Forwarded from "زنی کهگم کردم "
مادربزرگ هربار در آفتاب موهای رنگ و بلندش را شانه می زد،گاهی اوقات سر صبح تابستان که آفتاب هنور آنقدرها سوزان نبود یا وسط ظهر خزان و زمستان که رمق آفتابِ بی رمقِ سرمازده بیشتر بود و میتوانست پوست سرش را گرم کند .
شانه ای چوبی و قدیمی داشت که جز آن با هیچ چیز دیگری گیسوانش را شانه نمی زد .
دندانه های چوبی اش بر اثر استفاده ی مکرر طی سالیان دراز کمی سابیده شده بودند و ردی سایه گونه شبیه جای دستان مادربزرگ روی بدنه اش بر جا مانده بود .
رویش ابیاتی نوشته شده بود که نشان میداد شانه ای معمولی نیست و یحتمل سالها قبل کسی آن را به نجاری سفارش داده و سر ظهری احتمالا اواخر اردیبهشت که بوی چوب رنده شده و عطر یاس امین الدوله در کوچه پیچیده برای گرفتنش به نجاری رفته ست.
بر جان ِ شانه شعری حک بود.اینکه آن نجار حکاک هم بوده یا آن را بعدها به حکاکی دیگر داده بودند کسی نمیدانست.
اما آنچه بر جانِ شانه مانده بود میگفت که دلی شیدا بر آن دست به قلم شده ست:
دو زلفانت گرم تار ربابم
چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
من این دوبیتی را بسیار شنیده بودم .هربار که مادربزرگ در کارهایش غرق می شد و من ساعتها بی آنکه بفهمد تماشایش میکردم میشنیدم که آرام زیر لبش همین دو بیتی را زمزمه می کند .
هرگاه گیسوانش را شانه می زد یا به گلهایش آب میداد یا روی صندلی قدیمی چوبی اش پشت پنجره بارش برف بر حیاط بزرگ خانه اش را به تماشا مینشست.
مادربزرگ در حالات عادی هرگز آن دوبیتی را نخواند فقط در احوالاتی خاص،وقتی که غرق خودش بود آن زمانهایی که انگار از اینجا رمیده و جایی دیگر رفته بود.
من هیچگاه از او داستان شانه ی چوبی اش را نپرسیدم،او هم هرگز نه برای من نه برای هیچکس آن را تعریف نکرد .
وقتی مادربزرگ از دنیا رفت شانه هم گم شد ،معلوم نبود کسی آن را برداشته یا مادربزرگ خودش آن را جایی دور از چشم همه جا گذاشته ست.
هیچکس داستان شانه ی چوبی مادربزرگ و دوبیتی مانده بر جانش را نمیدانست اما هیچ کس هم آن را فراموش نکرد حتی وقتی پس از رفتن مادربزرگ همه دانستند شانه را پدربزرگ برایش سفارش نداده بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
شانه ای چوبی و قدیمی داشت که جز آن با هیچ چیز دیگری گیسوانش را شانه نمی زد .
دندانه های چوبی اش بر اثر استفاده ی مکرر طی سالیان دراز کمی سابیده شده بودند و ردی سایه گونه شبیه جای دستان مادربزرگ روی بدنه اش بر جا مانده بود .
رویش ابیاتی نوشته شده بود که نشان میداد شانه ای معمولی نیست و یحتمل سالها قبل کسی آن را به نجاری سفارش داده و سر ظهری احتمالا اواخر اردیبهشت که بوی چوب رنده شده و عطر یاس امین الدوله در کوچه پیچیده برای گرفتنش به نجاری رفته ست.
بر جان ِ شانه شعری حک بود.اینکه آن نجار حکاک هم بوده یا آن را بعدها به حکاکی دیگر داده بودند کسی نمیدانست.
اما آنچه بر جانِ شانه مانده بود میگفت که دلی شیدا بر آن دست به قلم شده ست:
دو زلفانت گرم تار ربابم
چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
من این دوبیتی را بسیار شنیده بودم .هربار که مادربزرگ در کارهایش غرق می شد و من ساعتها بی آنکه بفهمد تماشایش میکردم میشنیدم که آرام زیر لبش همین دو بیتی را زمزمه می کند .
هرگاه گیسوانش را شانه می زد یا به گلهایش آب میداد یا روی صندلی قدیمی چوبی اش پشت پنجره بارش برف بر حیاط بزرگ خانه اش را به تماشا مینشست.
