"زنی که‌گم کردم "
4.41K subscribers
10.5K photos
1.95K videos
11 files
476 links
برای نوشتن
که جهان از نوشتن زیباست
عادله زمانی
راه ارتباطی با من :
@Aydel70
Download Telegram
اولین بار، نه‌ساله بودم که با عطر گل مریم آشنا شدم.
در زیرزمین بزرگ یک خانه‌ی ویلایی، سرِ ظهرِ روزهای نخست پاییز؛ وقتی پرتوهای بی‌رمق خورشید از پنجره‌های کوچکِ رو به حیاط می‌گذشت و بر فرش‌های سرخ و دست‌بافتِ کف پذیرایی می‌افتاد.
خانه در سکوت مطلق بود و تنها صدای قمری از لابه‌لای شاخه‌های درخت گردوی حیاط به گوش می‌رسید.
آن خانه‌ی ویلایی، فردا میزبان یک جشن نامزدی بود و از امروز، دسته‌گل‌های زیادی برای تبریک به عروس و داماد به آدرس خانه رسیده بود.
من، نخستین بار، در همان ظهر بی‌رمق، عطر شیرین گل مریم را شنیدم؛ و وقتی به جست‌وجوی منبع آن بو رفتم، به سبد گل بزرگی از مریم و رز رسیدم.

ترکیب عطر گل مریم و اسپند روی ذغال‌های تازه‌دم را با ولعی کودکانه نفس می‌کشیدم و از اینکه زیر آن نور کم‌رمق، روی گل‌های سرخِ قالی غلت می‌زدم، لذت می‌بردم.

سال‌ها گذشت و من از آن روزها عبور کردم؛ اما هنوز عطر «گوجی بلوم» را فقط به خاطر رایحه‌ی گل مریم، با تمام ولع نفس می‌کشم و تلاش می‌کنم لابه‌لای نت‌هایش، خاطرات و احساسات پنهان‌شده‌ام را یکی‌یکی دوباره احیا کنم.

می‌دانم که برای برگرداندن خیلی چیزها دیگر دیر است.

اما حتی اگر به اندازه‌ی یک بعدازظهر پاییزی، با آفتابی کم‌رمق، گل‌های سرخِ یک قالی دست‌بافت، سکوتی آرامش‌بخش و عطر بی‌محابای گل مریم باشد، باز هم کافی است.

زندگی شاید همین باشد؛ پیدا کردن خاطرات گمشده، لابه‌لای نت‌های عطرها.
کسی چه می‌داند؟
#عادله_زمانی
@adelehz
❤50😢2🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مادرم به دست‌پخت خوبش معروف است .کسی نبوده که غذایش را چشیده باشد و طعمش فراموشش شده باشد اما حکایت کتلت های مادرم ،حکایتی جدا ست.
آن ذوق و صبری که هنگام صاف کردن مواد کتلت کف دستش دارد آن جلز ولز دوست داشتنی گوشت در روغن که سر ظهرها از آشپزخانه اش به گوش می رسد .
و از همه مهمتر آن عطر خوب کتلت که خانه را پر می‌کند.
تمامش حکایت از سبک خاص مادرم برای پختن کتلت هایش دارد .بچه که بودم همیشه کنار کتلت هایش یک کتلت کوچک برای من درست می کرد و میگفت این مال دخترم است .
شبیه این کتلت کوچک من کنار قلبم یک قلب کوچک فقط برای تو دارم ...تو همان قلب کوچکی ..
گاهی احساس میکنم جهان با تمام فراخی اش برای هر مخلوقی به یک چیز ساده ی کوچک بند است و برای این مخلوق به کتلتی کوچک در ماهیتابه ی داغ مادرش کنار باقی کتلت های دیگر ...
#عادله_زمانی
@adelehz
❤50🥰5👍3🕊3
نیاز دارم شب‌هنگام زودتر بخوابم و نیمه‌شب، با صدای برخورد بارانِ پُرشتاب به پنجره‌های اتاق، از خواب بیدار شوم.

روی بسترِ نیمه‌خنکم، خودم را مثل جنینی آرام جمع کنم و بوی سرمایِ برخاسته از باران را نفس بکشم؛ کم‌کم گرم شوم، پلک‌هایم سنگین شوند و دوباره به عمقِ خواب فرو بروم...
#عادله_زمانی

@adelehz
❤45🥰9💔8😢3
سرم را به پشتی صندلی تکیه داده‌ام و چشمانم را بسته‌ام. نمی‌دانم کجا هستم.
مترو، اتوبوس، مطب دکتر یا یک اداره‌ی دولتی؛ چه فرقی دارد؟ در مکانی عمومی نشسته‌ام.
کسی کنارم می‌نشیند. نمی‌بینمش، اما ریتم ملایم نفس‌هایش را که گرمایی از آن حس می‌شود، می‌شنوم. کسی کنارم نشسته است.
بوی مام یا عطر ارزان‌قیمتش مشامم را پر کرده است.
من کی هستم؟ بزرگ‌ترین عطر‌فروش شهر یا کارآزموده‌ترین لوازم‌آرایش‌فروش محله؟
از کجا می‌توانم تشخیص دهم که این عطر ارزان است؟ این مام، بادی‌اسپلش یا هرچه نامش را می‌دانی و می‌گذاری، ارزان است.
در حقیقت، هیچ‌کدامش نیستم، اما حدسم درست است.
چشم که باز می‌کنم، زنی را می‌بینم با ظاهری ساده.
انسان‌های ارزان هم مثل همین عطرهای ارزان، خوشایند نیستند؛ اما قادرند تمام زندگی‌ات را به خودشان آغشته کنند و هر جا که بروی، حتی اگر کسی تو را نبیند، نشان دهند که تو با یک آدم ارزان دم‌خور هستی.
ولو دوست باشد، یا همسر و پارتنر.
آدم‌های ارزان می‌توانند تو را در همان سطح ارزان‌بودن معرفی کنند؛ حتی اگر ذاتاً گران باشی، حتی اگر آدمی بیهوده و بی‌ارزش نباشی.
عطر و دوست و پارتنرت را با دقت انتخاب کن. اگر دوست و پارتنری گران پیدا نکردی، به نوع ارزانش راضی نشو. آدم بدون عطر زدن هم می‌تواند به زندگی ادامه دهد.

