هفت سالم كه بود به خاطر شغل بابام مجبور بوديم تو يك شهر مذهبی زندگی كنيم.
مادرم صبح به صبح عادت داشت موهای منو ببافه و چون خيلی بلند بود از مقنعه بيرون ميزد !
راستش معلم كلاس اولمون مدام بهم هشدار ميداد: ناظمی جلسه ديگ موهاتو بكن تو ، به مامانم نميگفتم چون همه شوقش بافتن موهای من بود .
از شما چه پنهون ،عاااشق معلم كلاس اولمم بودم اما يه روز كه ديد من كاری واسه زلفام نميكنم با قيچی كلاسمون بافت موهامو بريد ، هنوز دوستش داشتم...
ظهر كه رفتم خونه و مامانم کفگیر به دست تو چهارچوب آشپزخونه واساد و منو درحالتی ديد كه بافت بريده شده موهام تو دستم بود و كوله صورتی ام تو يك دست ديگه ،بغض كرد وقتی چشمای مامانم پر شد ديگ خانم محسنی رو دوست نداشتم حس كردم دشمن خانواده ماست توام برای من همين بودی ...
همينقدر دوست داشتنی تو همه كس من بودی مهم نبود با من چيكار كردی مهم نبود به خاطر تو از اون كاراكتر پر ذوقم فاصله گرفتم مهم نبود که یه بار دیگه خودم از خیر موهای بلندم گذشتم مهم اشك های مامانم بود وقت ديدن حال من ...
از اون لحظه حس كردم برام مثل خانم محسنی شدی!
دریا قاسمی
@adelehz
پ.ن خانم محسنی نباشید!طوری دل کسی و نشکنید که بخاطر اینکه یه روزی دوستتون داشت خودش و لعنت کنه.
مادرم صبح به صبح عادت داشت موهای منو ببافه و چون خيلی بلند بود از مقنعه بيرون ميزد !
راستش معلم كلاس اولمون مدام بهم هشدار ميداد: ناظمی جلسه ديگ موهاتو بكن تو ، به مامانم نميگفتم چون همه شوقش بافتن موهای من بود .
از شما چه پنهون ،عاااشق معلم كلاس اولمم بودم اما يه روز كه ديد من كاری واسه زلفام نميكنم با قيچی كلاسمون بافت موهامو بريد ، هنوز دوستش داشتم...
ظهر كه رفتم خونه و مامانم کفگیر به دست تو چهارچوب آشپزخونه واساد و منو درحالتی ديد كه بافت بريده شده موهام تو دستم بود و كوله صورتی ام تو يك دست ديگه ،بغض كرد وقتی چشمای مامانم پر شد ديگ خانم محسنی رو دوست نداشتم حس كردم دشمن خانواده ماست توام برای من همين بودی ...
همينقدر دوست داشتنی تو همه كس من بودی مهم نبود با من چيكار كردی مهم نبود به خاطر تو از اون كاراكتر پر ذوقم فاصله گرفتم مهم نبود که یه بار دیگه خودم از خیر موهای بلندم گذشتم مهم اشك های مامانم بود وقت ديدن حال من ...
از اون لحظه حس كردم برام مثل خانم محسنی شدی!
دریا قاسمی
@adelehz
پ.ن خانم محسنی نباشید!طوری دل کسی و نشکنید که بخاطر اینکه یه روزی دوستتون داشت خودش و لعنت کنه.
من همونیم که مشقامو میذاشتم واسه غروب سیزده بدر،بعدشم نمیرسیدم بنویسم آرزو مرگ خودمو و معلما رو میکردم😐
@adekehz
@adekehz
بابالنگ دراز عزیزم .
اگرازمن دورهم شدی
سایه ات را کنارم نگاه دار
گرچه قدم به بوسیدنت نمی رسد
ولی دیدن پاهای درازت که دارد پشت سرهم قدم برمی دارد هم
قوت قلب خوبی برای ادامه دادن بقیه عمرست.
@adelehz
اگرازمن دورهم شدی
سایه ات را کنارم نگاه دار
گرچه قدم به بوسیدنت نمی رسد
ولی دیدن پاهای درازت که دارد پشت سرهم قدم برمی دارد هم
قوت قلب خوبی برای ادامه دادن بقیه عمرست.
@adelehz
مادر
هیچ وقت شادی اش را
بدون فرزندش لقمه لقمه نمیخورد.
اگر شده حتی سیزدهش را دم پادگان پسر بدرکند.
@adelehz
هیچ وقت شادی اش را
بدون فرزندش لقمه لقمه نمیخورد.
اگر شده حتی سیزدهش را دم پادگان پسر بدرکند.
@adelehz
قرار بود باران بهاری بشود
زیباترین خاطره مان
نه اینکه از باران فقط لباس خیس و تنی که از سرما می لزرد نصیب شود ..
باران هم اگر عشق نباشد زیبا که نه
حتی زشت است.
#عادله_زمانی
@adelehz
زیباترین خاطره مان
نه اینکه از باران فقط لباس خیس و تنی که از سرما می لزرد نصیب شود ..
باران هم اگر عشق نباشد زیبا که نه
حتی زشت است.
#عادله_زمانی
@adelehz
روزی هزار بار برای خودتان بنویسید: «عزت نفس»
روی آینه، کف دست، گوشه کتاب، روی یخچال، آلارم موبایل.
با خط قرمز هم بنویسید ترجیحا.
که هی جلوی چشمتان باشد ک
باباجان! خط قرمزِ هر رابطهای - کاری و عشقی و عاطفی و رفاقتی و رختخوابی و خانوادگی حتی - «عزت نفس» است.
که هی حواستان باشد اگر دارید به خیال خودتان رابطهای را نجات میدهید، توی عملیات نجات، کرامت انسانی خودتان را فدا نکنید.
توی اتاق عملش هم اگر لازم باشد، دست و سر و گوش و چشم و مری و معده را دور میاندازند که قلب و مغز زنده بماند. آقاجان!
از خودتان هم اگر گذشتید از «خود»تان نگذرید؛
ها؟
«خود»تان را که از سر راه نیاوردهاید. آوردهاید؟
روی دست خودتان که نماندهاید.مانده اید؟
@adelehz
روی آینه، کف دست، گوشه کتاب، روی یخچال، آلارم موبایل.
با خط قرمز هم بنویسید ترجیحا.
که هی جلوی چشمتان باشد ک
باباجان! خط قرمزِ هر رابطهای - کاری و عشقی و عاطفی و رفاقتی و رختخوابی و خانوادگی حتی - «عزت نفس» است.
که هی حواستان باشد اگر دارید به خیال خودتان رابطهای را نجات میدهید، توی عملیات نجات، کرامت انسانی خودتان را فدا نکنید.
توی اتاق عملش هم اگر لازم باشد، دست و سر و گوش و چشم و مری و معده را دور میاندازند که قلب و مغز زنده بماند. آقاجان!
از خودتان هم اگر گذشتید از «خود»تان نگذرید؛
ها؟
«خود»تان را که از سر راه نیاوردهاید. آوردهاید؟
روی دست خودتان که نماندهاید.مانده اید؟
@adelehz
مسافر
سفرش را همیشه ازفرودگاه یا جاده شروع نمی کند.
بعضی سفرها از خودمان شروع می شود.یاان کسی که دیگر در زندگیمان نیست.
ما بعضی وقتهاسفر میکنیم بی آنکه کسی بفهمد یاچمدانی در دستمان ببیند.
#عادله_زمانی
سفرش را همیشه ازفرودگاه یا جاده شروع نمی کند.
بعضی سفرها از خودمان شروع می شود.یاان کسی که دیگر در زندگیمان نیست.
ما بعضی وقتهاسفر میکنیم بی آنکه کسی بفهمد یاچمدانی در دستمان ببیند.
#عادله_زمانی
@adelehz
شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.
یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.
او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.
استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ
ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ
ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.
استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند. دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود. عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود. وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش میسراید:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا
@adelehz
شهریار در پی یک شکست عشقی ترم آخر پزشکی دانشگاه را رها میکند و ترک تحصیل مینماید.
یعنی حدود 6 ماه قبل از اخذ مدرک دکتری از دانشگاه به دلیل شکست عشقی انصراف میدهد.
او که به خواستگاری دختری از آشنایان میرود چون وضع مالی مناسبی نداشته و در ابتدا مشهور هم نبوده جواب رد میشنود.
استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ
ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ
ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.
استاد شهریار در اواخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان بستری میگردد و دکتر خانواده او را جواب میکند. دوستان و آشنایان شهریار برای بهبود روحیه او میروند و با اصرار آن خانم عشق قدیمی شهریار را راضی میکنند که به عیادت شهریار برود. عشق قدیمی شهریار که حالا یک پیرزن بود قبول میکند که به عیادت شهریار در بیمارستان برود.
