قسم به قطره قطره بارانهایی که قسمت نشد زیر بارشش با یکدیگر قدم بزنیم ..
قسم به تک تک قهوه هایی که فرصت نشد باهم بنویشیم و برات با فنجانش فال بگیرم و بشوخی بگویم یک دختر مهربان وخوشگل توی فالت افتاده بیشتر قدرشو بدووون..
قسم به تمام اشعاری که برایت نوشتم وهرگز نخواندی
وقسم به تمام روزهایی که بین کوچکترین تا مهم ترین موضوعات زندگی من ردی ازتو بود ...
فردا که برگردی خیلی دیر است ...خیلی دیر
فردا دیگر نه بارانی می بارد نه قهوه ای دم میشود نه شعری سروده میشود..
فردا که بیایی دیگر مرا پیدا نمیکنی
فقط همین
#عادله_زمانی
@adelehz
قسم به تک تک قهوه هایی که فرصت نشد باهم بنویشیم و برات با فنجانش فال بگیرم و بشوخی بگویم یک دختر مهربان وخوشگل توی فالت افتاده بیشتر قدرشو بدووون..
قسم به تمام اشعاری که برایت نوشتم وهرگز نخواندی
وقسم به تمام روزهایی که بین کوچکترین تا مهم ترین موضوعات زندگی من ردی ازتو بود ...
فردا که برگردی خیلی دیر است ...خیلی دیر
فردا دیگر نه بارانی می بارد نه قهوه ای دم میشود نه شعری سروده میشود..
فردا که بیایی دیگر مرا پیدا نمیکنی
فقط همین
#عادله_زمانی
@adelehz
اگه دوستى شما با كسى بيشتر از ٧ سال دوام بياره ،
شما ديگه فقط با هم دوست نيستين ،
شما خانواده هستین !
دوست های خوب دوست های قدیمی از اون عطرهایی هستند که حتی وقتی تموم میشن ادم دلش نمیاد شیشه شو بیرون بندازه هرچند یک بار میای عطرشو بو میکنی و روزت ساخته میشه..
@adelehz
شما ديگه فقط با هم دوست نيستين ،
شما خانواده هستین !
دوست های خوب دوست های قدیمی از اون عطرهایی هستند که حتی وقتی تموم میشن ادم دلش نمیاد شیشه شو بیرون بندازه هرچند یک بار میای عطرشو بو میکنی و روزت ساخته میشه..
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
اگر رفتید .اگر انقدر لازم بود که بروید حالا به هردلیلی که باشد. خواه ناجوانمردی خودتان خواه اجبار زمانه خواه قسمت یاهر اسمی که رویش میگذارید ..هرچه که بود و بهردلیلی که رفتید.یادبگیرید که رفتنتان همیشگی باشد که برنگردید ..که اگر برگردید همه چیز برهم میریزد.وقتی میگذارید ومی روید طرفتان تا مدتها زجر میکشد زخمش را تر و خشک میکند .دلش را ارام میکند گریه میکند و سبک میشود کم کم سعی میکند ارام شود و به زندگی عادی برگردد..سخت است اما شدنی ست .اما وقتی شما دوباره برمیگردید یک زخم قدیمی دوباره سر بازمیکند.چون رفتنها هیچوقت در دل انهایی که ترک شدند تمام نمیشود فقط ارام میشود و وقتی شما برمیگردید دوباره همه چیز سر خانه اولش می گردد..
پس انسانی ترین عمل بعد از رفتن هرگز برنگشتن است چرا که تحمل یک داستان تمام نشده اما خاک گرفته اسان تر از تحمل یک زخم همیشه تازه است.
#عادله_زمانی
@adelehz
پس انسانی ترین عمل بعد از رفتن هرگز برنگشتن است چرا که تحمل یک داستان تمام نشده اما خاک گرفته اسان تر از تحمل یک زخم همیشه تازه است.
#عادله_زمانی
@adelehz
صبح که ادم بیدار میشه
باید چشمش به همچین حیاطی بیفته
چیه ما اینقدر اسیریم بین
چهارتا دیوار که وقت دلتنگی هامون بهم نزدیک و نزدیک تر میشن
@adelehz
باید چشمش به همچین حیاطی بیفته
چیه ما اینقدر اسیریم بین
چهارتا دیوار که وقت دلتنگی هامون بهم نزدیک و نزدیک تر میشن
@adelehz
در ما خوش بخت ترین ما انهایی هستند که زودتر ازبقیه به این راز مهم دست یافته اند که نه زندگی انقدر طولانی ست که مدام به حسرت خوردن سپری شود و نه ما انقدر جوان می مانیم که هر فرصت خوشحال بودن را بعد موکول کنیم .