مادربزرگ در حالات عادی هرگز آن دوبیتی را نخواند فقط در احوالاتی خاص،وقتی که غرق خودش بود آن زمانهایی که انگار از اینجا رمیده و جایی دیگر رفته بود.
من هیچگاه از او داستان شانه ی چوبی اش را نپرسیدم،او هم هرگز نه برای من نه برای هیچکس آن را تعریف نکرد .
وقتی مادربزرگ از دنیا رفت شانه هم گم شد ،معلوم نبود کسی آن را برداشته یا مادربزرگ خودش آن را جایی دور از چشم همه جا گذاشته ست.
هیچکس داستان شانه ی چوبی مادربزرگ و دوبیتی مانده بر جانش را نمیدانست اما هیچ کس هم آن را فراموش نکرد حتی وقتی پس از رفتن مادربزرگ همه دانستند شانه را پدربزرگ برایش سفارش نداده بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤27😢11💔9
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
من تا مدتها ترانه ی لبیروت را در پلی لیست گوشی خودم داشتم (هنوز هم دارم به گمانم) نه معنی اش را می دانستمنه تاریخچه ی اثر را ولی این آهنگ را همیشه با ولع شنیده ام .
حزن پنهان شده در تار و پود این قطعه قلبم را لمس می کند .
و حس میکنم دوباره کودک شده ام و دوباره مادرم ترانه های احمدظاهر را در ضبط کوچکش فرسنگها دور تر از خانه میشنود و اشکهایش می ریزد .
شهرها و ترانه ها بطرز عجیبی با هم عجین هستند .
تو از ترانه ها میتوانی به دل شهرها بروی
ولو که شهرهای ویران ولو که شهرهای تا ابد رها شده .
#عادله_زمانی
@adelehz
حزن پنهان شده در تار و پود این قطعه قلبم را لمس می کند .
و حس میکنم دوباره کودک شده ام و دوباره مادرم ترانه های احمدظاهر را در ضبط کوچکش فرسنگها دور تر از خانه میشنود و اشکهایش می ریزد .
شهرها و ترانه ها بطرز عجیبی با هم عجین هستند .
تو از ترانه ها میتوانی به دل شهرها بروی
ولو که شهرهای ویران ولو که شهرهای تا ابد رها شده .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤15👍4💔4👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تورا در جنگ دوست خواهم داشت وقتی نفیر آخرین موشک از کنار گوشم بگذرد .
و در صلح وقتی کبوتری شاخه ای زیتون بر فراز دریای پیش رویم رها کند .
و در خنده وقتی گوشه ی لبانم کشیده میشود.
و در گریه وقتی اشکهایم گونه ام را میسوزاند...
من خودم را فراموش میکنم اما دوست داشتنت را نه
تو این را بیاد داشته باش...
#عادله_زمانی
@adelehz
و در صلح وقتی کبوتری شاخه ای زیتون بر فراز دریای پیش رویم رها کند .
و در خنده وقتی گوشه ی لبانم کشیده میشود.
و در گریه وقتی اشکهایم گونه ام را میسوزاند...
من خودم را فراموش میکنم اما دوست داشتنت را نه
تو این را بیاد داشته باش...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤32👎3🕊3💔2
دنیا پر است از حرفهای نگفته،
پر است از راههای نرفته،
کارهای نکرده،
خیالهای بر باد رفته ...
توی اتاقمان آنقدر حرف ِجا مانده،
آنقدر رویا داریم، که جا برای خودمان
نیست.
پر است از راههای نرفته،
کارهای نکرده،
خیالهای بر باد رفته ...
توی اتاقمان آنقدر حرف ِجا مانده،
آنقدر رویا داریم، که جا برای خودمان
نیست.
👍25😢14🕊5❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو حاوی غم زیادی ست .
شاید خیلی ها به من نقد کنند که دارم یک طرفه به قاضی میرم ولی خدا خودش میدونه این طور نیست .
اما چه کسی نقد کنه یا نه من نظرمو میگم .
این نسل از مردان دیگه تکرار نمیشن .
و اساسا یه علت بزرگ اینکه دیگه زندگی های زناشویی قشنگ نیست .که دیگه دخترها به راحتی ازدواج نمیکنند همینه .
مردِ زندگی اگر واقعا مردانه زندگی کنه باعث خوشبختی تمام خانواده میشه .
این نظر من کاملا شخصی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
شاید خیلی ها به من نقد کنند که دارم یک طرفه به قاضی میرم ولی خدا خودش میدونه این طور نیست .