وقتی عشق قدیمی شهریار به بیمارستان میرود شهریار روی تخت بیمارستان خواب بوده است اما صدای قدمها و گام عشق قدیمی خود را میشناسد و از خواب بیدار میشود. وقتی عشق او در اتاق را باز میکند شهریار این شعر مشهور که از مفاخر ادبیات فارسی هست را برای عشق قدیمیش میسراید:
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته و بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
زین سفر راه قیامت میرود تنها چرا
@adelehz
❤2
"زنی کهگم کردم "
Irem Derici – Kalbimin Tek Sahibine
Dualar eder insan
دعالار، ادر اینسان
انسان دعاها می کند
Mutlu bir ömür için
موتلو بیر عمور ایچین
برای یک زندگی شاد
Sen varsan her yer huzur
سن وارسان هر ییر حوضور
همه جا آرامش، وقتی تو باشی
Huzurla yanar içim
حوضورلا یانار ایچیم
نباشی، می سوزد درونم
Çok şükür bin şükür seni bana verene
چوک شوکور، بین شوکور،سنی بانا و ر نه
خیلی شکر،هزار شکر ، کسی که تو را به من داد
Yazmasın tek günü sensiz kadere
یازماسین تک گونو سنسیز کا دره
ننویسد یک روز را بدون تو, تو سرنوشتم
Ellerimiz bir gönüllerimiz bir
اللریمیز بیر، گونوللریمیز بیر
دست هامان یکی ، قلبمان یکی
Ne dağlar ne denizler engel bir sevene
نه داغلار نه دنیزلر اینگیل بیر سو نه
نه کوه ها ، نه دریا ها، مانع عشقمان نباشند
Bu şarkı kalbimin tek sahibine
بو شارکی کالبیمین تک صاحبینه
این آهنگ، واسه تنها صاحب قلبم
Ömürlük yarime gönül eşime
عمورلوک یاریمه گونول اشیمه
یار همیشگی ام ، واسه همسرم
Bahar sensin bana gülüşün cennet
باهار سن سین، بانا گولوشون جننت
بهار تویی، برام لبخند تو بهشته
Melekler nur saçmış aşkım yüzüne
ملک لر نور ساچمیش عاشکیم ییوزونه
فرشتگان برویت نور تابانده اند، عشقم.
دعالار، ادر اینسان
انسان دعاها می کند
Mutlu bir ömür için
موتلو بیر عمور ایچین
برای یک زندگی شاد
Sen varsan her yer huzur
سن وارسان هر ییر حوضور
همه جا آرامش، وقتی تو باشی
Huzurla yanar içim
حوضورلا یانار ایچیم
نباشی، می سوزد درونم
Çok şükür bin şükür seni bana verene
چوک شوکور، بین شوکور،سنی بانا و ر نه
خیلی شکر،هزار شکر ، کسی که تو را به من داد
Yazmasın tek günü sensiz kadere
یازماسین تک گونو سنسیز کا دره
ننویسد یک روز را بدون تو, تو سرنوشتم
Ellerimiz bir gönüllerimiz bir
اللریمیز بیر، گونوللریمیز بیر
دست هامان یکی ، قلبمان یکی
Ne dağlar ne denizler engel bir sevene
نه داغلار نه دنیزلر اینگیل بیر سو نه
نه کوه ها ، نه دریا ها، مانع عشقمان نباشند
Bu şarkı kalbimin tek sahibine
بو شارکی کالبیمین تک صاحبینه
این آهنگ، واسه تنها صاحب قلبم
Ömürlük yarime gönül eşime
عمورلوک یاریمه گونول اشیمه
یار همیشگی ام ، واسه همسرم
Bahar sensin bana gülüşün cennet
باهار سن سین، بانا گولوشون جننت
بهار تویی، برام لبخند تو بهشته
Melekler nur saçmış aşkım yüzüne
ملک لر نور ساچمیش عاشکیم ییوزونه
فرشتگان برویت نور تابانده اند، عشقم.
خوبی از بین نمی رود.
فقط ازقلبی مهربان به قلب مهربان دیگری سرایت میکند.
خوبی راه خودش را پیدا میکند.
@adelehz
فقط ازقلبی مهربان به قلب مهربان دیگری سرایت میکند.
خوبی راه خودش را پیدا میکند.
@adelehz
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جان😊💋
@adelehz
@adelehz
از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای...
شفیعی کدکنی
پ.ن زلزله 6ریشتری مشهد را لرزاند .
@adelehz
آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای...
شفیعی کدکنی
پ.ن زلزله 6ریشتری مشهد را لرزاند .
@adelehz
من که گمت کردم .
ولی آن کس که پیدایت کرد را بگو
که اولت اصلا شبیه آخرت نیست.
این که بداند منصفانه تراست.
@adelehz
ولی آن کس که پیدایت کرد را بگو
که اولت اصلا شبیه آخرت نیست.
این که بداند منصفانه تراست.
@adelehz
خدا وقتی نخواهد
عمر دنیا سر نخواهد شد
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد
و تا وقتی نخواهد
برگی از کاجی نمی افتد
و باغی از هجوم داس ها پرپر نخواهد شد
خدا وقتی نخواهد
دانه ای کوچک تر از باران
گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد
و کرم کوچکی
پروانه ای زیبا... و کوهی سخت
عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد ، می شود
وقتی نخواهد ، نه
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد
غیر ممکن می شود ممکن؛
ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد
@adelehz
عمر دنیا سر نخواهد شد
گلوی خشک صحرایی به باران تر نخواهد شد
و تا وقتی نخواهد
برگی از کاجی نمی افتد
و باغی از هجوم داس ها پرپر نخواهد شد
خدا وقتی نخواهد
دانه ای کوچک تر از باران
گلی بالا رونده مثل نیلوفر نخواهد شد
و کرم کوچکی
پروانه ای زیبا... و کوهی سخت
عقیق و شیشه و آیینه و مرمر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد ، می شود
وقتی نخواهد ، نه
گلی بازیچه ی طوفان غارتگر نخواهد شد
خدا وقتی بخواهد
غیر ممکن می شود ممکن؛
ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد
@adelehz