اگرکسی دوستتان دارد
قدرش رابدانید
یک روزی می اید که میبینید
نیست...
یهو نیست
یک دفعه ای ..
ان وقت داغ دوست داشتنش ته دلتان
می ماند..
قدر بدانید حدااقل کمی..
@adelehz
قدرش رابدانید
یک روزی می اید که میبینید
نیست...
یهو نیست
یک دفعه ای ..
ان وقت داغ دوست داشتنش ته دلتان
می ماند..
قدر بدانید حدااقل کمی..
@adelehz
و اما داستان زن سرخ پوش که او را یاقوت صدا می زدند
احتمالا همسالان من در مورد یاقوت، زن سرخپوش میدان فردوسی که در سال ۶۱ ناپدید شد کمتر شنیده باشند. راوی میگوید:.. آنهایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخپوش اطراف میدان فردوسی را دیدهاند. زنی بزککرده، لاغران…دام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکستهاش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچهی همیشهدردستش و این اواخر روسری و عصایش. تهرانیها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سالها ــ میگویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیدهاند. چنان به اطراف میدان نگاه میکرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه میرسد. بیشتر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) میدیدم. همانجایی که امروز پاساژی ساختهاند. به پایین میدان نگاه میکرد. همه میگفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخپوش و خیاباننشین کرده بود. آدمها را یکییکی نگاه میکرد مگر یکی از آنها همانی باشد که باید. گاهی که خسته میشد روی سکوی مغازهها مینشست. مغازهدارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا میدادند. بعضی گفتهاند رهگذران به او پول هم میدادند و من خود این را ندیدم، ولی میدیدم که گاهی لاتها و کودکان ولگرد و گدا سربهسرش میگذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان میرفت. اسطورهی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمیزد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومهی خانم زمان او را به یاد تهران آورد: «بدان سرخپوشی بیندیش که عمری مرتب به سروقت میعاد میرفت و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختیست برگ و برش سرخ». و فرشته و سوسن، همان زمان، در ترانهای از زبان او خواندند: «تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی/ دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی /تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی /تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی/ بی تو غمگینم از این فاصلهی سال و زمونا تا تو برگردی میشم دود و میرم تو آسمونا اون نگاه گرم تو یادم نمیره بوسهی بیشرم تو یادم نمیره… ». فیلمی دربارهاش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزنها حرفهایی میتوان شنید، ولی کمتر کسی با خود او حرف زده بود. … آخرین باری که دیده شد سالهای 60 یا 61 بود و گویا همان سالها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و ...دیگر نیامد. اسطورهی تهران گم شد و دیگر او را هیچکس ندید… سالهاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همانطور که دیگر اسطورههایش را فراموش نمیکند. … بانوی سرخپوش اسطورهی عشق روزگار ما بود.
@adelehz
احتمالا همسالان من در مورد یاقوت، زن سرخپوش میدان فردوسی که در سال ۶۱ ناپدید شد کمتر شنیده باشند. راوی میگوید:.. آنهایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخپوش اطراف میدان فردوسی را دیدهاند. زنی بزککرده، لاغران…دام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکستهاش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچهی همیشهدردستش و این اواخر روسری و عصایش. تهرانیها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سالها ــ میگویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیدهاند. چنان به اطراف میدان نگاه میکرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه میرسد. بیشتر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) میدیدم. همانجایی که امروز پاساژی ساختهاند. به پایین میدان نگاه میکرد. همه میگفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخپوش و خیاباننشین کرده بود. آدمها را یکییکی نگاه میکرد مگر یکی از آنها همانی باشد که باید. گاهی که خسته میشد روی سکوی مغازهها مینشست. مغازهدارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا میدادند. بعضی گفتهاند رهگذران به او پول هم میدادند و من خود این را ندیدم، ولی میدیدم که گاهی لاتها و کودکان ولگرد و گدا سربهسرش میگذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان میرفت. اسطورهی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمیزد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومهی خانم زمان او را به یاد تهران آورد: «بدان سرخپوشی بیندیش که عمری مرتب به سروقت میعاد میرفت و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختیست برگ و برش سرخ». و فرشته و سوسن، همان زمان، در ترانهای از زبان او خواندند: «تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی/ دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی /تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی /تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی/ بی تو غمگینم از این فاصلهی سال و زمونا تا تو برگردی میشم دود و میرم تو آسمونا اون نگاه گرم تو یادم نمیره بوسهی بیشرم تو یادم نمیره… ». فیلمی دربارهاش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزنها حرفهایی میتوان شنید، ولی کمتر کسی با خود او حرف زده بود. … آخرین باری که دیده شد سالهای 60 یا 61 بود و گویا همان سالها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و ...دیگر نیامد. اسطورهی تهران گم شد و دیگر او را هیچکس ندید… سالهاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همانطور که دیگر اسطورههایش را فراموش نمیکند. … بانوی سرخپوش اسطورهی عشق روزگار ما بود.