#عادله_زمانی
@adelehz
❤39👍11👎6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نور
نام دیگر تو بود .
تو که نور به نامت شباهت دارد
می تابی و تاریکی های مرا میشکافی.
میدانی من معتقدم زندگی هر قدرم که سخت باشد .اگر هرکس نور خودش را در زندگی داشته باشد هیچ چیز سخت باقی نمی ماند .
فروزان باشی نور من
#عادله_زمانی
@adelehz
❤31🕊7
Forwarded from توییتر فارسی
تو الیگودرز لرستان یه پسری سنگای معمولی رو از تو بیابون جمع میکرد و میاورد تو شهر و به مردم با قیمت خیلی بالا به عنوان شهاب سنگ میفروخت که از این راه ۲.۵ میلیارد درآمد داشت، که توسط پلیس بازداشت شد.🤣

• کارو •

@OfficialPersiaTwiter
😁13😢4❤1
عصری به ورزش رفتم. منشی سالن، دختر جوانی حدوداً بیست‌ودو، شاید هم بیست‌وسه‌ساله است.
جوانی و بی‌تجربگی در چشمانش موج می‌زند. آرام است و گاهی که با او شوخی می‌کنیم، با حرارت می‌خندد.
چند روزی بود که می‌دیدم دقایق طولانی با گوشی تلفن حرف می‌زند و همان‌طور که برگ‌های گل‌های آپارتمانی سالن را تمیز می‌کند، گوشه‌ی لبش کش می‌آید.
حین حرف زدن، آن «لبخند لعنتیِ ویرانگر» را بر لب‌هایش می‌دیدم.
لبخند لعنتیِ ویرانگر، همان لبخند ناخودآگاهی‌ست که وقتی تازه با کسی آشنا شده‌ای و با او حرف می‌زنی، روی لب‌هایت می‌نشیند.
در دلم گفتم: دخترجان، این لبخندت دلم را می‌لرزاند.
چون در قبیله‌ی ما، زنان، این لبخند نشانه‌ی خوبی نیست.
خیل عظیمی از دخترانی که روزی این لبخند را بر لب نشاندند، روزی هم ویران شدند!

القصه؛ بعد از یک هفته، امروز دوباره دیدمش. دیگر دوروبر گلدان‌ها نمی‌گشت. پشت میزش، روی صندلی‌اش مچاله شده بود و سرش را روی میز گذاشته بود.
از چشمان ورم‌کرده و دماغ قرمزش، و از اینکه هر چند دقیقه یک‌بار صفحه‌ی گوشی‌اش را روشن و خاموش می‌کرد، فهمیدم صدای پشت تماس‌های چندساعته، راهش را کشیده و رفته است.
اندوه را در چشمان دخترک به‌وضوح می‌دیدم؛ آن‌قدر که گویی اندوه از جسمش عبور کرده و به گیسوان بلندش نفوذ کرده بود.
فرصتم اندک بود. تا از رختکن به سالن برگشتم، شیفتش تمام شده بود و از سالن خارج شده بود.
می‌خواستم پیش از رفتنش، در آغوشش بکشم و به او بگویم:
به قبیله‌ی ما خوش آمدی، دختر...

قبیله‌ی زنان؛ آن‌هایی که دست‌کم یک‌بار در عمرشان، شبی را با لبخند خوابیده‌اند و شب‌های دیگر را با چنان اندوهی به بستر رفته‌اند که اتاق از حجم اندوهشان به تنگ آمده است.
آنان که رؤیا خریدند، اما فروشنده هرگز با ایشان منصف و صادق نبود؛ پس رؤیاهایی که خریده بودند، زود فرو ریختند.
پیش از آنکه بتوانم همه‌ی این‌ها را بگویم، او رفته بود و در باد سرد پاییزی خیابان گم شده بود.

رفته بود، اما تبِ اندوهش هنوز در هوای اتاقِ پذیرش موج می‌زد.
مثل موج زدن اندوه هزاران زن در هوای تاریخِ جهان...

#عادله_زمانی
@adelehz
💔39❤8🕊1
"زنی که‌گم کردم "
Ehsan Yasin – Khodae Dige
در عصر جمعه ازتون میخوام این قطعه رو بشنوید .
و دل تون‌رو به "او" بسپارید...
❤7
سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد .
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که می‌خواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا می‌خوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را می‌برد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را می‌بست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.

#عادله_زمانی
@adelehz
💔38❤5😢5👎1