یکی از جذابیت های زندگی دخترها در دوره خاصی از سنشون داشتن عاشق های پنهانه .
که یکی عاشقشونه ولی نمیاد بگه ویواشکی نگاشون میکنه😅😎
@adelehz
که یکی عاشقشونه ولی نمیاد بگه ویواشکی نگاشون میکنه😅😎
@adelehz
شما عاشق پنهان داشتید؟
😒نه شایدم بوده ولی من نفهمیدم. – 65
👍👍👍👍👍👍👍 58%
😎آره ولی بلاخره لو رفت . – 47
👍👍👍👍👍 42%
👥 112 people voted so far. Poll closed.
😒نه شایدم بوده ولی من نفهمیدم. – 65
👍👍👍👍👍👍👍 58%
😎آره ولی بلاخره لو رفت . – 47
👍👍👍👍👍 42%
👥 112 people voted so far. Poll closed.
آدمیزاد گاهی می رود .
و تکه ای ازخودش را درشهری جا میگذارد ممکن ست هرگز به آن شهر برنگردد اما یادگارش همیشه در کوچه وخیابان ان شهرحس میشود.شاید این یادگار دلی باشد که ازاو جا مانده ست
#عادله_زمانی
و تکه ای ازخودش را درشهری جا میگذارد ممکن ست هرگز به آن شهر برنگردد اما یادگارش همیشه در کوچه وخیابان ان شهرحس میشود.شاید این یادگار دلی باشد که ازاو جا مانده ست
#عادله_زمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگه زمستان شهامت این را داشت که به بهار تبدیل بشود،چه کسی میتواند بگوید که تو نمیتوانی شکوفا بشوی؟
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
عشق
رقصیدن به ساز کسی نیست!
یک رقص دونفره است،
گاهی گامی به عقب...
گاهی گامی به جلو...
اگربخواهی تنهابرقصی
و اورا برقصانی
دیگر نامش عشق نیست...!
@adelehz
رقصیدن به ساز کسی نیست!
یک رقص دونفره است،
گاهی گامی به عقب...
گاهی گامی به جلو...
اگربخواهی تنهابرقصی
و اورا برقصانی
دیگر نامش عشق نیست...!
@adelehz
زندگی قمار ماست و خانه میز قمار
قمار را نه من میبرم و نه تو قمار را کسی میبرد که یاد میگیرد خوشحالیش راپیدا کند.بی توجه به ادمها بی توجه به اطراف فقط ازطریق خودش و دلش
همین.
#عادله_زمانی
قمار را نه من میبرم و نه تو قمار را کسی میبرد که یاد میگیرد خوشحالیش راپیدا کند.بی توجه به ادمها بی توجه به اطراف فقط ازطریق خودش و دلش
همین.
#عادله_زمانی
دختر جوانی بودم ،شاید نوزده شاید بیست ساله ،یک روز که در گرمای ماه دوم تابستان عرق ریزان از خیابان بزرگ مرکز شهر میگذشتم .چشمم به ویترین یک کفش فروشی خیره ماند.یک جفت صندل تابستانی جدید که بندهای شکلاتی قشنگ داشت و یک گل صورتی بزرگ روی هرکدام از لنگهایش خودنمایی میکرد.عاشقش شده بودم تصور میکردم که آن را باپیراهنی حریر و بلند به پا میکنم و کل شهر را باآن میگردم.دل توی دلم نماند .به مغازه رفتم و کل پس انداز ماهم را روی صندلها پرداختم .خوب میدانستم این کار یعنی تااخر ماه نمیتوانم خرج اضافه ی دیگری داشته باشم .اما راضی بودم.
باصندلهای زیبایم به خانه رسیده بودم ذوق زده بودم زود خودم را به آشپزخانه رساندم و کفشهایم را بیرون کشیدم تا مادرم ببیند چقد خوشحالم.
خوب یادم می آید که مادرم داشت سبزی هایش را خرد میکرد .
با ذوق گفتم مادر این و ببینید عاشقش شدم.
مادرم نیم نگاهی به صندلها انداخت و گفت اهان .برای توی خونه بد نیست!
وا رفتم . داخل خونه؟؟
مادرم پوزخندی زد و گفت نکند فکر کردی میتوانی این صندلها با این گل بزرگ صورتی را بیرون بپوشی؟
این کفشهای سبک و جلف را؟
مردم چه میگویند؟؟
بعدهم بی توجه به لبخندی که روی لب من خشک شده بود رفت تا با تلفن به خواهرش ازهمان حرفهایی بزند که مردم میگویند!
من درخانه پدرم هیچوقت آن کفشهارا نپوشیدم .سالها بعدهم ازدواج کردم بازهم نپوشیدمشان .شاید چون همسرم هم مانند مادرم به حرف مردم اعتقاد داشت!
خوب البته هیچ کس نپرسید که خودت چه میخواهی.در آستانه ی شصت سالگی من هنوزهم آن کفشهارا درون کمدم دست نخورده نگاه داشتم.مانند یک رویا پیچیده در مخمل لای صندوقی از چوب شمشاد
بزرگترین گناهکار در داستان من و صندلهای گل درشت نه مادرم بود نه همسرم ونه حتی مردم
بزرگترین گناهکار من بودم که خوشی و ذوقم را فدای مردمی کردم که حتی بیاد نمی اوردند که من چه کسی هستم.
و مطمینم روزی که بمیرم هم مردم نخواهند گفت او چه روزهایی داشت و یا حتی کسی نخواهد دانست که من روزی دیوانه ی یک جفت صندل تابستانی گل درشت بودم.
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
باصندلهای زیبایم به خانه رسیده بودم ذوق زده بودم زود خودم را به آشپزخانه رساندم و کفشهایم را بیرون کشیدم تا مادرم ببیند چقد خوشحالم.
خوب یادم می آید که مادرم داشت سبزی هایش را خرد میکرد .
با ذوق گفتم مادر این و ببینید عاشقش شدم.
مادرم نیم نگاهی به صندلها انداخت و گفت اهان .برای توی خونه بد نیست!
وا رفتم . داخل خونه؟؟
مادرم پوزخندی زد و گفت نکند فکر کردی میتوانی این صندلها با این گل بزرگ صورتی را بیرون بپوشی؟
این کفشهای سبک و جلف را؟
مردم چه میگویند؟؟
بعدهم بی توجه به لبخندی که روی لب من خشک شده بود رفت تا با تلفن به خواهرش ازهمان حرفهایی بزند که مردم میگویند!
من درخانه پدرم هیچوقت آن کفشهارا نپوشیدم .سالها بعدهم ازدواج کردم بازهم نپوشیدمشان .شاید چون همسرم هم مانند مادرم به حرف مردم اعتقاد داشت!
خوب البته هیچ کس نپرسید که خودت چه میخواهی.در آستانه ی شصت سالگی من هنوزهم آن کفشهارا درون کمدم دست نخورده نگاه داشتم.مانند یک رویا پیچیده در مخمل لای صندوقی از چوب شمشاد
بزرگترین گناهکار در داستان من و صندلهای گل درشت نه مادرم بود نه همسرم ونه حتی مردم
بزرگترین گناهکار من بودم که خوشی و ذوقم را فدای مردمی کردم که حتی بیاد نمی اوردند که من چه کسی هستم.
و مطمینم روزی که بمیرم هم مردم نخواهند گفت او چه روزهایی داشت و یا حتی کسی نخواهد دانست که من روزی دیوانه ی یک جفت صندل تابستانی گل درشت بودم.
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
احسان_خواجه_امیری_هر_چه_آرزو_خوبه
<unknown>
هرچی آرزوی خوبه مال تو