کریسمس بااینکه مربوط به جغرافیایی که ما درونش هستیم نیست اما همیشه برای من جذاب بود😊شبتون کریسمسی
دراین صبح زمستانی بارالها خودت گره گشای راهمان باش.که تو اگر دهی شادکنی و بی منت ببخشی.
ای گشاینده ی گره های کور
صبح به خیر
@adelehz
ای گشاینده ی گره های کور
صبح به خیر
@adelehz
در قیامت ؛
چون نمازها را بیارند در ترازو نهند !
و روزه ها را همچنین ...!
اما چون ؛
محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد !
پس اصل محبت است ...!
مولانا
فیه ما فیه
@adelehz
چون نمازها را بیارند در ترازو نهند !
و روزه ها را همچنین ...!
اما چون ؛
محبت را بیارند، محبت در ترازو نگنجد !
پس اصل محبت است ...!
مولانا
فیه ما فیه
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رقص زیبای جوانان فلسطینی در سال نو میلادی
کاش امسال سالی باشد که تمام جنگ ها در جهان مشمول اتش بس گردد
@adelehz
کاش امسال سالی باشد که تمام جنگ ها در جهان مشمول اتش بس گردد
@adelehz
خوب است یا بد!
درست است یا غلط!
پسندیده است یا ناپسند!
من ادمی هستم که به خاطرات معتادم.من همانی هستم که با خاطره ها زندگی میکند .همانی که ازصبح وقتی چشمش راباز میکند تا شب هنگام وقتی به خواب می رود .هزارهزارتا خاطره از لحظات مختلف زندگیش در ذهن و روحش مرور میشود.همانی که وسط یک عصر زمستانی وقتی در تنهایی و سکوت خانه نشین است و هو هوی باد پنجره های اتاقش را ارام درهم میفشارد یک غربت عمیق وسط سینه اش شکل میگیرد.
خوب است یا بد من همانی هستم که حتی آواز یاکریم ها حتی بوی هوای اردیبهشت حتی دیدن یک عکس حتی عبور از یک خیابان اورا میبرد وسط جنگل خیال و خاطره و رهایش میکند..
گاهی این خاطرات بقدری غربت در دلم می اندازد که ناگهان سردم میشود..لرزه برتنم می افتد و ناخوداگاه یخ میکنم ...بی انکه بدانم چرا..سالها باخودم فکر کردم که چرا من همیشه تمام جزییات را این همه خوب بیاد دارم.چرا حتی حس هایی که سالها قبل داشتم را گاهی بازهم مزه مزه میکنم؟چطور ممکن است کسی اینقدر مراحل قبلی زندگیش را مو به مو بیاد داشته باشد؟و حس وحالش عوض نشود چرا اینقدر به انها فکر میکنم چرا این همه همیشه در صندوقچه خاطرات من گشوده وباز است.وهیچ جوابی جز این پیدا نمیکنم که من همانی هستم که به خاطراتم معتادم....
همین وفقط همین
#عادله_زمانی
@adelehz
درست است یا غلط!
پسندیده است یا ناپسند!
من ادمی هستم که به خاطرات معتادم.من همانی هستم که با خاطره ها زندگی میکند .همانی که ازصبح وقتی چشمش راباز میکند تا شب هنگام وقتی به خواب می رود .هزارهزارتا خاطره از لحظات مختلف زندگیش در ذهن و روحش مرور میشود.همانی که وسط یک عصر زمستانی وقتی در تنهایی و سکوت خانه نشین است و هو هوی باد پنجره های اتاقش را ارام درهم میفشارد یک غربت عمیق وسط سینه اش شکل میگیرد.
خوب است یا بد من همانی هستم که حتی آواز یاکریم ها حتی بوی هوای اردیبهشت حتی دیدن یک عکس حتی عبور از یک خیابان اورا میبرد وسط جنگل خیال و خاطره و رهایش میکند..
