صبح یعنی طلوع دوست داشتن ها میان دلمان ..صبح را از دل بایدآغاز کرد اگر دلتان صبح شود .روزتان هم روشن میشود.صبح میشود.
صبح به بخیر و برکت ❤️
@adelehz
صبح به بخیر و برکت ❤️
@adelehz
بابا گفت: خوبه. اما نگاهش حیران بود. خب، هرچی مُلا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدیست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدیست. میفهمی چه میگویم؟
اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههایش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی، میفهمی؟
📚بادبادکباز
خالد حسینی
@adelehz
اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههایش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی، میفهمی؟
📚بادبادکباز
خالد حسینی
@adelehz
مدرسه میرفتم .بعضی روزها که از مدرسه بی حوصله می آمدم مادرم توی آشپزخانه بود.من ازان بچه هایی نبودم که بدوم توی اتاقم ،یکراست میرفتم آشپزخانه حتی مقنعه و روپوش مدرسه راهم همانجا می انداختم .بیحوصله بودم خسته و گرسنه .مادرم گاهی اصرار میکرد که ازتوی کابینت فلان چیز را به من بده با بی حوصلگی وقتی برمیخاستم کابینت را که باز میکردم تا مثلا نمک یا فلفل را به مادرم بدهم می دیدم که یک لاک قرمز دانه اناری که هفته پیش دیده بودمش یا یک جاسویچی عروسکی که ان سال خیلی مد شده بود و دختران هم سن و سال من به کوله های مدرسه آویزان میکردند.به من لبخند میزد.ذوق میکردم یک لحظه همه ی خستگی و بیحوصلگی و گرسنگی ام یادم می رفت .بعضی روزهای گرم هم همین داستان را داشتم ولی به شکلی دیگر ..مادرم مجبورم میکرد از داخل فریزر برایش یک بسته سبزی یا مثلا لوبیاهای سرخ کرده را بیاورم اما وقتی سراغش میرفتم بستنی هایی که عاشقشان بودم را پیدا میکردم که مادرم درست همانجایی که من را فرستاده ،چیده بودشان.مادرم خوب بلد بود چطوری خستگی را ازتنم بیرون کند راه خوشحال کردن مرا ازخودم هم بهتر میدانست.هنوزهم که بی حوصله ام و تنها هیچکس بجز مادرم نمیتواند خوشحالم کند.هنوزهم برایم بستنی میچیند توی فریزر و هنوزهم برایم لاک میخرد .مادرها وپدرها به ادم قوت زندگی میدهند اینکه میفهمی کسی هست که تورا انطوری دوست دارد که واقعی ست که هیچ وقت از تمام شدن دوست داشتنش به ترس نمی افتی ...شاید این غیرواقعی باشد شاید خیال باشد .اما کاش هرکس در زندگیش با کسی باشد که مثل مادرش مثل پدرش دوستش داشته باشد...واقعی،همیشگی ،باهر خوب و بد و تمام نشدنی
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
علی سلطانی
@adelehz
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
علی سلطانی
@adelehz
پروازبه آنجاکه نشاط است و امیدست،
پرواز به آنجاکه سرود است و سرورست
آنجا که،سراپای تو ،در روشنی صبح،
رویای شرابی ست
که در جام بلور است
@adelehz
پرواز به آنجاکه سرود است و سرورست
آنجا که،سراپای تو ،در روشنی صبح،
رویای شرابی ست
که در جام بلور است
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینم ببینید روزتون ساخته شه🍁🍂
@adelehz
@adelehz
هرکس زیبایی خودش را دارد به شرط اینکه یادبگیرد خودش را بپذیرد.زیبایی دنیا در وجود تمام آدمهاست با هرشکل و رنگ
@adelehz
@adelehz
هنوزهم شبهاخواب تورا میبینم.بیشترشبهایی که روی یک فرش پرنقش ونگار شرقی میخوابم خوابت رامیبینم،میبینم که دنبالت در یک باغ گل میگردم اماپیدایت نمیکنم مثل گلهای قالی زیبایی اما دست نیافتنی
#عادله_زمانی
#عادله_زمانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به این دلیل هست که پدرها به دختر نیاز دارند.😊
@adelehz
@adelehz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتن اندی فوت کرده بعد اعلام شد شایعه بوده این و بهش نشون بدن شایعه به حقیقت تبدیل میشه .جدا میمیره ...👻
@adelehz
@adelehz
کتاب عشقم را این بار از اخر به اول بخوانم شاید کلاغ به خانه اش برسد .واین دلم به تو ..
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz