"زنی که‌گم کردم "
4.39K subscribers
10.5K photos
1.96K videos
11 files
476 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
  دنیا پر است از حرف‌های نگفته،
  پر است از راه‌های نرفته،
  کارهای نکرده،
  خیال‌های بر باد رفته ...
  توی اتاقمان آنقدر حرف ِجا مانده،
  آنقدر رویا داریم، که جا برای خودمان
  نیست.
👍25😢14🕊5❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو حاوی غم زیادی ست .
شاید خیلی ها به من نقد کنند که دارم یک طرفه به قاضی میرم ولی خدا خودش میدونه این طور نیست .
اما چه کسی نقد کنه یا نه من نظرمو میگم .
این نسل از مردان دیگه تکرار نمیشن .
و اساسا یه علت بزرگ اینکه دیگه زندگی های زناشویی قشنگ نیست .که دیگه دخترها به راحتی ازدواج نمیکنند همینه .
مردِ زندگی اگر واقعا مردانه زندگی کنه باعث خوشبختی تمام خانواده میشه .
این نظر من کاملا شخصی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔51😢9👍7🕊2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنهایی ،نه یک هراس ست نه یک سرنوشت بلکه یک واقعیت ست.
در نهایت با بودن همه این تویی که تنها می مانی یا شاید بدون حضور واقعی آدمها تنها بمانی
آدمی آخرش باید به خودش پناه ببرد ...
خودش را در آغوش بکشد و سیگاری بر لب خودش بگذارد و بگوید غصه نخور رفیق
من رهایت نمیکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤25💔14🕊1
.
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشه‌ها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محله‌ای که انگار شوکی غریب، منتشر می‌شد در آن و پرده‌ی خانه‌ی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال می‌کنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیست‌وپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخی‌اش می‌گيرد.

داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسه‌ی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشت‌‌هایی با مفصل‌های متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست می‌کرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آن‌سوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دل‌ودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را می‌گفت "این دختر"!

یک مادرانگیِ خالصِ خوش‌ترکیبِ خرج‌نشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگی‌ای که باید بچه‌‌ای را بگیرد زیر چتر تن، آن‌یکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچه‌ای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانه‌ی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.

وقتی رفت، دیدم دیگر نمی‌ترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگ‌های من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" می‌گوید.

خیلی وقت‌ها در هول‌وهراس‌های زندگی، جایی که دل نخ‌کش می‌شود، یک نفر پیدا می‌شود که کم‌خرج، ساده، بی‌غش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...

این متن را برای آنان می‌نویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترس‌ها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.

اگر کسی را داشته‌ای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.

