"زنی که‌گم کردم "
4.38K subscribers
10.5K photos
1.96K videos
11 files
476 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسی می گفت عشق مرز ندارد .
نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد
آنچه مرز ندارد درد است .
درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را می‌سوزاند.
درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22👍5💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این سرزمین و در زندگی های قبلی،زنی که معشوقه ی معماری بوده بی گمان زنی خوشبخت بوده است،من قرن ها بعد ناز چشمان آن زن را نقش زده بر دیوارها ،طره ی مویش را حک کرده بر طاق ها و آیینه ی درخشان چشمانش را بر حوض های فیروزه ای عمارت‌های قدیمی دیده ام .
تمام آنچه که فریاد می زند مردی عاشق خلق شان کرده است دستان مردی که در جنگل گیسوان آن معشوقه پیج و تاب خورده باشد قادر خواهد بود چنین قوسی بر سقف ها بیافریند .
و پنجره ها،پنجره های چنین عمارت هایی همان چشمان زیبای معشوق است که دنیایت را روشن می کند و گمان می‌کنم معشوقه ی آن معمار کهن کار چشمانی دلفریب تر از آهو داشته است .
کاش اگر مردی عاشق می‌شود اینگونه در عشق بیفتد ..که از او خلقی زیبا باقی بماند آنگونه که صدها سال بعد نیز با نگاه به خلقش به زیبایی و شور معشوقش پی برد .
کاش نسل معماران عاشق چون درختان فراخ بر هر سرزمین ریشه دوانند...
#عادله_زمانی
#کاخ_گلستان
@adelehz
❤29
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب تون بخیر
خودتون و گم نکنید😊❤️
❤33🥰8👍3🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی
تنها هدیه ای ست که یکبار به شما داه و نهایتا از شما پس گرفته می‌شود.
شما فقط مالک بخشی از زندگی هستید و رسالت تان لذت بردن از زندگی تا وقتی مالکش می باشید است .
پس از آن به خوبی استفاده نمایید .
#عادله_زمانی
@adelehz
👍16❤7🥰2😢1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید خود را بیشتر دوست داشت .
این خود خسته و زخمی را هزار بار در آغوش کشید و به او یادآوری کرد زخمهایش چونان گلی بر سطح دشتی خشک ،زیبایی بخش هستند .
مگر انسان غیر خودش کی را دارد؟
مگر مرهم زخم هایت جز خودت کی میتواند باشد .
تو که با همه به جز خود مهربانی
این شاید بزرگترین اشتباه زندگی ات باشد .
قبل از همه مهربانِ خودت باش .
مهربان با خودِ خودت
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31👍5🕊3💔1
صدها سال پیش، در شهری دور، دخترکی زندگی می‌کرد که زندگی‌اش همیشه آرام بود. روزگار دخترک آرام و ملایم می‌گذشت؛ درست مثل رودی موقر که هر سال از کنار باغشان عبور می‌کرد. نه مانند دریا موج برمی‌داشت و هراس می‌افکند و نه همچون باتلاق در سکوت خود فرومی‌رفت. رود، آرام و باوقار، به مسیرش ادامه می‌داد و زندگی دخترک نیز همین‌گونه بود؛ آرام، ملایم و بی‌دغدغه.
روزی از روزها، پسرکی از راه رسید و به باغ دخترک قدم گذاشت. نگاهی به سرتاسر باغ انداخت و با خود لب گزید.
دخترک گل‌های سرخ و زیبایی داشت که سراسر باغش را پوشانده بودند. چند درخت میوه هم داشت که هر از گاهی میوه‌های تازه و خوش‌طعمی به بار می‌آوردند. دخترک دل خوشی داشت و بلد بود دلش را با داشته‌هایش خوش نگه دارد. در آسمان هم ستاره‌ای داشت که هر شب با تماشای آن به خواب می‌رفت.
اما با آمدن پسرک، طوفان از راه رسید.
پسرک از دریا می‌گفت؛ از جزر و مدش، از موج‌های بلندش و از هوای خاص و سحرانگیزش. از جنگل‌ها می‌گفت؛ جنگل‌هایی که باغ دخترک در برابرشان هیچ به شمار نمی‌آمد. از آسمان کویر می‌گفت؛ آسمانی چنان پرستاره که ستاره کوچک دخترک در برابرش دیگر معنایی نداشت.
دخترک در چند روز، همه‌چیز را از چشم انداخت. دیگر نه به باغش فکر می‌کرد، نه به ستاره‌اش و نه حتی به رود کوچکش. تمام ذهنش را دریا و جنگل و آسمان کویر پر کرده بود.
