Forwarded from توییتر فارسی
تو الیگودرز لرستان یه پسری سنگای معمولی رو از تو بیابون جمع میکرد و میاورد تو شهر و به مردم با قیمت خیلی بالا به عنوان شهاب سنگ میفروخت که از این راه ۲.۵ میلیارد درآمد داشت، که توسط پلیس بازداشت شد.🤣
• کارو •
@OfficialPersiaTwiter
• کارو •
@OfficialPersiaTwiter
😁17😢5❤2
عصری به ورزش رفتم. منشی سالن، دختر جوانی حدوداً بیستودو، شاید هم بیستوسهساله است.
جوانی و بیتجربگی در چشمانش موج میزند. آرام است و گاهی که با او شوخی میکنیم، با حرارت میخندد.
چند روزی بود که میدیدم دقایق طولانی با گوشی تلفن حرف میزند و همانطور که برگهای گلهای آپارتمانی سالن را تمیز میکند، گوشهی لبش کش میآید.
حین حرف زدن، آن «لبخند لعنتیِ ویرانگر» را بر لبهایش میدیدم.
لبخند لعنتیِ ویرانگر، همان لبخند ناخودآگاهیست که وقتی تازه با کسی آشنا شدهای و با او حرف میزنی، روی لبهایت مینشیند.
در دلم گفتم: دخترجان، این لبخندت دلم را میلرزاند.
چون در قبیلهی ما، زنان، این لبخند نشانهی خوبی نیست.
خیل عظیمی از دخترانی که روزی این لبخند را بر لب نشاندند، روزی هم ویران شدند!
القصه؛ بعد از یک هفته، امروز دوباره دیدمش. دیگر دوروبر گلدانها نمیگشت. پشت میزش، روی صندلیاش مچاله شده بود و سرش را روی میز گذاشته بود.
از چشمان ورمکرده و دماغ قرمزش، و از اینکه هر چند دقیقه یکبار صفحهی گوشیاش را روشن و خاموش میکرد، فهمیدم صدای پشت تماسهای چندساعته، راهش را کشیده و رفته است.
اندوه را در چشمان دخترک بهوضوح میدیدم؛ آنقدر که گویی اندوه از جسمش عبور کرده و به گیسوان بلندش نفوذ کرده بود.
فرصتم اندک بود. تا از رختکن به سالن برگشتم، شیفتش تمام شده بود و از سالن خارج شده بود.
میخواستم پیش از رفتنش، در آغوشش بکشم و به او بگویم:
به قبیلهی ما خوش آمدی، دختر...
قبیلهی زنان؛ آنهایی که دستکم یکبار در عمرشان، شبی را با لبخند خوابیدهاند و شبهای دیگر را با چنان اندوهی به بستر رفتهاند که اتاق از حجم اندوهشان به تنگ آمده است.
آنان که رؤیا خریدند، اما فروشنده هرگز با ایشان منصف و صادق نبود؛ پس رؤیاهایی که خریده بودند، زود فرو ریختند.
پیش از آنکه بتوانم همهی اینها را بگویم، او رفته بود و در باد سرد پاییزی خیابان گم شده بود.
رفته بود، اما تبِ اندوهش هنوز در هوای اتاقِ پذیرش موج میزد.
مثل موج زدن اندوه هزاران زن در هوای تاریخِ جهان...
#عادله_زمانی
@adelehz
جوانی و بیتجربگی در چشمانش موج میزند. آرام است و گاهی که با او شوخی میکنیم، با حرارت میخندد.
چند روزی بود که میدیدم دقایق طولانی با گوشی تلفن حرف میزند و همانطور که برگهای گلهای آپارتمانی سالن را تمیز میکند، گوشهی لبش کش میآید.
حین حرف زدن، آن «لبخند لعنتیِ ویرانگر» را بر لبهایش میدیدم.
لبخند لعنتیِ ویرانگر، همان لبخند ناخودآگاهیست که وقتی تازه با کسی آشنا شدهای و با او حرف میزنی، روی لبهایت مینشیند.
در دلم گفتم: دخترجان، این لبخندت دلم را میلرزاند.
