Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در قیامت ؛
چون نمازها را بیارند در ترازو نهند !
و روزه ها را همچنین ...!
اما چون ؛
محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد !
پس اصل محبت است ...!
مولانا
فیه ما فیه
@adelehz
چون نمازها را بیارند در ترازو نهند !
و روزه ها را همچنین ...!
اما چون ؛
محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد !
پس اصل محبت است ...!
مولانا
فیه ما فیه
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
جای دختری باشم که مادر داشته باشد
فرق نمیکند چه کسی فقط مادرداشته باشد.
مادری که بغلم کند...
به حرف هایم گوش کند...
حمایتم کند...
من دلم فقط کمی مادر میخواهد.
فرزانه
@adelehz
جای دختری باشم که مادر داشته باشد
فرق نمیکند چه کسی فقط مادرداشته باشد.
مادری که بغلم کند...
به حرف هایم گوش کند...
حمایتم کند...
من دلم فقط کمی مادر میخواهد.
فرزانه
@adelehz
ما آدمهای خاطره ایم آدمهای گذشته آدمهای حرف زدن در فلان لحظه ... که ازدست رفته است ولی ماهنوزبه آن فکرمیکنیم .
آدمهای پریدن پرنده از قفس آدمهای دیروز ...
#عادله_زمانی
@adelehz
آدمهای پریدن پرنده از قفس آدمهای دیروز ...
#عادله_زمانی
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
ارزو می کنم یه ادم نامرئی باشم .انوقت مثل یک لاک غلط گیر ,خیلی از اشتباهات رو پاک می کردم .خیلی از باید ها.خیلی از بودها ...
فرحناز
@adelehz
ارزو می کنم یه ادم نامرئی باشم .انوقت مثل یک لاک غلط گیر ,خیلی از اشتباهات رو پاک می کردم .خیلی از باید ها.خیلی از بودها ...
فرحناز
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست داشتم یه دختر شاد باشم.
بدون دغدغه
بدون نگرانی
شاد شاد
دلم میخواد یه جا توی خیابون کریم خان یه کافه کتاب داشتم. طبقه پایین کتاب فروشی بود و طبقه بالا کافه...
من هم به هر دوتاش با هم می رسیدم..
گاهی یه دمنوش خوب درست میکردم وگاهی مینشستم یه گوشه و کتاب های مارکز رو میخوندم و غرق دنیای جادوییش میشدم..
شاید اینطوری یه دختر شاد بودم..
طلا
@adelehz
دوست داشتم یه دختر شاد باشم.
بدون دغدغه
بدون نگرانی
شاد شاد
دلم میخواد یه جا توی خیابون کریم خان یه کافه کتاب داشتم. طبقه پایین کتاب فروشی بود و طبقه بالا کافه...
من هم به هر دوتاش با هم می رسیدم..
گاهی یه دمنوش خوب درست میکردم وگاهی مینشستم یه گوشه و کتاب های مارکز رو میخوندم و غرق دنیای جادوییش میشدم..
شاید اینطوری یه دختر شاد بودم..
طلا
@adelehz
من پیامهای زیادی در هشتگ #دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
درمورد پدرها ومادرهای
سفرکرده داشتم .خیلی ها دلتنگ پدرومادرهستند ..خواستم از شما بخوام برای مادران وپدران آسمانی دراین شب ماه رمضان دعای خیر و آمرزش بکنید .بیاد تمام پدران ومادران سفرکرده دنیا که گرچه در زیر خاک هستند اما قلبشان برای فرزندان میطپد ...
#فاتحه
#دعا
@adelehz
درمورد پدرها ومادرهای
سفرکرده داشتم .خیلی ها دلتنگ پدرومادرهستند ..خواستم از شما بخوام برای مادران وپدران آسمانی دراین شب ماه رمضان دعای خیر و آمرزش بکنید .بیاد تمام پدران ومادران سفرکرده دنیا که گرچه در زیر خاک هستند اما قلبشان برای فرزندان میطپد ...
#فاتحه
#دعا
@adelehz
کاش امروز
عطر گلی باشد سرخ که
از کودکی گل فروش خریده ای ..
و طعم لبخند آن کودک ..
#عادله_زمانی
#طعم_روز
@adelehz
عطر گلی باشد سرخ که
از کودکی گل فروش خریده ای ..
و طعم لبخند آن کودک ..
#عادله_زمانی
#طعم_روز
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست داشتم دختر 19 ساله ای بودم با رژ لب قرمزروشن و موهای بافته بلند که با خوشحالی فراوان از پله های دانشگاه به سرعت پایین می آید تا کنار دوستانش به کافی شاپ برود و غرق شادی باشد دختر 19 ساله ای که فارغ از هر غمی بلند و البته واقعی بخندد و غصه ی هیچ چیز را نخورد چون میداند زمان زیادی برای رسیدن به رویاهایش دارد.