سرانجام، روزی تصمیمش را گرفت و به دنبال پسرک راه افتاد. نگاه نگران باغ، ستاره و رودش را ندید و دل به راه سپرد.
پس از روزها رفتن و رفتن، آن دو به دریا رسیدند. شبی طوفانی و سرد بود؛ موج‌های دریا تا قامتشان بالا می‌آمدند و غرش باد گوش‌هایشان را کر می‌کرد. دخترک از دریا ترسید. گفت: «می‌خواهم به جنگل بروم.»
وارد جنگل که شدند، درختان گویی به رویش خندیدند. تاریکی شب، زوزه گرگ‌ها و سایه‌های بلند درختان، دخترک را از جنگل هم ترساند. گفت: «برویم به کویر.»
اما در کویر، آسمان چنان در ابر فرو رفته بود که دخترک حتی نتوانست ستاره کوچک خودش را پیدا کند.
نه اینکه دریا زیبا نبود، نه اینکه جنگل تماشایی نبود و نه اینکه کویر شگفت‌انگیز نبود؛ اما دخترک در همه آن زیبایی‌ها غریب بود. او به بهای چیزی که هنوز ندیده و نشناخته بود، چیزی را از دست داده بود که سال‌ها در آغوشش داشت.
خسته، ترسان و لرزان، راه خانه را در پیش گرفت.
دلش می‌خواست دوباره به همان باغ کوچک و آرامش بازگردد؛ به همان رود ساده و موقر و به جست‌وجوی همان ستاره کوچک در آسمان شبش. می‌خواست دوباره همان دخترک ساده‌ای باشد که بلد بود با داشته‌هایش دلخوش باشد؛ نه دخترکی که چشمش دیگر داشته‌هایش را نمی‌دید و همیشه در حسرت بیشتر و بیشتر بود.
گاهی آنچه در جست‌وجویش جهان را زیر پا می‌گذاریم، چیزی نیست جز تصویری دور از خوشبختی؛ و در این میان، فراموش می‌کنیم که شاید تمام آنچه برای خوشبخت بودن نیاز داریم، همین حالا در باغ کوچک خودمان ریشه دوانده باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔24👍11🕊2
وقتی کسی را رها می‌کنند. دو دلتنگی او را از پای در خواهد آورد مگر اینکه آدمی قوی باشد .
دلتنگی برای کسی که باور کرده بود دوستش دارد حتی اگر او کسی که تصور می‌کرد نباشد .
چرا ؟ چون دل، کاروانسرای شاهان تیموری نیست که وقتی کسی را درونش جا دادی با رفتن بی دلیل او بتوان یک سوار دیگر را جایگزینش کرد !
دل،تافته ی حریری ست که سالی ماهی یکبار از صندوقچه بیرونش می آوری تا به کسی که مهرش به دلت نشسته نشانش بدهی و تصور کن اگر آن آدم چنگ بیندازد روی حریر چه خواهد شد !
دلتنگی دوم،دلتنگ شدن برای رویاهای دونفره ای ست که روزی با آن آدم ساختی ،تصمیمات مشترک‌و رویاهای شیرین دونفره
حالا که خودش نباشد آن رویاها هم چه بخواهی چه نخواهی زنده نخواهد ماند .
و راستش رویا هم چیزی اختصاصی ست،یعنی تو نمیتوانی با آدم‌های مختلف یک رویای مشترک را بسازی .
وقتی با کسی رویا می سازی یعنی او تنها آدمی ست که دل نثارش شده است .
بهرحال
کسی که روزی در عشق بی دلیل،یا با بهانه ای واهی رها می گردد باید خیلی قوی باشد ‌.چون این دلتنگی ها برای کشتن هر دلی قدرت بسیاری دارد.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
💔41❤8👍2
امروز رفتم کیان‌جان را ببینم؛ بعد از سال‌ها فرصتی شد که دوباره او را ببینم، شاید برای آخرین بار… اما چه کسی می‌داند؟
وقتی تازه هشت‌ساله شده بودم، برای اولین‌بار او را در مشهد دیدم؛ زن ریزنقشِ سفیدپوستی که زاده‌ی پدری بازاری و همسر مردی بازاری بود.
از آن خانم‌های معتقد و تمیزی که خانه‌های بزرگِ ویلایی‌شان از فرط پاکیزگی برق می‌زند؛
آن‌که وقتی لشکری مهمان به خانه‌اش سرازیر می‌شد، آه از نهادش بلند نمی‌گشت.
