This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باران اتفاق عاشقانه ای ست .هربارکه می بارد هربارکه عطر گلهای بهاری خیابان را پرمیکند هربار که جای پای ما دونفر درآن کوچه را میشوید...باران قسم عاشقانه ای ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
این زندگی راگاهی باید رهاکرد پانکوبید بی قراری نکردگوشه ای درمسیر یک نسیم خنک شبانگاهی دراز کشید چشمان رابست وباصدای آوازی کلاسیک به خواب رفت گاهی بایدسعی نکرد هیچ چیز را تغییرداد.
#عادله_زمانی
شب خوش
#عادله_زمانی
شب خوش
نیست بوی آشنا را
تاب غربت بیش ازین؛
از نسیم صبح
بوی یار می باید کشید...
صائب تبریزی
صبح به خیر
@adelehz
تاب غربت بیش ازین؛
از نسیم صبح
بوی یار می باید کشید...
صائب تبریزی
صبح به خیر
@adelehz
صبح،امید را بردار
لبخندت را ازکیفت بیرون بیاور.
ترسها رابگذار درایستگاه مترو بماند.
وبا بوسیدن روی ماه خداوند روزت را شروع کن.
#عادله_زمانی
خوشاصبح
@adelehz
لبخندت را ازکیفت بیرون بیاور.
ترسها رابگذار درایستگاه مترو بماند.
وبا بوسیدن روی ماه خداوند روزت را شروع کن.
#عادله_زمانی
خوشاصبح
@adelehz
مرد برای عاشق شدن
به یک دقیقه نیاز دارد
و برای فراموش کردن
به چندین قرن
👤 نزار قبانی
📚از کتابِ "در بندر آبیِ چشمانت"
@adelehz
به یک دقیقه نیاز دارد
و برای فراموش کردن
به چندین قرن
👤 نزار قبانی
📚از کتابِ "در بندر آبیِ چشمانت"
@adelehz
هربار که از نرسیدن ترسیدی .از نرسیدن به هرچیزی که میخواهیدش ،هرچیزی که آرزویش را داری فقط فکر کن شاید ساعتت نرسیده است به ساعتت اعتمادکن ..ساعتها دیرنمیکنند.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
روزی که خداوند،مشغول ساخت آدمیزادبودیحتمل باخودگفت:چه چیزمیتوانداین کوچک اندوهگین را شادکند؟پس رویاراباچاشنی امیدآفرید وازآن روزآدمهادرهرشرایط سخت ته دلشان کمی نور،کمی لبخندپس انداز دارند
#عادله_زمانی
#عادله_زمانی
كلاغ لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش ، خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گُلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست.
صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . كلاغ از كائنات گِله داشت.
كلاغ فكر مي كرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست. كلاغ غمگين بود و با خودش گفت:«كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود.» پس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.
خدا گفت:« عزيز من! صدايت تَرَنُمي است كه هر گوشي شنواي او نيست. اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند. سياه كوچكم! بخوان . فرشته ها منتظرند.»
ولي كلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت:« تو سياهي. سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسند. و زيبايي ات را بنويس. اگر تو نباشي. آبي آسمان من چيزي كم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نكن.»
و كلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:«بخوان براي من بخوان، اين منم كه دوستت دارم. سياهي ات را و خواندنت را.»
و كلاغ خواند. اين بار عاشقانه ترين آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.
👤عرفان نظرآهاری
📚بالهایت را کجا گذاشته ای.
@adelehz
صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . كلاغ از كائنات گِله داشت.
كلاغ فكر مي كرد در دايره قسمت نازيبايي تنها سهم اوست. كلاغ غمگين بود و با خودش گفت:«كاش خداوند اين لكه زشت را از هستي مي زدود.» پس بالهايش را بست و ديگر آواز نخواند.
خدا گفت:« عزيز من! صدايت تَرَنُمي است كه هر گوشي شنواي او نيست. اما فرشته ها با صداي تو به وجد مي آيند. سياه كوچكم! بخوان . فرشته ها منتظرند.»
ولي كلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت:« تو سياهي. سياه چونان مركب كه زيبايي را از آن مي نويسند. و زيبايي ات را بنويس. اگر تو نباشي. آبي آسمان من چيزي كم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نكن.»
و كلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت:«بخوان براي من بخوان، اين منم كه دوستت دارم. سياهي ات را و خواندنت را.»
و كلاغ خواند. اين بار عاشقانه ترين آوازش را.
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.
👤عرفان نظرآهاری
📚بالهایت را کجا گذاشته ای.
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
كلاغ لكه اي بود بر دامن آسمان و وصله اي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش ، خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گُلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مي نشست. صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين مي پيچيد. كلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم . كلاغ از كائنات…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزها
پُر و خالی می شوند
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر
اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد . . .
اینکه مثلا تو ناگهان
در آن سوی میز
نشسته باشی ... !
#رسول_یونان
#چای_تایم
@adelehz
پُر و خالی می شوند
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر
اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد . . .
اینکه مثلا تو ناگهان
در آن سوی میز
نشسته باشی ... !
#رسول_یونان
#چای_تایم
@adelehz