عاطفه شادپوری
@adelehz
دوست داشتم دختر 19 ساله ای بودم با رژ لب قرمزروشن و موهای بافته بلند که با خوشحالی فراوان از پله های دانشگاه به سرعت پایین می آید تا کنار دوستانش به کافی شاپ برود و غرق شادی باشد دختر 19 ساله ای که فارغ از هر غمی بلند و البته واقعی بخندد و غصه ی هیچ چیز را نخورد چون میداند زمان زیادی برای رسیدن به رویاهایش دارد.
عاطفه شادپوری
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست داشتم اون شخصی بودم که داروی قطعی سرطان را کشف کرده بودم و با نهایت شادی اعلام می کردم که از این پس نام منحوس سرطان را فقط در کتابهای تاریخ می خوانیم و بس!
پریسا
@adelehz
دوست داشتم اون شخصی بودم که داروی قطعی سرطان را کشف کرده بودم و با نهایت شادی اعلام می کردم که از این پس نام منحوس سرطان را فقط در کتابهای تاریخ می خوانیم و بس!
پریسا
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
سالها پیش گلی در دشتی بزرگ زندگی میکرد.گل سرخ زیبا و خیرکننده ای،تمام دشت اورا به زیبایی میشناختند به طراوات گلبرگهای سرخش و به جلوه ی خاصی که به دشت می داد.
اما این گل زیبا یک اشکال بزرگ داشت وآن هم این بود که هیچ کس را دوست نداشت،برای هیچ کس آرزوهای قشنگ نمیکرد و خوشحالی هیچ کدام از همسایگانش دلش راشاد نمیکرد.این بود که گل سرخ زیبا به صدای آواز پرندگان دشت واکنش نشان میداد و اخم هایش را درهم میکشید و میگفت : اوه با این صدای بدتان چرا مزاحم خواب من میشوید؟
شبنم های صبحگاهی را با عصبانیت از روی گلبرگهایش می تکاند ومیگفت :آخرش روی گلبرگهای لطیفم خش میندازید.
از تک درخت پیردشت خوشش نمی آمد ومیگفت :چطور میتوانی اجازه دهی آن سنجاب های سمج از شاخه هایت بالا بروند؟
وخلاصه اینکه این گل سرخ زیبا اما نامهربان هیچ شعاعی از محبت را به دنیای کوچک پیرامونش ساطع نمیکرد...
درهمسایگی گل سرخ زیبا ،گل کوچک دیگری ساکن بود که اتفاقا بیشتراز هرچیز و هرکس دیگری مورد تنفر گل سرخ بود.
گل کوچک دوم گلبرگهای ریزی داشت که لطافت گلبرگهای گل سرخ را نداشتند.عطر زیادی هم نداشت خیلی بلند نبود و وقتی آفتاب دامنش را درصحرا میگستراند آنقدرمجال جلوه گری و نما نداشت .اما گل کوچک دوم بسیار مهربان می نمود،این چنین که هرصبح به آفتاب سلام میکرد.شبنم ها را میبوسید و از صدای پرندگان به وجد می آمد ..وخلاصه اینکه گل کوچک دوم باتمام کوچکی اش جهان اطرافش را زیبا میکرد ...
جهان پیرامون گل کوچک دوم همواره زیبا بود .باران بیشتر براو می بارید چرا که میدانست لبخندش را خواهد دید.نسیم گلبرگهای اورا نوازش میداد چرا که می دید که وی عاشقانه لمسش میکند.تک درخت شاخسارش را بر او میافکند تا نور شدید ازارش ندهد چرا که میدانست گل کوچک دوم سپاسگزارخواهد بود.
و اینچنین بود که هر زیبایی که اوبه دنیا میداد دنیا به وی بازمیگرداند.
و خوب کسی چه میداند شاید ماهم ناخواسته گل سرخ نامهربانیم ..که با سنگدلی ها و نامهربانی ها و بدگویی هایمان از دیگران ،بدی ها را به سوی خودمان روانه میکنیم.
پس بیاید گل کوچک دوم باشیم
#عادله_زمانی
@adelehz
اما این گل زیبا یک اشکال بزرگ داشت وآن هم این بود که هیچ کس را دوست نداشت،برای هیچ کس آرزوهای قشنگ نمیکرد و خوشحالی هیچ کدام از همسایگانش دلش راشاد نمیکرد.این بود که گل سرخ زیبا به صدای آواز پرندگان دشت واکنش نشان میداد و اخم هایش را درهم میکشید و میگفت : اوه با این صدای بدتان چرا مزاحم خواب من میشوید؟
شبنم های صبحگاهی را با عصبانیت از روی گلبرگهایش می تکاند ومیگفت :آخرش روی گلبرگهای لطیفم خش میندازید.
از تک درخت پیردشت خوشش نمی آمد ومیگفت :چطور میتوانی اجازه دهی آن سنجاب های سمج از شاخه هایت بالا بروند؟
وخلاصه اینکه این گل سرخ زیبا اما نامهربان هیچ شعاعی از محبت را به دنیای کوچک پیرامونش ساطع نمیکرد...
درهمسایگی گل سرخ زیبا ،گل کوچک دیگری ساکن بود که اتفاقا بیشتراز هرچیز و هرکس دیگری مورد تنفر گل سرخ بود.
