلم میخواد اون ساعت رو استپ کنم وقتی دستاش تو دستامه و نگاهش به نگام😊
آرزوی محمد❤️
@adelehz
آدمیزاد انگار گاهی درون یک هزارتوی سبز راه میرود .اولش که راه می افتد ممکن ست دهها نفر با او همراه باشند .آدمهایی که با او میخندند و حتی با او گریه میکنند .بااو نفس میکشند و با او زندگی میکنند.آن زمانها انسان غرق مستی و شادی ست ازاینکه دیگرانی هستند که عاشقانه دوسش دارند .و درهر لحظه به او عشق بی دریغ هدیه میدهند.اما کم کم که راه هزار تو پیچیده میشود آدمیزاد حس میکند از آدمهای کنارش کم و کم میشوند ..آدمهایی که باور داشت تا آخر عمرکنارش میمانند اورا فراموش میکنند .و دیگر آدمیزاد نمیتواند باآنها بخندد ویا حتی گریه کند .
یک روز که او به خودش می آید میبیند که درون یک بن بست سبز ایستاده ست .وروبرویش دیواری بلند و سبز قرار دارد و کنارش خالیست از هر کسی ..
بله آدمیزاد به بن بست هزارتو میرسد و میبیند که حالا هیچ کس کنارش نمانده ست ..حتی کسانی که فکر میکرد همیشه مال او هستند.
درهزارتوی زندگی غم تنهایی اگر آدمیزاد را ازپا نیندازد غم رها شدن حتما این کار را تمام خواهد کرد...
#عادله_زمانی
@adelehz
یک روز که او به خودش می آید میبیند که درون یک بن بست سبز ایستاده ست .وروبرویش دیواری بلند و سبز قرار دارد و کنارش خالیست از هر کسی ..
بله آدمیزاد به بن بست هزارتو میرسد و میبیند که حالا هیچ کس کنارش نمانده ست ..حتی کسانی که فکر میکرد همیشه مال او هستند.
درهزارتوی زندگی غم تنهایی اگر آدمیزاد را ازپا نیندازد غم رها شدن حتما این کار را تمام خواهد کرد...
#عادله_زمانی
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست دارم جای مادری باشم که
بچش بدنیا میاد و اولین بار نی نی شو میبینه و بغل میکنه...
ناهید
@adelehz
دوست دارم جای مادری باشم که
بچش بدنیا میاد و اولین بار نی نی شو میبینه و بغل میکنه...
ناهید
@adelehz
دوست داشتم دختری بودم درصدسال قبل،گیسوان بلندم رابازمیکردم ودراین تالار باچشمانی بسته روی گل قالی به دورخودمیچرخیدم.درحالی که عطرعشقی پنهان درون سینه ام موج میزد.
#عادله_زمانی
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
#عادله_زمانی
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
زلال چشمهی جوشیده از دل سنگی
الا که آینهی صبـح بی غبـار تویی
دلم هوای تو دارد ، هوای زمزمه ات
بخوان که جاری آواز جویبار تویی
حسین منزوی
صبح سبز ❤️
@adelehz
الا که آینهی صبـح بی غبـار تویی
دلم هوای تو دارد ، هوای زمزمه ات
بخوان که جاری آواز جویبار تویی
حسین منزوی
صبح سبز ❤️
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
درپس هرطوفان
خودت را به خدا بسپار
چون از او ناخدای بهتری برای کشتی زندگیت پیدا نمیکنی در پی هرطوفان این اوست که تورا سالم به مقصدمیرساندبه او اعتمادکن.
#عادله_زمانی
صبح به خوشی❤️
@adelehz
خودت را به خدا بسپار
چون از او ناخدای بهتری برای کشتی زندگیت پیدا نمیکنی در پی هرطوفان این اوست که تورا سالم به مقصدمیرساندبه او اعتمادکن.
#عادله_زمانی
صبح به خوشی❤️
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستی های بی منت❤️
@adelehz
@adelehz
جای تو پیش او نیست .
درست همانطور که جای کتاب قدیمی دست نویس روی بساط پیرمرد دست فروش گوشه میدان انقلاب نیست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
درست همانطور که جای کتاب قدیمی دست نویس روی بساط پیرمرد دست فروش گوشه میدان انقلاب نیست ..