گاهی این خاطرات بقدری غربت در دلم می اندازد که ناگهان سردم میشود..لرزه برتنم می افتد و ناخوداگاه یخ میکنم ...بی انکه بدانم چرا..سالها باخودم فکر کردم که چرا من همیشه تمام جزییات را این همه خوب بیاد دارم.چرا حتی حس هایی که سالها قبل داشتم را گاهی بازهم مزه مزه میکنم؟چطور ممکن است کسی اینقدر مراحل قبلی زندگیش را مو به مو بیاد داشته باشد؟و حس وحالش عوض نشود چرا اینقدر به انها فکر میکنم چرا این همه همیشه در صندوقچه خاطرات من گشوده وباز است.وهیچ جوابی جز این پیدا نمیکنم که من همانی هستم که به خاطراتم معتادم....
همین وفقط همین
#عادله_زمانی
@adelehz
نخفتهایم که شب بگذرد ، سحر بزند
که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند
نخفتهایم که تا صبحِ شاعرانهی ما
ز ره رسیده و همراهِ عشق ، در بزند
@adelehz
که آفتاب چو ققنوس ، بال و پر بزند
نخفتهایم که تا صبحِ شاعرانهی ما
ز ره رسیده و همراهِ عشق ، در بزند
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
خودتان را بخاطر هیچ کس تغییر ندهید...
هیچ آدمی در زندگی شما آنقدر ارزش
ندارد که بخاطرش
بعدها دلتان برای "خودتان"تنگ شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
هیچ آدمی در زندگی شما آنقدر ارزش
ندارد که بخاطرش
بعدها دلتان برای "خودتان"تنگ شود...
#عادله_زمانی
@adelehz
داشتم برای پرنده های کوچکم دانه می ریختم .ظرف دانه خوریشان کثیف شده بود وخالی ..بیرونش اوردم تمیزش کردم و مشغول شدم به ریختن دانه هایی که برای خریدنشان کلی راه رفته بودم.پرنده کوچلوها ازلحظه ای که ظرفشان را برداشتم شروع کردند به جیک جیک کردن.جنس جیکشان فرق داشت نه ازجنس دعوای جوجه بزرگتر با جوجه کوچکتربود نه ازجنس جیک جیک عاشقانه ی پرنده ی پدر با مادرشان.حس کردم یک جور جیک جیک مظلومانه است .انگار بی طاقت بودند انگار دلشان به هراس افتاده بود که نکند این صاحب سربه هوا یادش برود ظرف غذا را برگرداند.نکند این میان قفس که نه راه رفت هست ونه جای پرواز ما گرسنه بمانیم...این فکرها که ازسرم گذشت دلم لرزید..وقتی ظرفشان را برمیگرداندم به این فکرمیکردم که نکند من همان پرنده کوچلوی بی طاقتم؟که نکند وقتی دارم بی صبرانه سروصدا میکنم و خودم را به در و دیوار میکوبم خداست که دارد ظرفم را پر میکند؟که نکند خیلی بی انصافم که فکر میکنم خداوند این بنده ی ناتوانش رایادش می رود؟
ازخودم خجالت کشیدم.این منم یک ادم معمولی وساده که پرندگانم را فراموش نمیکنم .پس او خدایی که قرنهاست خدایی میکند.سلطان بی همتایی که بر اریکه قدرت بی منازعش ایستاده چگونه مارامخلوقان بی دفاعش را فراموش میکند؟
و خدا به شما از رگ گردن هم نزدیکتر است.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
ازخودم خجالت کشیدم.این منم یک ادم معمولی وساده که پرندگانم را فراموش نمیکنم .پس او خدایی که قرنهاست خدایی میکند.سلطان بی همتایی که بر اریکه قدرت بی منازعش ایستاده چگونه مارامخلوقان بی دفاعش را فراموش میکند؟
و خدا به شما از رگ گردن هم نزدیکتر است.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz