صبح که ادم بیدار میشه
باید چشمش به همچین حیاطی بیفته
چیه ما اینقدر اسیریم بین
چهارتا دیوار که وقت دلتنگی هامون بهم نزدیک و نزدیک تر میشن
@adelehz
باید چشمش به همچین حیاطی بیفته
چیه ما اینقدر اسیریم بین
چهارتا دیوار که وقت دلتنگی هامون بهم نزدیک و نزدیک تر میشن
@adelehz
در ما خوش بخت ترین ما انهایی هستند که زودتر ازبقیه به این راز مهم دست یافته اند که نه زندگی انقدر طولانی ست که مدام به حسرت خوردن سپری شود و نه ما انقدر جوان می مانیم که هر فرصت خوشحال بودن را بعد موکول کنیم .
انها خوشبختانی واقعی هستند چرا که درک حقیقی همین دو موضوع ساده برای بسیاری از ما هنوز مشکل و دست نیافتنی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
انها خوشبختانی واقعی هستند چرا که درک حقیقی همین دو موضوع ساده برای بسیاری از ما هنوز مشکل و دست نیافتنی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
برای هم دعا کنیم ...بنا به همان مثل معروف که میگوید برای همسایه ات چراغ ارزو کن یحتمل حوالی خانه ی تونیز روشن خواهد شد ...
🥀🥀
اگر در خانه قلب تو مهمانم٬ دعایم کن
اگر هر لحظه در یاد تو میمانم٬ دعایم کن
اگر باران عشق از چشمهایت تند میبارد
تصور کن که من هم زیر بارانم، دعایم کن
اگر غم سینهات را میفشارد مثل من هر روز
منم مثل تو جزو مهربانانم٬ دعایم کن
اگر چشمانتظاری تا عزیزت باز برگردد
به یادم باش من هم چشمگردانم، دعایم کن
اگر روح تو را هم بیوفایی میکند مجروح
بده دستان گرمت را به دستانم دعایم کن
@adelehz
🥀🥀
اگر در خانه قلب تو مهمانم٬ دعایم کن
اگر هر لحظه در یاد تو میمانم٬ دعایم کن
اگر باران عشق از چشمهایت تند میبارد
تصور کن که من هم زیر بارانم، دعایم کن
اگر غم سینهات را میفشارد مثل من هر روز
منم مثل تو جزو مهربانانم٬ دعایم کن
اگر چشمانتظاری تا عزیزت باز برگردد
به یادم باش من هم چشمگردانم، دعایم کن
اگر روح تو را هم بیوفایی میکند مجروح
بده دستان گرمت را به دستانم دعایم کن
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
"آخرخانه"
ازکوچه صدای باران می اید.
پنجره هارا میبندم !بادبا من سر ستیز دارد انگار..هرچه سعی میکنم پنجره را محکم ببندم باد محکمتر هلش میدهد هواتاریک است..بوی نم خاک تمام اتاقم را پرکرده است.
خوش به حال اسمان که اشک میریزد مرا ببین بایک دنیا بغض ناشکسته....
به زور با دستان نحیفم چمدان قدیمی ام را اززیر تخت بیرون میکشم
میاندازمش روی تخت، اخ واقعا یادم نمی اید اخرین بارکی باهم به سفر رفتیم.وقتی بلند میشوم در کمد را بازکنم...حس تلخی تمام وجودم را پرمیکند.
دوباره روی تخت مینشینم..
باخودم میگویم احمق نشو توقلبت رادراینخانه میگذاری حالا چه چیزرامیخواهی برداری؟
تنهابرو...
امانمیشود این حس است عقل میگوید لازم است چندتکه ای برداری...
شایدم باید یادگاری هایم راببرم بگذاردرخانه ای خالی ازیادمن نفس بکشد..
خانه بوی غم میدهد.
تلفنت هم مثل همیشه خاموش است..
نگاهم به ایینه می افتد امان ازاین اینه ها....یکروز تمام ایینه هارا میشکنم..