@adelehz
انصافا که جواب جانانه ای بود.😂😂😂😂😂😂😂
من اهل سیاست نیستم ولی روزه میگیرم
وربنای استادشجریان یکی ازدل خوشی های روزهای روزه داری منه.
@adelehz
من اهل سیاست نیستم ولی روزه میگیرم
وربنای استادشجریان یکی ازدل خوشی های روزهای روزه داری منه.
@adelehz
دخترکی بود در دهکده ای کوچک پشت کوه های هزار آدم ...
آن دور دورها جایی که عقل آدمها به آن نمی رسد .
دخترک را گل بهار خاتون می نامیدند ،یک روزی دلش را سپرده بودبه بادصبا
به بادصبا گفته بود که دلش را بردارد و ببرد وبسپاردش به یک نفر ..
یک نفر که دخترک هم ندیده بودتش ..
دخترک دلش میخواست عاشق باشدمی خواست بشیند بیاد یک نفر دستمال گلدوزی کند و یا شبی سیبی سرخ به خاطرخواهی کسی در جوی آب بیندازد ولی نمیدانست که دلش راباید به کی بسپارد...
اخرشم هم دلش را داد به بادصبا ...
سالها گذشت هیچکس عاشق دخترک نشد .گل بهارخاتون بزرگ شد و اخرش در بی عشقی دخترک شد پیرزن،شد گل بهار بی بی وشبی گل بهار بی بی خوابید وصبح بیدار نشد..
هیچکس نفهمید که بادصبا هرگز دل دخترک را به هیچ کسی نسپرد
چون بادخودش دل به دخترک سپرده بود..خودش عاشق دخترک شده بود..
ازان روزبه بعد بادبهاری ،بادصبا ازهرشهر ودیار وخانه ای که بگذرد ادم ها ناخوداگاه دلشان می لرزد وحس میکنند باید دنبال عشق بگردند..
به همین خاطراست که بادصبا همیشه پیام اور که نه،حامل عشق است..
دل گل بهارخاتون هنوزهم لابه لای پرواز بادصبا به هرکوی وبرزن سر میزند و عاشقان را عاشق ترمیکند...
واین است راز عشق
#عادله_زمانی
@adelehz
آن دور دورها جایی که عقل آدمها به آن نمی رسد .
دخترک را گل بهار خاتون می نامیدند ،یک روزی دلش را سپرده بودبه بادصبا
به بادصبا گفته بود که دلش را بردارد و ببرد وبسپاردش به یک نفر ..
یک نفر که دخترک هم ندیده بودتش ..
دخترک دلش میخواست عاشق باشدمی خواست بشیند بیاد یک نفر دستمال گلدوزی کند و یا شبی سیبی سرخ به خاطرخواهی کسی در جوی آب بیندازد ولی نمیدانست که دلش راباید به کی بسپارد...
اخرشم هم دلش را داد به بادصبا ...
سالها گذشت هیچکس عاشق دخترک نشد .گل بهارخاتون بزرگ شد و اخرش در بی عشقی دخترک شد پیرزن،شد گل بهار بی بی وشبی گل بهار بی بی خوابید وصبح بیدار نشد..
هیچکس نفهمید که بادصبا هرگز دل دخترک را به هیچ کسی نسپرد
چون بادخودش دل به دخترک سپرده بود..خودش عاشق دخترک شده بود..