اما چه کسی نقد کنه یا نه من نظرمو میگم .
این نسل از مردان دیگه تکرار نمیشن .
و اساسا یه علت بزرگ اینکه دیگه زندگی های زناشویی قشنگ نیست .که دیگه دخترها به راحتی ازدواج نمیکنند همینه .
مردِ زندگی اگر واقعا مردانه زندگی کنه باعث خوشبختی تمام خانواده میشه .
این نظر من کاملا شخصی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔51😢9👍7🕊2❤1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنهایی ،نه یک هراس ست نه یک سرنوشت بلکه یک واقعیت ست.
در نهایت با بودن همه این تویی که تنها می مانی یا شاید بدون حضور واقعی آدمها تنها بمانی
آدمی آخرش باید به خودش پناه ببرد ...
خودش را در آغوش بکشد و سیگاری بر لب خودش بگذارد و بگوید غصه نخور رفیق
من رهایت نمیکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
در نهایت با بودن همه این تویی که تنها می مانی یا شاید بدون حضور واقعی آدمها تنها بمانی
آدمی آخرش باید به خودش پناه ببرد ...
خودش را در آغوش بکشد و سیگاری بر لب خودش بگذارد و بگوید غصه نخور رفیق
من رهایت نمیکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤25💔14🕊1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
.
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤40
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤20👍3🥰3🕊2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🥰23❤13👍2😢2🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسی می گفت عشق مرز ندارد .
نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد
آنچه مرز ندارد درد است .
درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را میسوزاند.
درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر
#عادله_زمانی
@adelehz
نه عزیز من عشق مرزهای زیادی دارد
آنچه مرز ندارد درد است .
درد در همه جای جهان یک رنگ است یک جای وجودت را میسوزاند.
درد مسافری بی مرز است از تنی به تن دیگر
#عادله_زمانی
@adelehz
❤22👍5💔1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در این سرزمین و در زندگی های قبلی،زنی که معشوقه ی معماری بوده بی گمان زنی خوشبخت بوده است،من قرن ها بعد ناز چشمان آن زن را نقش زده بر دیوارها ،طره ی مویش را حک کرده بر طاق ها و آیینه ی درخشان چشمانش را بر حوض های فیروزه ای عمارتهای قدیمی دیده ام .
تمام آنچه که فریاد می زند مردی عاشق خلق شان کرده است دستان مردی که در جنگل گیسوان آن معشوقه پیج و تاب خورده باشد قادر خواهد بود چنین قوسی بر سقف ها بیافریند .
و پنجره ها،پنجره های چنین عمارت هایی همان چشمان زیبای معشوق است که دنیایت را روشن می کند و گمان میکنم معشوقه ی آن معمار کهن کار چشمانی دلفریب تر از آهو داشته است .
کاش اگر مردی عاشق میشود اینگونه در عشق بیفتد ..که از او خلقی زیبا باقی بماند آنگونه که صدها سال بعد نیز با نگاه به خلقش به زیبایی و شور معشوقش پی برد .
کاش نسل معماران عاشق چون درختان فراخ بر هر سرزمین ریشه دوانند...
#عادله_زمانی
#کاخ_گلستان
@adelehz
تمام آنچه که فریاد می زند مردی عاشق خلق شان کرده است دستان مردی که در جنگل گیسوان آن معشوقه پیج و تاب خورده باشد قادر خواهد بود چنین قوسی بر سقف ها بیافریند .
و پنجره ها،پنجره های چنین عمارت هایی همان چشمان زیبای معشوق است که دنیایت را روشن می کند و گمان میکنم معشوقه ی آن معمار کهن کار چشمانی دلفریب تر از آهو داشته است .
کاش اگر مردی عاشق میشود اینگونه در عشق بیفتد ..که از او خلقی زیبا باقی بماند آنگونه که صدها سال بعد نیز با نگاه به خلقش به زیبایی و شور معشوقش پی برد .
کاش نسل معماران عاشق چون درختان فراخ بر هر سرزمین ریشه دوانند...
#عادله_زمانی
#کاخ_گلستان
@adelehz
❤29
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شب تون بخیر
خودتون و گم نکنید😊❤️
خودتون و گم نکنید😊❤️
❤33🥰8👍3🕊2
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زندگی
تنها هدیه ای ست که یکبار به شما داه و نهایتا از شما پس گرفته میشود.