دلم میخواهد هیچ ایینه ای وسعت دردمرا منعکس نسازد..
پیرشده ام...ای مرد پیرم کردی بدون انکه بفهمی، دلم میخواهدکنارهروسیله ی خانه ی بی روحت یک یادداشت بگذارم تا تمام نبودنها وخیانتهایت رابه رخ بکشم.
حواست هست من همانی هستم که روزی بی من نفس نمیکشیدی حالا امروزچه کسی نفست شده که مرا دور انداخته ای... آه.
همین ۴تکه وسیله کافیست تن پوشی که وسعت دردم رابپوشاند،
شانه ای که گیسوان غم اندودم را شانه زند ،آینه ای که تکرارغم نبودنت درچشمانم باشد.وعطری که مرا به یاد اغوشت بیندازد همان اغوشی که حالا
به روی دیگری بازاست...
پالتوی سیاهم رابه تن میکشم دکمه هایش را یکی پس ازدیگری میبندم.
چکمه های بلندم را به پامیکنم راهی دراز در پیش است...
روسری ام رابه سر میندازم تاسیمای زن غمزده ی ایینه تکمیل گردد.
سالهاست ارایش کردن را فراموش کرده ام ازهمان روزی که
رژلبم راباپشت دست پاک کردم وقتی دیدم لب اورا میبوسی...
میخواهم امروز بروم تا زن خانه کم شود ازمحاسبات صاحبخانه
گم شود در جاده های بی کسی...
به اخر خانه میرسم!دم درهمان دری که روزی با عشق گشودمش اما...
قبل ازاینکه بروم یک امانتی دارم که باید بگذارم و بروم.
حلقه ام را که حالا کدرشده استجلوی ایینه میگذارم امانتی ات را پس میدهم
این تو واین تمام دنیایی که برای این زن ساخته ای...
صدای بسته شدن در را پشت سرم میشنوم.
پادرخیابان که میگذارم باد سردی به چهره ام میخورداهمیتی ندارد...سالهاست این بادها می وزند برزندگی آشیانه وقلب خاکستری من..
تیرماه1391
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
ازکوچه صدای باران می اید.
پنجره هارا میبندم !بادبا من سر ستیز دارد انگار..هرچه سعی میکنم پنجره را محکم ببندم باد محکمتر هلش میدهد هواتاریک است..بوی نم خاک تمام اتاقم را پرکرده است.
خوش به حال اسمان که اشک میریزد مرا ببین بایک دنیا بغض ناشکسته....
به زور با دستان نحیفم چمدان قدیمی ام را اززیر تخت بیرون میکشم
میاندازمش روی تخت، اخ واقعا یادم نمی اید اخرین بارکی باهم به سفر رفتیم.وقتی بلند میشوم در کمد را بازکنم...حس تلخی تمام وجودم را پرمیکند.
دوباره روی تخت مینشینم..
باخودم میگویم احمق نشو توقلبت رادراینخانه میگذاری حالا چه چیزرامیخواهی برداری؟
تنهابرو...
امانمیشود این حس است عقل میگوید لازم است چندتکه ای برداری...
شایدم باید یادگاری هایم راببرم بگذاردرخانه ای خالی ازیادمن نفس بکشد..
خانه بوی غم میدهد.
تلفنت هم مثل همیشه خاموش است..
نگاهم به ایینه می افتد امان ازاین اینه ها....یکروز تمام ایینه هارا میشکنم..
دلم میخواهد هیچ ایینه ای وسعت دردمرا منعکس نسازد..
پیرشده ام...ای مرد پیرم کردی بدون انکه بفهمی، دلم میخواهدکنارهروسیله ی خانه ی بی روحت یک یادداشت بگذارم تا تمام نبودنها وخیانتهایت رابه رخ بکشم.
حواست هست من همانی هستم که روزی بی من نفس نمیکشیدی حالا امروزچه کسی نفست شده که مرا دور انداخته ای... آه.