انها خوشبختانی واقعی هستند چرا که درک حقیقی همین دو موضوع ساده برای بسیاری از ما هنوز مشکل و دست نیافتنی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
انها خوشبختانی واقعی هستند چرا که درک حقیقی همین دو موضوع ساده برای بسیاری از ما هنوز مشکل و دست نیافتنی ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
برای هم دعا کنیم ...بنا به همان مثل معروف که میگوید برای همسایه ات چراغ ارزو کن یحتمل حوالی خانه ی تونیز روشن خواهد شد ...
🥀🥀
اگر در خانه قلب تو مهمانم٬ دعایم کن
اگر هر لحظه در یاد تو میمانم٬ دعایم کن
اگر باران عشق از چشمهایت تند میبارد
تصور کن که من هم زیر بارانم، دعایم کن
اگر غم سینهات را میفشارد مثل من هر روز
منم مثل تو جزو مهربانانم٬ دعایم کن
اگر چشمانتظاری تا عزیزت باز برگردد
به یادم باش من هم چشمگردانم، دعایم کن
اگر روح تو را هم بیوفایی میکند مجروح
بده دستان گرمت را به دستانم دعایم کن
@adelehz
🥀🥀
اگر در خانه قلب تو مهمانم٬ دعایم کن
اگر هر لحظه در یاد تو میمانم٬ دعایم کن
اگر باران عشق از چشمهایت تند میبارد
تصور کن که من هم زیر بارانم، دعایم کن
اگر غم سینهات را میفشارد مثل من هر روز
منم مثل تو جزو مهربانانم٬ دعایم کن
اگر چشمانتظاری تا عزیزت باز برگردد
به یادم باش من هم چشمگردانم، دعایم کن
اگر روح تو را هم بیوفایی میکند مجروح
بده دستان گرمت را به دستانم دعایم کن
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
"آخرخانه"
ازکوچه صدای باران می اید.
پنجره هارا میبندم !بادبا من سر ستیز دارد انگار..هرچه سعی میکنم پنجره را محکم ببندم باد محکمتر هلش میدهد هواتاریک است..بوی نم خاک تمام اتاقم را پرکرده است.
خوش به حال اسمان که اشک میریزد مرا ببین بایک دنیا بغض ناشکسته....
به زور با دستان نحیفم چمدان قدیمی ام را اززیر تخت بیرون میکشم
میاندازمش روی تخت، اخ واقعا یادم نمی اید اخرین بارکی باهم به سفر رفتیم.وقتی بلند میشوم در کمد را بازکنم...حس تلخی تمام وجودم را پرمیکند.
دوباره روی تخت مینشینم..
باخودم میگویم احمق نشو توقلبت رادراینخانه میگذاری حالا چه چیزرامیخواهی برداری؟
تنهابرو...
امانمیشود این حس است عقل میگوید لازم است چندتکه ای برداری...
شایدم باید یادگاری هایم راببرم بگذاردرخانه ای خالی ازیادمن نفس بکشد..
خانه بوی غم میدهد.
تلفنت هم مثل همیشه خاموش است..
نگاهم به ایینه می افتد امان ازاین اینه ها....یکروز تمام ایینه هارا میشکنم..
دلم میخواهد هیچ ایینه ای وسعت دردمرا منعکس نسازد..
پیرشده ام...ای مرد پیرم کردی بدون انکه بفهمی، دلم میخواهدکنارهروسیله ی خانه ی بی روحت یک یادداشت بگذارم تا تمام نبودنها وخیانتهایت رابه رخ بکشم.
حواست هست من همانی هستم که روزی بی من نفس نمیکشیدی حالا امروزچه کسی نفست شده که مرا دور انداخته ای... آه.
همین ۴تکه وسیله کافیست تن پوشی که وسعت دردم رابپوشاند،
شانه ای که گیسوان غم اندودم را شانه زند ،آینه ای که تکرارغم نبودنت درچشمانم باشد.وعطری که مرا به یاد اغوشت بیندازد همان اغوشی که حالا
به روی دیگری بازاست...
پالتوی سیاهم رابه تن میکشم دکمه هایش را یکی پس ازدیگری میبندم.
چکمه های بلندم را به پامیکنم راهی دراز در پیش است...
روسری ام رابه سر میندازم تاسیمای زن غمزده ی ایینه تکمیل گردد.