#عادله_زمانی
@adelehz
روز 28می روز جهانی بهداشت عمومی قاعدگی .
به بهداشت جسم و روان در این برهه ی حساس هرماهه بایدبسیار اهمیت داد.باید تلاش کرد که نه آگاهی زنان که بلکه مردان رانیز در این جهت بالا وبالاتربرد.
@adelehz
به بهداشت جسم و روان در این برهه ی حساس هرماهه بایدبسیار اهمیت داد.باید تلاش کرد که نه آگاهی زنان که بلکه مردان رانیز در این جهت بالا وبالاتربرد.
@adelehz
اولین باری که رد خون را
در لباس زیرمان دیدیم،
بدون شک تمامی مان وحشت کردیم.
بعد آمدند
در گوش مان گفتند
این یک راز است
و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.
دردهای یواشکی ِزیادی کشیدیم.
دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم.
حالت تهوع از شدت درد.
در فصل سرما عرق کردیم.
فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم...
آن هایی که مذهبی بودند
ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند.
سه بار سکته میکردیم
تا برویم
داروخانه و از اقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم...
به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه،
خراب کردم.
اردوهای زیادی را کنسل کردم.
کلاس های مهمی را غایب کردم...
وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم
و صدایم در نیامد.
پایم را گذاشته بودم
مشهد
و به دلیل همین قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم.
دریای کیش را دیده بودم
و تنها ساق پایم را داخلش برده بودم.
دبیرستانی که بودم
اگر وسط زنگ یکدفعه دردم میگرفت
باید با آژانس به خانه برمیگشتم.
شب هایی که از درد و عرق از خواب جا میپریدم
و آنقدر آن شب طولانی بود
که حتی از گریه هم خوابم نمیبرد...
تمام این ها به کنار.
اگر یک روز بعد از یک ماه این درد دیرتر به سراغمان بیاید
وحشت به جانمان می افتد.
سونوگرافی باید برویم.
پله ها را نباید بالا و پایین برویم.
باید پسته و موز بخوریم.
ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است،
درد روان ماست.
دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد.
که مبادا برادر و پدرت بفهمند
تو درد میکشی.
که مبادا استاد دانشگاه بفهمد
تو از درد به خود میپیچی.
که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف به زمین بخوری
نباید بگویی
پریود هستم...
سال آخر مقطع کارشناسی که بودم
به سیم آخر زدم.
یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود
و به زور جواب ها را مینوشتم،
پایین برگه ام ضمیمه کردم:
استاد شما از درد پریود چیزی نمیدانید
و حق دارید
به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهی!...
دردهایم را در خانه بروز دادم.
جیغ میکشیدم
و از عمد می آمدم
وسط سالن و از درد به خود میپیچیدم.
سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم
و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم
و در ازایش درد میکشم
و خون میبینم.
یک هفته در ماه نفرت مان را نسبت به تمام مردهای اطرافم،
اعلام میکردم...
اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد.
نه مردها درک شان افزایش یافت
و نه از دردهای من کم شد...
چیزی که میخواهم بگویم
این است
که 28 می روز بهداشت قاعدگی،
چیزی فراتر از بهداشت جسمی ست.
بهداشت روحی و ساپورت روانی زن ها در طی این شش روز،
یک هفته،
ده روز و...
مهم ترین مسئله ای ست
که یک زن به آن احتیاج دارد.
حالا که جامعه ی ما یک تاریخ شمسی به این روز اختصاص نمیدهد
و ما دست به گریبان تاریخ و مناسبت میلادی این روز میشویم
لطفا کمی هوای زن ها را داشته باشید.
لااقل در ماه شش روزش را..
@adelehz
در لباس زیرمان دیدیم،
بدون شک تمامی مان وحشت کردیم.
بعد آمدند
در گوش مان گفتند
این یک راز است
و هیچ مردی نباید از آن بو ببرد.
دردهای یواشکی ِزیادی کشیدیم.
دردهایی از ناحیه ی کمر تا زیر شکم.
حالت تهوع از شدت درد.
در فصل سرما عرق کردیم.
فوبیای رد خون بر پشت فرم های مدرسه داشتیم...
آن هایی که مذهبی بودند
ماه رمضان ها در خانه باید ادای روزه دارها را در می آوردند.
سه بار سکته میکردیم
تا برویم
داروخانه و از اقای پشت پیشخوان نوار بهداشتی بخواهیم...
