عزیزم
هرکجا هستی
چای عصرت را فراموش نکن.
چایی بریز و به خودت بگو ممنونم بخاطر اینکه این روز سخت راهم
جسورانه تمام کردی .
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
هرکجا هستی
چای عصرت را فراموش نکن.
چایی بریز و به خودت بگو ممنونم بخاطر اینکه این روز سخت راهم
جسورانه تمام کردی .
#عادله_زمانی
#چای_تایم
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
در زندگی آدمها فصلی وجود دارد به نام فصل "تمام کردن".
بدینگونه اغاز این فصل رسیدن به نقطه ای ست که شما چیزی سخت عمیق یا ادمی سخت نزدیک را تمام می کنید.
نقطه ی آخر،آخرین مرحله ...اینکه به حدی می رسید که کتاب یک رابطه را می بندید.نه از آن بستن های الکی ...ازآن هایی که شما هر بار تلفنتان را چک کنید و منتظرش باشید .
ازآن بستن های واقعی ازآن بستن هایی که مثلا رنگ چشمانش یادتان نمی آید یا برای خریدن لباسی که به تنش بیاید له له نمی زنید.حتی شاید از کنار کافه ای که بارها کنارش درآن نشسته اید هم رد شوید ونه تنها دلتان نلرزد که بلکه حتی یادتان هم نیاید که اینجا چه ساعاتی را گذراندیده اید...اینکه دیگر سر هیچ موضوع کوچک و بزرگی بااو بحث نکنید اینکه شمایی که بدون شب بخیر گفتنش خوابتان نمی برد دیگر فراموش کنید حتی که با او دریک شهرید..
گفتنش آسان است اما فقط خودتان می دانید که چقدر عذاب و درد کشیدن لازم بود تا ..به این فصل برسید.شما برایش جز خوبی نمیخواهید نمیتوانید تصور کنید که کوچکترین غمی بردلش بنشیند هنوز هم وقتی میخندد خدارا شکر میکنید اما ...اما دیگر از او توقعی ندارید...فکر پرورش گل عشق راهم بااو را نمیکنید..فقط به خدا میسپاردیش ...وتمام بوسه هایتان با اورا به باد...
آدمها اصلا دوست ندارندکه وارد فصل تمام شدن،بشوند..و هرگز وقتی عاشقی را شروع میکنند به تمام شدن فکر نمیکنند..اما..فصل تمام شدن گاهی الزامیست..
برای مراقبت از خودت دربرابر دل شکستن...برای مراقبت از او دربرابر محبت خودتان ...خصوصا که او تصور کند این محبت برای او چیزی جز زیان نخواهد داشت..
گاهی لازم است وارد فصل تمام کردن بشوی..
#عادله_زمانی
@adelehz
بدینگونه اغاز این فصل رسیدن به نقطه ای ست که شما چیزی سخت عمیق یا ادمی سخت نزدیک را تمام می کنید.
نقطه ی آخر،آخرین مرحله ...اینکه به حدی می رسید که کتاب یک رابطه را می بندید.نه از آن بستن های الکی ...ازآن هایی که شما هر بار تلفنتان را چک کنید و منتظرش باشید .
ازآن بستن های واقعی ازآن بستن هایی که مثلا رنگ چشمانش یادتان نمی آید یا برای خریدن لباسی که به تنش بیاید له له نمی زنید.حتی شاید از کنار کافه ای که بارها کنارش درآن نشسته اید هم رد شوید ونه تنها دلتان نلرزد که بلکه حتی یادتان هم نیاید که اینجا چه ساعاتی را گذراندیده اید...اینکه دیگر سر هیچ موضوع کوچک و بزرگی بااو بحث نکنید اینکه شمایی که بدون شب بخیر گفتنش خوابتان نمی برد دیگر فراموش کنید حتی که با او دریک شهرید..
گفتنش آسان است اما فقط خودتان می دانید که چقدر عذاب و درد کشیدن لازم بود تا ..به این فصل برسید.شما برایش جز خوبی نمیخواهید نمیتوانید تصور کنید که کوچکترین غمی بردلش بنشیند هنوز هم وقتی میخندد خدارا شکر میکنید اما ...اما دیگر از او توقعی ندارید...فکر پرورش گل عشق راهم بااو را نمیکنید..فقط به خدا میسپاردیش ...وتمام بوسه هایتان با اورا به باد...
آدمها اصلا دوست ندارندکه وارد فصل تمام شدن،بشوند..و هرگز وقتی عاشقی را شروع میکنند به تمام شدن فکر نمیکنند..اما..فصل تمام شدن گاهی الزامیست..
برای مراقبت از خودت دربرابر دل شکستن...برای مراقبت از او دربرابر محبت خودتان ...خصوصا که او تصور کند این محبت برای او چیزی جز زیان نخواهد داشت..