شما فقط مالک بخشی از زندگی هستید و رسالت تان لذت بردن از زندگی تا وقتی مالکش می باشید است .
پس از آن به خوبی استفاده نمایید .
#عادله_زمانی
@adelehz
تنها هدیه ای ست که یکبار به شما داه و نهایتا از شما پس گرفته میشود.
شما فقط مالک بخشی از زندگی هستید و رسالت تان لذت بردن از زندگی تا وقتی مالکش می باشید است .
پس از آن به خوبی استفاده نمایید .
#عادله_زمانی
@adelehz
👍16❤7🥰2😢1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید خود را بیشتر دوست داشت .
این خود خسته و زخمی را هزار بار در آغوش کشید و به او یادآوری کرد زخمهایش چونان گلی بر سطح دشتی خشک ،زیبایی بخش هستند .
مگر انسان غیر خودش کی را دارد؟
مگر مرهم زخم هایت جز خودت کی میتواند باشد .
تو که با همه به جز خود مهربانی
این شاید بزرگترین اشتباه زندگی ات باشد .
قبل از همه مهربانِ خودت باش .
مهربان با خودِ خودت
#عادله_زمانی
@adelehz
این خود خسته و زخمی را هزار بار در آغوش کشید و به او یادآوری کرد زخمهایش چونان گلی بر سطح دشتی خشک ،زیبایی بخش هستند .
مگر انسان غیر خودش کی را دارد؟
مگر مرهم زخم هایت جز خودت کی میتواند باشد .
تو که با همه به جز خود مهربانی
این شاید بزرگترین اشتباه زندگی ات باشد .
قبل از همه مهربانِ خودت باش .
مهربان با خودِ خودت
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31👍5🕊3💔1
صدها سال پیش، در شهری دور، دخترکی زندگی میکرد که زندگیاش همیشه آرام بود. روزگار دخترک آرام و ملایم میگذشت؛ درست مثل رودی موقر که هر سال از کنار باغشان عبور میکرد. نه مانند دریا موج برمیداشت و هراس میافکند و نه همچون باتلاق در سکوت خود فرومیرفت. رود، آرام و باوقار، به مسیرش ادامه میداد و زندگی دخترک نیز همینگونه بود؛ آرام، ملایم و بیدغدغه.
روزی از روزها، پسرکی از راه رسید و به باغ دخترک قدم گذاشت. نگاهی به سرتاسر باغ انداخت و با خود لب گزید.
دخترک گلهای سرخ و زیبایی داشت که سراسر باغش را پوشانده بودند. چند درخت میوه هم داشت که هر از گاهی میوههای تازه و خوشطعمی به بار میآوردند. دخترک دل خوشی داشت و بلد بود دلش را با داشتههایش خوش نگه دارد. در آسمان هم ستارهای داشت که هر شب با تماشای آن به خواب میرفت.
اما با آمدن پسرک، طوفان از راه رسید.
پسرک از دریا میگفت؛ از جزر و مدش، از موجهای بلندش و از هوای خاص و سحرانگیزش. از جنگلها میگفت؛ جنگلهایی که باغ دخترک در برابرشان هیچ به شمار نمیآمد. از آسمان کویر میگفت؛ آسمانی چنان پرستاره که ستاره کوچک دخترک در برابرش دیگر معنایی نداشت.
دخترک در چند روز، همهچیز را از چشم انداخت. دیگر نه به باغش فکر میکرد، نه به ستارهاش و نه حتی به رود کوچکش. تمام ذهنش را دریا و جنگل و آسمان کویر پر کرده بود.
سرانجام، روزی تصمیمش را گرفت و به دنبال پسرک راه افتاد. نگاه نگران باغ، ستاره و رودش را ندید و دل به راه سپرد.
پس از روزها رفتن و رفتن، آن دو به دریا رسیدند. شبی طوفانی و سرد بود؛ موجهای دریا تا قامتشان بالا میآمدند و غرش باد گوشهایشان را کر میکرد. دخترک از دریا ترسید. گفت: «میخواهم به جنگل بروم.»
وارد جنگل که شدند، درختان گویی به رویش خندیدند. تاریکی شب، زوزه گرگها و سایههای بلند درختان، دخترک را از جنگل هم ترساند. گفت: «برویم به کویر.»
اما در کویر، آسمان چنان در ابر فرو رفته بود که دخترک حتی نتوانست ستاره کوچک خودش را پیدا کند.