همین ۴تکه وسیله کافیست تن پوشی که وسعت دردم رابپوشاند،
شانه ای که گیسوان غم اندودم را شانه زند ،آینه ای که تکرارغم نبودنت درچشمانم باشد.وعطری که مرا به یاد اغوشت بیندازد همان اغوشی که حالا
به روی دیگری بازاست...
پالتوی سیاهم رابه تن میکشم دکمه هایش را یکی پس ازدیگری میبندم.
چکمه های بلندم را به پامیکنم راهی دراز در پیش است...
روسری ام رابه سر میندازم تاسیمای زن غمزده ی ایینه تکمیل گردد.
سالهاست ارایش کردن را فراموش کرده ام ازهمان روزی که
رژلبم راباپشت دست پاک کردم وقتی دیدم لب اورا میبوسی...
میخواهم امروز بروم تا زن خانه کم شود ازمحاسبات صاحبخانه
گم شود در جاده های بی کسی...
به اخر خانه میرسم!دم درهمان دری که روزی با عشق گشودمش اما...
قبل ازاینکه بروم یک امانتی دارم که باید بگذارم و بروم.
حلقه ام را که حالا کدرشده استجلوی ایینه میگذارم امانتی ات را پس میدهم
این تو واین تمام دنیایی که برای این زن ساخته ای...
صدای بسته شدن در را پشت سرم میشنوم.
پادرخیابان که میگذارم باد سردی به چهره ام میخورداهمیتی ندارد...سالهاست این بادها می وزند برزندگی آشیانه وقلب خاکستری من..
تیرماه1391
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
@adelehz
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
@adelehz
اعتماد قوی ترین حس دنیاست.اصولا اعتماد میتواندآورننده بقیه حسهای خوب نیز باشد.اعتماد که باشد عشق هم می اید.باور هم ایجادمیشود شادی هم متولد میگردد.پس اعتمادمادر احساسات خوب است.
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
آن زمانها تلفن کم بود..
اما ادمهای زیادی بودند که دلمان میخواست
بهشان زنگ بزنیم و یک دل سیرحرف برنیم.
حالا تلفن ها زیاداست اماآدمهای معدودی هستندکه دلمان حرفهایشان رامیخواهد...
#عادله_زمانی
@adelehz
اما ادمهای زیادی بودند که دلمان میخواست
بهشان زنگ بزنیم و یک دل سیرحرف برنیم.
حالا تلفن ها زیاداست اماآدمهای معدودی هستندکه دلمان حرفهایشان رامیخواهد...
#عادله_زمانی
@adelehz
یک روز برمیگردم و به تمام چیزهایی که برایشان گوله گوله اشک ریختم میخندم.این یک قانون نانوشته است که ان چیزهای مهمی که امروز تاسرحد مرگ برایشان میجنگیم فردا کمرنگ میشوندو بی معنا
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
زمان ما همه چیز فرق میکرد؛
یادمه بچه بودیم سرِظهر که از مدرسه میومدیم ناهار میخوریم و تندتند مشقامونو مینوشتیم که وقتِ کارتون بشینیم پای تلویزیون ، بعدازظهرم که برنامه کودک شروع میشد بالشتا ردیف میشد جلوی تلویزیونِ چهارده اینچ گوشه اتاق،
زمان ما لاک پشتای نینجا و کارتونای آبکي الان نبود؛
ما با حنا و بچه های کوه آلپ و دکتر ارنست،
با النگ دولنگ و دون دون و کلاه قرمزی زندگي میکردیم!!!
اون روزا سریالِ شبکه خانگیمون پدرسالار بود و شبا میشستیم پای سختیای زندگي اوشین،
زمان ما اینهمه خوراکي رنگارنگ با برندای مختلف نبود!
یه پفک نمکي بود که به عشقِ میک زدن انگشتامون بعد تموم شدنش میخوردیم،
عصرا یه طرف کوچه پسرا با توپ چندلایشون گل کوچیک بازی میکردن و دخترا بساطِ خاله بازی و لي ليِ شون به راه،
اونایي ام ک مثل ما اجازه تو کوچه بازی کردن نداشتن چادر گلدارای مامانو برمیداشتن و از این سر اتاق تا اون سر اتاق میبستن و خاله بازی میکردن...