چون در قبیلهی ما، زنان، این لبخند نشانهی خوبی نیست.
خیل عظیمی از دخترانی که روزی این لبخند را بر لب نشاندند، روزی هم ویران شدند!
القصه؛ بعد از یک هفته، امروز دوباره دیدمش. دیگر دوروبر گلدانها نمیگشت. پشت میزش، روی صندلیاش مچاله شده بود و سرش را روی میز گذاشته بود.
از چشمان ورمکرده و دماغ قرمزش، و از اینکه هر چند دقیقه یکبار صفحهی گوشیاش را روشن و خاموش میکرد، فهمیدم صدای پشت تماسهای چندساعته، راهش را کشیده و رفته است.
اندوه را در چشمان دخترک بهوضوح میدیدم؛ آنقدر که گویی اندوه از جسمش عبور کرده و به گیسوان بلندش نفوذ کرده بود.
فرصتم اندک بود. تا از رختکن به سالن برگشتم، شیفتش تمام شده بود و از سالن خارج شده بود.
میخواستم پیش از رفتنش، در آغوشش بکشم و به او بگویم:
به قبیلهی ما خوش آمدی، دختر...
قبیلهی زنان؛ آنهایی که دستکم یکبار در عمرشان، شبی را با لبخند خوابیدهاند و شبهای دیگر را با چنان اندوهی به بستر رفتهاند که اتاق از حجم اندوهشان به تنگ آمده است.
آنان که رؤیا خریدند، اما فروشنده هرگز با ایشان منصف و صادق نبود؛ پس رؤیاهایی که خریده بودند، زود فرو ریختند.
پیش از آنکه بتوانم همهی اینها را بگویم، او رفته بود و در باد سرد پاییزی خیابان گم شده بود.
رفته بود، اما تبِ اندوهش هنوز در هوای اتاقِ پذیرش موج میزد.
مثل موج زدن اندوه هزاران زن در هوای تاریخِ جهان...
#عادله_زمانی
@adelehz
💔45❤10🕊3
"زنی کهگم کردم "
Ehsan Yasin – Khodae Dige
در عصر جمعه ازتون میخوام این قطعه رو بشنوید .
و دل تونرو به "او" بسپارید...
و دل تونرو به "او" بسپارید...
❤8
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد .
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که میخواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا میخوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را میبرد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را میبست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.
#عادله_زمانی
@adelehz
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که میخواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا میخوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را میبرد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را میبست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.
#عادله_زمانی
@adelehz
💔50😢7❤5👎1
دوستان ما دلمون نازک شده
واسه همینه که برای هر محتوای توی اینستاگرام گریه میکنیم .
واسه همینه که اشک مون دم مشک مونه .
بچه ها
واقعیت اینه که ما چیزایی دیدیم تو این دنیا که دل مون و اندازه پر پیاز نازک کرده .
ما نه مریضیم نه غیر طبیعی
ما فقط بی مهری دیدیم .
دلمون شکسته ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
واسه همینه که برای هر محتوای توی اینستاگرام گریه میکنیم .
واسه همینه که اشک مون دم مشک مونه .
بچه ها
واقعیت اینه که ما چیزایی دیدیم تو این دنیا که دل مون و اندازه پر پیاز نازک کرده .
ما نه مریضیم نه غیر طبیعی
ما فقط بی مهری دیدیم .
دلمون شکسته ...
همین
#عادله_زمانی
@adelehz
💔69👍7❤5🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاداش هر به خاک افتادنی
برخاستنی زیباست .
وقتی در زندگی روی زانوهایت از ناتوانی و اندوه شکست فرود آمدی، نترس !
دوباره برخاستن و بر زانوهایت استوار شدن هم رخ خواهد داد .
به شرط آن که نا امید نشوی و فقط دلت به بودن خودش قرص باشد..
پایان هر غمی،دل آسایی معجزه واری نشسته است .
یقین داشته باش .
#عادله_زمانی
@adelehz
برخاستنی زیباست .
وقتی در زندگی روی زانوهایت از ناتوانی و اندوه شکست فرود آمدی، نترس !
دوباره برخاستن و بر زانوهایت استوار شدن هم رخ خواهد داد .