نه اینکه دریا زیبا نبود، نه اینکه جنگل تماشایی نبود و نه اینکه کویر شگفتانگیز نبود؛ اما دخترک در همه آن زیباییها غریب بود. او به بهای چیزی که هنوز ندیده و نشناخته بود، چیزی را از دست داده بود که سالها در آغوشش داشت.
خسته، ترسان و لرزان، راه خانه را در پیش گرفت.
دلش میخواست دوباره به همان باغ کوچک و آرامش بازگردد؛ به همان رود ساده و موقر و به جستوجوی همان ستاره کوچک در آسمان شبش. میخواست دوباره همان دخترک سادهای باشد که بلد بود با داشتههایش دلخوش باشد؛ نه دخترکی که چشمش دیگر داشتههایش را نمیدید و همیشه در حسرت بیشتر و بیشتر بود.
گاهی آنچه در جستوجویش جهان را زیر پا میگذاریم، چیزی نیست جز تصویری دور از خوشبختی؛ و در این میان، فراموش میکنیم که شاید تمام آنچه برای خوشبخت بودن نیاز داریم، همین حالا در باغ کوچک خودمان ریشه دوانده باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
روزی از روزها، پسرکی از راه رسید و به باغ دخترک قدم گذاشت. نگاهی به سرتاسر باغ انداخت و با خود لب گزید.
دخترک گلهای سرخ و زیبایی داشت که سراسر باغش را پوشانده بودند. چند درخت میوه هم داشت که هر از گاهی میوههای تازه و خوشطعمی به بار میآوردند. دخترک دل خوشی داشت و بلد بود دلش را با داشتههایش خوش نگه دارد. در آسمان هم ستارهای داشت که هر شب با تماشای آن به خواب میرفت.
اما با آمدن پسرک، طوفان از راه رسید.
پسرک از دریا میگفت؛ از جزر و مدش، از موجهای بلندش و از هوای خاص و سحرانگیزش. از جنگلها میگفت؛ جنگلهایی که باغ دخترک در برابرشان هیچ به شمار نمیآمد. از آسمان کویر میگفت؛ آسمانی چنان پرستاره که ستاره کوچک دخترک در برابرش دیگر معنایی نداشت.
دخترک در چند روز، همهچیز را از چشم انداخت. دیگر نه به باغش فکر میکرد، نه به ستارهاش و نه حتی به رود کوچکش. تمام ذهنش را دریا و جنگل و آسمان کویر پر کرده بود.
سرانجام، روزی تصمیمش را گرفت و به دنبال پسرک راه افتاد. نگاه نگران باغ، ستاره و رودش را ندید و دل به راه سپرد.
پس از روزها رفتن و رفتن، آن دو به دریا رسیدند. شبی طوفانی و سرد بود؛ موجهای دریا تا قامتشان بالا میآمدند و غرش باد گوشهایشان را کر میکرد. دخترک از دریا ترسید. گفت: «میخواهم به جنگل بروم.»
وارد جنگل که شدند، درختان گویی به رویش خندیدند. تاریکی شب، زوزه گرگها و سایههای بلند درختان، دخترک را از جنگل هم ترساند. گفت: «برویم به کویر.»
اما در کویر، آسمان چنان در ابر فرو رفته بود که دخترک حتی نتوانست ستاره کوچک خودش را پیدا کند.
نه اینکه دریا زیبا نبود، نه اینکه جنگل تماشایی نبود و نه اینکه کویر شگفتانگیز نبود؛ اما دخترک در همه آن زیباییها غریب بود. او به بهای چیزی که هنوز ندیده و نشناخته بود، چیزی را از دست داده بود که سالها در آغوشش داشت.
خسته، ترسان و لرزان، راه خانه را در پیش گرفت.
دلش میخواست دوباره به همان باغ کوچک و آرامش بازگردد؛ به همان رود ساده و موقر و به جستوجوی همان ستاره کوچک در آسمان شبش. میخواست دوباره همان دخترک سادهای باشد که بلد بود با داشتههایش دلخوش باشد؛ نه دخترکی که چشمش دیگر داشتههایش را نمیدید و همیشه در حسرت بیشتر و بیشتر بود.
گاهی آنچه در جستوجویش جهان را زیر پا میگذاریم، چیزی نیست جز تصویری دور از خوشبختی؛ و در این میان، فراموش میکنیم که شاید تمام آنچه برای خوشبخت بودن نیاز داریم، همین حالا در باغ کوچک خودمان ریشه دوانده باشد.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔24👍11🕊2