سالهاست ارایش کردن را فراموش کرده ام ازهمان روزی که
رژلبم راباپشت دست پاک کردم وقتی دیدم لب اورا میبوسی...
میخواهم امروز بروم تا زن خانه کم شود ازمحاسبات صاحبخانه
گم شود در جاده های بی کسی...
به اخر خانه میرسم!دم درهمان دری که روزی با عشق گشودمش اما...
قبل ازاینکه بروم یک امانتی دارم که باید بگذارم و بروم.
حلقه ام را که حالا کدرشده استجلوی ایینه میگذارم امانتی ات را پس میدهم
این تو واین تمام دنیایی که برای این زن ساخته ای...
صدای بسته شدن در را پشت سرم میشنوم.
پادرخیابان که میگذارم باد سردی به چهره ام میخورداهمیتی ندارد...سالهاست این بادها می وزند برزندگی آشیانه وقلب خاکستری من..
تیرماه1391
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
ازکوچه صدای باران می اید.
پنجره هارا میبندم !بادبا من سر ستیز دارد انگار..هرچه سعی میکنم پنجره را محکم ببندم باد محکمتر هلش میدهد هواتاریک است..بوی نم خاک تمام اتاقم را پرکرده است.
خوش به حال اسمان که اشک میریزد مرا ببین بایک دنیا بغض ناشکسته....
به زور با دستان نحیفم چمدان قدیمی ام را اززیر تخت بیرون میکشم
میاندازمش روی تخت، اخ واقعا یادم نمی اید اخرین بارکی باهم به سفر رفتیم.وقتی بلند میشوم در کمد را بازکنم...حس تلخی تمام وجودم را پرمیکند.
دوباره روی تخت مینشینم..
باخودم میگویم احمق نشو توقلبت رادراینخانه میگذاری حالا چه چیزرامیخواهی برداری؟
تنهابرو...
امانمیشود این حس است عقل میگوید لازم است چندتکه ای برداری...
شایدم باید یادگاری هایم راببرم بگذاردرخانه ای خالی ازیادمن نفس بکشد..
خانه بوی غم میدهد.
تلفنت هم مثل همیشه خاموش است..
نگاهم به ایینه می افتد امان ازاین اینه ها....یکروز تمام ایینه هارا میشکنم..
دلم میخواهد هیچ ایینه ای وسعت دردمرا منعکس نسازد..
پیرشده ام...ای مرد پیرم کردی بدون انکه بفهمی، دلم میخواهدکنارهروسیله ی خانه ی بی روحت یک یادداشت بگذارم تا تمام نبودنها وخیانتهایت رابه رخ بکشم.
حواست هست من همانی هستم که روزی بی من نفس نمیکشیدی حالا امروزچه کسی نفست شده که مرا دور انداخته ای... آه.
همین ۴تکه وسیله کافیست تن پوشی که وسعت دردم رابپوشاند،
شانه ای که گیسوان غم اندودم را شانه زند ،آینه ای که تکرارغم نبودنت درچشمانم باشد.وعطری که مرا به یاد اغوشت بیندازد همان اغوشی که حالا
به روی دیگری بازاست...
پالتوی سیاهم رابه تن میکشم دکمه هایش را یکی پس ازدیگری میبندم.
چکمه های بلندم را به پامیکنم راهی دراز در پیش است...
روسری ام رابه سر میندازم تاسیمای زن غمزده ی ایینه تکمیل گردد.
سالهاست ارایش کردن را فراموش کرده ام ازهمان روزی که
رژلبم راباپشت دست پاک کردم وقتی دیدم لب اورا میبوسی...
میخواهم امروز بروم تا زن خانه کم شود ازمحاسبات صاحبخانه
گم شود در جاده های بی کسی...
به اخر خانه میرسم!دم درهمان دری که روزی با عشق گشودمش اما...
قبل ازاینکه بروم یک امانتی دارم که باید بگذارم و بروم.
حلقه ام را که حالا کدرشده استجلوی ایینه میگذارم امانتی ات را پس میدهم
این تو واین تمام دنیایی که برای این زن ساخته ای...
صدای بسته شدن در را پشت سرم میشنوم.
پادرخیابان که میگذارم باد سردی به چهره ام میخورداهمیتی ندارد...سالهاست این بادها می وزند برزندگی آشیانه وقلب خاکستری من..
تیرماه1391
#عادله_زمانی
#داستان_کوتاه
@adelehz
مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
@adelehz
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
@adelehz