سودابه فرضی پور
@adelehz
❤40
گذشته
معین
@adelehz
گذشته را رها کن
❤11🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسی می گفت عشق مرز ندارد .
نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد
آنچه مرز ندارد درد است .
درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را می‌سوزاند.
درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22👍5💔1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این سرزمین و در زندگی های قبلی،زنی که معشوقه ی معماری بوده بی گمان زنی خوشبخت بوده است،من قرن ها بعد ناز چشمان آن زن را نقش زده بر دیوارها ،طره ی مویش را حک کرده بر طاق ها و آیینه ی درخشان چشمانش را بر حوض های فیروزه ای عمارت‌های قدیمی دیده ام .
تمام آنچه که فریاد می زند مردی عاشق خلق شان کرده است دستان مردی که در جنگل گیسوان آن معشوقه پیج و تاب خورده باشد قادر خواهد بود چنین قوسی بر سقف ها بیافریند .
و پنجره ها،پنجره های چنین عمارت هایی همان چشمان زیبای معشوق است که دنیایت را روشن می کند و گمان می‌کنم معشوقه ی آن معمار کهن کار چشمانی دلفریب تر از آهو داشته است .
کاش اگر مردی عاشق می‌شود اینگونه در عشق بیفتد ..که از او خلقی زیبا باقی بماند آنگونه که صدها سال بعد نیز با نگاه به خلقش به زیبایی و شور معشوقش پی برد .
کاش نسل معماران عاشق چون درختان فراخ بر هر سرزمین ریشه دوانند...
#عادله_زمانی
#کاخ_گلستان
@adelehz
❤29
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب تون بخیر
خودتون و گم نکنید😊❤️
❤33🥰8👍3🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی
تنها هدیه ای ست که یکبار به شما داه و نهایتا از شما پس گرفته می‌شود.
شما فقط مالک بخشی از زندگی هستید و رسالت تان لذت بردن از زندگی تا وقتی مالکش می باشید است .
پس از آن به خوبی استفاده نمایید .
#عادله_زمانی
@adelehz
👍16❤7🥰2😢1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید خود را بیشتر دوست داشت .
این خود خسته و زخمی را هزار بار در آغوش کشید و به او یادآوری کرد زخمهایش چونان گلی بر سطح دشتی خشک ،زیبایی بخش هستند .
مگر انسان غیر خودش کی را دارد؟
مگر مرهم زخم هایت جز خودت کی میتواند باشد .
تو که با همه به جز خود مهربانی
این شاید بزرگترین اشتباه زندگی ات باشد .
قبل از همه مهربانِ خودت باش .
مهربان با خودِ خودت
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31👍5🕊3💔1
صدها سال پیش، در شهری دور، دخترکی زندگی می‌کرد که زندگی‌اش همیشه آرام بود. روزگار دخترک آرام و ملایم می‌گذشت؛ درست مثل رودی موقر که هر سال از کنار باغشان عبور می‌کرد. نه مانند دریا موج برمی‌داشت و هراس می‌افکند و نه همچون باتلاق در سکوت خود فرومی‌رفت. رود، آرام و باوقار، به مسیرش ادامه می‌داد و زندگی دخترک نیز همین‌گونه بود؛ آرام، ملایم و بی‌دغدغه.
روزی از روزها، پسرکی از راه رسید و به باغ دخترک قدم گذاشت. نگاهی به سرتاسر باغ انداخت و با خود لب گزید.
دخترک گل‌های سرخ و زیبایی داشت که سراسر باغش را پوشانده بودند. چند درخت میوه هم داشت که هر از گاهی میوه‌های تازه و خوش‌طعمی به بار می‌آوردند. دخترک دل خوشی داشت و بلد بود دلش را با داشته‌هایش خوش نگه دارد. در آسمان هم ستاره‌ای داشت که هر شب با تماشای آن به خواب می‌رفت.
اما با آمدن پسرک، طوفان از راه رسید.
پسرک از دریا می‌گفت؛ از جزر و مدش، از موج‌های بلندش و از هوای خاص و سحرانگیزش. از جنگل‌ها می‌گفت؛ جنگل‌هایی که باغ دخترک در برابرشان هیچ به شمار نمی‌آمد. از آسمان کویر می‌گفت؛ آسمانی چنان پرستاره که ستاره کوچک دخترک در برابرش دیگر معنایی نداشت.
دخترک در چند روز، همه‌چیز را از چشم انداخت. دیگر نه به باغش فکر می‌کرد، نه به ستاره‌اش و نه حتی به رود کوچکش. تمام ذهنش را دریا و جنگل و آسمان کویر پر کرده بود.
سرانجام، روزی تصمیمش را گرفت و به دنبال پسرک راه افتاد. نگاه نگران باغ، ستاره و رودش را ندید و دل به راه سپرد.
پس از روزها رفتن و رفتن، آن دو به دریا رسیدند. شبی طوفانی و سرد بود؛ موج‌های دریا تا قامتشان بالا می‌آمدند و غرش باد گوش‌هایشان را کر می‌کرد. دخترک از دریا ترسید. گفت: «می‌خواهم به جنگل بروم.»
وارد جنگل که شدند، درختان گویی به رویش خندیدند. تاریکی شب، زوزه گرگ‌ها و سایه‌های بلند درختان، دخترک را از جنگل هم ترساند. گفت: «برویم به کویر.»
اما در کویر، آسمان چنان در ابر فرو رفته بود که دخترک حتی نتوانست ستاره کوچک خودش را پیدا کند.
نه اینکه دریا زیبا نبود، نه اینکه جنگل تماشایی نبود و نه اینکه کویر شگفت‌انگیز نبود؛ اما دخترک در همه آن زیبایی‌ها غریب بود. او به بهای چیزی که هنوز ندیده و نشناخته بود، چیزی را از دست داده بود که سال‌ها در آغوشش داشت.
خسته، ترسان و لرزان، راه خانه را در پیش گرفت.
دلش می‌خواست دوباره به همان باغ کوچک و آرامش بازگردد؛ به همان رود ساده و موقر و به جست‌وجوی همان ستاره کوچک در آسمان شبش. می‌خواست دوباره همان دخترک ساده‌ای باشد که بلد بود با داشته‌هایش دلخوش باشد؛ نه دخترکی که چشمش دیگر داشته‌هایش را نمی‌دید و همیشه در حسرت بیشتر و بیشتر بود.
گاهی آنچه در جست‌وجویش جهان را زیر پا می‌گذاریم، چیزی نیست جز تصویری دور از خوشبختی؛ و در این میان، فراموش می‌کنیم که شاید تمام آنچه برای خوشبخت بودن نیاز داریم، همین حالا در باغ کوچک خودمان ریشه دوانده باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔24👍11🕊2
وقتی کسی را رها می‌کنند. دو دلتنگی او را از پای در خواهد آورد مگر اینکه آدمی قوی باشد .
دلتنگی برای کسی که باور کرده بود دوستش دارد حتی اگر او کسی که تصور می‌کرد نباشد .
چرا ؟ چون دل، کاروانسرای شاهان تیموری نیست که وقتی کسی را درونش جا دادی با رفتن بی دلیل او بتوان یک سوار دیگر را جایگزینش کرد !
دل،تافته ی حریری ست که سالی ماهی یکبار از صندوقچه بیرونش می آوری تا به کسی که مهرش به دلت نشسته نشانش بدهی و تصور کن اگر آن آدم چنگ بیندازد روی حریر چه خواهد شد !
دلتنگی دوم،دلتنگ شدن برای رویاهای دونفره ای ست که روزی با آن آدم ساختی ،تصمیمات مشترک‌و رویاهای شیرین دونفره
حالا که خودش نباشد آن رویاها هم چه بخواهی چه نخواهی زنده نخواهد ماند .
و راستش رویا هم چیزی اختصاصی ست،یعنی تو نمیتوانی با آدم‌های مختلف یک رویای مشترک را بسازی .
وقتی با کسی رویا می سازی یعنی او تنها آدمی ست که دل نثارش شده است .
بهرحال
کسی که روزی در عشق بی دلیل،یا با بهانه ای واهی رها می گردد باید خیلی قوی باشد ‌.چون این دلتنگی ها برای کشتن هر دلی قدرت بسیاری دارد.
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
💔41❤7👍2