گاهی لازم است وارد فصل تمام کردن بشوی..
#عادله_زمانی
@adelehz
کلاس 4 عصر
سالهایی که دانشجو بودم عاشق دانشگاهم بودم .بزرگ بود و دلنواز در هرگوشه اش طبیعت زنده بود ارام بود وبی هیاهو میتوانستی درهر گوشه اش کلی خلوتگاه یک نفره پیدا کنی بنشینی و ازهوای عالیش لذت ببری .کلاسهای غروب که تمام میشد خصوصا غروبهای سرد زمستانی همینکه پایت را از دانشکده داخل محوطه میگذاشتی یک دسته کلاغ را میدیدی که از این کاج به آن کاج پرواز میکردند و خوابگاه آن شبشان را مهیا میکردند .غروبهای زمستان که دیگر تک وتوکی دانشجو در ان محوطه گسترده و پراز گلهای محمدی به چشم میخورند دلت میخاست دران غربت بنشینی کیف پرازکتابت را بزنی زیر سرت و تاخودصبح به آسمانش نگاه کنی.و خوب چنین جایی حتما بهار دیدنی هم داشت چهارسال ،چهار اردیبهشت درآن چنان برمن گذشت که انگار هیچ اردیبهشت دیگری درعمرم برایم مفهوم نداشت.خصوصا که دران بارانهای وقت وبی وقت بهاری و تویی که مجبوربودی ازیک دانشکده تا دانشکده دیگر فقط بدویی و امید داشته باشی کلاس استاد بدعنق فلان درس را ازدست نمی دهی.
برای دختربچه ای که مستقیما کتابهای دبیرستان را بسته و وارد دانشگاه شده بود .این محیط زیبا این خلوت های یک نفره این پیاده روی های طولانی بدون دیدن یک نفر این کاج های پربرف این ادم برفی هایی که باهمکلاسی ها ساخته میشد این رقص های پرازخنده دوراز چشم حراست توی راهروهای دانشکده این گلچین کردن استادها و هفته به هفته انتظار کلاسشان راکشیدن ،انقدرناب بود که حتی بعدازسالها دلش بخواهد بنشیند وبه ان حال خوش تکرار نشدنی فکر کند.
شایدبتوانم به جرات بگویم که خاطرات ان سالها هیچ وقت از ذهن وقلبم پاک نخواهد شد مگر که من مبتلا به نوع خاصی از آلزایمرشوم که فقط خاطرات خوب را از ذهن پاک کند.
دلم برای یک کلاس ساعت 4عصر تنگ شده است که وقتی تمام شد .ایینه ام رابیرون بکشم رژلبم را پررنگ کنم دست دوست قدیمی ام را بگیرم در خیابان باریک دانشکده تا ایستگاه اتوبوس قدم بزنم صدای بلند خنده هایمان وصدای کلاغ های درختان کاج درهم بپیچد درحالی که خورشید می رود تا غروب کند..ودرختان کاج میزبان صدها کلاغند..
دلم برای یک کلاس 4عصر تنگ شده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
سالهایی که دانشجو بودم عاشق دانشگاهم بودم .بزرگ بود و دلنواز در هرگوشه اش طبیعت زنده بود ارام بود وبی هیاهو میتوانستی درهر گوشه اش کلی خلوتگاه یک نفره پیدا کنی بنشینی و ازهوای عالیش لذت ببری .کلاسهای غروب که تمام میشد خصوصا غروبهای سرد زمستانی همینکه پایت را از دانشکده داخل محوطه میگذاشتی یک دسته کلاغ را میدیدی که از این کاج به آن کاج پرواز میکردند و خوابگاه آن شبشان را مهیا میکردند .غروبهای زمستان که دیگر تک وتوکی دانشجو در ان محوطه گسترده و پراز گلهای محمدی به چشم میخورند دلت میخاست دران غربت بنشینی کیف پرازکتابت را بزنی زیر سرت و تاخودصبح به آسمانش نگاه کنی.و خوب چنین جایی حتما بهار دیدنی هم داشت چهارسال ،چهار اردیبهشت درآن چنان برمن گذشت که انگار هیچ اردیبهشت دیگری درعمرم برایم مفهوم نداشت.خصوصا که دران بارانهای وقت وبی وقت بهاری و تویی که مجبوربودی ازیک دانشکده تا دانشکده دیگر فقط بدویی و امید داشته باشی کلاس استاد بدعنق فلان درس را ازدست نمی دهی.
برای دختربچه ای که مستقیما کتابهای دبیرستان را بسته و وارد دانشگاه شده بود .این محیط زیبا این خلوت های یک نفره این پیاده روی های طولانی بدون دیدن یک نفر این کاج های پربرف این ادم برفی هایی که باهمکلاسی ها ساخته میشد این رقص های پرازخنده دوراز چشم حراست توی راهروهای دانشکده این گلچین کردن استادها و هفته به هفته انتظار کلاسشان راکشیدن ،انقدرناب بود که حتی بعدازسالها دلش بخواهد بنشیند وبه ان حال خوش تکرار نشدنی فکر کند.