بچگیای ما با بلوز یقه اسکي و دامن پف پفي و شلوارای مامان دوز گذشت نه لباسای مارک و خدا تومنِ پشت ویترینِ فلان مغازه الان!!
زمان ما باربي نبود؛
پي اس فور و ایکس باکس نبود که هر روز هم ورژن جدید و یه مدل بالاترش بیاد،همه عشقمون همون آتاری دستي بود که هواپیماشو به هوای رنگِ ماتیکي
پیش زمینش بازی میکردیم!
زمان ما همه چي ساده بود...
بچه های الان نميتونن طعمِ ملس و دلچسب اون روزا رو بچشن،
نمیتونن لذت له کردن قند با تهِ استکان توی نعلبکي و با انگشت خوردنِ خامه روی شیر شیشه ای های زمان مارو حس کنن!!
اونا هیچوقت نمیفهمن خوردن آلاسکا دوقلو و بستني توپي وسط ظهرِ داغ مرداد چه کیفي میده!!
نمیدونن دیکته پاتخته ای با گچای رنگي یعني چي!
حتي شیریني سر کردن چادر نمازِ مامان و وایسادن پای سجاده و الکي خوندن رو درک نمیکنن...
زمان ما بچه ها بچگي میکردن نه اینکه هنوز بدنیا نیومده به صورت حرفه ای کار با گوشي و سلفي گرفتن رو بلد باشن!!
همه ی تکنولوژیمون همون تلفن نارنجيای سیم فرفری بود؛
خبری از موبایل و تلگرام نبود که همه سرشون توی این کانال و اون سوپر گروه یا پي وی ده نفر همزمان باشه که حواسش نباشه وقتي مادرش داره باهاش حرف میزنه به جای زبون یه مَني بیخودی کَله ده مني رو تکون نده!
اون وقتا از دوساعت مونده به ظهر بوی خوشِ خورشتای جا افتاده کوچه رو بر میداشت مثل حالا نبود که ساعت سه بعدازظهرم اجاقِ خونه خاموش باشه و هیچ بویي از آشپزخونه نیاد حتي بوی ته دیگِ سوخته!!!
شکست عشقي مثل حالا مد نبود ،
دخترا تا اسم یه پسر میومد از خجالت تو هفت تا سوراخ قایم میشدن و پسرا نگاه چپ نمیکردن به کسي ،اما الان قربونشون برم همه سه چهار تا داداش و sis و دوست اجتماعي سوای بي اف،جي افشون دارن!!
میدوني بچگي ما همه چي فرق میکرد...
حتي زمستوناشم زمستون بود!!
تا کمر برف میومد و ذوقِ تعطیلي فردا مدرسه رو بخاطر برف روی زمین داشیتم نه ذرات آلاینده ی معلق توی هوا!!
زمان ما خیلي هم دور نیست...
شاید بیست و دو سه سال پیش...
اما،اون وقتا همه چيز ساده بود!
درست مثلِ همون نون و پنیر،خیار گوجه ی عصرا ...
منیره بشیری
@adelehz
یادمه بچه بودیم سرِظهر که از مدرسه میومدیم ناهار میخوریم و تندتند مشقامونو مینوشتیم که وقتِ کارتون بشینیم پای تلویزیون ، بعدازظهرم که برنامه کودک شروع میشد بالشتا ردیف میشد جلوی تلویزیونِ چهارده اینچ گوشه اتاق،
زمان ما لاک پشتای نینجا و کارتونای آبکي الان نبود؛
ما با حنا و بچه های کوه آلپ و دکتر ارنست،
با النگ دولنگ و دون دون و کلاه قرمزی زندگي میکردیم!!!
اون روزا سریالِ شبکه خانگیمون پدرسالار بود و شبا میشستیم پای سختیای زندگي اوشین،
زمان ما اینهمه خوراکي رنگارنگ با برندای مختلف نبود!
