درخت نمیترسد ازاینکه شکوفه هایش را ازدست بدهد.چون میداند که این ازدست دادن به معنی میوه دادن وبه ثمرنشستن ست.پس توهم نترس اگر گاهی چیزی راازدست بدهی منتظراتفاق بهتری باش.
#عادله_زمانی
عکس:سحرابراهیمی
#عادله_زمانی
عکس:سحرابراهیمی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدیو رو پرویز پرستویی در اینستاگرامش گذاشته و نوشته:
این بی شرم و بی وجدان را که در اهواز زندگی میکنه هرچه زودتر پیدا کنیدوجلوی این بیرحمی رابر روی این فرشته های روی زمین بگیرید.
@adelehz
این بی شرم و بی وجدان را که در اهواز زندگی میکنه هرچه زودتر پیدا کنیدوجلوی این بیرحمی رابر روی این فرشته های روی زمین بگیرید.
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
این ویدیو رو پرویز پرستویی در اینستاگرامش گذاشته و نوشته: این بی شرم و بی وجدان را که در اهواز زندگی میکنه هرچه زودتر پیدا کنیدوجلوی این بیرحمی رابر روی این فرشته های روی زمین بگیرید. @adelehz
قطعا بی شرف واژه کوچکی دربرابر این فردهست .اون حیون زبون بسته حتی دربرابرش کوچکترین واکنشی نشون نمیده درحالی که میتونه دست کثیف شو با دندونش له کنه.لطفا به اشتراک بگذارید.
🚫هشدار حاوی تصاویر آزاردهنده.
@adelehz
🚫هشدار حاوی تصاویر آزاردهنده.
@adelehz
چای ها
با تمام تلخی شان
آرام کننده اند.
من این تلخی آرام کننده را از هزار شیرینی بی قرار کننده بیشتر میخواهم .
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
با تمام تلخی شان
آرام کننده اند.
من این تلخی آرام کننده را از هزار شیرینی بی قرار کننده بیشتر میخواهم .
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
میگفت همه چیز زیر سرتوست .
انگارمیدانست سرم را روی شانه ات گذاشته ام.
انگارمیدانست تو همه چیزی.
#عادله_زمانی
@adelehz
انگارمیدانست سرم را روی شانه ات گذاشته ام.
انگارمیدانست تو همه چیزی.
#عادله_زمانی
@adelehz
فلسفه ی سبزه گره زدن: دختران وپسران جوان و مجرد دراین روزسبزه ها را به آرامی گره می زنند.واین گره باید درمسیر بادصبا باشد تا بازشود ،که به معنی بازشدن بخت فرد تاسال بعدست.
@adelehz
@adelehz
امروز پرکارترین روز سال است برای من.
باید گره از تمام سبزه های این شهر باز کنم مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...!
@adelehz
باید گره از تمام سبزه های این شهر باز کنم مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...!
@adelehz
داستان زیر، داستان دیدار شهریار و معشوقه قدیمی او در روز سیزده بدر ست . میگوید :
وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامي شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد. روزگار طاقت سوزي داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبري نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براي گردش به باغي واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطري شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابي جانكاه مرا میفرسود، تشويشي بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتي زير درختي، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستيكي صورتي رنگي به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركي بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهرباني صدايش كردم، لبخند شيريني زد، جلو آمد دستي به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واي... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آري... او بود... كسي كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواجع حسرت آلود ناكاميش، مرزهاي شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
توشدي مادر ومن با همه پيري پسرم
توجگرگوشه هم از شير بريدي وهنوز
من بيچاره همان عاشق خونینجگرم
خون دل میخورم وچشم نظرجام
جرمم اين است که صاحبدل صاحبنظرم
من که باعشق نراندم به جواني هوسی
هوس عشق وجوانی است به پيرانه سرم
پدرت گوهرخود رابه زر وسيم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد که بیسیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود
که به بازار تو کاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم
تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم
گاهي از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهاني دگرم
از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم
وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقهام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیدهام را بر شانههای منجمدم انداخته و به هر سو میکشاندم. بهارم در لگدکوب خزان، تاراج طوفان ناكامي شده بود و نيشخند دشمنانم، چونان خنجر زهرآلود دلم را پارهپاره میکرد. روزگار طاقت سوزي داشتم، آواره شهرها شده بودم، از ادامه تحصيل در دانشگاه طب وامانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبري نداشتم، ازدواج كرده بود نمیدانستم خوشبخت است يا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شكست سنگين به تهران سفر كرده بودم، روز سيزده بدر دوستان مرا براي گردش به باغي واقع در كرج بردند تا باهم انبساط خاطري شود. در حلقه دوستان بودم اما اضطرابي جانكاه مرا میفرسود، تشويشي بنيان كن به سینهام چنگ انداخته و قلبم را میفشرد، از ياران فاصله گرفتم، رفتم در كنج خلوتي زير درختي، تنها نشستم و به ياد گذشتههای شورآفرین تهران اشك ريختم، پر از اشتياق سرودن بودم، ناگهان توپ پلاستيكي صورتي رنگي به پهلويم خورد و رشته افكارم را پاره كرد، دختركي بسيار زيبا و شیرین با لباسهای رنگين در برابرم ايستاده بود و با ترديد به من و توپ مینگریست، نمیتوانست جلو بيايد و توپش را بردارد، شايد از ظاهر ژولیدهام میترسید، توپ را برداشتم و با مهرباني صدايش كردم، لبخند شيريني زد، جلو آمد دستي به موهایش كشيدم، توپ را از من گرفت و به سرعت دويد. با نگاه تعقيبش كردم تا به نزديك پدر و مادرش رسيد و خود را سراسيمه در آغوش مادر انداخت. واي... ناگهان سرم گيج رفت، احساس كردم بين زمين و آسمان ديگر فاصلهای نيست... او بود... عشق از دست رفته من... همراه با شوهر و فرزندش...! آري... او بود... كسي كه سنگ عشق بر بركه احساسم افكند و امواجع حسرت آلود ناكاميش، مرزهاي شكيباييم را ويران ساخت و اين غزل را در آن روز در باغ سرودم:
يار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
توشدي مادر ومن با همه پيري پسرم
توجگرگوشه هم از شير بريدي وهنوز
من بيچاره همان عاشق خونینجگرم
خون دل میخورم وچشم نظرجام
جرمم اين است که صاحبدل صاحبنظرم
من که باعشق نراندم به جواني هوسی
هوس عشق وجوانی است به پيرانه سرم
پدرت گوهرخود رابه زر وسيم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگي و حسن و جواني و هنر
عجبا هيچ نيرزيد که بیسیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سيمم بود
که به بازار تو کاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سيزدهم کز همه عالم به درم
تا به ديوار و درش تازه کنم عهد قديم
گاهي از کوچهی معشوقهی خود میگذرم
تو از آن دگري رو که مرا ياد تو بس
خود تو داني که من از کان جهاني دگرم
از شکار دگران چشم و دلي دارم سير
شيرم و جوي شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت
شهريارا چه کنم لعلم و والاگهرم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئویی از لحظه متلاشی شدن فضاپیمای تیان گونگ۱ چین در زمان ورود به جو زمین
این فضاپیما که از کنترل سازمان هوافضای این کشور خارج شده بود در اقیانوس آرام نزدیک برزیل سقوط کرد.
خوب خدا رحم کرد:)
@adelehz
این فضاپیما که از کنترل سازمان هوافضای این کشور خارج شده بود در اقیانوس آرام نزدیک برزیل سقوط کرد.
خوب خدا رحم کرد:)
@adelehz
دوست داشتنت مثل نفس کشیدن ست .
اینکه میگویند دوستت نداشته باشم مسخره ست.
کسی نمیتواند نفس نکشد و زنده بماند.
#عادله_زمانی
@adelehz
اینکه میگویند دوستت نداشته باشم مسخره ست.
کسی نمیتواند نفس نکشد و زنده بماند.
#عادله_زمانی
@adelehz
هر روز که از خواب بیدار میشوم،
میبینم هنوز امروز است،
و فردا نیامده است!
فردا واژهای بیش نیست،
هر چه که هست امروز است.
@adelehz
میبینم هنوز امروز است،
و فردا نیامده است!
فردا واژهای بیش نیست،
هر چه که هست امروز است.
@adelehz
من همونیم که مشقامو میذاشتم واسه غروب سیزده بدر
بعدشم نمیرسیدم بنویسم آرزو مرگ خودمو و معلما رو میکردم .😔😔
@adelehz
بعدشم نمیرسیدم بنویسم آرزو مرگ خودمو و معلما رو میکردم .😔😔
@adelehz
بچه بودم چندسالش را یادم نیست .یکی از اقوام به خانه مان آمده بود .پیرزنی مهربان با یک بغل سوغاتی و لبخندی همیشگی و یک زنبیل قصه و بقول خودش حوصنه(قصه)پیرزن قصه ی ما یک چشم نداشت .بخاطرهمین همیشه فقط یک چشمش باز بود ویکی بسته .درعالم کودکی تصویر یک آدم کامل برای من آدمی بادوچشم باز بود .بهمین خاطر وقتی پیرزن مهربان وقصه گو را میدیدم ته دل کودکانه ام حس میکرد یک جای کار اشکال دارد.یک چیزی سرجایش نیست .مدتها بااین چالش کلنجار رفتم آخرش تاب نیاوردم .چشم غره های مادرم هم افاقه نکرد پرسیدم.با کنجکاوی تمام هم پرسیدم که چرا آن یکی چشمتان را باز نمیکنید؟؟؟یادم می آید دقایق آخر رفتن پیرزن بود من هم شاید بهمین خاطر که اوداشت می رفت جرات میکردم ومیپرسیدم.البته او جوابم را نداد.لب برچید و شایدهم دلش گرفت.البته نه ازیک دختربچه کنجکاو شاید ازغمی دیگر
بعداز رفتنشان وقتی مادرم حسابی از خجالتم درامد وقتی دوباره پرسیدم چرا؟
مادرم فقط یک کلمه گفت : چون نمیتواند.
بعدازان من پیرزن را ندیدم اوبعدها فوت شد .ولی هنوز بعدازاین همه مدت من هروقت میبینم کسی چشم دلش را بروی کسی میبندد وقتی میبینم کسی تمام دنیا را با یک چشم میبند کسی دلش نمیخواهد چشمش رابروی خیلی از چیزها باز کند.
یادجمله مادرم می افتم
شاید نمی تواند.
#عادله_زمانی
@adelehz
بعداز رفتنشان وقتی مادرم حسابی از خجالتم درامد وقتی دوباره پرسیدم چرا؟
مادرم فقط یک کلمه گفت : چون نمیتواند.
بعدازان من پیرزن را ندیدم اوبعدها فوت شد .ولی هنوز بعدازاین همه مدت من هروقت میبینم کسی چشم دلش را بروی کسی میبندد وقتی میبینم کسی تمام دنیا را با یک چشم میبند کسی دلش نمیخواهد چشمش رابروی خیلی از چیزها باز کند.
یادجمله مادرم می افتم
شاید نمی تواند.
#عادله_زمانی
@adelehz