ازان روزبه بعد بادبهاری ،بادصبا ازهرشهر ودیار وخانه ای که بگذرد ادم ها ناخوداگاه دلشان می لرزد وحس میکنند باید دنبال عشق بگردند..
به همین خاطراست که بادصبا همیشه پیام اور که نه،حامل عشق است..
دل گل بهارخاتون هنوزهم لابه لای پرواز بادصبا به هرکوی وبرزن سر میزند و عاشقان را عاشق ترمیکند...
واین است راز عشق
#عادله_زمانی
@adelehz
📢پیشتازی حسن روحانی در انتخابات دوازدهم.
گویا پاستور 4سال دیگرنیز میزبان آقای بنفش می باشد .💜
@adelehz
گویا پاستور 4سال دیگرنیز میزبان آقای بنفش می باشد .💜
@adelehz
"زنی کهگم کردم "
📢پیشتازی حسن روحانی در انتخابات دوازدهم. گویا پاستور 4سال دیگرنیز میزبان آقای بنفش می باشد .💜 @adelehz
دکتر حسن روحانی
رییس دولت دوازدهم شد.
روحانی اخرین رییس جمهور قرن 14 ایران به حساب می آید.
پاستور باردیگر آماده خوشامدگویی به حسن روحانی .
@adelehz
رییس دولت دوازدهم شد.
روحانی اخرین رییس جمهور قرن 14 ایران به حساب می آید.
پاستور باردیگر آماده خوشامدگویی به حسن روحانی .
@adelehz
یک استکان چای برای خودتان بریزید.
مخصوصا توی استکان کمرباریک
خوش رنگ و باعطر هل
شیرینی مورد علاقه تان راهم کنارش بگذارید.
بعدبه خودتان بگویید نوشجان..
ممنون که بااینهمه سختی بازهم کنارمنی...
@adelehz
مخصوصا توی استکان کمرباریک
خوش رنگ و باعطر هل
شیرینی مورد علاقه تان راهم کنارش بگذارید.
بعدبه خودتان بگویید نوشجان..
ممنون که بااینهمه سختی بازهم کنارمنی...
@adelehz
خیانت یعنی
من هربار با جمله یک روز رفتارش بهترمیشود
خودم را گول بزنم .ومنتظر اتفاقی بمانم که اگرافتادنی بود تاحالا می افتاد..
بزرگترین خیانت، خیانت آدمی به خودش است..
#عادله_زمانی
@adelehz
من هربار با جمله یک روز رفتارش بهترمیشود
خودم را گول بزنم .ومنتظر اتفاقی بمانم که اگرافتادنی بود تاحالا می افتاد..
بزرگترین خیانت، خیانت آدمی به خودش است..
#عادله_زمانی
@adelehz
امروز سالروز تولد همایون شجریان هست.
و البته این یعنی دنیاهنوزهم زیبایی ها ودلخوشی های زیادی داره❤️
که ازان جمله می توان به صدای همایون شجریان اشاره کرد☺️
تولد همایون اواز فرخنده 🎼
@adelehz
و البته این یعنی دنیاهنوزهم زیبایی ها ودلخوشی های زیادی داره❤️
که ازان جمله می توان به صدای همایون شجریان اشاره کرد☺️
تولد همایون اواز فرخنده 🎼
@adelehz
ای که لعل لب تو آبخور جان منست
تو اگر آن منی هر دوجهان آن منست
#سیف_فرغانی
صبح تون بخیر وعاشقونه ❤️
@adelehz
تو اگر آن منی هر دوجهان آن منست
#سیف_فرغانی
صبح تون بخیر وعاشقونه ❤️
@adelehz
خرداد
ماه دلهره های امتحانی
عاشقانه های مدرسه ای
توت های رسیده کنار خیابان
برنامه ریزی های سه ماه تابستان
برنامه های کودک ساعت 2
خرداد
ماه گرم خوشحالی
مبارک.
@adelehz
ماه دلهره های امتحانی
عاشقانه های مدرسه ای
توت های رسیده کنار خیابان
برنامه ریزی های سه ماه تابستان
برنامه های کودک ساعت 2
خرداد
ماه گرم خوشحالی
مبارک.
@adelehz