که هر روز خدا از آشپزخانه‌اش عطر برنج ایرانی و روغن زرد کرمانشاهی به مشام می‌رسید.
کیان‌جان کدبانوی یک خانه‌ی ویلاییِ سه‌طبقه بود. وقتی به خانه‌اش می‌رفتی، در هر طبقه دنیای تازه‌ای می‌دیدی؛ و جالب‌تر این‌که همه‌ی طبقات مرتب، زیبا و سرشار از آرامش بود.
آن سال‌ها که سوریه هنوز درگیر جنگ داخلی و مصیبت‌های بعدش نشده بود، کیان‌جان و دوستانش برای زیارت به سوریه می‌رفتند.
دستانشان هنوز توان داشت؛ پس گلدان‌های بزرگ چینی و آینه‌های قدیمی را از بازار دمشق می‌خریدند.
آن سال‌ها که دمشق، دمشق بود و کیان‌جان هنوز کیان‌جان.
عصرهای تابستانی، در حیاط درندشتش می‌توانستی بوی تابستان را نفس بکشی؛
سراسر حیاط پر از درخت و گلدان بود،
اقاقیا و یاسهایی که خودش با همان دستان سفید و کوچک کاشته بود.
می‌نشستم روی ایوان، به گل‌ها و حوض آبی رنگ نگاه می‌کردم و جرعه‌جرعه شربت آب‌لیموی پر از زعفرانش را می‌نوشیدم،
در حالی که صدای خنده‌های مادرم و کیان‌جان گوش‌هایم را نوازش می‌داد.
دلم برای خنده‌های ریز کیان‌جان تنگ می‌شود…
حالا دیگر از آن خانه‌ی زیبا خبری نیست. کیان‌جان بعد از فوت همسرش به آپارتمانی در شمال شهر نقل مکان کرده است.
دیگر او را نمی‌بینم که با انگشترهای شکیلِ طلای سفید، با آن دامنِ کلوشِ زیبای سیاه و شومیزی که از آخرین سفر زیارتی‌اش آورده، لابه‌لای مهمانان بچرخد و به همه آجیل و میوه تعارف کند.
حالا روی تخت بیمارستانی، وسط پذیرایی آپارتمانش دراز کشیده و به یاد نمی‌آورد که چه کسی به دیدارش رفته است.
بعد از سال‌ها که درگیر آلزایمر است، به دیدارش رفتم. در کسری از ثانیه مرا شناخت و قربان‌صدقه‌ام رفت. وقتی در آغوشش گرفتم، سنگینی اشک‌ها پشت پلکم امانم را برید.
حاج‌خانم خیلی نحیف شده بود…
مادرم هیچ‌وقت او را حاج‌خانم صدا نمی‌کرد؛ همیشه برای ما «کیان‌جان» بود. از جایی شنیده بودیم که عاشق این است که نامش را این‌گونه از زبان ما بشنود.
بسیار نحیف، با موهایی سفید؛ اما با چشمانی که هنوز گرم بود.
هرچند دقیقه یک‌بار، وقتی خاطره‌ای به او هجوم می‌آورد، چیزی زمزمه می‌کرد… چیزی شبیه تعارف یا قربان‌صدقه.
مهربانی و خانومی، بخش مهمی از وجودش بود؛ چیزی که آلزایمر نتوانسته بود به آن چنگ بیندازد.
این زندگی، به طرز احمقانه‌ای بی‌رحم است؛
آن‌قدر بی‌رحم که یک روز ظهر، وقتی از جلوی خانه‌ی قدیمی کیان‌جان گذشتم، کمی جلوتر جایی برای نشستن پیدا کردم تا یک دل سیر گریه کنم.
حس می‌کردم بخش مهمی از خاطرات زیبای کودکی‌ام دارد در غبار محو می‌شود؛
چون داشتم چیزی را از دست می‌دادم، حتی اگر فقط یک لحظه‌ی شادی و امید بوده باشد.
نمی‌خواستم کیان‌جان را این‌گونه ببینم، اما باید به دیدارش می‌رفتم…
می‌دانم که حتی در این جنگ نابرابرِ تن نحیفش با آلزایمر، باز هم نام من جایی در ذهنش باقی مانده است.
به او بسیار احترام می‌گذارم.
او را بسیار دوست دارم.
او که برای من شبیه یک ظهر تابستانی است، زیر سایه‌ی درخت انجیر، کنار حوضی با کاشی‌های آبی…
او که «کیان‌جان» زیبای قصه‌ی ما بود.
#عادله_زمانی
@adelehz
❤13💔4