Forwarded from "زنی کهگم کردم "
مردها چه موجودات مظلومی هستند.نه شعری برایشان سروده میشود نه گلی برایشان خریده،حق اشک ریختن ندارند و هیچ وقت انگار نباید ناله کنند...مردان با تمام قوی بودنشان گاهی همان پسربچه بی دفاع 5ساله اند که بهترین همشاگردیش به او نارو زده و توپش را برده است.مردها به اندازه تمام اشک هایی که نمیتوانند بریزند گاهی دلتنگ میشوند واین دلتنگی با هزارها نخ سیگارهم انگار دود نمیشود برود به آسمان.
فهمیدن یک زن سخت است ولی فهمیدن یک مرد به مراتب سخت تر ..علتش واضح است زنان حرف میزنند از غم هایشان میگویند دلتنگی هایشان را لابلای موهایشان کوتاه میکنند و غصه هایشان را روی ناخن هایشان لاک میزنند.اما مردها ،برای این پسربچه های بالغ حرف زدن سخت است از دردهایشان گفتن سخت است این است که انها راه می روند گاهی سیگار میکشند و گاهی به یک نقطه خیره میشوند دنیای دلتنگی مردها خیلی خاکستری ست .خیلی
مردها را میتوان که دوست داشت نمیشود این پسر بچه های بازیگوش و مهربان را که گاهی بلد نیستند دوست داشتنشان را به چشم بکشند ،نمیشود که در زندگی نداشت.بخواهیم بپذیریم یا نه زندگی زنانه ی یک زن بدون وجود یک مرد ساکت است و بی هیاهو سرد است و یک نواخت ...هر زنی به مردی وسط روزمره های زندگیش نیاز دارد تا عطر غذایش...سرخی رژلبش..چیدمان گلهای باغچه و گلدانش بیش ازبیش به چشم بیاید.
مردها این پسربچه های بازیگوش سربه هوا را میتوان که دوست داشت.
#عادله_زمانی
@adelehz
فهمیدن یک زن سخت است ولی فهمیدن یک مرد به مراتب سخت تر ..علتش واضح است زنان حرف میزنند از غم هایشان میگویند دلتنگی هایشان را لابلای موهایشان کوتاه میکنند و غصه هایشان را روی ناخن هایشان لاک میزنند.اما مردها ،برای این پسربچه های بالغ حرف زدن سخت است از دردهایشان گفتن سخت است این است که انها راه می روند گاهی سیگار میکشند و گاهی به یک نقطه خیره میشوند دنیای دلتنگی مردها خیلی خاکستری ست .خیلی
مردها را میتوان که دوست داشت نمیشود این پسر بچه های بازیگوش و مهربان را که گاهی بلد نیستند دوست داشتنشان را به چشم بکشند ،نمیشود که در زندگی نداشت.بخواهیم بپذیریم یا نه زندگی زنانه ی یک زن بدون وجود یک مرد ساکت است و بی هیاهو سرد است و یک نواخت ...هر زنی به مردی وسط روزمره های زندگیش نیاز دارد تا عطر غذایش...سرخی رژلبش..چیدمان گلهای باغچه و گلدانش بیش ازبیش به چشم بیاید.
مردها این پسربچه های بازیگوش سربه هوا را میتوان که دوست داشت.
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
هرزنی
حق دارد
دامنی داشته باشد گل گلی
کوتاه
وپرازچین
که هروقت دلش قد یک دنیا گرفت بپوشدش
وراه برود و راه برود..
تا گلهایش..چین هایش دلواپسی هایش راببرد..
#عادله_زمانی
@adelehz
حق دارد
دامنی داشته باشد گل گلی
کوتاه
وپرازچین
که هروقت دلش قد یک دنیا گرفت بپوشدش
وراه برود و راه برود..
تا گلهایش..چین هایش دلواپسی هایش راببرد..
#عادله_زمانی
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
دلم یک دوست میخواهد وسط شلوغی های این شهر
عصربه عصر یک لیوان چای دم کنم منتظرش بنشینم اوبگوید وبگوید ومن بشنوم ومن بگویم وبگویم او گوش کند.تا چایمان یخ کند ولی حرفهایم گرم بماند.
@adelehz
عصربه عصر یک لیوان چای دم کنم منتظرش بنشینم اوبگوید وبگوید ومن بشنوم ومن بگویم وبگویم او گوش کند.تا چایمان یخ کند ولی حرفهایم گرم بماند.