به شرط آن که نا امید نشوی و فقط دلت به بودن خودش قرص باشد..
پایان هر غمی،دل آسایی معجزه واری نشسته است .
یقین داشته باش .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤21💔8👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دایی احمد عاشق میدان فردوسی بود ،محل کارش نزدیک این میدان بود و هزاران بار در گوشه و اکناف میدان فردوسی ایستاده و به ما زنگ زده بود .
من بارها با دایی احمدم در این مسیر راه رفتم و از شنیدن خنده های قشنگش ذوق کردم .
من عاشق هرجایی بودم که رنگ دایی قشنگم را داشت .
دیدن این فیلم قلب مرا شکست .
قلب من از حمله نظامی به ایران هزار بار شکست .
از دیدن این مردمی که بی پناه می دویدند قلبم فشرده شد .
درست ست روزی که به میدان فردوسی حمله شد ،دایی احمد دیگر آنجا نبود اما من حتی ایمان دارم که قلب او نیز از دیدن این تصاویر فشرده شد .
من از جنگ بیزارم .
آرزوی این روزهای من فقط این است که سایه شوم جنگ دوباره بر پیکر ایران نیفتد .
فقط به یک دلیل
چون ایران هرگز لایق چنین چیزی نبوده و نیست .
چون خیابانهایی که دایی احمدم در آن خندید همیشه باید آباد بماند ...
همین ..
#عادله_زمانی
@adelehz
من بارها با دایی احمدم در این مسیر راه رفتم و از شنیدن خنده های قشنگش ذوق کردم .
من عاشق هرجایی بودم که رنگ دایی قشنگم را داشت .
دیدن این فیلم قلب مرا شکست .
قلب من از حمله نظامی به ایران هزار بار شکست .
از دیدن این مردمی که بی پناه می دویدند قلبم فشرده شد .
درست ست روزی که به میدان فردوسی حمله شد ،دایی احمد دیگر آنجا نبود اما من حتی ایمان دارم که قلب او نیز از دیدن این تصاویر فشرده شد .
من از جنگ بیزارم .
آرزوی این روزهای من فقط این است که سایه شوم جنگ دوباره بر پیکر ایران نیفتد .
فقط به یک دلیل
چون ایران هرگز لایق چنین چیزی نبوده و نیست .
چون خیابانهایی که دایی احمدم در آن خندید همیشه باید آباد بماند ...
همین ..
#عادله_زمانی
@adelehz
💔45😢10❤6
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
مادربزرگ هربار در آفتاب موهای رنگ و بلندش را شانه می زد،گاهی اوقات سر صبح تابستان که آفتاب هنور آنقدرها سوزان نبود یا وسط ظهر خزان و زمستان که رمق آفتابِ بی رمقِ سرمازده بیشتر بود و میتوانست پوست سرش را گرم کند .
شانه ای چوبی و قدیمی داشت که جز آن با هیچ چیز دیگری گیسوانش را شانه نمی زد .
دندانه های چوبی اش بر اثر استفاده ی مکرر طی سالیان دراز کمی سابیده شده بودند و ردی سایه گونه شبیه جای دستان مادربزرگ روی بدنه اش بر جا مانده بود .
رویش ابیاتی نوشته شده بود که نشان میداد شانه ای معمولی نیست و یحتمل سالها قبل کسی آن را به نجاری سفارش داده و سر ظهری احتمالا اواخر اردیبهشت که بوی چوب رنده شده و عطر یاس امین الدوله در کوچه پیچیده برای گرفتنش به نجاری رفته ست.
بر جان ِ شانه شعری حک بود.اینکه آن نجار حکاک هم بوده یا آن را بعدها به حکاکی دیگر داده بودند کسی نمیدانست.
اما آنچه بر جانِ شانه مانده بود میگفت که دلی شیدا بر آن دست به قلم شده ست:
دو زلفانت گرم تار ربابم
چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
من این دوبیتی را بسیار شنیده بودم .هربار که مادربزرگ در کارهایش غرق می شد و من ساعتها بی آنکه بفهمد تماشایش میکردم میشنیدم که آرام زیر لبش همین دو بیتی را زمزمه می کند .