گل کوچک دوم گلبرگهای ریزی داشت که لطافت گلبرگهای گل سرخ را نداشتند.عطر زیادی هم نداشت خیلی بلند نبود و وقتی آفتاب دامنش را درصحرا میگستراند آنقدرمجال جلوه گری و نما نداشت .اما گل کوچک دوم بسیار مهربان می نمود،این چنین که هرصبح به آفتاب سلام میکرد.شبنم ها را میبوسید و از صدای پرندگان به وجد می آمد ..وخلاصه اینکه گل کوچک دوم باتمام کوچکی اش جهان اطرافش را زیبا میکرد ...
جهان پیرامون گل کوچک دوم همواره زیبا بود .باران بیشتر براو می بارید چرا که میدانست لبخندش را خواهد دید.نسیم گلبرگهای اورا نوازش میداد چرا که می دید که وی عاشقانه لمسش میکند.تک درخت شاخسارش را بر او میافکند تا نور شدید ازارش ندهد چرا که میدانست گل کوچک دوم سپاسگزارخواهد بود.
و اینچنین بود که هر زیبایی که اوبه دنیا میداد دنیا به وی بازمیگرداند.
و خوب کسی چه میداند شاید ماهم ناخواسته گل سرخ نامهربانیم ..که با سنگدلی ها و نامهربانی ها و بدگویی هایمان از دیگران ،بدی ها را به سوی خودمان روانه میکنیم.
پس بیاید گل کوچک دوم باشیم
#عادله_زمانی
@adelehz
روانشناس سوئیسی تعبیرِ جالبی از انسانِ خوشحال دارد که بسیار از
تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد
بر اساسِ این تعریف، خوشحال بودن یعنی:
توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها.
خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ست
اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد.
خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز، خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن
خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات.
خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم، بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم.
خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی، خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی.
👤کارل گوستاو یونگ
@adelehz
تعریفِ عادی و معمولِ خوشحالی فاصله دارد
بر اساسِ این تعریف، خوشحال بودن یعنی:
توانمندیِ بالای ما در شکیبایی و استقامت در برابر سختی ها.
خوشحالی یعنی اطمینانی درونی به این که درد و رنج و سختی و بیماری و مرگ جزء لاینفک زندگی ست
اما هیچ کدام از آنها نمی تواند مرا از پا بیاندازد.
خوشحالی یعنی میل به زندگی علی رغم علمِ به فانی بودنِ همه چیز، خوشحالی یعنی در سختی ها لبخند زدن
خوشحالی یعنی آگاهی از توانمندی بزرگ ما برای به دوش کشیدنِ مشکلات.
خوشحالی یعنی بعد از هر زمین خوردن همچنان بتوانیم بلند شویم، بعد از هر گریه همچنان بتوانیم بخندیم و لبخند بر لبِ دیگر همنوعان بیاوریم.
خوشحالی یعنی حضورِ کاملِ ما در هستی، خوشحالی یعنی همچون رودجاری بودن و در حرکت بودن،عبور کردن و به عظمتی بی پایان چشم دوختن خوشحالی یعنی توانایی ما به گفتنِ یک آریِ بزرگ به زندگی.
👤کارل گوستاو یونگ
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
دوست داشتم در كودكي بودم
همان كه عاشق مردي ٤٠ ساله بود،صداش ، قلبمو تكون ميداد.
سالها اين عشق رو با خودم همه جا بردم تاوقتي كه اون خواستگاري كردو همه فهميدن. من ديگه بزرگ شده بودمو اون مسن...كاش همون دختر مبارز بودم كه ميتونستم "نه" ديگران رو به "اره" تبديل كنم.
ميتي كمان
@adelehz
دوست داشتم در كودكي بودم
همان كه عاشق مردي ٤٠ ساله بود،صداش ، قلبمو تكون ميداد.
سالها اين عشق رو با خودم همه جا بردم تاوقتي كه اون خواستگاري كردو همه فهميدن. من ديگه بزرگ شده بودمو اون مسن...كاش همون دختر مبارز بودم كه ميتونستم "نه" ديگران رو به "اره" تبديل كنم.
ميتي كمان
@adelehz
#دوست_داشتم_چه_کسی_بودم
کاش من نجاری بودم یا سفالگری هم محل و دوست سهراب سپهری،هرزگاهی خلوتی میجستیم...او با کلمات و مفاهیم پنجه نرم می کرد و من با چوب یا خاک،و خلق میکردیم ،او شعر ناب را و من اثری متجلی و متورم از شعر او...
(نجوا)
@adelehz
کاش من نجاری بودم یا سفالگری هم محل و دوست سهراب سپهری،هرزگاهی خلوتی میجستیم...او با کلمات و مفاهیم پنجه نرم می کرد و من با چوب یا خاک،و خلق میکردیم ،او شعر ناب را و من اثری متجلی و متورم از شعر او...
(نجوا)
@adelehz