شایدبتوانم به جرات بگویم که خاطرات ان سالها هیچ وقت از ذهن وقلبم پاک نخواهد شد مگر که من مبتلا به نوع خاصی از آلزایمرشوم که فقط خاطرات خوب را از ذهن پاک کند.
دلم برای یک کلاس ساعت 4عصر تنگ شده است که وقتی تمام شد .ایینه ام رابیرون بکشم رژلبم را پررنگ کنم دست دوست قدیمی ام را بگیرم در خیابان باریک دانشکده تا ایستگاه اتوبوس قدم بزنم صدای بلند خنده هایمان وصدای کلاغ های درختان کاج درهم بپیچد درحالی که خورشید می رود تا غروب کند..ودرختان کاج میزبان صدها کلاغند..
دلم برای یک کلاس 4عصر تنگ شده است.
#عادله_زمانی
@adelehz
👍1
آن کس که بدم گفت،بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو،خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
پ.ن دانستن این موضوع بشما کمک خواهد کرد که از ادمهای تلخ زندگی تون خیلی نرنجید .وهمینطور بخاطر ادم مهربونهای زندگیتون زیادی به خود مغرور نشید.
@adelehz
وان کس که مرا گفت نکو،خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
پ.ن دانستن این موضوع بشما کمک خواهد کرد که از ادمهای تلخ زندگی تون خیلی نرنجید .وهمینطور بخاطر ادم مهربونهای زندگیتون زیادی به خود مغرور نشید.
@adelehz
مادرش فریاد می زد
خودت را گم کرده ای ...
با تمام بغضی که داشت این بار حرف مادرش راست بود .
خودش را در دستان او که رفته بود گم کرده بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
خودت را گم کرده ای ...
با تمام بغضی که داشت این بار حرف مادرش راست بود .
خودش را در دستان او که رفته بود گم کرده بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
همه ی ما یک خیابان داریم
یک کافه و یک عکس که
دونفره هایمان را با چشمِ خوددیده بود
همیشه آن خیابان
آن کافه و آن عکس را داریم اما
آن یک نفر را
بگذریم
چای از دهن افتاد
#مریم_قهرمانلو
#چای_تایم
یک کافه و یک عکس که
دونفره هایمان را با چشمِ خوددیده بود
همیشه آن خیابان
آن کافه و آن عکس را داریم اما
آن یک نفر را
بگذریم
چای از دهن افتاد
#مریم_قهرمانلو
#چای_تایم
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
آدمیزاد گاهی دلش میخواهد ...همه چیز را همه کس را رها کند و برود.
شاید کسی بپرسد :کجا؟جایی که هیچ کس نباشد هیچ دلبستگی و دوست داشتن و شناختنی درکارنباشد.جایی که فقط خودت باشی خودت که چمدانت را برداشته ای و یک غروب سرد زمستانی به جاده زده ای .مثلا کلبه ای باشد دور دور دور ...انقدر دور که نه هیچ تلفنی آنجا رخ کند و نه هیچ پستچی گذرش به آن بیفتد..
آدمیزاد گاهی دلش میخواهد در یک بیخبری دریک سکوت برود که برود ..
دست خودش را محکم بگیرد .حتی اگر خیلی سرد بود دستکش های گرم بافتنی به دست خودش بپوشاند و راهی جاده شود ..
ادمیزاد گاهی دوست دارد جایی باشد که هیچ کس نیست و جایی نباشد که همه هستند ..
ادمیزاد گاهی فقط میخواهد گم شود ان طوری که دیگر نشود پیدایش کرد...
#عادله_زمانی
@adelehz
شاید کسی بپرسد :کجا؟جایی که هیچ کس نباشد هیچ دلبستگی و دوست داشتن و شناختنی درکارنباشد.جایی که فقط خودت باشی خودت که چمدانت را برداشته ای و یک غروب سرد زمستانی به جاده زده ای .مثلا کلبه ای باشد دور دور دور ...انقدر دور که نه هیچ تلفنی آنجا رخ کند و نه هیچ پستچی گذرش به آن بیفتد..
آدمیزاد گاهی دلش میخواهد در یک بیخبری دریک سکوت برود که برود ..
دست خودش را محکم بگیرد .حتی اگر خیلی سرد بود دستکش های گرم بافتنی به دست خودش بپوشاند و راهی جاده شود ..
ادمیزاد گاهی دوست دارد جایی باشد که هیچ کس نیست و جایی نباشد که همه هستند ..
ادمیزاد گاهی فقط میخواهد گم شود ان طوری که دیگر نشود پیدایش کرد...
#عادله_زمانی
@adelehz