به شخصه امتحان های زیادی را سر همین درد ماهیانه،
خراب کردم.
اردوهای زیادی را کنسل کردم.
کلاس های مهمی را غایب کردم...
وسط جنگل های شمال از درد به خود پیچیدم
و صدایم در نیامد.
پایم را گذاشته بودم
مشهد
و به دلیل همین قاعدگیِ لعنتی توی هتل مانده بودم.
دریای کیش را دیده بودم
و تنها ساق پایم را داخلش برده بودم.
دبیرستانی که بودم
اگر وسط زنگ یکدفعه دردم میگرفت
باید با آژانس به خانه برمیگشتم.
شب هایی که از درد و عرق از خواب جا میپریدم
و آنقدر آن شب طولانی بود
که حتی از گریه هم خوابم نمیبرد...
تمام این ها به کنار.
اگر یک روز بعد از یک ماه این درد دیرتر به سراغمان بیاید
وحشت به جانمان می افتد.
سونوگرافی باید برویم.
پله ها را نباید بالا و پایین برویم.
باید پسته و موز بخوریم.
ولی در این بین تنها چیزی که دردش بیشتر از درد جسم است،
درد روان ماست.
دردی که باید تمام این دردها را مخفی کرد.
که مبادا برادر و پدرت بفهمند
تو درد میکشی.
که مبادا استاد دانشگاه بفهمد
تو از درد به خود میپیچی.
که یکدفعه اگر توی خیابان از شدت ضعف به زمین بخوری
نباید بگویی
پریود هستم...
سال آخر مقطع کارشناسی که بودم
به سیم آخر زدم.
یک روز وسط امتحان که درد امانم را بریده بود
و به زور جواب ها را مینوشتم،
پایین برگه ام ضمیمه کردم:
استاد شما از درد پریود چیزی نمیدانید
و حق دارید
به برگه ی پر از جفنگ من نمره ندهی!...
دردهایم را در خانه بروز دادم.
جیغ میکشیدم
و از عمد می آمدم
وسط سالن و از درد به خود میپیچیدم.
سحرهای ماه رمضان بیدار نشدم
و اعلام کردم من یک هفته مرخصی دارم
و در ازایش درد میکشم
و خون میبینم.
یک هفته در ماه نفرت مان را نسبت به تمام مردهای اطرافم،
اعلام میکردم...
اما هیچ چیز این وسط تغییر نکرد.
نه مردها درک شان افزایش یافت
و نه از دردهای من کم شد...
چیزی که میخواهم بگویم
این است
که 28 می روز بهداشت قاعدگی،
چیزی فراتر از بهداشت جسمی ست.
بهداشت روحی و ساپورت روانی زن ها در طی این شش روز،
یک هفته،
ده روز و...
مهم ترین مسئله ای ست
که یک زن به آن احتیاج دارد.
حالا که جامعه ی ما یک تاریخ شمسی به این روز اختصاص نمیدهد
و ما دست به گریبان تاریخ و مناسبت میلادی این روز میشویم
لطفا کمی هوای زن ها را داشته باشید.
لااقل در ماه شش روزش را..
@adelehz
مدرسه قبل ترها هرچیزی که بود باهرکمبود و اشکالی بازهم تااین حد ناامن نبود .تااین حد جای وحشتناکی نبود...
@adelehz
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست دارم یه آدم کوچولوی انگشتی بودم,هرجایی دلم میخواست میتونستم برم و خیلی چیزارو میتونستم ببینم.میتونسنم تو جیب یا کیف آدمهایی که دوسشون دارم جا بشم و وارد زندگیشون بشم...
فریبا
@adelehz
دوست دارم یه آدم کوچولوی انگشتی بودم,هرجایی دلم میخواست میتونستم برم و خیلی چیزارو میتونستم ببینم.میتونسنم تو جیب یا کیف آدمهایی که دوسشون دارم جا بشم و وارد زندگیشون بشم...
فریبا
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
آدمیم دیگر گاهی دلمان میخواهد
کسی درگوشمان زمزمه کند
بیاقسمت کنیم دردی که داری
که تونازک دلی طاقت نداری...
@adelehz
کسی درگوشمان زمزمه کند
بیاقسمت کنیم دردی که داری
که تونازک دلی طاقت نداری...
@adelehz