هرگاه گیسوانش را شانه می زد یا به گلهایش آب میداد یا روی صندلی قدیمی چوبی اش پشت پنجره بارش برف بر حیاط بزرگ خانه اش را به تماشا مینشست.
مادربزرگ در حالات عادی هرگز آن دوبیتی را نخواند فقط در احوالاتی خاص،وقتی که غرق خودش بود آن زمانهایی که انگار از اینجا رمیده و جایی دیگر رفته بود.
من هیچگاه از او داستان شانه ی چوبی اش را نپرسیدم،او هم هرگز نه برای من نه برای هیچکس آن را تعریف نکرد .
وقتی مادربزرگ از دنیا رفت شانه هم گم شد ،معلوم نبود کسی آن را برداشته یا مادربزرگ خودش آن را جایی دور از چشم همه جا گذاشته ست.
هیچکس داستان شانه ی چوبی مادربزرگ و دوبیتی مانده بر جانش را نمیدانست اما هیچ کس هم آن را فراموش نکرد حتی وقتی پس از رفتن مادربزرگ همه دانستند شانه را پدربزرگ برایش سفارش نداده بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
شانه ای چوبی و قدیمی داشت که جز آن با هیچ چیز دیگری گیسوانش را شانه نمی زد .
دندانه های چوبی اش بر اثر استفاده ی مکرر طی سالیان دراز کمی سابیده شده بودند و ردی سایه گونه شبیه جای دستان مادربزرگ روی بدنه اش بر جا مانده بود .
رویش ابیاتی نوشته شده بود که نشان میداد شانه ای معمولی نیست و یحتمل سالها قبل کسی آن را به نجاری سفارش داده و سر ظهری احتمالا اواخر اردیبهشت که بوی چوب رنده شده و عطر یاس امین الدوله در کوچه پیچیده برای گرفتنش به نجاری رفته ست.
بر جان ِ شانه شعری حک بود.اینکه آن نجار حکاک هم بوده یا آن را بعدها به حکاکی دیگر داده بودند کسی نمیدانست.
اما آنچه بر جانِ شانه مانده بود میگفت که دلی شیدا بر آن دست به قلم شده ست:
دو زلفانت گرم تار ربابم
چه میخواهی ازین حال خرابم
تو که با من سر یاری نداری
چرا هر نیمه شو آیی به خوابم
من این دوبیتی را بسیار شنیده بودم .هربار که مادربزرگ در کارهایش غرق می شد و من ساعتها بی آنکه بفهمد تماشایش میکردم میشنیدم که آرام زیر لبش همین دو بیتی را زمزمه می کند .
هرگاه گیسوانش را شانه می زد یا به گلهایش آب میداد یا روی صندلی قدیمی چوبی اش پشت پنجره بارش برف بر حیاط بزرگ خانه اش را به تماشا مینشست.
مادربزرگ در حالات عادی هرگز آن دوبیتی را نخواند فقط در احوالاتی خاص،وقتی که غرق خودش بود آن زمانهایی که انگار از اینجا رمیده و جایی دیگر رفته بود.
من هیچگاه از او داستان شانه ی چوبی اش را نپرسیدم،او هم هرگز نه برای من نه برای هیچکس آن را تعریف نکرد .
وقتی مادربزرگ از دنیا رفت شانه هم گم شد ،معلوم نبود کسی آن را برداشته یا مادربزرگ خودش آن را جایی دور از چشم همه جا گذاشته ست.
هیچکس داستان شانه ی چوبی مادربزرگ و دوبیتی مانده بر جانش را نمیدانست اما هیچ کس هم آن را فراموش نکرد حتی وقتی پس از رفتن مادربزرگ همه دانستند شانه را پدربزرگ برایش سفارش نداده بود .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤27😢11💔9
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
من تا مدتها ترانه ی لبیروت را در پلی لیست گوشی خودم داشتم (هنوز هم دارم به گمانم) نه معنی اش را می دانستمنه تاریخچه ی اثر را ولی این آهنگ را همیشه با ولع شنیده ام .
حزن پنهان شده در تار و پود این قطعه قلبم را لمس می کند .
و حس میکنم دوباره کودک شده ام و دوباره مادرم ترانه های احمدظاهر را در ضبط کوچکش فرسنگها دور تر از خانه میشنود و اشکهایش می ریزد .
شهرها و ترانه ها بطرز عجیبی با هم عجین هستند .
تو از ترانه ها میتوانی به دل شهرها بروی
ولو که شهرهای ویران ولو که شهرهای تا ابد رها شده .
#عادله_زمانی
@adelehz
حزن پنهان شده در تار و پود این قطعه قلبم را لمس می کند .
و حس میکنم دوباره کودک شده ام و دوباره مادرم ترانه های احمدظاهر را در ضبط کوچکش فرسنگها دور تر از خانه میشنود و اشکهایش می ریزد .
شهرها و ترانه ها بطرز عجیبی با هم عجین هستند .
تو از ترانه ها میتوانی به دل شهرها بروی
ولو که شهرهای ویران ولو که شهرهای تا ابد رها شده .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤15👍4💔4👎3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تورا در جنگ دوست خواهم داشت وقتی نفیر آخرین موشک از کنار گوشم بگذرد .
و در صلح وقتی کبوتری شاخه ای زیتون بر فراز دریای پیش رویم رها کند .
و در خنده وقتی گوشه ی لبانم کشیده میشود.
و در گریه وقتی اشکهایم گونه ام را میسوزاند...
من خودم را فراموش میکنم اما دوست داشتنت را نه
تو این را بیاد داشته باش...
#عادله_زمانی
@adelehz
و در صلح وقتی کبوتری شاخه ای زیتون بر فراز دریای پیش رویم رها کند .
و در خنده وقتی گوشه ی لبانم کشیده میشود.
و در گریه وقتی اشکهایم گونه ام را میسوزاند...
من خودم را فراموش میکنم اما دوست داشتنت را نه
تو این را بیاد داشته باش...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤32👎3🕊3💔2
دنیا پر است از حرفهای نگفته،
پر است از راههای نرفته،
کارهای نکرده،
خیالهای بر باد رفته ...
توی اتاقمان آنقدر حرف ِجا مانده،
آنقدر رویا داریم، که جا برای خودمان
نیست.
پر است از راههای نرفته،
کارهای نکرده،
خیالهای بر باد رفته ...
توی اتاقمان آنقدر حرف ِجا مانده،
آنقدر رویا داریم، که جا برای خودمان
نیست.
👍25😢14🕊5❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو حاوی غم زیادی ست .
شاید خیلی ها به من نقد کنند که دارم یک طرفه به قاضی میرم ولی خدا خودش میدونه این طور نیست .
اما چه کسی نقد کنه یا نه من نظرمو میگم .
این نسل از مردان دیگه تکرار نمیشن .
و اساسا یه علت بزرگ اینکه دیگه زندگی های زناشویی قشنگ نیست .که دیگه دخترها به راحتی ازدواج نمیکنند همینه .
مردِ زندگی اگر واقعا مردانه زندگی کنه باعث خوشبختی تمام خانواده میشه .
این نظر من کاملا شخصی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
شاید خیلی ها به من نقد کنند که دارم یک طرفه به قاضی میرم ولی خدا خودش میدونه این طور نیست .
اما چه کسی نقد کنه یا نه من نظرمو میگم .
این نسل از مردان دیگه تکرار نمیشن .
و اساسا یه علت بزرگ اینکه دیگه زندگی های زناشویی قشنگ نیست .که دیگه دخترها به راحتی ازدواج نمیکنند همینه .
مردِ زندگی اگر واقعا مردانه زندگی کنه باعث خوشبختی تمام خانواده میشه .
این نظر من کاملا شخصی ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
💔51😢9👍7🕊2❤1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تنهایی ،نه یک هراس ست نه یک سرنوشت بلکه یک واقعیت ست.
در نهایت با بودن همه این تویی که تنها می مانی یا شاید بدون حضور واقعی آدمها تنها بمانی
آدمی آخرش باید به خودش پناه ببرد ...