یه پفک نمکي بود که به عشقِ میک زدن انگشتامون بعد تموم شدنش میخوردیم،
عصرا یه طرف کوچه پسرا با توپ چندلایشون گل کوچیک بازی میکردن و دخترا بساطِ خاله بازی و لي ليِ شون به راه،
اونایي ام ک مثل ما اجازه تو کوچه بازی کردن نداشتن چادر گلدارای مامانو برمیداشتن و از این سر اتاق تا اون سر اتاق میبستن و خاله بازی میکردن...
بچگیای ما با بلوز یقه اسکي و دامن پف پفي و شلوارای مامان دوز گذشت نه لباسای مارک و خدا تومنِ پشت ویترینِ فلان مغازه الان!!
زمان ما باربي نبود؛
پي اس فور و ایکس باکس نبود که هر روز هم ورژن جدید و یه مدل بالاترش بیاد،همه عشقمون همون آتاری دستي بود که هواپیماشو به هوای رنگِ ماتیکي
پیش زمینش بازی میکردیم!
زمان ما همه چي ساده بود...
بچه های الان نميتونن طعمِ ملس و دلچسب اون روزا رو بچشن،
نمیتونن لذت له کردن قند با تهِ استکان توی نعلبکي و با انگشت خوردنِ خامه روی شیر شیشه ای های زمان مارو حس کنن!!
اونا هیچوقت نمیفهمن خوردن آلاسکا دوقلو و بستني توپي وسط ظهرِ داغ مرداد چه کیفي میده!!
نمیدونن دیکته پاتخته ای با گچای رنگي یعني چي!
حتي شیریني سر کردن چادر نمازِ مامان و وایسادن پای سجاده و الکي خوندن رو درک نمیکنن...
زمان ما بچه ها بچگي میکردن نه اینکه هنوز بدنیا نیومده به صورت حرفه ای کار با گوشي و سلفي گرفتن رو بلد باشن!!
همه ی تکنولوژیمون همون تلفن نارنجيای سیم فرفری بود؛
خبری از موبایل و تلگرام نبود که همه سرشون توی این کانال و اون سوپر گروه یا پي وی ده نفر همزمان باشه که حواسش نباشه وقتي مادرش داره باهاش حرف میزنه به جای زبون یه مَني بیخودی کَله ده مني رو تکون نده!
اون وقتا از دوساعت مونده به ظهر بوی خوشِ خورشتای جا افتاده کوچه رو بر میداشت مثل حالا نبود که ساعت سه بعدازظهرم اجاقِ خونه خاموش باشه و هیچ بویي از آشپزخونه نیاد حتي بوی ته دیگِ سوخته!!!
شکست عشقي مثل حالا مد نبود ،
دخترا تا اسم یه پسر میومد از خجالت تو هفت تا سوراخ قایم میشدن و پسرا نگاه چپ نمیکردن به کسي ،اما الان قربونشون برم همه سه چهار تا داداش و sis و دوست اجتماعي سوای بي اف،جي افشون دارن!!
میدوني بچگي ما همه چي فرق میکرد...
حتي زمستوناشم زمستون بود!!
تا کمر برف میومد و ذوقِ تعطیلي فردا مدرسه رو بخاطر برف روی زمین داشیتم نه ذرات آلاینده ی معلق توی هوا!!
زمان ما خیلي هم دور نیست...
شاید بیست و دو سه سال پیش...
اما،اون وقتا همه چيز ساده بود!
درست مثلِ همون نون و پنیر،خیار گوجه ی عصرا ...
منیره بشیری
@adelehz
هر صبح خداروشکر میکنم.
گرچه میدانم مشکلات کم نیست
اما نباید فراموش کنم که میتوانست ازاین سخت ترهم باشد ونیست...
صبح به خیر
@adelehz
گرچه میدانم مشکلات کم نیست
اما نباید فراموش کنم که میتوانست ازاین سخت ترهم باشد ونیست...
صبح به خیر
@adelehz