@adelehz
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
یک قصه قدیمی ست که میگوید معماری بوده است بسیار هنرمند و متبحر طاق هایی می زده است افسانه ای و ارسی های کار میگذاشته است بی مانند،راز کارش را میگفتند دراین است که او همسرش را بسیار دوست داشته خواهان یار بوده و از لطف همجواری یار خوش،روزی شاهی در کار معمار سخت متعجب مانده به وزیرش گفته چگونه میتوان این مرد هنرمند را متوقف کرد؟وزیر زمان خواسته و پیرزالی بدطینت را روانه خانه معمار کرده پیرزال بد سرشت تا توانست درگوش زن معمارخواند و اورا هوایی کرد پس هرشب که معمار مست ودل خوش یار به خانه برمیگشت زن بااو سر ناسازگاری میگرفت و زندگی را برایش زهر میکرد از همان روز بله،دقیقا از همان روز به بعد دیگر کارمعمار جلو نمی رفته است گاهی ستونی کج می شده و گاهی آیینه ای رنگی می شکسته است.ارسی ها نامیزان جا انداخته میشدند و حوض ها کاشی نکرده می مانند .از ان روز به بعد معمار ،دیگر معمار نشده است.پس این عشق بوده است که بنا میساخته و نه معمار...شاید به همین خاطر است که سال به سال خانه هایمان ساده تر میشود و معمارهایمان خسته تر ..عشق از سرزمین های شرقی مان انگار بدجور کوچ کرده است .
زجرگل بلبل کشید وبوی گل را باد برد بیستون راعشق کند وشهرتش فرهاد برد
#عادله_زمانی
@adelehz
زجرگل بلبل کشید وبوی گل را باد برد بیستون راعشق کند وشهرتش فرهاد برد
#عادله_زمانی
@adelehz
برای کشتن یک زن حتماتفنگ و خشونت لازم نیست.همین که مجبورش کنی رخت عروسی بامردی رابه تن کندکه نمیخواهدش کافیست. زنی که راه می رود،حرف میزند کار میکند،اما زنده نیست
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
بیا واژه ها را عوض کنیم
شب بخیر دیگر حلاوت قبل را ندارد
بیا آرزوی دیگری کنیم برای هم
مثلا بگوییم شبت بی فکر
@adelehz
شب بخیر دیگر حلاوت قبل را ندارد
بیا آرزوی دیگری کنیم برای هم
مثلا بگوییم شبت بی فکر
@adelehz
صبح یعنی طلوع دوست داشتن ها میان دلمان ..صبح را از دل بایدآغاز کرد اگر دلتان صبح شود .روزتان هم روشن میشود.صبح میشود.
صبح به بخیر و برکت ❤️
@adelehz
صبح به بخیر و برکت ❤️
@adelehz
بابا گفت: خوبه. اما نگاهش حیران بود. خب، هرچی مُلا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدیست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدیست. میفهمی چه میگویم؟
اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههایش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی، میفهمی؟
📚بادبادکباز
خالد حسینی
@adelehz
اگر مردی را بکشی، یک زندگی را میدزدی. حق زنش را از داشتن شوهر میدزدی، حق بچههایش را از داشتن پدر میدزدی. وقتی دروغ میگویی، حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی، حق را از انصاف میدزدی، میفهمی؟
📚بادبادکباز
خالد حسینی
@adelehz
مدرسه میرفتم .بعضی روزها که از مدرسه بی حوصله می آمدم مادرم توی آشپزخانه بود.من ازان بچه هایی نبودم که بدوم توی اتاقم ،یکراست میرفتم آشپزخانه حتی مقنعه و روپوش مدرسه راهم همانجا می انداختم .بیحوصله بودم خسته و گرسنه .مادرم گاهی اصرار میکرد که ازتوی کابینت فلان چیز را به من بده با بی حوصلگی وقتی برمیخاستم کابینت را که باز میکردم تا مثلا نمک یا فلفل را به مادرم بدهم می دیدم که یک لاک قرمز دانه اناری که هفته پیش دیده بودمش یا یک جاسویچی عروسکی که ان سال خیلی مد شده بود و دختران هم سن و سال من به کوله های مدرسه آویزان میکردند.به من لبخند میزد.ذوق میکردم یک لحظه همه ی خستگی و بیحوصلگی و گرسنگی ام یادم می رفت .بعضی روزهای گرم هم همین داستان را داشتم ولی به شکلی دیگر ..مادرم مجبورم میکرد از داخل فریزر برایش یک بسته سبزی یا مثلا لوبیاهای سرخ کرده را بیاورم اما وقتی سراغش میرفتم بستنی هایی که عاشقشان بودم را پیدا میکردم که مادرم درست همانجایی که من را فرستاده ،چیده بودشان.مادرم خوب بلد بود چطوری خستگی را ازتنم بیرون کند راه خوشحال کردن مرا ازخودم هم بهتر میدانست.هنوزهم که بی حوصله ام و تنها هیچکس بجز مادرم نمیتواند خوشحالم کند.هنوزهم برایم بستنی میچیند توی فریزر و هنوزهم برایم لاک میخرد .مادرها وپدرها به ادم قوت زندگی میدهند اینکه میفهمی کسی هست که تورا انطوری دوست دارد که واقعی ست که هیچ وقت از تمام شدن دوست داشتنش به ترس نمی افتی ...شاید این غیرواقعی باشد شاید خیال باشد .اما کاش هرکس در زندگیش با کسی باشد که مثل مادرش مثل پدرش دوستش داشته باشد...واقعی،همیشگی ،باهر خوب و بد و تمام نشدنی
#عادله_زمانی
@adelehz
#عادله_زمانی
@adelehz
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
علی سلطانی
@adelehz
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
حالا اولین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
نمی دانم کجا و با کدام غریبه جشن پاییز گرفته ای
اما میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
علی سلطانی
@adelehz