خودش را در آغوش بکشد و سیگاری بر لب خودش بگذارد و بگوید غصه نخور رفیق
من رهایت نمیکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
در نهایت با بودن همه این تویی که تنها می مانی یا شاید بدون حضور واقعی آدمها تنها بمانی
آدمی آخرش باید به خودش پناه ببرد ...
خودش را در آغوش بکشد و سیگاری بر لب خودش بگذارد و بگوید غصه نخور رفیق
من رهایت نمیکنم .
#عادله_زمانی
@adelehz
❤25💔14🕊1
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
.
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
روزی که نزدیکِ ما را زدند، شیشهها لرزید.
پنجره باز بود، دویدم، بستمش، و خشک شدم پشت شیشه، خیره به محلهای که انگار شوکی غریب، منتشر میشد در آن و پردهی خانهی روبرویی از ارتعاش انفجار و ترس، رفته بود خودش را کوبانده بود به دیوار.
چند دقیقه بعد، بوی نعناداغ پیچید توی راهروی ساختمان.
اول فکر کردم خیال میکنم که بوی نعناداغ است، فکر کردم این بوی سوختن است. فکر کردم لابد بوی انفجارهای دوهزار و بیستوپنجی مثل بوی نعناداغ است. فکر کردم تکنولوژی است دیگر، برای اینکه خیال نکنیم زبر و وحشی و نفهم است، گاهی شوخیاش میگيرد.
داشتم ساکِ فرار را چک میکردم؛ چراغ قوه، قرص مسکن، پاوربانک، دستمال کاغذی برای گریه... که در زدند. پیرزن همسایه بغلی بود.
برایم آش آورده بود. کاسهی چینی، توی بشقاب بود و بشقاب بین انگشتهایی با مفصلهای متورم و خشک و خسته.
جلوتر از "بفرما"ی او، بوی نعناداغ بفرما زد.
گفتم: "نترسیدین که!"
گفت داشته آش درست میکرده که صدا را شنیده و بین اینکه زنگ بزند به تنهافرزندش آنسوی دنیا یا نعنا را بریزد توی روغن، دومی را انتخاب کرده.
خندیدیم.
گفت: "با خودم گفتم این دختر الان دلودماغ آشپزی نداره، یه کاسه آش براش ببرم."
من را میگفت "این دختر"!
یک مادرانگیِ خالصِ خوشترکیبِ خرجنشده، بعد از شنیدن انفجار، مانده بوده در دل زن، مادرانگیای که باید بچهای را بگیرد زیر چتر تن، آنیکی را دلداری بدهد، به دیگری بگوید عیب ندارد جیش کرده توی شلوارش، و چون بچهای نبود برای دلداری و بغل و عیب ندارد... همه جمع شده بود در یک کاسه آش، برای زنِ خانهی بغلی، برای من که بیشتر از همه محتاج بودم به دشت کردنِ آغوش و دستپختِ مادرانه.
وقتی رفت، دیدم دیگر نمیترسم. امید، یک کاسه آش شد و رفت توی رگهای من، یک گلِ گلدوزی شد، نشست روی موهای من، داغیِ لمسِ یک دست پرچروک آمد روی سرمای تن من.
گفته بود نترسم، چون او، اینجا، در همسایگی من، دارد ذکر "هزار الهی الاَمان" میگوید.
خیلی وقتها در هولوهراسهای زندگی، جایی که دل نخکش میشود، یک نفر پیدا میشود که کمخرج، ساده، بیغش، خودش را یاد تو بیاورد، بودنش را تبدیل کند به امید، دلگرمی، پشتوانه...
این متن را برای آنان مینویسم. برای کسانی که فقط فکر خودشان و ترسها و احساساتشان نیستند. حواسشان به بقیه هم هست، به تو هم بوده.
اگر کسی را داشتهای که در لحظه دهشت و تنش، دستت را بگیرد، تلفن کند بهت، پیامی بفرستد، بیاید دنبالت، بخنداندت، این متن مال اوست.
مال او که بداند قدردانِ بودنِ ساده، اما محکمش هستی.
سودابه فرضی پور
@adelehz
❤40
Forwarded from "زنی کهگم کردم "
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤20👍3🥰3🕊2